
علیرضا بهنام: خون آواره
شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای کهن و ارجاع به شعر و ادب فارسی، نشان میدهد که چگونه خشونت و نفرت، از دلِ نفی گفتوگو و تهی شدن زبان از معنا و حافظه سر برمیآورند و انسان را از «بیان آدمیت» دور میکنند. در مقابل، «کلمه» و «حرف» که در این متن نماد تفکر نقادانه، تردید و خرد گفتوگویی هستند، به مثابه تنها راه برونرفت از سیطره شرّ ابتذالیافته و عددیشدن انسان معرفی میشوند.

نیما یوشیج فراتر از یک شاعر نوپرداز، یک «لرزهنگار تاریخی» است که احساسات جمعی ملت ایران را در لحظات سرنوشتساز ثبت کرده است. او بسته به شرایط تاریخی، دو صدای متفاوت دارد: در برابر بیتفاوتیِ دوران اشغال (۱۳۲۰) فریاد میزند («آی آدمها»)، و در برابر شکست و خفقان پس از کودتا (۱۳۳۲) به سکوتِ پر از اندوه میگراید («روی بندرگاه»). نکته اینجاست که شعر او نه فقط رویدادهای زمان خود، که «تکرار دایرهوار» تراژدیهای تاریخ ایران را نشان میدهد، چنان که انگار از دی ۱۴۰۱ و اسفند ۱۴۰۴ نیز سخن میگوید.

حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر:

سپانلو زمان حال، زمان غمگین و پر از رنج را نفی میکند. پشت سر از شکوه و جلال خبری نیست، پس نگاهش به آینده است؛ آیندهای روشن و درخشان برای تهران و برای خاطرههای ساکنانش. او با مرور یکپارچگی ملی و عشق عمیق به سرزمین، تعهد خودش را به زادگاهش تهران و به کشورش ایران اعلام میکند. سپانلو به ما یادآوری میکند که روزهای آفتابی در راهاند و خاطرههای ما، لبخندهای شیرین، لحظههای آزاد… در بلوار میرداماد و خیابانهای این شهر جاودانه خواهند ماند. می شنوید:

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

هستهٔ اصلی اندیشهٔ علی حسینی در این اشعار وصف جامعهای است که از پویایی و زندگی تهی شده و در چرخهای باطل از خشونت، سکون و انتظار مرگ گرفتار آمده است، با این همه، در میان این سیاهیها، شعلهای از همبستگی و عشق باقی است؛ ندایی برای همدلی به مثابهٔ تنها پناهگاه در برابر عصر یخزدهٔ بردگی.

علیباباچاهی، شاعر برجسته و نظریهپرداز شعر نو ایران که شعرش را به «طنز سیاه» جنوب و «واقعیت هنری» پیوند زده بود، در ۸۳ سالگی درگذشت. او که از پیشگامان جریان «شعر پسانیمایی» و «شعر در وضعیت دیگر» بود، در واپسین سالهای حیات با مجموعه «جهان متوجه شد» به یکی از مهمترین صداهای اعتراضی شعر ایران تبدیل شد؛ اما به تأکید خودش، «شعر اعتراض» را از «شعار» جدا میکرد و فریاد را در ساحت زیباییشناسی تعریف مینمود. باباچاهی پس از یک دوره بیماری، عصر دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ در یکی از بیمارستانهای کرج بر اثر ایست قلبی درگذشت.

این شعر، یک کالبدشکافی شاعرانه از خشونت سیستماتیک علیه زنان است که در آن شکنجه، از سطح فیزیکی به عمق زیستشناسی، روان و اسطورهی وجودیِ زنانه نفوذ کرده است. شعر از توصیف خشونت به سوی کشف منطق شاعرانهی مقاومت حرکت میکند و در پایان با عبور از این تاریکی، به تصویری از زایندگی میرسد.

مادران داغدار در دی خونین بازپسگیریِ آیینِ زندگی و شادی از چنگالِ آیینِ مرگِ تحمیلی را به ما آموختند. شاعر یادآوری میکند که آنها هرگز ستایشگرِ مرگ نبودهاند، بلکه حافظانِ حافظهٔ زندهٔ جشن و موسیقی و رقص در اعماق تاریخِ این سرزمین («هزارهی پیش از هزارهی تقویم گریهها») بودهاند. میشنوید با صدای شاعر:

شاعر در این شعر، برای تشییعِ رؤیای قهرمانیِ فردی و تولدِ اسطورهی جمعیِ سوگ بیانی شاعرانه مییابد. شاعر خطاب به سهرابِ اسطورهای (نمادِ مرگِ جوانِ آرمانخواه و تکافتاده) میگوید که امروز، مرگهایی که ما میبینیم، از جنسِ افسانهی تو نیست؛ مرگ دیگر نه یک قهرمانِ تنها در «زمستان» یا «بیابان»، که صدای جمعیِ مادری در ستارخان، لالاییِ کردیِ مادر طاهر، و نالهی وطن برای سپهر است، مرگی که به زبان، جغرافیا و زمانِ ما سخن میگوید و آنقدر تکرار و گسترده شده که از «تاریخ این سرزمین هم بیشتر» است.

نعمت میرزازاده، معروف به م. آزرم، شاعر برجسته معاصر ایرانی و یکی از چهرههای شاخص ادبیات اعتراضی ایران، در سن ۸۷ سالگی در پاریس درگذشت. این خبر را مونا میرزازاده، دختر او شامگاه یکشنبه اول فوریه ۲۰۲۶ (۱۲ بهمن ۱۴۰۴) در صفحه فیسبوک پدرش اعلام کرد.

نسیم خاکسار در این متن، امید را نه به مثابه یک احساسِ منفعل، که به عنوان نتیجهٔ منطقیِ یک تحلیل تاریخی-اجتماعی طرح میکند. خاکسار با ثبتِ مرگهای «نابهنگام»، در واقع دارد ذخیرهٔ انقلابیِ آینده را میشمارد؛ او مرگ را نه پایان، که تعلیقِ مبارزه در انتظار «سال صدفهای بیداری» میداند. این متن، بیانیهای است در باب امید به مثابه یک استراتژی مقاومت.

بیان فاجعهای جمعی و جنایت سازمانیافتهای که رد خون آن در سراسر سرزمین پراکنده و پنهان شده است. شاعر از گم شدن عزیزی در این کشتار سخن میگوید که نمادی از تمام قربانیان گمنام است. شعر تاکید دارد که خشونت پایان نیافته و کشتار فوجفوج ادامه دارد، اما در مقابل، اراده زندگی، شادی و آزادی در مردمِ بر سنگفرش خیابان میتپد. شاعر خطاب به جنایتکاران فریاد میزند: را «ما همینجا… میمانیم / ما همینجا… میمیریم.»

«بگیر نگیر» سروده علیرضا بهنام، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران، نه تنها مرثیهای بر کشتهشدگان از منظر یک بازمانده بر زمینی پوشیده از خون است، بلکه نقدی گزنده بر سیاستورزی نمایشی و دوگانه در عرصه اپوزیسیون نیز هست.

ایران هماکنون به یک کشتارگاه بزرگ تبدیل شده است و شاعر از تبعید، با خشم و درد و اشک، مردم را به خیزش و دادخواهی و برخاستن فرا میخواند.

مهتدی با «روز کبیسه» نه روایتی خطی از یک رخداد، که کالبدشکافی یک «حالِ دائمی» از ترس، انزوا و عادیشدن مرگ ارائه میدهد. شعر، تصویری از جامعهای است که در آن زمان از کار افتاده، خشونت به امری اداری تبدیل شده، و امید به آینده، قربانی «تقویم جراحات» شده است. این اثر، بیش از هر چیز، سندی شاعرانه از فروپاشی زبان و زمان در مواجهه با مکانیسمهای نظاممند سرکوب است.

صدای شخصی، تصویرسازی خلاق، ساختار هدفمند و عمق فکری. شاعر نه فقط با واژهها، که با مفاهیم و اسطورهها بازی میکند و از آنها جهانی نو میسازد، فراتر از آنچه که امروز از سر میگذرانیم.

حرف اصلی شاعر در این دو شعر، فریاد اعتراض علیه سرکوب، تلاش برای خاموش کردن حقایق، و تجسمِ رنجِ جمعی ملتی است که در مسیر آزادی، خون دادهاند. شاعر تأکید دارد که خونهای ریختهشده بیهوده نیست و خاک آنها را نمیپذیرد، بلکه این خونها امید به انقلاب و آزادی را زنده نگه میدارند.

ماندانا زندیان در این شعر بر جاودانگی روح مبارزه و تأثیر انکارناپذیر آن بر بیداری جمعی تأکید میکند، جایی که حتی خاموشیِ اجباری نیز در نهایت به موجی تبدیل میشود که ستمگران را به ورطه نابودی میکشد. با صدا و اجرای شاعر میشنوید:

سه شعر. سه لحظه تاریخی در زندگی فردی و اجتماعی ما. بیانیهای شاعرانه علیه مکانیسمهای دولتی برای «شیسازی» انسانها و حذف آنان از طریق بار کردن هویتی تحمیلی و کشندۀ امنیتی-ایدئولوژیک از مهدی گنجوی در یک بزنگاه تاریخی.