خیزش ملی مردم ایران – امضاء محفوظ: از تهران تا اینجا

این روایت از روی پیام صوتی یک شهروند ایرانی (به تاریخ ۲۲ دی ۱۴۰۴، دو روز بعد از کشتار) پیاده شده و به شکل تک‌گویی درونی سامان داده شده است.

سلام.

من همین الان، یعنی همین چند ساعت پیش، پامو گذاشتم توی فرودگاه استانبول. حالا چند ساعت به پروازم به تورنتو مونده و با این همه هنوز بخشی از وجودم توی کوچه‌ها و خیابون‌های تهران جا مونده؛ هنوز صداها توی سرم قطع نمی‌شن. انگار یکی داره با میکروفون کهنه توی گوشم داد می‌زنه «برو، برو، وانایستا، تموم شد». ولی تموم نشده. هیچ‌وقت این چیزا تموم نمی‌شن، مگه نه؟

دیروز از تهران زدم بیرون. ۲۱ دی بود. فردای همون روزی که کشتار کردن. روزها دیگه قاطی شدن تو ذهنم.

اول بگم که همه خوب بودن، خیالت راحت شه: مامان، بابا، خواهرها، عموها، همه زنده‌ان. ولی زنده بودن تو ایران این روزها یه جور دیگه‌ست. یه جور زنده بودنِ موقت، مثل باتری موبایل که فقط دو درصد شارژ داره. خاموش نیستی، ولی هر لحظه ممکنه خاموش شی.

موبایل‌ها رو قطع کردن. نه آنتن نداره، نه. قطع کردن، نقطه. سر خط. انگار یکی دکمه‌ی کل کشور رو زده خاموش. از داخل که هیچ، از بیرون هم نمی‌شه زنگ زد.

اینترنت؟ خنده‌م می‌گیره وقتی می‌گن اینترنت ملی. یعنی گوگل باز نمی‌شه، اینستاگرام باز نمی‌شه، توییتر که کلاً توهم زدنشو داری. فقط بی‌بی‌سی فارسی، ایران اینترنشنال و وی‌او‌ای مونده، اونم با پارازیت و قطع و وصل که آدمو دیوونه می‌کنه.

اوضاع… چطور بگم که جنگ شده بدون اینکه بشه اسمشو گذاشت جنگ؟ همه‌چیز مثل یه جنگ تمام‌عیاره، ولی هیچ‌کس نمی‌تونه بگه جنگ. یه طرف مسلحه، یه طرف می‌خواد کشورشو پس بگیره.

جمعه‌شب بیمارستان فارابی قیامت بود. تخلیه چشم. تعدادشو نمی‌گم چون دیگه عدد مهم نیست، فقط می‌دونم خیلی زیاد بود. خیلی.

یه بیمارستان کوچیک تو نازی‌آباد: شب بیست‌وچند نفر آوردن آی‌سی‌یو، صبح هیچ‌کدوم نبودن. با نیسان می‌اومدن سردخونه، جسد رو مثل گونی بار می‌ذاشتن عقب ماشین و می‌بردن. همین. بدون هیچ نمایشی.

پایین‌شهر دیگه صداش درنمی‌آد، چون دیگه لازم نیست صداش دربیاد. بچه‌ها قمه دارن، چاقو دارن، کارد آشپزخونه دارن. اسلحه هم دارن حالا. زیاد هم دارن. هی از اینا می‌گیرن، هی بیشتر می‌شه دستشون.

قبلاً یگان ویژه و لباس‌شخصی‌ها حمله می‌کردن به جمعیت، الان دیگه جراتشو ندارن. می‌ترسن. مردم دیگه از اینا نمی‌ترسن، یا شاید می‌ترسن ولی دیگه براشون مهم نیست. ده نفر، بیست نفر از یه کوچه راه می‌افتن سمتشون، اون‌وقت اونا عقب می‌کشن. این صحنه رو خودم دیدم. باورم نمی‌شد.

شب‌ها صدای تیراندازی می‌آد. نه از دور، از نزدیک. از کوچه‌ی بغلی. کلاشینکف، نه تفنگ شکاری، کلاش.

مردم عوض شدن. نمی‌دونم چطور بگم. انگار یه چیزی توشون شکسته که دیگه درست نمی‌شه، ولی همزمان یه چیز دیگه هم روشن شده؛ یه خشم آروم و عمیق.

بیمارستان سینا رو از نزدیک دیدم. رئیسش، جراح چشم، آدم خوبیه. می‌گن سه شب نخوابیده، تیمش هم همین‌طور. پول درمان از مردم نمی‌گیرن، فقط هزینه‌ی مواد. ولی جمعه به بیمارستانشون حمله کردن. می‌گفتن جراح‌ها مریض رو از اتاق عمل می‌فرستادن بیرون، روی همون برانکارد، بعد یکی می‌اومد می‌بردش. همین‌جوری. انگار جنازه‌ی زنده‌ست.

من دیگه نبودم که ببینم چی شد.

الان اینجام، توی فرودگاه استانبول، دارم این وویس رو برات می‌ذارم.

هنوز صدای تیراندازی تو سرم می‌پیچه. به مامانم فکر می‌کنم، به بابا، به همه‌ی آدمایی که دوستشون دارم. به ایران که هر وقت بهش فکر می‌کنم بغض راه گلومو می‌بنده.

خلاصه همین بود.

حالا من اینجام. زنده‌م.

ولی هنوز نمی‌دونم این زنده بودن دقیقاً یعنی چی.

بیشتر بخوانیم:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی