لوئیجی پیراندلو: «قطار سوت کشید» به ترجمۀ نینا صادقی

نینا صادقی: دربارۀ داستان

داستان «قطار سوت کشید» اولین بار در سال ۱۹۱۴ در روزنامهٔ کوریره دلا سرا چاپ شد. یک سال بعد در مجموعهٔ تله قرار گرفت و بعد هم پیراندلو آن را در کتاب مرد تنها، از مجموعهٔ داستان‌هایی برای یک سال، منتشر کرد.
این داستان دربارهٔ مردی به نام بلوکاست. کارش حسابداری است و شخصی آرام و کم‌حرف است که زندگی خیلی سختی دارد. در اداره، رئیسش او را تحقیر می‌کند و همکارانش هم برای خنده اذیتش می‌کنند و ‌دستش می اندازند، اما بلوکا هیچ‌وقت اعتراضی نمی‌کند. در خانه هم مسئول یک خانوادهٔ پرجمعیت است و باید خرج همه را بدهد. چون درآمدش کافی نیست، شب‌ها بعد از برگشتن از اداره تا دیروقت اسناد را رونویسی می‌کند.
بلوکا زندگی یکنواختی دارد: کار می‌کند، خسته می‌شود و هیچ چیز را به روی خودش نمی آورد و روز بعد دوباره همه‌چیز از اول شروع می‌شود. پیراندلو او را به یک «دفتر ثبت متحرک» و یک الاغ پیر تشبیه می‌کند که با چشم‌بند همیشه همان گاری را در طول راه می‌کشد.
اما یک روز، اتفاق عجیبی می‌افتد. بلوکا نه تنها دیر به اداره می‌رسد و کارش را درست انجام نمی‌دهد، بلکه جلوی رئیسش می‌ایستد و مدام یک جمله را تکرار می‌کند: «قطار سوت کشید!» همکارانش فکر می‌کنند دیوانه شده و او را به تیمارستان می‌فرستند. فقط راوی داستان، که همکار و همسایهٔ اوست، می‌فهمد که برای قضاوت‌کردن دربارهٔ بلوکا باید اول زندگی سختش را شناخت.
ماجرا از این قرار است که بلوکا شبی ، صدای سوت یک قطار را از دور شنیده است. شاید این صدا برای بقیه کاملاً عادی باشد، اما برای بلوکا عادی نبود. او ناگهان به یاد می آورد که بیرون از خانه و اداره‌اش هنوز دنیایی بزرگ وجود دارد. شهرهایی که در جوانی دیده است، کوه‌های برفی، دریاها و جنگل‌های دور. بلوکا آن‌قدر درگیر کار و مشکلات زندگی شده بود که به‌کلی وجود این دنیا را فراموش کرده بود.
بلوکا واقعاً دیوانه نشده است. برعکس، بعد از سال‌ها تازه به خودش آمده و فهمیده که زندگی فقط کار، حساب‌ وکتاب و تحمل‌کردن نیست. البته او نمی‌تواند خانواده‌اش را رها کند یا کارش را کنار بگذارد. تنها کاری که می‌تواند انجام دهد این است که گاهی در خیال خودش سفر کند؛ مثلاً به سیبری یا جنگل‌های کنگو برود و برای چند لحظه از زندگی سختش فاصله بگیرد.
همکارانش به او می‌خندند، چون فقط رفتار عجیبش را می‌بینند و از زندگی او خبر ندارند. شاید در آغاز به رفتار بلوکا بخندیم، اما وقتی زندگی‌اش را می‌شناسیم، دیگر خندیدن به او آسان نیست. پشت رفتار عجیبش درد مردی را می‌بینیم که سال‌ها همه‌چیز را در سکوت تحمل کرده است.
صدای سوت قطار مشکلات بلوکا را حل نمی‌کند. او باز هم باید به خانه و اداره برگردد و همان زندگی یکنواخت را ادامه دهد. بااین‌حال، حالا می‌داند که زندگی فقط به دنیای کوچک و خسته‌کنندهٔ او محدود نیست. بیرون از آنجا هنوز دنیای بزرگی وجود دارد. شاید همین فکر بتواند کمی به او امید بدهد و کمکش کند تا ادامه دهد.

هذیان می‌گفت.

پزشکان گفته بودند شروع تب مغزی است و همهٔ همکاران اداره هم همین را تکرار می‌کردند. دو سه نفری از تیمارستان برمی‌گشتند؛ رفته بودند به دیدنش. انگار خوششان می‌آمد که هر همکاری را در راه می‌دیدند که دیرتر از بقیه خبردار شده، نگه دارند و خبر را با همان اصطلاحات علمی تازه‌ای که از پزشکان یاد گرفته بودند، به او بدهند:

ــ جنون، جنون.

ــ التهاب مغز.

ــ التهاب غشا.

ــ تب مغزی.

می‌خواستند غمگین به نظر برسند، اما ته دلشان خوشحال بودند؛ هم از اینکه وظیفه‌شان را انجام داده بودند و هم از اینکه سالم و سرحال از آن تیمارستان دلگیر بیرون آمده و دوباره زیر آسمان آبی و شاد صبح زمستانی قرار گرفته بودند.

ــ می‌میرد؟ دیوانه می‌شود؟

ــ چه می‌دانم! ظاهراً که نمی‌میرد…

ــ چه می‌گوید؟ چه می‌گوید؟

ــ همیشه همان حرف را می‌زند. هذیان می‌گوید… بلوکای بیچاره!

و به فکر هیچ‌کس نمی‌رسید که با آن زندگی عجیبی که این مرد بیچاره سال‌ها داشت، شاید اتفاقی که برایش افتاده کاملاً طبیعی باشد. شاید حرف‌هایی هم که می‌زد و همه آن‌ها را هذیان و نشانهٔ دیوانگی می‌دانستند، ساده‌ترین توضیح همین اتفاق بود.

البته اینکه بلوکا شب قبل ناگهان در برابر رئیس اداره‌اش ایستاده بود و بعد از سرزنش تند او، نزدیک بود به طرفش حمله کند، به این فکر می انداخت که شاید واقعاً عقلش را از دست داده باشد.

چون نمی‌شد مردی آرام‌تر و سربه‌راه‌تر، منظم‌تر و صبورتر از بلوکا پیدا کرد.

محصور… بله، چه کسی او را این‌طور توصیف کرده بود؟ یکی از همکارانش.

بلوکای بیچاره در چهاردیواری تنگ و خشک کار حسابداری‌اش گیر افتاده بود. انگار در ذهنش چیزی جز حساب‌های باز، حساب‌های ساده و دوطرفه، اصلاح حساب‌ها، کسری‌ها، برداشت‌ها و ثبت ارقام وجود نداشت؛ یادداشت‌ها، دفترهای کل، دفترهای حساب، کاغذهای چرک‌نویس و چیزهایی از این قبیل.

یک دفتر ثبت متحرک بود؛ یا بهتر بگوییم، الاغ پیری که چشم‌بند زده، آرام و بی‌صدا، همیشه با همان قدم‌ها از همان راه می‌رفت و گاری‌اش را می‌کشید.

صد بار این الاغ پیر را شلاق زده بودند؛ بی‌رحمانه، فقط برای خنده و برای اینکه ببینند آیا می‌توانند کمی چموشش کنند؛ دست‌کم گوش‌های افتاده‌اش را بالا بیاورند یا وادارش کنند پایی بلند کند و لگدی بپراند.

اما هیچ!

همهٔ آن شلاق‌های ناحق و آزارهای بی‌رحمانه را در سکوت تحمل کرده بود، بی‌آنکه حتی آهی بکشد؛ انگار حقش بود، یا شاید دیگر چیزی احساس نمی‌کرد، چون سال‌ها به ضربه‌های سنگین و پی‌درپی روزگار عادت کرده بود.

برای همین، باورکردنی نبود که ناگهان سر به شورش بردارد؛ مگر اینکه واقعاً عقلش را از دست داده باشد.

از طرفی، شب قبل رئیس اداره واقعاً حق داشت سرزنشش کند. بلوکا از همان صبح با حال‌وهوایی عجیب و متفاوت به اداره آمده بود. حتی اتفاقی افتاده بود که برای مردی مثل او دست‌کمی از فروریختن یک کوه نداشت: بیش از نیم ساعت دیر کرده بود.

انگار چهره‌اش یکباره بازتر شده بود. گویی ناگهان چشم‌بندش افتاده و تازه زندگی را  که در اطرافش جریان داشت دیده بود. انگار گوش‌هایش هم باز شده بودند و برای اولین بار صداهایی را می‌شنید که تا آن روز هرگز نشنیده بود.

با شادی عجیبی که خودش هم از آن گیج بود، وارد اداره شده و تمام روز دست به هیچ کاری نزده بود.

عصر، رئیس اداره وارد اتاقش شد. نگاهی به دفترها و کاغذها انداخت و پرسید:

ــ این دیگر چه وضعی است؟ امروز تمام روز چه کار کردی؟

بلوکا با لبخندی که کمی گستاخانه به نظر می‌رسید، نگاهش کرد و دست‌هایش را گشود.

رئیس اداره جلو آمد، شانه‌اش را گرفت و تکانش داد:

ــ این کارها یعنی چه؟ هی، بلوکا!

بلوکا، با همان لبخندی که معلوم نبود از گستاخی است یا حماقت، جواب داد:

ــ هیچ، جناب شوالیه. قطار.

ــ قطار؟ کدام قطار؟

ــ سوت کشید.

ــ آخر چه می‌گویی؟

ــ دیشب، جناب شوالیه. سوت کشید. صدایش را شنیدم…

ــ قطار؟

ــ بله، قربان. اگر می‌دانستید تا کجا رفتم! به سیبری… یا… یا به جنگل‌های کنگو… در یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌شود رفت، جناب شوالیه!

کارمندان دیگر با شنیدن فریادهای رئیس، که از شدت خشم از خود بی‌خود شده بود، وارد اتاق شدند. وقتی حرف‌های بلوکا را شنیدند، یک‌دفعه زدند زیر خنده.

رئیس اداره هم ــ که انگار آن شب از قبل عصبانی بود ــ با شنیدن خنده‌های آنان بیشتر از کوره دررفت و شروع کرد به کتک‌زدن همان مرد آرام و بی‌آزاری که همیشه قربانی شوخی‌های بی‌رحمانه‌اش بود.

اما این بار، برخلاف همیشه، قربانی سر به شورش برداشت. همه با تعجب و حتی ترس نگاهش می‌کردند و او خشمگین فریاد می‌زد. مدام همان حرف عجیب را دربارهٔ قطاری تکرار می‌کرد که سوت کشیده بود. می‌گفت: به خدا دیگر بس است! حالا که صدای سوت قطار را شنیده، دیگر نمی‌تواند و نمی‌خواهد بگذارد با او آن‌طور رفتار کنند.

به‌زور گرفتندش، دست‌وپایش را بستند و به تیمارستان کشاندند.

آنجا هم هنوز از همان قطار حرف می‌زد و صدای سوتش را درمی‌آورد.

آه، چه سوت غمگینی! انگار از جایی دور، در دل شب می‌آمد؛ سوتی پر از درد و اندوه.

و بلافاصله بعد از آن می‌گفت:

ــ راه می‌افتیم، راه می‌افتیم… آقایان، کجا؟ کجا می‌رویم؟

و طوری به همه نگاه می‌کرد که انگار دیگر آن چشم‌های همیشگی را نداشت. چشم‌هایش که همیشه تیره، بی‌فروغ و گرفته بودند، حالا روشن و درخشان می‌خندیدند؛ مثل چشم‌های یک کودک یا آدمی خوشبخت.

جمله‌های بی‌سروته از دهانش بیرون می‌آمد؛ حرف‌هایی که هیچ‌کس تا آن روز از او نشنیده بود، حرف‌هایی شاعرانه، خیال‌انگیز و عجیب. شگفتی ماجرا این بود که کسی نمی‌فهمید این واژه‌ها چطور و با چه معجزه‌ای بر زبان مردی آمده‌اند که تا آن روز کاری جز سروکله‌زدن با عددها، دفترها و فهرست‌ها نداشت و در برابر زندگی مثل آدمی کور و کر بود؛ ماشینی بود برای حساب‌وکتاب.

حالا از پیشانی‌های آبی کوه‌های پربرف حرف می‌زد که سر به آسمان بلند کرده بودند. از نهنگ‌های لزج و عظیمی می‌گفت که در ته دریا با دمشان ویرگول می‌ساختند.

همان‌طور که گفتم، حرف‌هایی بود که هیچ‌کس انتظار نداشت از دهان بلوکا بشنود.

بااین‌حال، کسی که خبر دیوانه‌شدن ناگهانی بلوکا و حرف‌های عجیبش را برایم آورد، از واکنش من جا خورد. نه‌تنها در من اثری از حیرت ندید، بلکه حتی کمی هم تعجب نکردم.

خبر را در سکوت شنیدم؛ اما سکوت من پر از درد بود. سرم را تکان دادم، گوشه‌های لبم از تلخی پایین افتاد و گفتم:

ــ آقایان، بلوکا دیوانه نشده است. مطمئن باشید که دیوانه نشده. حتماً اتفاقی برایش افتاده، اما اتفاقی کاملاً طبیعی. هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بفهمد، چون هیچ‌کس به‌درستی نمی‌داند این مرد تا امروز چطور زندگی کرده است. من که زندگی‌اش را می‌شناسم، مطمئنم همین که ببینمش و با او حرف بزنم، همه‌چیز برایم روشن می‌شود.

در راه تیمارستانی که آن مرد بیچاره را در آن بستری کرده بودند، با خودم فکر می‌کردم:

«برای کسی که تا آن روز مثل بلوکا زندگی کرده، یعنی زندگی‌اش واقعاً “ناممکن” بوده، یک اتفاق کاملاً عادی، یک حادثهٔ ساده یا حتی برخورد ناگهانی پا با سنگ‌ریزه‌ای در جاده، ممکن است نتیجه‌ای عجیب و غیرمنتظره داشته باشد. نتیجه‌ای که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را توضیح دهد، مگر اینکه بداند زندگی آن آدم از پیش ناممکن بوده است.

علت را باید در همان زندگی ناممکن جست‌وجو کرد و اتفاق را به آن برگرداند؛ آن‌وقت همه‌چیز ساده و روشن می‌شود.

اگر کسی فقط دُم یک هیولا را ببیند، بی‌آنکه خود هیولا را در نظر بگیرد، شاید آن دم هم برایش هیولاوار به نظر برسد. اما وقتی دم را به هیولا برگرداند، دیگر عجیب نیست؛ می‌بیند برای آن هیولا درست همان دُمی است که باید باشد، یک دُم کاملاً طبیعی.»

من هیچ‌وقت ندیده بودم کسی مثل بلوکا زندگی کند. همسایه‌اش بودم و نه‌فقط من، بلکه همهٔ ساکنان ساختمان از خودشان می‌پرسیدند این مرد چطور می‌تواند در آن وضع دوام بیاورد.

سه زن نابینا با او زندگی می‌کردند: همسرش، مادرزنش و خواهر مادرزنش. دو نفر آخر بسیار پیر بودند و به‌خاطر آب‌مروارید نابینا شده بودند. همسرش آب‌مروارید نداشت، اما کاملاً نابینا بود و پلک‌هایش انگار به هم دوخته شده بودند.

هر سه نفر نیاز داشتند کسی از آن‌ها مراقبت کند. از صبح تا شب فریاد می‌زدند، چون کسی نبود به کارهایشان برسد.

دو دختر بیوهٔ بلوکا هم بعد از مرگ شوهرانشان به خانهٔ او برگشته بودند؛ یکی با چهار بچه و دیگری با سه بچه. آن دو نه وقت رسیدگی به آن سه زن را داشتند و نه حوصله‌اش را. اگر کمکی هم می‌کردند، فقط به مادر خودشان بود.

مگر بلوکا می‌توانست با حقوق ناچیز حسابداری‌اش شکم این‌همه آدم را سیر کند؟

برای همین مجبور شده بود شب‌ها در خانه کار دیگری هم انجام دهد: اسناد را رونویسی کند.

در میان سروصدا و فریادهای آن پنج زن و هفت بچه می‌نشست و می‌نوشت تا بالاخره هر دوازده نفر در سه تختی که در خانه بود جایی برای خواب پیدا کنند. تخت‌ها بزرگ و دونفره بودند، اما در تمام خانه فقط همان سه تخت وجود داشت.

هر شب دعوا و دنبال‌کردن یکدیگر شروع می‌شد؛ اثاثیه واژگون می‌شد، ظرف‌ها می‌شکست و صدای گریه، فریاد و افتادن چیزها به گوش می‌رسید. گاهی یکی از بچه‌ها در تاریکی فرار می‌کرد و خودش را میان سه پیرزن نابینایی جا می‌داد که در تختی جداگانه می‌خوابیدند.

آن سه پیرزن هم هر شب با هم دعوا می‌کردند، چون هیچ‌کدام نمی‌خواست وسط بخوابد و هر وقت نوبت یکی از آن‌ها می‌شد، اعتراض می‌کرد.

بالاخره خانه آرام می‌گرفت و بلوکا تا دیروقت به رونویسی ادامه می‌داد؛ آن‌قدر که قلم از دستش می‌افتاد و چشم‌هایش خودبه‌خود بسته می‌شد.

بعد، اغلب با همان لباس‌ها، خودش را روی مبل کهنه و خرابی می‌انداخت و فوراً به خوابی سنگین فرومی‌رفت. صبح هم به‌سختی از خواب بیدار می‌شد، گیج‌تر و منگ‌تر از همیشه.

خب، آقایان، در چنین وضعی برای بلوکا اتفاقی افتاده بود که کاملاً طبیعی بود.

وقتی برای دیدنش به تیمارستان رفتم، خودش همه‌چیز را جزءبه‌جزء برایم تعریف کرد. بله، هنوز کمی هیجان‌زده بود، اما بعد از اتفاقی که برایش افتاده بود، این حالت عجیب نبود.

به پزشکان، پرستاران و همهٔ همکارانی که فکر می‌کردند دیوانه شده، می‌خندید و می‌گفت:

ــ کاش! کاش واقعاً دیوانه شده بودم!

آقایان، سال‌های سال بود که بلوکا فراموش کرده بود، واقعاً فراموش کرده بود، که دنیا وجود دارد.

آن‌قدر در رنج زندگی تلخش فرو رفته بود و تمام روز در حساب‌وکتاب‌های اداره غرق می‌شد که حتی یک لحظه هم فرصت نفس‌کشیدن نداشت. مثل حیوانی چشم‌بسته که به تیرک چرخ آب یا آسیاب بسته شده باشد، سال‌ها یک مسیر را دور زده بود. بله، آقایان، واقعاً فراموش کرده بود که بیرون از آن زندگی، دنیایی هم وجود دارد.

دو شب پیش، خسته و ازپاافتاده، خودش را روی همان مبل کهنه انداخته بود تا بخوابد. شاید از شدت خستگی بود که برخلاف شب‌های دیگر، خوابش نبرد.

ناگهان در سکوت عمیق شب، صدای سوت قطاری را از دور شنید.

احساس کرد گوش‌هایش بعد از سال‌ها، نمی‌دانست چطور، یکباره باز شده‌اند.

سوت قطار ناگهان همهٔ بدبختی‌ها و تنگناهایی را که دورش را گرفته بودند، کنار زد و با خود برد. انگار درِ قبری باز شده باشد؛ خود را نفس‌زنان در هوای آزاد دنیایی دید که بزرگ و بی‌انتها در اطرافش گشوده می‌شد.

بی‌اختیار به پتوهایی که هر شب روی خودش می‌انداخت چنگ زد و در خیال، دنبال قطاری رفت که در دل شب دور می‌شد.

آه، بیرون از آن خانهٔ وحشتناک، بیرون از آن‌همه عذاب، دنیایی وجود داشت؛ دنیایی بزرگ و دور که آن قطار به سویش می‌رفت…

فلورانس، بولونیا، تورینو، ونیز…

شهرهای زیادی که در جوانی دیده بود و حتماً در همان شب هم چراغ‌هایشان روی زمین می‌درخشید.

بله، او می‌دانست در آن شهرها چه زندگی‌ای جریان دارد؛ خودش هم زمانی آن زندگی را تجربه کرده بود!

زندگی در آنجا همچنان ادامه داشت و همیشه هم ادامه داشته بود، در حالی که او اینجا، مثل حیوانی چشم‌بسته، دور تیرک آسیاب می‌چرخید.

سال‌ها بود که دیگر به آن دنیا فکر نکرده بود!

دنیای او به رنج خانه و فضای خشک و خفهٔ حسابداری محدود شده بود. اما حالا جهان دوباره و ناگهانی به روحش بازمی‌گشت؛ انگار یکباره آن را به درونش می‌ریختند.

همان لحظه‌ای که برای او در این زندان می‌گذشت، مثل لرزشی برقی در سراسر جهان جریان داشت. حالا که خیال او ناگهان بیدار شده بود، می‌توانست رد آن لحظه را در شهرهای آشنا و ناآشنا، در دشت‌ها، کوه‌ها، جنگل‌ها و دریاها دنبال کند…

همان لرزش، همان تپش زمان.

در همان لحظه‌ای که او اینجا آن زندگی «ناممکن» را تحمل می‌کرد، میلیون‌ها نفر در گوشه‌وکنار دنیا به شکل دیگری زندگی می‌کردند.

درست همان وقت که او اینجا رنج می‌کشید، کوه‌های دور و پوشیده از برف، پیشانی‌های آبی‌شان را به سوی آسمان شب بلند کرده بودند…

بله، آن‌ها را می‌دید؛ می‌دیدشان، درست به همین شکل…

اقیانوس‌ها بودند…

جنگل‌ها بودند…

حالا که دنیا دوباره به روحش برگشته بود، می‌توانست کمی خودش را آرام کند.

بله، می‌توانست هرازگاهی از رنج زندگی‌اش فاصله بگیرد و در خیال خود، هوایی تازه در این جهان وسیع نفس بکشد.

همین برایش کافی بود!

طبیعی بود که روز اول کمی از حد گذشته باشد. مست شده بود؛ تمام دنیا یکباره به درونش ریخته و همه‌چیز را زیرورو کرده بود.

اما کم‌کم آرام می‌شد و حالش جا می‌آمد.

هنوز از آن‌همه هوای آزاد سرمست بود و خودش هم این را می‌دانست.

همین که کاملاً آرام می‌شد، پیش رئیس اداره می‌رفت، عذرخواهی می‌کرد و مثل گذشته به کار حسابداری‌اش برمی‌گشت.

فقط رئیس دیگر نباید مثل قبل بیش از اندازه از او کار می‌خواست. باید اجازه می‌داد گاهی، میان ثبت یک حساب و حساب بعدی، سفر کوتاهی برود؛ بله، به سیبری… یا… یا به جنگل‌های کنگو…

ــ یک چشم‌به‌هم‌زدن بیشتر طول نمی‌کشد، جناب شوالیه. حالا که قطار سوت کشیده است…

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی