
در داستان «میز تحریر مادر و ذن»، مسعود یحیوی با پیوند واقعیت و استعاره، مرزهای میان هنر، مسئولیت اخلاقی و عواقب غفلت از عواطف انسانی را در هم میآمیزد. فروش یک میز تحریر ساده، به دروازهای برای مواجههای شگفت تبدیل میشود: شخصیت اصلی نه تنها با اشباح گذشته و احساس گناهش نسبت به والدین روبرو میشود، بلکه در دامی اخلاقی میافتد که خود در داستانهایش بافته بود. این اثر با بهرهگیری از حکایات ذن و تکیه بر «تجانس»های معنوی، پلی استعاری بین جهان درونی نویسنده و واقعیت بیرون میزند و در پایان خواننده را با این پرسش تنها میگذارد که آیا میتوان از طریق هنر، بار مسئولیتهای ازدسترفته در زندگی شخصی را بازخرید؟
داستان را با صدا و اجرای نویسنده می شنوید:
«یک میز تحریر قدیمی چوبی برای فروش. لطفا شب تماس بگیرید…»
میز تحریر کوچکی را، که از مادر به او رسیده بود، در آگهی اجناس دست دوم برای فروش گذاشت. زن و شوهری آمدند و با خانۀ پر از کتاب او روبرو شدند. زن به کتابخانه دیواری پر کتاب و تندیسها و ظرفهای بلور و لعابی نقاشیشده دستساز محلی و تابلوهای نقاشی نگریست و با شگفتی پرسید: شما نویسنده هستین؟…
او گفت: بله، شعر میگم و گهگاه داستان مینویسم…
مرد گفت: ولی این روزا دیگه کمتر کسی کتاب و مجله و روزنامه میخونه. جوون و پیر، همه سرشون رو توی گوشیها فروبردن، یا توی لپتاپ از اینترنت مطلب میخونن…
شاعر گفت: من از شونزده سالگی موسیقی کلاسیک گوش میکنم. چند نفر میشناسین هنوز سونات و کنسرتو و سمفونی کلاسیک گوش کنه؟ حتی اون زمان هم کم بودن. کتابخونها هم با اومدن گوشی و اینترنت همینطور کم و کمتر میشن. ما همیشه در اقلیت بودیم. مردم ما کم کتاب میخونن؛ بیشتر رمان و کمتر شعر و نمایشنامه و داستان کوتاه. ولی من کار خودم رو میکنم. هنر و ادبیات همیشه خواهان اندک خودش رو داره:…
زن گفت شما کتاب هم چاپ کردین؟…
شاعر گفت: بله چندتایی کتاب در طول سالها…
زن گفت: من یکی از کتابای شما رو میخرم، اگه داشته باشین…
همسرش گفت: پس روی قیمت میز هم تخفیفی بدین! رسم و معموله…
شاعر کتاب جدیدش را به زن داد و گفت: این هم هدیه و تخفیف. البته قیمتی که روی این میز چوبی گذاشتم، پول یک کیلو گوشت بیشتر نیست… تازه این میز کوچک مادرم بود و برای من ارزش زیادی داشت…
زن گفت: پس چرا میفروشیدش؟ یادگاری مادر!…
شاعر گفت: راستش به یه دلیل ساده اما تلخ؛ چون برای کار من خیلی کوچکه و برای استفادۀ دیگه هم جایی نداریم. از وقتی به این آپارتمان کوچک اومدیم، خیلی از وسایل یادگار مادر و پدر و خودمون رو مجبور شدیم بفروشیم. تلویزیون لامپی، گرامافون، ماشین تحریر، مبلها و کمدها و قالیهای قدیمی بزرگ…
آنها میز کهنه را بردند و شاعر میزتحریر چوبی بزرگتری خرید تا کتابهای در دست خواندن و قلمدان و عینک و دفتر و دستنویسهایش روی آن جای گیرد… اشعار و داستانهای خود را مینوشت و پروا نداشت که کمتر خوانده شود…
پس از چندی زن خریدار به او زنگ زد و گفت: استاد، شعر و قصههاتون رو خیلی دوست داشتم و امیدوارم آثار بیشتری بنویسین. باید دلسرد نشد و ادامه داد… راستی شوهرم تَهِ کشوی میزتحریر مادرتون یادداشت کوچکی پیدا کرده. اگه مایلین بفرمایین ببریدش یا عکسش رو براتون بفرستیم…
شاعر تشکر کرد و گفت: این نوشته گمون کنم آخرین دستخطهای مادرمه. امروز حتماً میام و از شما میگیرم. ممکنه نشونیتون رو بگید؟…
همانروز زنگ خانه خریدار میز را زد و بانو دم در آمد و گفت: استاد بفرمایین داخل یه فنجون چای با ما بنوشین خستگیتون بیفته و ما هم از گفتگو با شما لذت ببریم. بعدش یادداشت مادر رو ببرید…
میز غذاخوری فرفورژه گردی روی ایوان خانه بود و قوری و فنجانهای چای و ظرف شیرینی چیده شده و آماده. شاعر با آنها نشست و زن برایش چای ریخت…
مرد هم آمد نشست و گفت: همسرم توی یکی از داستانهای کتاب شما خونده که مردی پس از ازدواج به شهری دیگر میره و پدر و مادر پیر خودش رو فراموش میکنه، تا اینکه خبر مرگشون رو میشنوه و وقتی برمیگرده، میفهمه اونا همه داراییشون رو به یتیما بخشیدن و فقط رادیو لامپی خودشون رو به یادگار براش گذاشتن. وقتی رادیو رو به خونه میبره و روی طاقچه جابخاری میگذاره، کاغذی چسبیده پشت رادیو میبینه که مادر نوشته: «رادیوی مونس شبهای تنهایی مادر و پدری تنها و دور از فرزند…» و اشک توی چشماش حلقه میزنه… ما هم اتفاقی؛ مثل قهرمان داستانتون، یادداشتی ته کشوی میز مادر دیدیم و همسرم بهخاطر علاقه ای که به داستانای شما پیدا کرده بود، با کنجکاوی اون رو خوند. یادداشتی شبیه یادداشت مادر در داستان شما، که پسرش پشت رادیوی لامپی پیدا کرد…
شاعر گفت: این هم از تجانسهای شگفتیه که تاکنون چندین بار توی زندگی من اتفاق افتاده. و اگه براتون تعریف کنم، شاید باورتون نشه…
زن گفت: عجب! خیلی کنجکاو شدم و مشتاقم بشنوم…
شاعر گفت: ماجرا از کتابی که مادرم بهم هدیه داد، بهنام «حکایات ذن» شروع شد… توی یکی از حکایت ذن خوندم که: «جوانی بنام ماتاجورا می خواست شمشیرزن بزرگی باشد. نزد استاد بانزو رفت و شاگرد او شد. او در تمرینات پی در پی، مرتب از پشت سر مورد حملۀ بانزو قرار می گرفت و کم کم مانند استاد خود تبدیل شد به فرد بدون خواست و بدون فکر و فقط لبریز از تمرکز و چابکی جاودان…» این حکایت ذن من رو مجذوب خودش کرد…
همان روزها داشتم وسایل اتاقم رو مرتب میکردم، که دعای تعویذی از مادربزرگم پیدا کردم که روی پارچه نوشته شده بود و داخل غلافی چرمی بود و ازش بهیادگار نگه داشته بودم، گمونم دعای حصار و محافظت از بلایا بود… توی نقشای این طلسم صفات اولیا اومده بود و یکی از اون صفات این بود؛ اولیا پشت سر خود را میدیدند؛ «یَری مِن خَلفَهُ…» اول فکر کردم منظور دعا این بوده که اونا پشت سرشون، چشم داشتن، ولی بعد به یاد اون حکایت ذن افتادم و فهمیدم که اونا بدون خواست و بدون فکر و فقط لبریز از تمرکز و چابکی جاودان بودند…
اما این تنها مورد نبود و نظیر این تجانس سالها بعد با خوندن حکایت ذن «گلبرگهای روی حصیر» اتفاق افتاد که اینطوربود؛ «بانوی هنرمندی بنام ریکییو گلهای زیبای توباکید را از معبد هدیه گرفت. راهب جوانی که گلها را برایش میآورد، در آستانۀ تالارِ چای، دسته گل از دستش افتاد و همۀ گلبرگها همزمان پراکنده شد، و تنها ساقههای گل باقی ماند… ریکییو ساقه گلها را در گلدان نهاد و گلبرگها را به شکل موزونی روی حصیر دورادور گلدان چید. ریکییو به راهب جوان گفت؛ هنگامی که شما گلها را برای من آوردید، آنها «پدیده، پدیده است» بودند. وقتی افتادند «پدیده، هیچ است» شدند. میتوانستند همانطور بمانند، یعنی «هیچ، هیچ است». اما حالا آنها اتاق را زیبا کرده اند، یعنی «هیچ، پدیده است» شدهاند!…»
تجانس و توارد زمانی اتفاق افتاد که چند روز بعد خوندم که؛ «آناآخماتوا شاعر روس در خاطراتش نوشته بود که یکبار به دیدار دوست نقاشی رفته، اما وی در خانه نبوده. لذا دسته گلی را که برایش برده، از پنجرۀ بازِ بالای آتلیه، به داخل کارگاه میاندازد و میرود… فردا که نقاش را میبیند، میگوید به دیدنت آمدم، ولی تو را در کارگاهت نیافتم… نقاش میگوید چطور داخل شدید؟ گلهایتان را دیدم که چقدر زیبا روی زمین چیده بودید. تاکنون کاری به این زیبایی ندیده بودم!…»
بانوی صاحبخانه آهی کشید و گفت: عجب!…
شاعر گفت: من به یاد دارم که از کودکی، توی مهمونیها همیشه دوست داشتم برم توی آشپزخونه. و احساس میکردم مهمونی و شور و حال اصلی توی همون آشپزخونه است، نه توی مهمونخونه یا اتاق پذیرایی. و تماشای چهرۀ زنهای آشپز که به کیمیاگرا میموندن و گوشدادن به خاطرهها و درددلهای اونا، از حرفای میهمونای والامَقام، برام شیرینتر بود…
شاعر این را گفت و خواست چای خود را بنوشد. زن دستش را پیش آورد و گفت: نه ننوشین، یخ کرده. بذارین چای رو عوض میکنم!…
شاعر نگذاشت فنجان را بگیرد و گفت: همین خوبه، من چای داغ دوست ندارم…
و چای را نوشید… زن با تأملی گفت: چه ماجراهای شگفت و عجیبی توی زندگی شما رخ داده. اما نکتۀ عجیب اینه که اینبار اتفاقی متفاوت در پیش دارین… ما یادداشت کشوی مادر شما رو خواندیم و دونستیم برای شما نیست، بلکه برای یابندۀ نامهست… مادر شما از خوانندۀ نامه خواسته بود شما رو یه هفته به استراحتگاهی بیرون شهر بفرسته، تا رنج تنهایی رو بچشین و پی ببرین که با مادر و پدر تنهای خود چه کردین… و یادداشت را جلوی روی او گذاشت…
شاعر با شگفتی به آن دو و دستخط مادرش نگاه کرد و گفت: بله من همیشه احساس گناه میکنم. من چنان گرفتار کار و معاش شده بودم که مادر و پدرم رو فراموش کردم و هر روز که بهیاد میارم، خودم رو سرزنش میکنم، و اون داستان کتابم رو هم بر اثر همین احساس پشیمونی نوشتم… حیف که دیگه دیر شده و واقعاً متاسفم…
زن با شرم گفت: ولی ما وظیفه انسانی خودمون دونستیم که آخرین خواسته مادر گرامی شما رو برآورده کنیم. ما هم واقعاً متاسفیم که اینطور پیش اومد!… البته من بعد از تعریفهای شما از تجانسهای زندگیتون، پشیمون شدم ولی…
شاعر هراسان به آن دو خیره شد و به فنجان تهی خود نگاه کرد و از هوش رفت…
و چون بیدار شد خود را در آسایشگاهی در محیط خلوت و آرامی در حومۀ شهر یافت و پزشکی که با مهربانی میگفت: نگران نباشین. شما دچار اندوه و فشار روحی ناشی از احساس گناه بخاطر تنها گذاشتن و رسیدگی نکردن مادر و پدر بودین و به مدتی استراحت احتیاج داشتین. خوشبختانه دوستان خوب شما کمک کردن و شما رو اینجا اوردن، و هزینه مدتی استراحت در فضای آرام این مرکز رو هم پرداختن… و گفتند؛ ما بابت کتاب استاد و اون میز ارزشمند، به ایشون و مادر مرحومشون مدیونیم…







