
مارتین بریل (۲۰۰۹-۱۹۵۹) شاعر و ستوننویس پرکار و محبوب هلندی بود. او که در اوترخت به دنیا آمد، از نوجوانی استعداد شگرفی در شعر گفتن داشت و اولین مجموعه شعرش را در هفده سالگی منتشر کرد. سبک متمایز او که ترکیبی بود از نگاه دقیق و اغلب طنزآمیز به زندگی روزمره، طبیعت شهری و جزئیات به ظاهر پیشپاافتاده، به سرعت مورد توجه قرار گرفت. بریل با زبانی ساده و در همان حال عمیق، توانست شعر را از برج عاجنشینی به خیابانها و زندگی معمولی مردم بیاورد و به یکی از شناختهشدهترین چهرههای ادبی معاصر هلند تبدیل شود.
علاوه بر شعر، بریل برای چندین دهه ستوننویس ثابت روزنامههای معتبری مانند «د وُلکسکرانت» (De Volkskrant) بود. ستونهای او که با طنزی ظریف، خردمندانه و انسانی نوشته میشدند، بازتابی از جهانبینی شاعرانه او بودند و مخاطبان بسیار گستردهای داشتند. او زندگی و محیط شهری را با چشمانی تیزبین میدید و روایت میکرد. واژه بریل در زبان هلندی به معنی عینک است، اسمی با مسما برای نویسندهای که در هنرِ نگریستن تبحر داشت. او را باید شکارچی لحظات گذرا نامید.
بزرگترین دستاورد بریل، توانایی او در تبدیل امور عادی و پیشپاافتاده به موضوعی شاعرانه و عمیق بود. او ثابت کرد که برای خلق داستانی تاثیرگذار، نیازی به سوژههای دراماتیک یا شخصیتهای استثنایی نیست. در داستان «گل کلم»، نوشیدن یک آبجو در کافه به نمادی از آزادی و مقاومت در برابر زندگی یکنواخت تبدیل میشود، و در «پدری برای آخر هفته»، یک گفتگوی ساده والدین و فرزند، نمایانگر شکاف نسلی و پیچیدگیهای روابط انسانی است.
این نویسنده در ۲۲ آوریل ۲۰۰۹ در سن چهل و نه سالگی درگذشت.
گل کلم
مردها کنار پنجره نشستهاند، خیره به میدان خالی با دو زباله دان، یک نیمکت و تیر چراغ برق. پس- زمینه مرکزِ خریدِ جدیدی که اندکی دورتر از بخش قدیمی ده قرار گرفته و با خیابانی از میدان جدا شده است. جلو همه مردها لیوانی آبجو روی میز است، با یک بسته سیگار. آنها تنها مشتریان کافه هستند. زنی در پشت بار روزنامه میخواند. ترانه کوههای بلند از جان دنور پخش میشود. یکی از مردها به دیگری میگوید:” نگاه کن، اونجا، داره میاد.” در آن سوی خیابان مردی با خودروی مخصوص پیرها ظاهر میشود، و صبر میکند تا چراغ عابر پیاده سبز شود.
اتوبوسی میگذرد.
مرد دیگری جرعهای آبجو مینوشد و میگوید:” اونه، مگه نه؟” او هفتاد سالی دارد، با سری ناموزون و موهای پُرپشت سفید.
یان از خیابان رد میشود و به میدان میرسد. کلاه لبهدار قرمزی به سر دارد، با شالی ضخیم و ژاکتی به رنگ بژ، همان مدلی که پیرها میپوشند. او کنار پنجره توقف میکند. رو به مردها سری تکان میدهد و آهسته پیاده میشود. در سبد جلو خودروی او یک توپ تنس هست. یان پاکشان به طرف در کافه میرود. وقتی سر میز مینشیند، یکی از مردها میگوید: “جوون، الان دیگه باید از خونه میزدی بیرون ها؟”
یان نفستنگی دارد و کمی طول میکشد تا بتواند بگوید:” آره.” بعد کلاهش را بر میدارد و موهای کم پشتش را مرتب میکند که هنوز سیاه است.
مرد دیگری میگوید:” گاهی لازمه، مگه نه؟”
“درسته، وقتی هوا تاریکه، باید بزنم بیرون، من این مدلیام دیگه، تو هم همین جوری مگه نه؟”
“آره، برا منم همین طوره.”
مرد سومی میگوید: “اُوف.”
زنِ پشت بار با لیوانی آبجو برای یان میآید و آن را روی میز میگذارد.
“پسرا، همه چی رو به راهه؟”
یان سری تکان میدهد و دست لرزانش را به طرف لیوان آبجو دراز میکند. زن دوباره میرود. دو نفر از مردها به یان خیره میشوند که چطور لیوان را به لبهای نازک و کبودش میگذارد و با احتیاط جرعهای مینوشد. نگاهی نگران و نه کنجکاو دارند. یان لحظهای چشمانش را میبندد، بعد لیوان را روی میز میگذارد و با دست کف پشت لبش را پاک میکند و میگوید:” واقعا میچسبه.”
مردها سری تکان میدهند.
یان دوباره لیوانش را بر میدارد، این بار مطمئنتر جرعهای مینوشد. کمی بیشتر از نصف لیوان خالی میشود. مردها هم لیوانها را بر میدارند. آن هیجان زودگذر انگار محو میشود. یکی از مردها میگوید: “یان، نگاه کن، کی داره میاد؟”
یان با بیحوصلهگی جواب میدهد: “رئیس!”
زنی تنومند با زنبیلی بزرگ وارد کافه میشود. یکی از مردها میگوید: “میپ، بیا اینجا، پیش ما بشین، جا هست.” اما میپ فقط یان را میبیند و لیوان آبجویی که جلو او است.
“یان، من دارم میرم خرید، امشب گلکلم میخوریم. وقتی برگشتم باید توی خونه باشی ها.” او منتظر جواب نمیماند، برمیگردد و از کافه بیرون میرود، به سوی مرکز خرید.
یان با غرغر میگوید: “لعنتی، من دیگه هیچ جا نمیتونم برم.” و لیوان آبجویش را سر میکشد.
” در واقع زندگی به من حرومه.”
او به بیرون نگاه میکند، هوا دارد تاریک میشود.
پدرِی برای آخر هفته
“من عصبانیام.”
این حرف را دختری نه ساله به مردی زد که معلوم بود پدرش است و داشت روزنامه میخواند. آن دو در ایوان کافه نشسته بودند. پدر قهوه را تا ته و دختر نیمی از کوکاکولا را نوشیده بود.
“عجب، چرا؟” پدر برای لحظهای سرش را بلند کرد. دخترک گفت “نمیخوام بگم چرا، من فقط خیلی عصبانیام.”
پدر آهی کشید. روزنامه را تا کرد و به خودش آمد و گفت.” خب، بگو دیگه چرا عصبانی هستی؟” و متوجه شد که دخترک اصلا عصبانی به نظر نمیآید.
” شاید هم داری شوخی میکنی؟”
” نه،” دختر بچه این حرف را زد و دوباره گفت: “من واقعا خیلی خیلی عصبانیام.”
پدر گفت: “من که چیزی نمیبینم؟” انگار سعی میکرد که مسئله جدی نشود.
“همین که گفتم. آره، من خیلی خیلی عصبانیام.”
” از دست کی؟”
و با دقت به دخترش نگاه کرد.
” از دست من؟”
” نه، از تو نه.”
بعد گویا از این حرف پشیمان شد. چی بهتر از این که از دست پدرت عصبانی باشی!
” پس بگو، از دست کی؟”
کاسه صبر پدر داشت کم کم لبریز میشد.
” بگو، دیگه داری حوصله منو سر میبری. چی شده؟”
دختر مردد شد. با دو دست لیوان کوکاکولا را گرفت و نی صورتیرنگ را مکید. تا جایی که میتوانست این کار را کش داد. پدر نگاهش میکرد، نمیخواست خودش را ناراحت کند. آفتاب مستقیم به صورتش میتابید، ولی این هم فایدهای برایش نداشت.
دختر بالاخره گفت: “من، خب، فقط عصبانی هستم.” او لیوان را دوباره روی میز گذاشت. ولی با نی بازی میکرد.
” اینو باور نمیکنم، هیچ کس همین جوری عصبانی نمیشه، همیشه یک دلیلی وجود داره.” پدر باز روزنامه را به دست گرفته بود تا آن را بخواند.
” اگه هم دوست نداری حرف بزنی، خب اشکالی نداره.”
دختر گفت:” من فکر میکنم که تو احمقی.” بعد نی را گره زد.
پدر با لحنی رامکننده گفت:” بگو، عزیزم، حالا دیگه بگو. از دست کی عصبانی هستی؟ چی شده؟ توی مدرسه تو رو اذیت کردن؟”
” نه، نه.”
دخترک بعد پاهایش را بالا برد و زانوهایش را بغل کرد. به نظر دمدمی مزاج میآمد، اما در حالت شیطنت آمیز صورتش چیزی عوض نشد. و چشمانش با مژگانی بسیار بلند گاه چشمک میزدند.
“من از دست مامان عصبانی هستم.”
” از دست مامان، چرا، خب، چی شده؟”
پدر دوباره میخواست روزنامه را باز کند. اما حالا دیگر حسابی جدی شده بود.
“مامان چی کار کرده؟”
“هیچی، اما من اجازه ندارم تلفن موبایل داشته باشم.”
پدر با قاطعیت گفت:” بله، ما با هم قرار گذاشتیم که وقتی تو به دبیرستان رفتی، یک موبایل بگیری، نه زودتر.”
” همه آدمها موبایل دارن، مامان اولش گفت که منم میتونم یکی داشته باشم با یک کارت.”
بعد به پدرش نگاه کرد.
پدر با عصبانیت گفت: “من چیزی در این مورد نمیدونم، قرار مامان و بابا این نبود.”
دختر که ناگهان و حالا آشکارا عصبانی بود گفت:” آره، شماها هیچ وقت راجع به چیزی با هم قرار یا حرفی نمیزنین. و تو هم درباره کارای ما هیچی نمیدونی.”
مرد به دخترش نگاه کرد. بعد آهسته تلفن موبایلش را از جیب درآورد و با خشم گفت: “میخوام به مامانت زنگ بزنم که بیاد تو رو ببره، تمام روز شنبه منو خراب کردی.”








