نسیم خلیلی: «عاشقانه‌هایی نشسته بر متن تاریخ» – رمان «کوچه‌ی ریشه‌کنی مالاریا پلاک ۳۷» حمید حیاتی

مقدمه‌ای بر چشم‌انداز روایت

روایت تپنده و تامل‌برانگیز «کوچه‌ی ریشه‌کنی مالاریا پلاک ۳۷» را حمید حیاتی، ِاستاده بر شکوه به حزن‌آکنده و انسان‌ساز نوستالژی نوشته است و از همین روست که قصه، افزون بر آن‌که قصه باشد، تاریخ هم هست. تاریخی زمان‌مند، مکان‌محور و مشحون از داده‌های خاطره‌انگیز و از همین رو عطرآگین و پرآوا. از کفش استوک‌دار و صدای گیتار ویگن و سابیدن پاروی شاطر بر سنگ‌های نانوایی سنگکی و پوستر بریژیت باردو و گوگوش بر دیوار بگیر تا سیگار همای بیضی و عسل‌گلاب‌فروشی و پرهیبی از کودتای بیست و هشت مرداد و خاطراتی از دکتر محمد مصدق در ذهن یک کارگر بلبرینگ‌سازی. و این همه در دل روایتی از عاشقانه‌های تودرتو، دل دادن‌ها و دل بریدن‌ها و بازنمایی تحلیلی و فلسفی زیست‌جهانی که در آن عشق، گاهی استعاره‌ای از اتصال به زندگی واقعی‌ و گاهی مثل یک ویروس است که جان و روح نژند مبتلای مستاصلش را به بیماری و اندوه و درد و کشاکشی ناتمام و فرساینده با دنیا و معشوق و تاریخ می‌کشاند، جامعه و خانواده می‌کوشند این ویروسِ فتاده بر جان عاشق را ریشه‌کن کنند و مبتلای عشق را مداوا و با همه‌ی این‌ها عشق، همچنان درون‌مایه‌ی اصلی روایت است و همه‌ی آدم‌های قصه هر یک به طرزی بدان مبتلاست، از جلال که می‌خواهد برای خلق مبارزه کند تا عباس که دنبال یک کار کارگری ساده است تا معشوق را به خانه‌ ببرد. از طاووس که نامه‌ی عاشقانه‌اش خود شعری و مانیفستی فلسفی‌ست تا پریوش که ظاهرا بی‌اعتناست و روایت اتفاقا استوار بر عشق او، با آرزوی داشتن عکس پرسنلی‌ او شروع می‌شود، عکسی که کاش به دست عاشق سپرده بودش تا با آن عکس، زیر پتو با ظلمت شب‌های کوچه‌ای که حامل گفتمان اندوه‌بار تاریخ و تروماهای نهفته در روایت است، می‌جنگید و چه بسا پیروز می‌شد؛ نویسنده همه‌ی این قصه‌های ماتروشکاوار را در قالب قصه‌ی خوش‌خوان و تاریخ‌گرایی گنجانیده است که به کوشش نشر مهری به بازار کتاب آمده است، قصه‌ای که در یک کوچه رخ می‌دهن، در میان خانه‌هایی که هر یک در همان کوچه قد برافراشته‌اند و آیا این کوچه نمادی از یک جغرافیای پهناورتر، یک شهر یا یک سرزمین نیست؟ و در نگاهی خردتر، یک سرزمین در یک برهه‌ی تاریخی مشخص؟ ایران دهه‌ی پنجاه مثلا، سرزمینی اِستاده بر ستون‌هایی ازتجدد آمرانه و انقلاب شاه و مردم که قهرمانان آرمان‌خواه و کتاب‌خوانش، تحت تاثیر تبی جهانی، در رویای کمونیسم و رهایی خلق، عشق را که نویسنده می‌خواهد به تاکید بگوید که شالوده‌ی زندگی‌ست در هر عصر و دوره‌ای، در هر تب و تاب سیاسی و هر بحران اجتماعی، پس می‌زنند و فراتر از آن به پای مبارزه برای آزادی قربانی می‌کنند، و به این ترتیب است که باید خواند این روایت جان‌دار را تا زنده شود نوستالژی کسانی که در این روزگار زیسته‌اند و آن‌ها که می‌خواهند درباره‌ی درونیات و زندگی آدم‌های این روزگار بدانند و بدان بیاندیشند و داده‌های تاریخ را به چالش بکشانند.

 از عنوان تا متن

در نگاه اول روایتِ «کوچه‌ی ریشه‌کنی مالاریا پلاک ۳۷»، با این عنوان روایی سرشار از نماد و استعاره می‌خواهد خواننده را به تامل و درنگ بیشتر دعوت کند، نویسنده در قالب این عنوان، در بطن مضمونی که در روایتش می‌پروراند و شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی که می‌آفریند، کوشیده است نگاهی شاعرانه داشته باشد با امر زیسته، تجربه‌ی زیسته، رنج و تقلا و تروما و تاریخِ زیسته. کوچه در فرهنگ و ادبیات فارسی فقط یک مکان نیست بلکه یک واحد از حافظه‌ی انسانی و تاریخی هم هست؛ جایی برای صداها، آمدوشدها، خشونت‌های کوچک، هم‌زیستی‌ها، ناروایی‌ها و رازهای روزانه، عشق‌ها و امیدها، به زندگی نگریستن‌ها و فسلفه‌ی هستی را مرور کردن‌ها در گفت و شنودهای عصرهای دلتنگی؛ اما اضافه شدن عبارت تامل‌برانگیز و استعاری «ریشه‌کنی مالاریا» به این کوچه، خواه ناخواه فضا را از عادی بودن، رخوت و کسالت و یکنواختی جدا می‌کند و به بطن قصه‌هایی عمیق‌تر می‌برد، و از همین روست که به نظر می‌رسد در قصه‌ای که حمید حیاتی نوشته است، دیگر با یک کوچه‌ی معمولی طرف نیستیم، بلکه با کوچه‌ای مواجهیم که درون تاریخِ زیسته، در دل یک تجربه‌ی اجتماعی- مداخله‌ای، و در گفتمانی کنش‌گر‌پرور قرار گرفته است، در بطن جغرافیایی از عشق و مبارزه و پاسداشت زندگی. از سوی دیگر، اشاره به پلاک ۳۷ نیز اثر را به سمت یک مکان‌مندی دقیق می‌برد، جایی که قرار است آبستن رویدادی در دل روایت باشد درواقع نویسنده به این ترتیب می‌خواهد جهانی بسازد که به ظاهر کوچک است، اما درونش می‌توان یک زیست‌جهان کامل را به تماشا نشست. پلاک از این منظر نشانه‌ی ثبت هویت است؛ و همین رویکرد، متن را از یک خاطره‌نویسی صرف، یک اتوبیوگرافی تقدیم شده به گونه‌ای نوستالژی لعنتی جدا می‌کند و به سمت نوعی ثبت تجربه‌ی جمعی و تاریخ‌مند سوق می‌دهد، به سمت گونه‌ای مطالعه‌ی عمیق حاوی خویشتن‌شناسی تاریخی و هویت‌مندی جامعه‌شناختی، رهیافتی که بارقه‌های آن جا به جا در متن پاشیده شده است و برق‌برق تبلورش به‌یادماندنی و تاثیرگذار است.

روایتی صحنه‌محور، دیالوگ‌محور و اِستاده بر شکوه جزئیات

اما در این میان چیزی که روایت را ملموس، درک‌پذیر و پرکشش می‌کند، رویکرد روایی و نثر ساده و مشحون از جزئیاتِ نویسنده است؛ درواقع روایتی که حمید حیاتی می‌نویسد، صمیمی و گرم و نزدیک است، تو گویی مخاطب در خوانش روایت، قهرمانان قصه را در پس پشت پلک‌هایش می‌بیند، در خاکستری سیال خوشایندی که در آن صدای این آدم‌ها را انگار که خطابشان به او باشد می‌شنود که دارند از امید، تاریخ، عشق، کتاب، فلسفه و نوستالژی حرف می‌زنند، استدلال می‌کنند، توضیح می‌دهند و تبیین می‌کنند، جست‌وجو می‌کنند و راه می‌روند و پیدا می‌کنند، می‌گریند و دل می‌بندند و می‌میرند. درواقع به جای آن‌که همچون پرشمار روایت‌های داستانی دیگر، راویِ توضیح‌دهنده و همه‌چیزدان، بارِ اصلی قصه را بر دوش بکشد، کنش‌ها و دیالوگ‌ها خودشان حامل معنا می‌شوند. این ویژگی مهم و خلاقانه و دلچسبی‌ست از این رو که به متن حالتی زنده و نمایشی می‌دهد؛ در چنین ساختاری، خواننده مجبور است بیدار و کنش‌مند باشد و معناهای عمیق مستتر را از لابه‌لای برخوردها، مکث‌ها، واکنش‌ها و جابه‌جایی‌ها بیرون بکشد. مخاطب در چنین سپهری نه تماشاگر، که فعال و کنشگر است، می‌اندیشد و تخیل می‌کند و خودش را جای آدم‌های قصه می‌گذارد. این شکل از روایت‌گری معمولا دو نتیجه را با خودش به همراه می‌آورد: یکی واقع‌نمایی بیشتر است، از این رو که زندگی واقعی نیز در نگاه هر مخاطبی، دقیقا همین شکلی‌ست که در این قصه با آن روبرو می‌شود یعنی پراکنده، گفت‌وگومحور و آکنده از خرده‌واکنش‌ها و دیگر آن‌که در چنین قالبی از روایت، فشار روانی بیشتری بر مخاطب وارد می‌شود و همین موضوع تعامل با اثر را دوصدچندان می‌کند از این رو که تنش‌ها و چالش‌های روایت، مستقیم و بی‌واسطه بر ذهن و قلب و جان مخاطب می‌نشیند. خلق چنین بستر کنش‌مند فعالانه‌ای‌ست که باعث می‌شود ایمان بیاوری روایت حمید حیاتی در این کتاب، بیش از آن‌که درباره‌ی یک اتفاق بزرگ محوری باشد، درباره‌ی فرسایش آرام زندگی در یک فضای خاص است، درباره‌ی انسان بودن در روزهای پساکودتا، در عشق و امید و شادی و غم در ایران، بینِ دو انقلاب؛ و از همین رو باید گفت این‌جا و در روایت خوش‌خوان حمید حیاتی، اهمیتِ بافت بیش از حادثه و ماجراست؛ تو به عنوان مخاطب قرار است در دل این روایت زندگی کنی، نه این‌که فقط خواننده‌ی این روایت باشی و پس از خواندن از آن بگذری.

کوچه به مثابه‌ی واحد اجتماعی

و همه‌ی این شور تجربه کردن و در قصه مستحیل شدن در یک کوچه و کوچه‌های پیوسته بدان است که اتفاق می‌افتد، تو حتی اگر خوب غرق شده باشی، کوچه را می‌توانی تجسم کنی و مثلا شکرالله خان را که آجان است ببینی که «چهار آبان که می‌شود از حرص جلال – که چپی و ضد سلطنت است – عکس شاه و فرح را می‌زند سردر خانه‌اش بالای پرچم ایران و دور عکس را با لامپ‌های ریزی که از الکتریکی روشن خریده چراغانی می‌کند و شوکت‌خانم دم به دقیقه می‌آید زیر عکس اسفند دود می‌کند و این طرف و آن طرفش را فوت می‌کند تا از بلا دور باشند شاه و ملکه. هرچند حرص عبدی چاپارخانه‌ای بیشتر از جلال درمی‌آید وقتی که شب چهار آبان می‌آید و با چشم چپش چنان به خانه‌ی شکرالله نگاه می‌کند که اگر منع‌اش نکنی و زورش برسد می‌رود و آن آذین را به آیین عزا تبدیل می‌کند.» و همین تجسم است که مخاطب را به دل تعلیقی می‌کشاند که ببیند چه بر عبدی و چشم‌هایش رفته است در همین تاریخِ تکریمِ شاه و ملکه و اتفاقا بعدتر، وقتی که جلال می‌خواهد درباره‌ی طایفه‌ی هفت‌کچل‌ها و نقششان در کودتای بیست و هشتم مرداد سی و دو تحقیق کند، به این انتظار معلق مخاطب پاسخ داده می‌شود چون جلال پای درددل عبدی هم می‌نشیند و راز دلدادگی عبدی به مصدق و دل‌چرکین‌بودگی‌اش از دستگاه سلطنت پهلوی هم بازنمایی می‌شود تا مخاطب در دل این در قصه زیستن‌ها به دل تاریخ معاصر هم رفته باشد، درنگ کرده باشد و بخشی از تاریخ ایران را از دریچه‌ی نگاه و معرفت‌شناسی داستان‌وارِ نویسنده‌ی تاریخ‌گرای این روایت مرور کرده باشد.

به هر حال اگر بخواهیم از منظر تاریخی و اجتماعی به کتاب نزدیک شویم، «کوچه» یکی از مهم‌ترین نشانه‌های متن است، از این رو که کوچه در فرهنگ شهری و روستایی ایران همیشه چیزی فراتر از مسیر عبور بوده است؛ کوچه، محلِ نظارت اجتماعی، هم‌جواری، شایعه، کمک، دعوا، هم‌دردی و یادسپاری‌ بوده است، در کوچه‌ها، مرز خانه‌ و اجتماع به هم می‌رسد و تاریخ و اکنون تنیده می‌شوند در یکدگر و از همین روست که هم عبدی را می‌بینیم با چشمی که در راه حقیقت‌ از دست داده و دلی که در گروی مصدق است و هم آقای شهیدی را در همین کوچه که «می‌گویند روز کودتای بیست و هشت مرداد سردسته‌ی اراذل و اوباش بوده و توی خیابان بوعلی عکس مصدق را آتش می‌زده و عکس شاه را می‌داده دست مردم. و مردمی که در حمایت از مصدق جمع شده بودند با چاقو و قمه و پنجه بوکس خونین و مالین می‌کرده.»؛ کوچه‌ی روایت حیاتی، محل تلاقی همه‌ی این آدم‌هاست، و همین واقعیت از کوچه‌ی داستان‌وار او، زیست‌جهانی فراتر از کوچه می‌سازد، زیست‌جهانی گفتمانی  که در آن خانه، دیوار، در، حیاط و صحنه‌های جمعی، همه و همه، در پیوندِ با تاریخ و هویت و مولفه‌های جامعه‌شناختی‌ست که برجسته‌ و نقش‌آفرین و کنش‌مند می‌شوند و این یعنی این‌که نویسنده در حال بازسازی یک جهان محدود اما پرمعناست؛ جهانی که در آن هر حرکت کوچکی، بارِ اجتماعی بزرگی دارد؛ از منظر تاریخی، چنین فضایی می‌تواند اشاره‌ای به دوره‌‌هایی از تاریخ اجتماعی باشد که زندگی محلی هنوز نقشی محوری در شکل‌گیری تجربه‌ی روزمره و هویت تاریخمند انسان داشته است. در این‌جا، کوچه فقط محل عبور نیست بلکه محل نظارت اجتماعی، مرزبندی‌های طبقاتی، و گاه تقابل سنت و مداخله‌ی مدرنیسم است، تقابل اندیشه‌ها و کنش‌گری‌های سیاسی. به زبان رساتر باید گفت که فضای کوچه در این روایت، نشانه‌ی یک دوره‌ی خاص از زیست شهری و مدنی‌ست؛ دوره‌ای که در آن هنوز جمع بودن در فضاهای نیمه‌عمومی، مثل کوچه و حیاط، و گفتن و شنیدن از عشق و سیاست و کمونیسم و مصدق و کودتا و تبعید، بخش اصلی زندگی بوده است.

مالاریا؛ بیماری، استعاره و حافظه‌ی جمعی

اما حالا که به درون‌مایه‌ی تاریخی پررنگ روایت در قالب مکان‌مندی کوچه پرداختیم باز باید برگردیم به عنوان کتاب و کلمه‌ی مالاریایی که به کوچه پیوسته است تا یک لایه‌ی مهم دیگر ساخته باشد جهت فهم و تبیین محتوای روایت؛ با همان نگاه کلان جامعه‌شناختی، باید گفت که  مالاریا در روایت حیاتی، فقط یک بیماری نیست بلکه استعاره‌ای‌ست که به نشانه‌ای از تهدید، ضعف، تب، بدن و فراتر از همه‌ی این‌ها، روح و تاریخ فرسوده و دخالت بیرونی تبدیل می‌شود. اگر در تاریخ بهداشت عمومی هم نگاه کنیم می‌بینیم که مبارزه با مالاریا – به عنوان یک بیماری – فقط یک پروژه‌ی پزشکی نبوده بلکه پروژه‌ای اجتماعی، و حتی فرهنگی هم به شمار می‌آمده است و روشن است که وقتی همین بیماری در روایتی داستان‌وار و تاریخ‌گرا، به استعاره‌ای از وضعیت معلق زندگی تبدیل شود، وجه اجتماعی و فرهنگی تعامل با آن به مراتب پررنگ‌تر خواهد بود. از این رهگذر باید بر جنبه‌ی استعاری مالاریا در این روایت تاکید کرد و تصریح داشت که مالاریا به عنوان تب دوره‌ای، لرزش، ضعف و برگشت مداوم می‌تواند در نگاهی تطبیقی و درون‌نگر، با تجربه‌های روانی انسان  هم‌نوا شود، اضطراب، فرسودگی، هراس بازگشت بحران، ناتوانی از تثبیت آرامش و مهم‌تر از همه ابتلا به عشق، همه و همه خصلت‌هایی همچون بیماری و تب دارند و در این میان تاکید نویسنده بیش از همه‌ی آن‌چه که گفته شد بر تجربه‌ی انسانی و پرفراز و فرود عشق است و با همین تاکید است که می‌بینیم تجربه‌ی عشق موضوعی‌ست که تنی چند از قهرمانان روایت، هر یک با روحیات و معرفت‌شناسی خود با آن درگیرند و بار تحلیل فلسفی روایت نیز بر گرده‌ی همین تجربه‌ی عشق‌ورزی این قهرمانان استوار شده است؛ تحلیل‌هایی که گاه غور در فلسفه‌های شرق و غرب با محوریت عشق‌ورزی را به زبان ساده‌ی آدم‌های کوی و برزن – که سخن خودشان را ارجاع می‌دهند به سنت‌های نهفته در ادبیات کلاسیک فارسی – به دست مخاطب می‌رسانند: «در غرب بعد از آن‌که دوره‌ی روشنگری شروع شد فاصله‌ی زن و مرد کم و کم‌تر شد. طرف توی اروپا می‌رود و به دختری می‌گوید دوستت دارم. اما دختر می‌گوید من تو را دوست ندارم. مرد می‌پذیرد و می‌رود پی بختش. ولی در شرق از این خبرها نیست. تاریخ عشق تکامل پیدا نکرده. هنوز هم چه فرهادهایی حاضرند بیستون را بکنند به خاطر شیرین‌ها. یا مجنون در جنگ بین قبیله‌ی خودش و لیلی برود بشود جنگجوی قبیله‌ی لیلی! خب نتیجه‌ی چنان فرهنگی محرومیتی تاریخی می‌شود که تراشه‌هایش می‌شوند من و رضا کمونیست. وقتی سعدی می‌گوید «او می‌رود دامن‌کشان، من زهر تنهایی چشان، دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود»، ما سگ کی باشیم.» اما تحلیل‌های معطوف به عشق در روایت حیاتی همیشه هم این‌قدر ساده نیستند بلکه گاهی فلسفی‌تر و عمیق‌تر هم هستند: «تو اعتقاد داری که عشق یعنی توجه به جزئیات. این حاشیه‌ها هستند که اهمیت پیدا می‌کند. اصلا در عشق کلیت نمی‌تواند شکل بگیرد. تا نزدیکی‌اش می‌رود اما سرشت عشق آن است که بلافاصله برش گرداند به جزئیات. چطور آن خال گوشه‌ی لب می‌شود سویدای رخ لاله‌گون معشوق! مگر آن خال چیست؟ چیزی جزئی ولی بسیار تعیین‌کننده. به نظرت هرچه عشاق از جزئیات دور شوند نشانه‌ی آن است که چیزی دارد خراب و معیوب می‌شود. تو فکر می‌کنی که عشق است که سبب می‌شود ما بفهمیم که کلیت اساسا چیزی غیر راستین است. دو چیز در عشق رکن اساسی دارد. یکی جزئیات و دیگری فاصله از آن جزئیات. فاصله باعث می‌شود آن جزئیات به شکل دیوانه‌کننده‌ای برجسته شوند.»

جمع‌بندی؛ چرا این کتاب مهم است؟

و سخن فرجامین آن‌که این کتاب به خاطر همین تحلیل‌های درون‌نگر که در بخش‌های دیگر با نقد شرایط سیاسی و تاریخی، نقد کتاب‌ها و کنش‌ها، عمیق‌تر و فلسفی‌تر هم می‌شود، تبدیل شده است به یک اثر ارزشمند و قابل ارجاع و تامل‌برانگیز؛ درواقع باید گفت که این اثر نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از یک کوچه و یک رابطه‌ی انسانی، متنی ساخت که هم بار اجتماعی دارد هم بار روان‌شناختی و هم تاریخی؛ آثاری با چنین رویکردهای کلان‌نگری بی‌تردید در حافظه‌ی ادبی ماندگارترند از این رو که از امر کوچک به امر بزرگ می‌رسند، چنین کتاب‌هایی ولو این‌که در ظاهر فقط یک داستان ساده‌اند، اما خردمندانه تاریخ را به عنوان تجربه‌ای کلان و جامعه‌شناسانه، در سطح تجربه‌ی زیسته‌ی آدم‌های ساده ثبت می‌کنند و نشان می‌دهند که بدن، خانه و کوچه چگونه در دل سیاستِ زیست قرار می‌گیرند. به بیان دیگر این کتاب بیش از روایت یک قصه، یک موقعیت انسانی را ثبت می‌کند، موقعیت زیستن در سایه‌ی تهدید، عادت، اضطراب و هم‌جواری. این کتاب درباره‌ی زندگی در جایی‌ست که تاریخ، بیماری، خانواده و خاطره در یک کوچه به هم می‌رسند و آدم‌ها هر یک با جهان‌بینی و دانش و برداشت خودشان به مواجهه با چنین چالش‌هایی می‌روند، یک نفر استشهادنامه‌ای می‌نویسد که اسکندر گاو و گوسفندهایش را به کوچه نیاورد و آن دیگری از فواید لبنیات و خدمت اسکندر به اهالی کوچه حرف می‌زند و وجود اسکندر را با چنین نگرشی نه تنها مضر به حال کوچه نمی‌بیند بلکه مفید و ثمربخش می‌خواند؛ نویسنده از همین موقعیت‌های ساده و روزمره است که به تحلیل‌های کلان سیاسی و اجتماعی با نشان‌گان‌هایی تاریخمند می‌رسد، تحلیل‌هایی که با ادبیاتی ساده و خوش‌خوان در دل روایت گنجانیده شده‌اند تا ذهن مخاطب را جلا داده و فهم و تعامل او را با واقعیت‌ها و تجربه‌های زیسته‌ی مشترک به سطحی از تامل و تفکر بیشتر رسانده باشند: «اصلاحات باید از خود شخص شروع شود. اگر کسی ایرادی داشته باشد نمی‌تواند دیگران را از آن ایراد منع کند. این می‌شود استبداد، می‌شود زورگویی. اگر من بگویم مردم وقتی مریض شدید بروید بیمارستان‌های خودمان نزد دکترای خودمان درمان کنید و بعد خودم بلند شوم و بروم اروپا که نمی‌شود مردم‌داری. باید حرف و عمل یکی باشد. چنان‌چه مصدق در بیمارستان خیریه‌ی نجمیه بستری شد و تحت درمان قرار گرفت. زمام‌دار باید با مردم روراست باشد نشود مثل آخوندی که روی منبر گفته بود اگر جایی از فرش نجس شود باید آن قسمت را ببرید. وقتی دید زنش قسمتی از فرش را بریده علتش را پرسید گفت خودت سر منبر گفتی. گفت ای نادان من برای خلق‌الناس گفتم نه برای خودمان!»

 کتاب حمید حیاتی، «کوچه‌ی ریشه‌کنی مالاریا پلاک ۳۷» به ما یادآوری می‌کند که بزرگ‌ترین بحران‌ها همیشه در خیابان‌های بزرگ رخ نمی‌دهند بلکه گاهی در یک کوچه‌ی کوچک، در یک خانه‌ی معمولی، و در دل روان آدم‌هایی عادی رسوب می‌کنند و مسیر تاریخی جهان را به سمت و سوی دیگری می‌برند.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی