خیزش ملی مردم ایران – حسین نوش‌آذر: پرچم‌های در اهتزاز در میدان پانتئون

چگونه در لحظه‌ای که ایران در سیاه‌چاله ارتباطی و کشتار فرو رفته، نمادهای قومی و منطقه‌ای بر نمادهای ملی غلبه می‌کنند؟ آیا این «انترناسیونالیسم» واقعی است یا نشانه‌ای از شکاف‌های عمیق‌تر درونی جامعه ایران – شکاف‌هایی که رژیم با قطع اینترنت و سرکوب، سعی در پنهان کردن یا بهره‌برداری از آن‌ها دارد؟
در این اپیزود پادکست، حسین نوش‌آذر از دل همان میدان روایت می‌کند: چرخش ذهنش میان خشم، سردرگمی و تأمل بر سر این پرسش که «چرا اینجا زیر بیرق کردستان ایستاده‌ام، در حالی که ایرانی‌ام؟» و چگونه این لحظه، نه فقط یک تجربه شخصی، بلکه نمادی از چالش‌های ساختاری جنبش آزادی‌خواهی ایران در عصر انزوای دیجیتال و آپارتاید اجتماعی است.
می‌شنوید با صدا و اجرای نویسنده:

شنبه بود، هفدهم ژانویه، هوا سرد بود. اما نه خیلی. لباس گرم پوشیدم  و راه افتادم به سمت پانتئون. با ممد قرار داشتم و به موقع هم رسیدم. سندیکالیست‌های فرانسوی تجمع گذاشته بودن برای حمایت از مردم ایران. هزاران نفر، نه، من چند صد نفر دیدم، شاید. یعنی من و ممد وقتی رسیدیم که تجمع تازه داشت شکل می‌گرفت. فقط یک ساعت اونجا بودم. در اون یک ساعت هم چهار صد پونصد نفر در پانتئون جمع شده بودن. من و ممد هم  یکی از اونا بودیم. ممد داشت با سینماگرای فرانسوی خوش و بش می‌کرد. یک خانم وکیل ایرانی سندیکالیست هم از راه رسیده بود با همسرش که او هم فرانسوی بود و به سن و سال من بود و معلوم بود موهاش را توی آسیاب سفید نکرده. منم یک قدری بلاتکلیف، مثل کسی که گه‌گیجه گرفته وایستاده بودم جمعیت را نگاه می‌کردم.   

از موسیقی، مثلا سمفونی خرمشهر و اینجور چیزا خبری نبود.  پرچم ایران؟ هیچی. نه شیر بی‌ریختش غرش می‌کرد، نه خورشید تیره و تارش تابیدن گرفته بود. به خودم گفتم، بی‌خیال پرچم. پرچم یعنی چی؟ این چه فکریه حالا وسط این قتل عام؟ بعد با خودم گفتم این یعنی همون شوونیست درون که زبون باز کرده؟

از ممد و رفقاش دور شدم، رفتم بالاتر که ببینم مثلا چه خبره. چشمم افتاد به گروه کوچکی، حدود بیست نفر، دور هم جمع شده بودن، و بالای سرشون ده-پونزده تا پرچم کردستان را به اهتزار درآورده بودن. مسلط بر فضا، مثل اینکه میدان مال اونا باشه. پرچم فرانسه؟ نبود. آلمان که به من پناه داد؟ نبود. اتحادیه اروپا که ملیت دوم داد به من؟ نبود. فقط پرچم کردستان، رنگارنگ و پرجنب‌وجوش، انگار جشن استقلالشونه. کی؟ پنج روز بعد از قتل عام.

ایستادم. خیره شدم. ذهنم شروع کرد به چرخیدن، مثل چرخ‌وفلک حلبی در پنجاه و پنج سال قبل در بن‌بست اردیبهشت در خیابان اطمیشی که هنوزم به همین اسم هست. چرا زیر بیرق کردستانم من؟ چرا؟ آخه چرا؟ جیر چرخ‌و فلک. پرچم کردستان چه ربطی به من داره؟ برای کردها محترمه؟ عالی. استقلال می‌خوان؟ حقشونه؟ این سوال امروز نیست. جیر جیر چرخ و فلک. من ایرانی‌ام، ناسلامتی. اینجا زیر بیرق اینا چی کار می‌کنم؟ بی‌خیال. جیر جیر چرخ و فلک. مهاباد رو سه سال پیش به رگبار بستن، یادمه. ژینا کرد بود، بله ایلام عزاداره، کرمانشاه عزاداره، گیلان عزاداره. خراسان عزاداره. جیر جیر چرخ و فلک که یک دفعه روی این جمله توی مخ من وایستاد: ما  عزادایم. با خودم گفتم اینطوری «انترناسیونالیسم» قشنگ‌تره لابد.

از جیر جیر صدای ذهنم عصبانی شده بودم. از خودم بدم اومده بود. فکر کردم: حسین، تو که همیشه گفتی با دیگری‌سازی مخالفی، حالا چرا اینقدر عصبانی شدی؟ مگه نه اینکه کردها هم کشته دادن؟ مگه نه اینکه حق دارن پرچمشون رو بیارن؟ بله. حق دارن. اما دیگران هم حق دارن. حالا با شیر یا بدون شیر، با خورشید یا با هر چی.

با ممد خداحافظی کردم. گفت: می‌ری؟ گفتم آره. کار دارم. بعد یه نفس، با گام‌های بلند پیاده راه افتادم تا شتله و سوار مترو شدم و رسیدم خونه. هیچکی نبود.  نشستم رو کاناپه و به سقف خیره شدم.

تف به این زندگی که حتی نمی‌شه مثل آدمیزاد اعتراض کرد به قتل عامی که دست‌کم توی حافظه جمعی ما در این پنجاه سال اخیر بی‌سابقه‌ است.   

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی