شهلا شهابیان: جمعه

یکشنبه

امروز عده‌م تمام شد. مامان سرِ صبح زنگ زد بانک و اینو بهم گفت. بعد هم حالیم کرد که حالا دیگه می‌تونم شوهر کنم! انگار خواستگارا پشتِ در صف کشیده بودن و منم منتظر بودم این سه ماه کوفتی سر بیاد تا دوباره لی‌لی‌لی‌لی! کجای کاره این مادرِ من؟ یعنی خودش تا حالا نفهمیده چه خبره!

اصلاً امروز روزِ من بود! سرِ صبح آقای رئیس احضارم فرمودند. از پشت اون میز گنده، از همه هیکل قوزمیتش سر کچلش دیده می‌شد و دماغِ قوزدارش. غارغار کرد «خانم ربیع، حالا که آقای ربیع از این شعبه رفته، درخواست انتقالی شما موضوعیت نداره…» کاش می‌تونستم چنگ بندازم و از پشت میز بکشمش بیرون و سرِ کچلش رو هزار بار بکوبم به دیوار تا یادش بمونه من دیگه خانم ربیعِ مُرده‌شورشُسته نیستم ولی فقط سر تکون دادم و از اتاق آمدم بیرون.
این زندگی کوفتی خرج داره خب!
حالا ناشُکری بسه! خبرای خوبم دارم. بازم دیدمش. غروبی که رفتم لباسا رو پهن کنم دیدمش. وایساده بود و اینطرفو نگاه می‌کرد. یعنی اونم منو می‌بینه؟ به زور جلوی خودمو گرفتم براش دست تکون ندم. می‌ترسم محلم نده. لعنتی! بدجوری دارم بهش عادت می‌کنم. حالا فقط دیدنش که نیست، امروز نگاه کردم دیدم دو ماهی میشه که دارم ازش می‌نویسم. خنده‌داره نه؟
یکی اینا رو بخونه چی می‌گه؟ یکی مثل مامان که هنوز منتظره من شوهر کنم!
تو فکر می‌کنی امکان داره یه روز منم مثل آدمای دیگه به جای نوشتن، بتونم حرف بزنم و بگم چه مرگمه؟
خودم که… اصلاً ولش کن، بیا از اون حرف بزنیم. می‌دونی امروز چیکار کردم؟ هی به بهانه صاف‌وصوف کردن لباسا وایسادم توی بالکن و پاییدمش. اونم وایساد. یعنی اونم منو می‌پاد؟
بازم بلوز تیره‌رنگ تنش بود. سورمه‌ای یا مشکی، شایدم قهوه‌ایِ سیر. بازم سه دکمه یا جلو زیپ‌دار. ازین زیپای بیست‌سانتی. موهاشم مثل همیشه کوتاه بود. کوتاهِ کوتاه. ولی عجب درشت و جون‌داره. درشت و جون‌دار و…
می‌بینی؟ یه وقتایی حتی به تو هم نمی‌تونم بگم چه مرگمه!

دوشنبه

امروز روز مزخرفی بود. بازم یکی خانم ربیع صدام زد. ناهارمو خونه جا گذاشتم و مجبور شدم از ساندویچای بوفه بخورم. آشغال بود. قبلش هم با یه مراجع دعوام شد. عوضی انگار قیض آب و برق و گاز همه محله رو جمع کرده و آورده بود، تمام نمی‌شد. اینم که انگار امروز خونه نیست. تا حالا چند دفعه رفته باشم پشت پنجره و به اتاق تاریکش نگاه کرده باشم خوبه؟ نیست که نیست!
اصلاً امروز سر تا تهشِ گُه بود!

سه‌شنبه

امروز بَدَکی نبود. تولد یکی از بچه‌ها بود، یه شالِ قرمز بهش دادم. خیلی خوشش آمد. یه کیک کوچولو آورده بود، بعد از ناهار با چایی خوردیمش. آها، امروز کسی به اسم اون سیامکِ عوضی صدام نزد، همه خیلی مهربون بودن!
یه چیز دیگه؛ می‌دونی چیکار کردم امروز؟ بدجنسی! وقتی برگشتم خونه، تاریک شده بود، برقو روشن نکردم، گوشه پرده رو یه‌خُرده زدم کنار ببینم هست؟ نیست؟ بود. وسطِ اتاق روشن وایساده بود و چیزی رو به دیوار روبه‌رو پرت می‌کرد. اولش نفهمیدم چیه اما بعدش فهمیدم. داشت دارت بازی می‌کرد. آدمِ بی‌کار! البته اونم تلافی کرد انگار، یه دفعه آمد کنار پنجره و زل زد به اینجا. نزدیک بود غش کنم. بنظرت می‌دونه من دزدکی نگاش می‌کنم؟

چهارشنبه

وای نمی‌دونی امروز چی شد! امروز از نزدیک دیدمش. نزدیکِ نزدیک! باورت می‌شه؟ اومده بود بانک. یه کاری با باجه تسهیلات داشت. من که با اون سرووضع و لباس فرم اداره نشناختمش ولی دیدم رحیمی و دو سه نفر دیگه حسابی تحویلش گرفتن و هی مهندس مهندس گفتن بهش. طرف مهندسه. باورت میشه؟ خانوم مهندس بود و ما با پُررویی زاغ سیاشو چوب می‌زدیم! البته به قد و قواره و کیفِ توی دستش میومد این‌کاره باشه. همون جوری بود که فکر می‌کردم، هیکل‌درشت و چارشونه. صداشم یه‌جور خاصی‌یه. درست نفهمیدم خش‌دار بود یا کمی تودماغی. شاید هم فقط یه کمی غم تُو صداش بود. هر چی که بود از اون صداهایی بود که وقتی بعد از چند ساعت نشستن پشتِ باجه بهت می‌گه «خسته نباشید» خستگی از تنت درمیره. خوش به حالش!
باور می‌کنی خودش آشنایی داد؟ تازه کلی هم معطل شد من سرم خلوت بشه. آخرش رحیمی فضولی کرد و پرسید چرا معطل شده که گفت با من کار داره. منم که گیج، گفتم بفرمایید. گفت همسایه روبه‌رویی‌تون هستم. گفت زیاد میاد اون‌جا و منم خوب می‌شناسه. خوب رو جوری گفت که سرتاپا گُر گرفتم. هول شدم. قاطی کردم، انقدر که تندتند جای خودمو بهش بفرما زدم. خندید و منو به اسم صدا کرد. باورت می‌شه؟ ولی منِ خرِ دست‌وپا چلفتی روم نشد اسمشو بپرسم.

پنجشنبه

هی با توام! می‌دونی امروز چه روزی بود؟ یه روزِ خوبِ خوبِ خوب! برای جمعه دعوتم کرد خونه‌ش. اومد بانک و دعوتم کرد. گفت اینطرفا کار داشتم اومدم بهتون سر بزنم، منم دفترچه مشتری توی دستم با دهنِ باز زل زده بودم بهش. باورم نمی‌شد. تو باورت می‌شه؟ باورت می‌شه قراره برم خونه اون؟ همون خونه‌ی روبه‌رویی. قراره برم همون جایی که اون زندگی می‌کنه. امشب تا صبح بیدارم. نمیرم خوبه!

جمعه

گیجِ گیجم! رفتم خونه‌ش. با هم ناهار خوردیم، آلبوم عکس‌هاشو نشونم داد. با هم حرف زدیم؛ حتی از سیامکِ نکبت! باورت می‌شه؟ اما نمی‌تونم اصل کاری رو بگم… ببین… شاید خودمو جمع‌وجور که کردم بهت بگم توی خونه روبه‌رویی چه خبر بود!

بازم جمعه

چنه‌این‌که خودمو جمع‌وجور کردم، نه! ولی دارم می‌ترکم، دارم دیوونه می‌شم. باید با یکی حرف بزنم و تو همون «یکی» هستی!
اول بذار از عکساش بگم؛ جالب بودن. توی بیشتر عکسا بازم بلوز تیره و شلوار جین پوشیده بود. خیلی بهش میاد. عکسا رو که دیدم به خودم گفتم چطور می‌تونه روزی هشت نُه ساعت مقنعه و مانتوشلوارو تحمل کنه! ازش پرسیدم، فقط نگام کرد، از اون نگاهایی که یه عالمه حرف داره. مُردم از خریت خودم و نمی‌دونستم چکار کنم، هی تندتند آلبوم رو ورق زدم. فهمید قاطی کردم، آلبومو ازم گرفت و میوه تعارفم کرد. سیب ورداشتم. گفت تو که سیب دوست نداری. از کجا می‌دونست؟ گفت خودم توی میوه‌فروشی شهرک به سیامک گفتم و اون شنیده. بازم سیامک! فقط این نبود، چیزای دیگه هم گفت. گفت چند باری هم منو و اونو اینجا دیده. از همین پنجره. گفت شب‌هایی که اتاقم تاریک بود و شما پرده رو نمی‌کشیدین می‌دیدم‌تون. تیکه‌ای که از سیب گاز زده بودم، شده بود سنگ و توی گلوم گیر کرده بود. داشتم خفه می‌شدم. یه لیوان آب آورد. به زور قورتش دادم.
فکرشو بکن لامپ اینجا روشن باشه، من و اون مرتیکه از در بیاییم تُو، من لباسمو دربیارم و اون لعنتی با اون عادت کوفتیش بیاد لبا‌شو بچسبونه پسِ گردنِ من و دستاشو بیاره جلو روی سینه‌ و شکمم… مُردم وقتی اینا رو گفت، مُردم! اومد نشست کنارم و گفت ناراحتت کردم؟
ناراحت؟ مگه می‌شه از دست اون ناراحت شد؟ اول گیج‌وویج نگاش کردم و بعد یه دفعه انگار یکی کوکم کرده باشه شروع کردم به گفتن. همه چیزو بهش گفتم تا رسیدم به طلاق و بعدش دیدنِ اون از بالکن. بهش گفتم منم یه شبایی لامپ اتاقو روشن نمی‌کردم و از توی تاریکی می‌پاییدمش. گفتم چند شب پیش که دارت بازی می‌کرد من از اینجا می‌دیدمش. ماجرای بالکن و بهانه لباس پهن‌کردن‌ها رو بهش گفتم. اونم گفت به دیدنم توی بالکن عادت کرده. گفت اگر نباشم نگران می‌شه… ببین، خیلی چیزا به هم گفتیم، خیلی اتفاقا افتاد ولی من نمی‌تونم به کسی بگم، حتی به تو. فقط آخرش پرسیدم دارت یادم می‌دی؟ گفت آره!

رشت/ شهریور ۸۷

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی