رضا نجفی: «ادبیات و اعتراض در زمانه‌ی اعتراف» – نگاهی به رمان اعتراف به وقت چای نوشته فریبا صدیقیم

اعتراف به وقت چای

نوشته‌ی فریبا صدیقیم

نشر باران، سوئد تابستان ۲۰۲۶

رضا نجفی

آثار ادبی را می‌توان افزون بر نقد زیبایی‌شناختی، از دیدگاه‌های دیگری نیز سنجید، زیرا ادبیات کارکردهای گوناگونی دارد. اگر در نقد فرمالیستی، کارکرد زیبایی‌شناسانه‌ی یک اثر ادبی بررسی می‌شود، در نقد جامعه‌شناختی یا روانشناختی و … پای کارکردهای دیگری به میان می‌آید. رمان اعتراف به وقت چای نیز بر همین قیاس از چند دیدگاه شایان بررسی است.

 طبیعی است که به ویژگی‌های فرمی و تکنیکی این رمان نیز خواهیم پرداخت، اما پیش از آن، نخست باید اشاره کرد که این اثر، یک ارزش سندی نیز دارد. همان‌گونه که برای نمونه آثار بالزاک، امروزه  همچون سندی برای شناخت فرانسه‌ی نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزده معتبرند، این رمان نیز می‌تواند به ثبت یک دوره‌ی تاریخی و مسائلی که در آن دوره، در یک مقطع خاص می‌گذرد، یاری رساند.

از این منظر، این رمان به موضوعی می‌پردازد که در ادبیات داستانی ما به آن کمتر پرداخته‌اند. گفتنی است که ما ژانرهایی همچون ادبیات زندان (حبسیه)، ادبیات تبعید، ادبیات مهاجرت  و ادبیات اعتراضی نیز داشته‌ایم، اما این ژانرها، زیرشاخه‌هایی نیز دارند که هنوز درباره‌ی برخی از این زیرشاخه‌ها، آثار چندانی پدید نیامده است. رمان اعتراف به وقت چای در چنین گستره‌ای  است که زاویه‌‌ی دیگری پیش روی ما می‌گشاید: روایت شیوه‌های نفوذ یک حکومت توتالیتر یا شبه‌توتالیتر در میان مخالفانش، و نیز به تصویر کشاندن ناقهرمانی که امروزه در ادبیات سیاسی به آن پدیده‌ی «پرستو» می‌گویند. در این رمان شاهدیم  ‌که چگونه یک معترض آرام‌آرام می‌لغزد و به همکاری با همان دستگاهی تن می‌دهد که زمانی در برابرش ایستاده بود.

اما باید در نظر داشت که نشان دادن پیچیدگی روانشناختی چنین ناقهرمانی و نیز روانشناسی آدم‌هایی همچون کارگزاران دستگاه توتالیتر، کار دشواری است. از این رو کنار موضوعی کمتر کار شده و نیز ارزش سندی اثر، این رمان عاری از جنبه‌های روانشناختی نیز نیست.

اما جدا از این ارزش یاد شده که بیشتر به درون‌مایه و محتوا مربوط می‌شود، می‌باید از دیدی فرمالیستی نیز به ارزش‌های فرمی این اثر نگاهی بیندازیم. زیرا فرض بر این گرفته می‌شود که در کار ادبی، اولویت با فرم است؛ یعنی نویسنده نخست باید ثابت کند کاری که نوشته واقعاً از لحاظ فرمی، ادبیات شمرده می‌شود سپس در درجه‌ی دوم می‌توان به درون‌مایه و محتوای آن پرداخت.

از این رو شایان اشاره است که نویسنده در این اثر دست به بازی‌های فرمی مدرنی زده است؛ از جمله اینکه ساختار زمان در داستان غیرخطی است و ما با جابه‌جایی‌هایی در روایت رخدادهای رمان روبه‌رو هستیم.

 اما ساختار غیرخطی، تنها وجه مدرن اثر نیست. در بخش‌هایی از رمان، نویسنده وارد متن می‌شود و حتی خواننده را به چالش می‌خواند. از سویی دیگر، کاراکترها نیز به نوعی با نویسنده وارد چالش می‌شوند. در بخشی از رمان، نویسنده می‌گوید شخصیت اصلی داستان از کنترل او خارج شده و راه خودش را می‌رود. اینجا خواننده یاد پیرآندللو و اثر معروفش شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده می‌افتد. چنین مواردی را می‌توان از شگردهای فرمالیستی رمان دانست.

استفاده از دو زاویه‌ی دید، یعنی راوی دانای کل و منِ راوی، نیز از ویژگی‌های مهم فرمی اثر است؛ آن هم منِ راوی‌ای که چندان قابل اعتماد نیست. ساختن چنین زاویه دیدی، به‌هرحال کار ساده‌ای شمرده نمی‌شود.

توصیف‌های این رمان از جمله نقاط قوت رمان هستند. توصیف‌ها زنده و جاندارند. اثر، ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایی دارد که خواننده می‌تواند ده‌ها گزین‌گویه از دل آن بیرون بیاورد. زبان رمان سلیس و روان است و واقعاً نیاز چندانی به ویرایش ندارد.

کوتاهی رمان نیز به آن شتاب می‌دهد، ریتم را تندتر می‌کند و خواندنش را آسان‌تر می‌سازد؛ یعنی به خوش‌خوانی رمان اضافه می‌افزاید.

نکته مهم دیگر، شخصیت‌پردازی پرچالش رمان است؛ به تصویر کشیدن کسی که می‌لغزد و تن به همکاری می‌دهد، بی‌آنکه این تغییر به شکلی ناگهانی یا ساده‌انگارانه توضیح داده شود. نشان دادن این فرایند و پیچیدگی‌های آن، به هر صورت چالشی است که نویسنده خوب از عهده‌ی آن برآمده است.

بازنمایی شخصیت بازجو نیز جالب است؛ بازجویی که خودش تمایلات روشنفکری دارد، چیزی شبیه آنچه درباره چهره‌هایی مانند سعید امامی شنیده‌ایم. شاید به همین دلیل است که دو کاراکتر بازجو و ستاره، در رمان می‌توانند به هم نزدیک شوند، زیرا هر دو به نوعی روی لبه قرار دارند.

در این میان توصیف‌های مربوط به بازجویی هم خوب از کار درآمده‌اند. صحنه‌های آن بازی‌های روان‌شناختی که بازجوها راه می‌اندازند، مانند الگوی پلیس بد و پلیس خوب، در رمان به‌خوبی شکل گرفته‌اند؛ بازی‌هایی که شاید در فیلم‌ها بیشتر دیده باشیم تا در رمان.

نکته جالب دیگر این است که کاراکترها سیاه و سفید نیستند. همین موضوع باعث می‌شود رمان از دام شعاری‌شدن یا بدل ‌شدن به بیانیه‌ای سیاسی رها شود. نه ستاره، که شخصیت اصلی داستان است، و نه حتی بازجو، شخصیت‌هایی کاملاً سیاه و سفید نیستند.

در بخش‌هایی از رمان، اطلاعات به‌صورت غیرمستقیم داده می‌شود یا اصلاً داده نمی‌شود، به گونه‌ای که به مشارکت خواننده در فرآیند خلق رمان می‌انجامد. برای نمونه در صفحه‌ی ۱۱۳ رمان، از یک نوار کاست صحبت می‌شود، اما گفته نمی‌شود محتوای آن نوار چه بوده یا فلان یادداشت چه بوده است. مواردی از این دست به تکه‌هایی گمشده از یک پازل می‌مانند،قطعه‌هایی‌هایی که خواننده خود باید در پرکردن جای خالی آنها مشارکت کند.

پایان داستان نیز کمابیش گشوده است و همین، امکان مشارکت بیشتر خواننده را فراهم می‌کند.

اگر دوباره به بحث فرم‌گرایان و محتواگرایان یا منتقدان باورمند به ادبیات متعهد برگردیم، این رمان را می‌توان جزو ادبیات اعتراضی نیز به شمار آورد. اما این نکته موجب نمی‌شود حتی با دیدی فرمالیستی، ارزش رمان را زیر پرسش بریم؛ زیرا تا جایی که ادبیات، به تبلیغ سیاسی یک مرام، حزب یا ایدئولوژی خاص بدل نشود، درون‌مایه‌ی اعتراضی، افشاگرانه یا پرسشگر نمی‌تواند به‌خودی‌خود نقطه‌ضعف شمرده شود؛ همان‌گونه که آثار جورج اورول، سولژنیتسین، بولگاکف و دیگران نیز چنین ویژگی‌ای دارند. فرم‌گرایان نیز لزوماً ارزش این گونه آثار را زیر پرسش نمی‌برند.

بنابراین چکیده‌ی سخن اینکه می‌‌توان مدعی شد که این رمان از دید نقد ادبی، ظرفیت‌های گوناگونی دارد. اعتراف به وقت چای افزون بر ارزش فرمی، از یک سو، اثری اعتراضی است و از سوی دیگر، به ادبیات حبسیه نزدیک می‌شود. گفتنی است که ما در ادبیات داستانی معاصر خود، نمونه‌های فراوانی از ادبیات زندان داریم، اما ادبیات بازجویی را بسیار کمتر دیده‌ام. در عین حال، این اثر را می‌توان در حوزه‌ی ادبیات مهاجرت نیز قرار داد، چون بخشی از داستان در خارج از ایران رخ می‌دهد.

از این رو می‌توان از چند زاویه نیز به نقد این رمان نگریست: ادبیات اعتراضی، ادبیات زندان، ادبیات بازجویی و ادبیات مهاجرت. همین تعدد مضامین و درونمایه‌ها در رمان ارزشمند است و چندوجهی‌بودن اثر، امکان نقدهای متفاوتی را فراهم می‌کند.

اگر بخواهم یک نکته انتقادی هم مطرح کنم، تنها ایرادی که شاید بتوان به کار گرفت این است که رمان می‌توانست بسط و توسعه بیشتری پیدا کند. روندی که در آن یک معترض آرام‌آرام می‌لغزد و بدل به همکار دستگاه امنیتی می‌شود، ظرفیت گسترش بیشتری داشت.

همچنین می‌شد بیشتر نشان داد بازجویی که نقشی منفی دارد، چگونه در عین حال تمایلات روشنفکری داشته، آدم متفکری بوده و چگونه روی لبه قرار گرفته یا از آن لبه لغزیده است. به نکاتی از این دست، شاید می‌شد بیشتر پرداخت.

البته جایی خود نویسنده توضیح داده است که رمان در نسخه‌ی اولیه مفصل‌تر بوده و سپس آگاهانه فشرده‌تر شده است. این نکته‌ی مهمی است؛ زیرا تفاوت بسیاری وجود دارد میان این‌که نویسنده نتوانسته باشد اثر را بسط و گسترش دهد، یا این‌که آن را گسترش داده، اما سپس در فرآیند بازنویسی آگاهانه بخش‌هایی را حذف کرده و به نسخه‌ای فشرده‌تر رسیده باشد.

در اینجا شایان اشاره است که حذف و فشرده‌کردن اثر نیز خود بخشی از توانایی نویسنده شمرده می‌شود. نویسنده معمولاً به آنچه نوشته دلبستگی دارد و کنارگذاشتن بخش‌هایی از اثر، حتی اگر به انسجام و فشردگی بیشتر آن کمک کند، کاری آسان نیست. در این رمان نیز به نظر می‌رسد نویسنده آگاهانه دست به چنین حذفی زده است.

بااین‌حال، من به‌شخصه دوست‌تر می‌داشتم رمان مفصل‌تر می‌بود، خواننده مدت بیشتری با دو شخصیت اصلی همراه می‌شد و روندی که این استحاله آرام‌آرام طی آن‌ رخ می‌داد، بیشتر پخته و سفته می‌شد. گرچه ممکن است منتقدان دیگر، نظر متفاوتی داشته باشند و فشردگی کنونی را یکی از امتیازهای رمان بشمارند.

همان‌گونه که اشارتی هم شد، سنجش تطبیقی این اثر با آثار مشابه بسیار جالب شمرده می‌شود؛ یعنی این‌که ببینیم چنین ادبیاتی در کشورهای دیگر چه تاریخچه و نمونه‌هایی دارد. از این‌رو برای خوانندگانی که آثار متعددی درباره‌ی زندان‌های استالینی، اردوگاه‌های نازی‌ها و نظام‌های مشابه از جمله آثار سولژنیتسین و اورول را خوانده‌اند، مقایسه‌ی تطبیقی این آثار با اعتراف به وقت چای می‌تواند بسیار جذاب باشد.

اگر از این دریچه به رمان بنگریم، می‌توانیم دریابیم که سازوکار حکومت‌های توتالیتر و شبه‌توتالیتر تا چه اندازه به یک‌دیگر شبیه‌اند. ممکن است با فرهنگ‌ها و دوره‌های تاریخی متفاوتی روبه‌رو باشیم، اما شیوه‌های اعمال فشار،  کارکردها و روش‌ها در این سیستم‌ها عملاً یکسان‌اند.

جای شگفت نیست اگر خواننده‌ی ایرانی هنگام خواندن این رمان، به یاد برخی آثار نویسندگان ناراضی روس مانند بولگاکف و دیگران که به چنین فضاهایی پرداخته‌اند، بیفتد. در اینجا حتی اشاره به بن‌مایه‌ی چای نیز تداعی‌هایی ایجاد می‌کند. می‌دانیم که در فرهنگ روسی، برخلاف بسیاری کشورهای غربی که بیشتر فرهنگ قهوه دارند، چای جایگاه بسیار مهمی دارد و می‌تواند به بن‌مایه‌ای معنادار بدل شود.

در یکی از روایت‌هایی که پیش‌ترخوانده بودم، زندانی‌ای پس از تحمل شکنجه و مقاومت، با این تصور روبه‌رو می‌شود که دوران بازجویی و حبس او به پایان رسیده است. زندانی را به حمام می‌فرستند، لباس تمیز در اختیارش می‌گذارند و به او می‌گویند همسرش برای دیدنش آمده است. در همین فضای امید به آزادی و بازگشت به زندگی عادی، برایش چای می‌آورند؛ اما درست در همان لحظه، همه‌چیز برمی‌گردد و به او گفته می‌شود که باید دوباره به سلول بازگردد. در اینجا چای، که می‌توانست نشانه‌ای از آرامش و بازگشت به زندگی عادی باشد، به بخشی از بازی روانی برای شکستن زندانی بدل می‌شود.

به این ترتیب بن‌مایه‌ی تکرارشونده یا به اصطلاح لایت‌موتیف چای در اعتراف به وقت چای برای برخی خوانندگان ممکن است تداعی‌کننده‌ی چنین صحنه‌ها‌ی مشابهی از داستان‌هایی متعلق به فرهنگ و زمانه‌ای دیگر باشد. البته این به‌خودی‌خود به معنای وجود رابطه‌ای مستقیم میان آثاری همانند نیست و بیشتر در حکم یک تداعی شخصی شمرده می‌شود؛ اما همین تداعی می‌تواند در یک بررسی تطبیقی، به‌ویژه از منظر بررسی شیوه‌های روانی اعمال قدرت و درهم‌شکستن مقاومت فرد، قابل تأمل باشد.

نکته دیگری که در این رمان از جهت سلبی و نه ایجابی، پسندیده می‌آید،  این است که کتاب در دام فمینیسمی شعاری نغلتیده است. ناگفته نیز پیداست که در سال‌های اخیر، نگره‌های فمینیستی بسیار رایج شده و در برخی آثار به گونه‌ای افراط و ساده‌سازی رسیده است؛  در بسیاری از آثار، زنان همواره مظلوم، پاک و بی‌خطا تصویر می‌شوند و روایت تنها به نمایش ظلمی که بر آنان رفته محدود می‌ماند.

اما در این رمان با چنین تصویر یک سویه‌ای از شخصیت‌های زن روبه‌رو نیستیم و گرفتار چنین فمینیسمی کلیشه‌ای نمی‌شویم. شخصیت زن منفی نیز در اثر وجود دارد و زنان، مانند مردان، می‌توانند پیچیده، متناقض یا حتی آسیب‌زننده باشند. چنین می‌نماید که یکی دیگر از امتیازهای رمان حاضر این است که به‌رغم ظرفیت موجود برای افتادن در دام فمینیسمی شعاری، نویسنده از چنین رویکردی فاصله گرفته و شخصیت‌های زن را نیز فارغ از تقسیم‌بندی ساده و کلیشه‌ای مظلوم و ظالم، با پیچیدگی‌های بیشتری به تصویر کشیده است.

یکی دیگر از نکاتی که می‌تواند موضوع نقدی مستقل باشد، مضمون «اعتراف» است که در عنوان کتاب نیز اشاره‌ای به آن رفته است در آن نقد فرضی که مجال دیگری می‌طلبد،. می‌توان بررسی کرد که نسبت این رمان با ادبیات اعترافی چیست و چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با این سنت ادبی دارد.

موضوع دیگری که  ظرفیت نقد و بررسی مستقلی دارد، رابطه‌ی پارادوکسیکال نظام‌های توتالیتری با مناسبات جنسی است. از یک سو، این نظام‌ها ریاکارانه وانمود می‌کنند که به نگره‌ای اخلاقی پایبندند و به این بهانه، مناسبات جنسی را به‌شدت کنترل می‌کنند و در این حوزه شعارهای اخلاق‌گرایانه و منزه‌خواهانه سرمی‌دهند. اما از سوی دیگر، خود، عمیقاً درگیر فساد جنسی‌اند و از مناسبات جنسی برای کنترل انسان‌ها و به دام انداختن آنان سود می‌برند.

این رابطه‌ی پارادوکسیکال میان اخلاق‌گرایی ظاهری و بهره‌برداری امنیتی از مناسبات جنسی، یکی از موضوعات قابل تامل رمان است و می‌توان آن را نیز در نقدی مستقل، بررسی کرد.

نکته‌ی مطرح دیگر، دشواری‌ای است که نویسندگان و هنرمندان معترض در مورد سانسور و تعامل با نهادهای امنیتی، با آن روبه‌رویند. بسیاری از این منتقدان می‌پندارند، می‌توانند با دستگاه امنیتی وارد بازی شوند. فرد معترض فکر می‌کند می‌تواند وارد بازی با بازجو شود و حتی او را فریب دهد، غافل از این‌که بازجو تجربه‌ی بسیار بیشتری در چنین بازی‌هایی دارد و در نهایت این فرد معترض است که فریب می‌خورد و در دام همان بازی گرفتار می‌شود.

در تاریخ، نمونه‌های فراوانی از این وضعیت وجود دارد. اریش اوز، خالق کتاب معروف قصه‌های من و بابام از جمله چنین هنرمندانی بود که می‌پنداشت می‌تواند با راه رفتن در لبه‌ی خطوط قرمز حکومت نازی‌ها، با نهادهای امنیتی وارد بازی شود، اما سرانجام این بازی خطرناک به دستگیری و خودکشی او در زندان تمام شد. حکایت کاراکتری به نام ستاره در این رمان، بی‌شباهت به پندار خام اریش اوز نیست.

سال‌ها پیش، یکی از فعالان فرهنگی به کسانی که فعالیت سیاسی می‌کردند، خواندن آثار سولژنیتسین، به‌ویژه «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ»، را توصیه می‌کرد. از دید او چنین آثاری به‌مثابه‌ی پادزهر، می‌توانستند برای کسانی که وارد فعالیت سیاسی می‌شوند، نوعی واکسیناسیون ایجاد کنند تا بدانند اگر با بازجویی، زندان و سرکوب روبه‌رو شدند، با چه سازوکاری روبه‌رو خواهند بود.

ادبیات می‌تواند چنین کارکرد هشداردهنده‌ای نیز داشته باشد. از این منظر، اعتراف به وقت چای نیز تنها روایت یک تجربه فردی نیست، بلکه می‌تواند خواننده را با سازوکارهایی آشنا کند که قدرت از طریق آن‌ها فرد را تحت فشار قرار می‌دهد، او را وارد بازی خود می‌کند و گاه به نقطه‌ای می‌رساند که مرز میان مقاومت و همکاری برایش مبهم می‌شود.

چکیده‌ و جمع‌بندی سخن اینکه، اعتراف به وقت چای رمانی است که هم از نظر درون‌مایه و ارزش سندی اهمیت دارد و هم از نظر فرم، ساختار، زاویه دید، شخصیت‌پردازی و زبان شایان بررسی است. رمان به موضوعی می‌پردازد که در ادبیات داستانی فارسی کمتر به آن پرداخته شده و در عین حال، می‌کوشد داستان خود را نه به شکل بیانیه‌ای سیاسی، بلکه در قالب اثری خلاق و ادبی ارائه دهد.

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی