بالزاک در این رمان، افسردگی زن را نه به عنوان یک بیماری فردی، بلکه به مثابه «شورشی خاموش» علیه نظامی توصیف میکند که عشق را به وظیفه و شور را به قانون تبدیل میکند. ژولی، در میانه دوگانگی وظیفه و میل، به نمادی از زنانی بدل میشود که صدایشان در تاریخ رسمی ناشنیده مانده است. به تعبیر کریستوا، بالزاک در این رمان «گفتار مادری» را در دل زبان پدرانه جای میدهد و رنج بینام زن را در قالب داستان به تصویر میکشد. مرگ تدریجی ژولی نیز در این اثر، نه یک شکست، که صورتی از رهایی و مقاومت در برابر نظامی است که خواستار انطباق کامل زن با نقشهای ازپیشتعیینشده است.