
چهارمین رمان فریبا صدیقیم «اعتراف بهوقت چای» رمانیست خوشساخت و خوشخوان. او توانسته است در این رمان، رابطههایی ناخوشایند، دردناک و پیچیده را در قالبی خواندنی و قابل تاًمّل در مقابل خوانندهی کنجکاو قرار دهد.
رمان را نویسندهای حکایت میکند که به همهچیز آگاه استگاهآ، با وجود این، ابایی ندارد که قلم را به دست شخصیت اصلی داستانش «ستاره» هم بدهد تا برای ما، بیواسطه، از سرگذشتش حکایت کند.
فریبا صدیقیم در «اعتراف بهوقت چای»، برای بیانِ اعترافها، خواننده را در زمان پسوپیش میبرد و با این کار، هیجانی برای پیگیری داستان ایجاد میکند که خواننده را تا پایان کتاب، مشتاق نگه میدارد.
موضوع رمان، موضوعیست که بهراستی جای گفتگو دارد و اگر کسی در این سالها- به هر علت- به ژرفای آن نپرداخته باشد، بهخاطر گستردگی و فراگیری موضوع، مستقیم و غیرمستقیم، بهنوعی درگیر آن بوده است؛ چرا که حکومتگران ایران، برای داشتن اُمّتی مطیع و فرمانبر، سالهاست که به شدّت روی این موضوع سرمایهگذاری کردهاند.
آمار دقیقی نیست از اینکه در درازنای نزدیک به پنجاه سال، چند میلیون نفر زیر دستگاه توّابسازی و اعترافگیری جمهوری اسلامی، با وجدان خود درگیر و با آن به جنگی خُردکننده کشیده شدهاند؛ اما بهخوبی میدانیم که هیچ خانوادهای (خانوادههایی که بهکلّی نابود شدهاند، به کنار) در ایران نیست که خود یا یکی از کسانشان زیر چرخدندههای ماشینِ خشن و ویرانگر تفتیش عقایدِ قرون وسطاییِ این رژیم آسیب ندیده باشد. اما بهخاطر سنگینی و دردناکی موضوع، بسیاری از ما، با میانجیگری چیزی که به آن میگویند صیانت نفس، یا مراقبت از خود و نیفتادن به ورطهی خودزنی و افسردگی، خودآگاه و ناخودآگاه، تلاش میکنیم از روی آن بپریم، یا چشمانمان را ببندیم و از کنارش رد شویم، هرچند میدانیم که نمیتوانیم برای همیشه آن را به فراموشی بسپاریم.

اجازه دهید اول این را بگویم که هرچه در بارهی داستان این کتاب بگویم، باز هم از لطف خواندنش کم نمیکند، چون شیوهی روایت بهگونهای با جملههای زیبا و سنجیده پرداخته شده که اگر ماجراهای رمان هم لو بروند، باز خواندنش پرکشش و جذّاب است.
داستان همان است که به آن سندروم استکهلم میگویند و از منظر روانشناسی، مکانیزمی دفاعیست در برابر تروما و خطر مرگ. وقتی کسی در شرایط اسارت، تهدید یا خشونتِ شدید قرار میگیرد و راه فراری ندارد، برای بقا و کاهش تنِشهای روانی، شروع میکند به پیداکردن نکتههای مثبت در رفتارِ آزارگرِ خود که در این رمان، آزارگر بازجوییست کارکُشته که دختری جوان اسیر پنجهی او میشود. این دختر جوان و زیبا، از هرسو که میرود، میبیند بازجو هیچ راه فراری برایش باقی نگذاشته است. او پس از مقاومت بسیار که راهی به جایی نمیبرد، سرانجام تنها راه گریز را، بهخیال خودش، در گریز به تن بازجو مییابد، غافل از اینکه بازجو، کارکشتهتر از آن است که چون با او درآمیزد، بر وظیفهای که هستیاش وابسته به آن است، چشم بپوشاند. و چنین است که، خانم «ستاره» که میشد ستارهای شود در شب تاریک میهنش، ذلیلِ آبروباختهای میشود که دیگر خودش هم خودش را نمیشناسد و در این رمان، میخوانیم که چگونه این دختر باهوش و زرنگ، سرانجام بازیگر صحنهای میشود که کارگردانی جنایتپیشه و کارکشته برایش تدارک دیده است.
خوبی این رمان در پرداختِ چگونگیِ دگرگونشدنهاست، اگرنه، کم روایتهایی از ایندست نشنیدهایم. ناگفته نماند که این رمان پر از گزیدهگوییهای تفکربرانگیز است که بسیاری از آنان را میشود یادداشت کرد و بارها خواند. شاید بد نباشد چند نمونه از آنها را اینجا بیاورم:
«وقتی نفسکشیدن هم سیاسی میشود، روایتهای بزرگ بهنرمی بسترشان را میگسترانند. همانطور که قهرمانها. روایتهای کوچک اما، مظلوم و ضعیف، وحشتزده از نشاندادن خود، در گوشهای کز میکنند تا چه زمانی محملی برای بروز پیدا کنند.»
«ترس خوب بلد است خواب را ببلعد و مثل شکارچی خاموش دنبالت کند تا نفس سردش را پشت گردنت حس کنی؛ درست در بزنگاه فرار یا خیانت.»
«میدانست کجا ایستاده است؛ نه کاملاً در روشنایی، نه کاملاً در تاریکی: همانجا که سایهها از تلاقی این دو زاده میشوند؛ جایی که هیچکس تشخیص ندهد به کدام سو دارد نگاه میکند.»
گذشته از جملههای شیوا، مثالهای خوب هم در کتاب کم نیست. این را اما باید متوجه بود که بعضی وقتها، مثالها کار دست نویسنده میدهند، چون در خوانش اول زیبا بهنظر میرسند، ولی وقتی پوستشان را میشکافیم، جز هستهای خالی نمیبینیم. از مثالهای خوب، سه نمونه و از آن دیگریها هم سه نمونه میدهم. اول مثالهای خوب:

«سبکی و سنگینی، هر دو، مثل دو مار روی شانههایم نشسته بودند.» ص. ۷۴
«ضعف یعنی فرورفتن در گردابی که هرچه دستوپا بزنی عمیقتر در آن فرو میروی» ص. ۱۱۵
«ذهنش صفحهی سفیدی است که تقلا میکند ورقش بزند و چند کلمه در مورد خودش [در آن] پیدا کند.» ص.۱۲۳
از مثالهایی که شاید در خوانشی تند از آن بگذریم، اما اگر دقّت کنیم، در پسندیدنش تردید میکنیم:
«حس شیئی را دارم که لابهلای ماشینها و چرخدندهها پرس میشود.» ص. ۸
و من از خودم میپرسم: خُب! مگر شیئی حس دارد که من بخواهم آن را بفهمم؟
«پنکهی برقی آهسته و بیقاعده مثل ریتم قلبی که مردد شده باشد، رپرپ میکرد. مثل آویختن به طناب نجات…» ص. ۱۱
اگر به سرعت جمله را بخوانیم، قشنگ بهنظر میرسد. من با جملهای اول هم زیاد مشکلی ندارم، جز ترکیب «قلب مردد»، اما توجه کنید که در جملهی دوم، صحبت از صدایی است مانند ریتم قلبی که دارد منظم میزند، چون صدای «رپرپ» خبر از ریتمی منظم میدهد، نه ریتمی «بیقاعده». اگر بر این هم چشم بپوشیم، میرسیم به تشبیه «صدای» رپرپِ پنکه به «تصویری» از آویختنی به تنابِ نجاتی که میبینیم آن صدا و این تصویر از یک جنس نیستند تا بتوان آنها را باهم مقایسه کرد.
جملههای زیر هم خالی از اشکال نیستند:
«احساس میکند زیر آسمانی بیسقف در معرض باد و باران و نور سوزندهی خورشید است. آزادی مثل پوستی اضافه روی تنش آویزان است. چه آزادی هولناکی.» ص. ۱۰۲
شاید اشتباه از من باشد! چون فکر میکنم مثال را برای این میآورند که موردی پیچیده را ساده و قابل فهم کنند و نه برعکس. اما تصور «باد و باران و نور سوزندهی خورشید»، همه با هم در یک تصویر، درک احساسِ راوی را برای ما سختتر میکند و نه آسانتر. دیگر اینکه، تصور «پوستی اضافه که روی تن آویزان است» کمکی به درک احساس راوی نمیکند و برعکس، تکیه را از «هولناکی» به، بهتصویرکشیدنِ پوست اضافهای بر تن میکشاند و از بارِ «هولناکی» میکاهد.
حال به دو نکتهی کلّی میپردازم.
در اصل، داستان و رمان، گذشته از پرورش ذهن و برخورد با جهانهای ناشناخته و گاه متضاد و حُسنهای دیگر، یک وجه مهم دیگر هم دارد و آن وجه تفریحی است، چون کسی ما را مجبور به خواندن داستان و رمان نمیکند و ما در اوقات فراغت و برای اینکه وقتی را بهخوبی بگذارنیم بهسراغ آنها میرویم. این را هم ازنظر نباید دور داشت که بعضی با ترسیدن تفریح میکنند، بعضی با داستانهای خشونتبار، بعضی با داستانهای جنایی و… خلاصه اینکه، تفریح آدمها بسیار متفاوت است و برای همین است که ژانرهای گوناگون داریم.
به نظر من، در داستاننویسی دو شیوهی کلی را میشود دید که هرکدام خوبی و قوّت و نیز، اشکال و ضعف خودشان را دارند و نویسندگانی به این شیوه مینویسند و نویسندگانی به آن شیوه و پسندیدن این یا آن شیوه، بستگی به سلیقهی نویسنده و نیز خواننده دارد.
در یکی از این شیوهها، خواننده، سبکبال و سبکبار، تا نقطهی پایان داستان را بهراحتی و حتا با سرعت میخواند و کتاب را که بست، آنچه را از کل ماجرا گرفته بهیاد میسپارد. در چنین شیوهای که رمانهای بِهفروش (Bestseller) هم بهطور معمول از این دستهاند، گاه نویسنده شیفتهی کلام زیبای خود میشود، کلامی که شاید ماهها و سالها به آن اندیشیده و اینک بهشکل جملهای پرمحتوا در کتابش آورده است. در این شیوه، نویسنده چون موضوع را میشناسد و از پیش میداند که داستان باید چگونه پایان یابد، و گاهی از پیش نتیجهگیری را هم برای خودش تعیین کرده است، این حق را به خودش میدهد که به خواننده بیاموزاند و بهجای نشاندادن رویدادها و نشاندن خواننده پای گفتگوها، خود یا راویاش شروع به توضیح و گزارشدادن میکنند و جایی برای کشفهای خواننده از داستان، یا به اصطلاح خواندن نانوشتههای بین خطها، باقی نمیگذارند.
در شیوهی دیگر که از اصل (Show, Don’t Tell) یا بهجای «توصیف» و «توضیح» «نشان بده»، نویسنده کمتر میگوید و بیشتر نشان میدهد و خواننده را میگذارد تا از خلال دیدهها و شنیدهها، خودش هم در داستان شرکت کند و بخشی از آن را در ذهن خود بسازد، حتا اگر در همدلی با نویسنده نباشد.
البته تلفیقی از این دو هم امکانپذیر است که به گمان من، فریبا صدیقیم در رمان «اعتراف بهوقت چای»، سعی کرده است با آوردن جملههایی که دعوت به اندیشیدن میکنند و نشاندن خواننده پای گفتگوهایی که به شنیدنش میارزد و یا زدن مثالهایی که دعوت به دیدن میکنند، این تلفیق را تا حدّ زیادی انجام دهد.








