
به تاخت میرود خون آواره در کوچههای خراب
یالش میدرخشد با زمینهای سرخابی در شفق
و کوچهای دور در خاورمیانه را میکشد به سرخ
بچههای اعماق
میافتند بر زمین
در میناب و فردیس
منامه و حیفا
ردی سفید میگذرد از فراز شب
دورترها
کوئین سرسی با سس خرسی
میرقصد کنار آتش
بیخبر از خون
بیصبر سواری در کوچههای خراب
خون آواره شیهه میکشد
بیوقفه
میپاشد از گلوها و لبها
چشمها و احشاء
میگذارد پشت سر جنازهای
سهتکه را
که سواری میکرد پیشتر
مست میشد پیاله پیاله
از بچههای شهر








