
۱
این که در پاسخ به یک اقتراح چندین شاعر درگیر میشوند تا سرودهای را ارائه دهند برایم جالب توجه بود. من نمیدانستم که چنین روابطی بین شاعران در ایران وجود داشته است. البته معتقدم که شعر بخصوص اصلن سفارشی نیست. به همین دلیل تکراری و تقلیدی و رفع تکلیفی و بی حس و حال میشود. اما میتواند گاهی جرقهای باشد برای برخی شاعرانی که درگیر این اقتراح میشوند. جرقهای که با ذهنیات فعال در آن مقطع خوانائی داشته باشد. و این جا تک غزل فروغ است که به گفتهی سینا سنجری در مطلب “درهی بنفش غروب” (+) کاری کارآ به دست میدهد.
۲
من نفهمیدم این غزل تک نامیده شده چون تنها غزلی است که فروغ سروده یا چون تنها غزل در میان دیگر پاسخ گویان به این اقتراح مانند شهریار و عماد و نادرپور تکینه بوده است از زاویهی شکستن سوژه و اجتناب از تکرار شیوههای کهن.
۳
این نقد سینا سنجری مرا یاد تز یک ایرانی میاندازدبرای دکترا در دانشگاه بریتانیا که نامش را فراموش کردهام و در یوبی سی ونکوور هم برنامهای برایش ترتیب داده بودند. تز بر روی شباهت اشعارشعرایی کار کرده بود که هم زمان حافظ میزیستند و از قضا در شهرهای مختلف و حتی در کشورهای دیگر فارسی زبان زندگی میکردند. کاری بود بسیار درخورد و متفاوت از آن چه اغلب در بارهی حافظ شنیده بودیم که به طور عمده در بارهی عرفان اشعار او سخن دادهاند یا رندیاش. تحقیقی بسیار گسترده در بارهی هم نوائی و هم خوانی این اشعار هم در فرم و هم در معنا و هم محتوا. و این نشان میدهد که چگونه یک نوع سبک و حرف و سوژه میتواند در یک مقطعی از جانب بقیه تکرار شود و چندان معلوم نیست که چه کسی آغاز گر بوده است. در میان همهی این شعرا اشعار زیبا نیز سروده شده است که همه در فرم و معنا و محتوا و سوژه اشتراک زیادی داشتهاند. من یادم نمیآید که نویسندهی این تز آیا به علل اشتراک این نوع شعرگویی نیز در آن برنامهی یو بی سی پرداخت یانه. اما صرف کار برروی اشتراک این اشعار خود بسیار ارزنده بود.
۴
در مورد این تک غزل فروغ، این سایه است که اقتراح را میآغازد و به دیگران منتقل میکند. اما سینا سنجری این فرم شعر را در پی جستجوهایش در میان اشعار کلاسیک ما نیز مییابد مانند اوحدی عراقی از شاعران سدهی هشتم عراقی گوی که با چنین مطلعی آغاز میشود: هرقصه مینوشی و در گوش میکنی / پیمان ما چه شد که فراموش میکنی. و “می کنی” ردیفی است که در تمام ابیات تکرار میشود. میتوان گفت سایه نیز خود مقلدی از پیشینیان بوده است و در بند همان تصاویر معیارهای شعر کهن. و جالب این جاست که بقیهی شعرای هم عصر پاسخ گو به اقتراح سایه دقیقن همان معنا و همان بیانات و همان شکل شکوه را در زمان شاعران قرن هشت تکرار میکنند. یعنی اگر شاید طبیعی به نظر میرسد که شاعران هم عصر حافظ هم سرائی به شکلی داشته باشند اما از شاعران قرنها بعد مانند سایه و شهریار و عماد و نادرپور انتظاری بیش از آن میرود. و به همین علت است که سینا سنجری دست میگذارد برروی تک غزل فروغ که به جز فرم همهی عناصر را به هم میریزد.

۵
سینا سنجری یک جا گفته است که فروغ ذاتن نوآور بوده است. در جائی دیگر صحبت از تجربهی زیستهی او میکند. من با این حرف دوم بیشتر همراهم. شاعران دیگر یک موضوع عام و آن دلتنگی عاشق برای معشوق بی وفا را بازسرائی میکنند به همان منوال و سبک کهن. آن چه که یکی ازمایهی بنیادین بسیاری از اشعار عاشقانهی کلاسیک ماست. وصلت با معشوق را ما خیلی کم میبینیم. انگار که شعرا برای این ساخته شدهاند که از فراق یار سخن گویند. یا همه هم چون همزادهایی مشابه و بدون تفاوت عشق را یک جور تجربه کردهاند. واین امر را مستفاد میکنند که این اشعار تکراری اغلب نه از تجربهی زیسته که کوششی برای سرایش بوده است. البته نگذریم از این امر که مسئلهی روابط عاطفی و جنسی در میان شعرای کلاسیک ما نمیتوانست جدا از آن فرهنگ بستهای باشد که اولیه ترین نیازهای انسانی را به شکوائیهای حل ناپذیر و همیشگی تبدیل میکند. و از قضا در چنین فضایی است که ما باعشق به عذار پسر جوان از جانب شاعران روبرو میشویم. با این حال این که اشعار تعداد زیادی از شعرا همه یک مضمون و معنا را افاده کنند نیز میتواند دال بر نبود فردگرائی و پیروی از کلیشههای موجود باشد و یا شاید به علت سفارش از جانب کسی دیگر سروده شده باشد.
آن چه این تک غزل فروغ را مجزا میکند از بقیه و سنجری آن را به خوبی تشخیص داده به گمان من آن تجربهی زیستی است که قلم را به دست شاعر وا میگذارد. وگرنه شعر میتوانست مانند بقیهی شعرا سفارشی باشد مثل مردهای که مرده شور میشوید. شعر قبل از هرچیز حس درونی است. حسی که میتواند هفتهها و روزها و یا ساعتها شاعر را در ابهام و گنگی نگاه دارد و برخی اوقات در چند دقیقه ناخواسته خود را تحمیل کند. مدتها شاعر اسیر حسی است که هنوز برایش آشکار نیست. در یک فضای سایه وار خاصی به سر میبرد. این حس شبانه روز با اوست. و همان طور که گفتم میتوانسته است هفتهها او را اسیر خود کرده باشد و ناگهان اپیفانی رخ میدهد و قلم را ناخودآگاه به دست شاعر میسپارد. این امر البته در مورد نگارش داستان یا مقاله نیز میتواند صدق کند. اما در شعر قطعی است. و وقتی این شعر در زمان ظهور قلمی میشود قطعن یک شعر است. حتی گاهی بدون هیچ ویرایشی. و فروغ این حسی را که خود با آن زیسته بوده است حال که سفارش میگیرد به منصهی ظهور میرساند. “گمراه تر از روح شرابی و دیده را / در شعله مینشانی و مدهوش میکنی”. فروغ بدون تجربهی آن روح مستی آور که شعله ورش میکند نمیتوانست چنین سخن براند.
۶
سینا سنجری معتقد است که “حتی نوسرایانی چون آتشی و اخوان، یا میان دارانی چون نادر پور، هنگامی که به غزل میرسند، به پوستی کهنه فرو میروند؛ پوستی نخ نما که مدرن بودن ادعای آن را افشا میکند. ” و اما این تک غزل فروغ را “جهشی کیفی” رقم میزند. و آن را “مصداق گذار از مدرنیتهی زبانیِ تقلیدی به مدرنیتهی وجودی” میداند که در ان شعر مفهومی انتزاعی ندارد و پدیداری تجربی است. تجربهای با نگاهی نو به هستی. یعنی که خودت و نحوهی زیستت میبایست مدرن شده باشد که توانسته باشی وجودت را در آن بریزی. به گفتهی سنجری این تک غزل در یک حرکت دائمی و زندهی تضادهاست که در هم نشینی واژهها معنایی دگرگون مییابد. سنجری این تک غزل فروغ را در حدی میداند که داستان پیش پا افتادهی معشوقی که به فراموش سپرده شده را محو میکند تا مخاطب را محو آشنائی زدائی واژهها کند و این را نقطهی مدرن بودن فروغ میداند. چرا که “چگونه گفته میشود” به موضوع اصلی مبدل میشود. ” غزل این جا در قامت یک ماشین زبانی منسجم عمل میکند که هرجزء آن، جزء دیگر را خنثی یا تشدید میکند”.
۷
در پایان باید اشاره کنم که خیلی به ندرت با یک نقد ادبی بدین دقت مواجه میشویم. سنجری که خود نیز شاعر است با نوشتههایش در بارهی شعر نشان میدهد که خوب اشعار کلاسیک و نو را میشناسد. با نقد شعر به صورت آکادمیک آشنائی خوبی دارد. و بسیار نکته سنج است در نگاهش به جایی که نقطهی اصلی نقد. سنجری در نقد این غزل از زبان سرایندگان مختلفی که دعوت به اقتراح شده بودند به مفاهیم علمی مورد نظر نیز میپردازد و آنها را همراه با برگردان مفهومی از زبانهای دیگر تکمیل کننده بیاناتش میکند. مرسی از این که هستید آقای سنجری.
دره بنفش غروب، نوشته سینا سنجری. شهرگان (+)








