
کریمِ نوازنده روی زمین نشسته بود، آواز میخواند ودهل میزد. چوبها را با دستان کبره بستهاش به بالای سرش میبرد ودر هوا میچرخاند. طوری روی نقاره میکوبید که صدایش چند آبادی آنطرفتر را به رقص واداشته بود. مهمانها زیاد بودند تا غروب نشده، باید شام حاضر میشد. زنها در آشپزخانهی دوده گرفته، در دست وپای هم میپیچیدند. گرمای مطبخ عرق را از گردن او به کمرش میراند. پیراهن سیاهش به کمرش چسبیده بود. دست به زیر پیراهنش برد وبه جلو عقب کشاند تا باد به تنش بپیچد. کفگیر بزرگ مسی، دسته چوبی را از دست شوکت قاپید وداخل قابلمه در حالجوش چرخاند، تا کسی غبار غمی که سالها در چشمانش خانه کرده بود را نبیند.
کفگیر را نزدیک صورت آورد ودانهای برنج را در میان انگشت شصت واشارهاش فشار داد ودر دهان گذاشت. بخار آب، آتش زیر پوستش دواند واز التهابش، صورتش گل انداخت. دود وبخار پیشانیاش را خیس کرد واشک به چشمانش نشاند. با گوشهی قبای بلندش، پیشانی را پاک کرد ورو به شوکت گفت: خوبه شوکت، دَمِش کن. حواست باشه، مثل دفعه قبل نسوزونیش.
منتظر جواب شوکت نماند واز در آشپزخانه بیرون زد. گوش تا گوشِ حیاط را فرش انداخته بودند. عدهای مرد به دیوار تکیه داده وقلیان را دست به دست میکردند. دلش میخواست کنارشان مینشست وتا خودِ صبح، ریههایش را از دود پر میکرد. چند نفری وسط حیاط دم گرفته بودند وبا صدای نکرهشان، بلندبلند میخواندند: امشب شب مهتابه عزیزم رو میخواممممم…
چند مرد دیگر کنار لندرور امیرپاشا جمع شده بودند وعرق ِداخل دبهی چهارلیتری را بهسلامتی هم سر میکشیدند. شاهین، پسر دایی برزو، کنار درخت مجنون عق میزد. نگاهش ماند به برزو.
کاش منم میتونستم عق بزنم به این وضعی که برا خودم ساختم.
امیرپاشا از پشت سقلمهای به پهلویاش زد.
– خوبی؟ چرا ماتت برده؟ غذا آماده شد؟
-هااا! چیزی نیست، میخواستم ببینم کموکسری نباشه. یکساعت دیگه شام آماده است.
پاشا سبیلش را تاب داد وبه سمت مردانی که کنار لندرورش جمع شده بودند، رفت. درجایش میخکوب رفتن امیرپاشا را تماشا میکرد، از پشت سر هم چشمهای آبی که بیست سال اسیرش کرده بودند، دست از سرش برنمیداشتند.
آهو صدایش زد تا برود خورشت را بچشد که کم نمک نباشد. به سمت آشپزخانه دوید.
– من نباشم شما دوتا هیچ خاصیتی ندارین، حتی عرضهی چشیدن یه خورشت رُ! به شما هم میگن زن! من که همه چی تموم بودم، این روزگارمه. وای بر احوال شما دوتا!
آهو صورتش را ترش کرد وگفت: اینم، آخرعاقبت زن عاقل ووو. بعد، صدای شیشکی درآورد.
قاشقِ در دستش را پرت کرد سمت آهو واز در کناری، به سالن پذیرایی رفت. با صدای دختر عموی شوهرش که میخواند: «بی وفایی یارم کرده. غم بارم کرده …» به سرفه افتاد. از بسکه چند روز گذشته قلیان کشیده بود، سینهاش خس خس میکرد ومیسوخت. زیر چشمی از پنجره به داخل اتاق نگاهی انداخت. زیور روی مخده نشسته بود. اکلیلهای روی سروصورتش انگار دندان طلایی ننهاش برق میزد. خط چشم سیاه بلندی مثل مار دور چشمان میشیاش چمبره زده بود وسرخاب لپهای گرد وسفیدش را به آتش کشیده بود. موهایش با اسپری طلایی رنگی مش شده بودند، اما هنوز هم زیباییاش چشمها را به بند میکشید.
روز عقدکنان هم چشم خواهرهای امیر پاشا جمع شدند و چروک خوردند وقتی او را برای اولین بار دیدند. داخل همین اتاق، وسط زن عموهایش نشسته بود که آمدند. از لابلای پچ پچ ها، زشت وپیر، تیز وبرنده به گوشش نشست. همه زنها به احترام دخترهای خان از جایشان بلند شدند. او هم بلند شد. خواهران امیر پاشا بیگفتن سلامی به بالای اتاق رفتند و همانجا نشستند.
زن عمو صیفی بلند گفت: خوش اومدین! منت گذاشتین رو سرمون
وکل بلندی کشید. زن عمو مراد در گوشش گفت: چه پرافاده، نه یه سلامی، نه یه علیکی.
بهشان حق میداد که برای برادرشان دختری خوش برورو وجوان بخواهند وخبری از نقل ونبات نباشد.

صدای یا الله، یا الله، رشتهی خیالش را برید. پسر عموی شوهرش با یک کاغذ ودوات مستقیم به اتاق زیور رفت. زیور انگشت اشارهاش را به داخل جوهردان برد وانگشت زد به زیر کاغذی که چندتا امضا وإثر انگشت داشت. زنها کل کشیدند. صورت شرمگین وسرخ زیور به صورتش سیلی زد. زیور سر به زیر انداخت وانگشت مرکبّیاش را با گوشهی چادر گل گلیاش پاک کرد ودستهای کُپل و زبرش را درهم گره زد. صدای النگوهای زیور در سرش نقاره میزد. قبل از اینکه سر درد به سراغش بیاید، به سمت آشپزخانه رفت.
-هوی سکینه سینیها رو بیار! دخترا ول نگردین، بجنیبن شام رُبکشین.
به سمت در رفت، به چهارچوب در تکیه داد تا مهمانها را بهتر ببیند. کمی آنطرفتر عباس، شوهر سکینه، انگشتش را داخل دماغش میچرخاند وبا دست دیگر، لیفه شلوارش را گرفته بود.
– عباس خاک بر سرت کنن! بیا اینجا ببینم. برو پسرا رُجمع کن. شام آمادهاس. سفره رُ بندازین. بدو ببینم! چرا بّر وبّر نگام میکنی؟
عباس به سمت جمعیت دوید. چندتا پسر جوان سفره را مثل خوان نذری امام حسین درازبه دراز انداختند. ولوله بین مردها افتاد، بعضی چهار زانو وبعضی دیگر چنبک زده وبا ولع شروع به خوردن کردند، گوشه لپشان باد کرده بود و وعدهای با دست لقمه به دهان میگذاشتند.
اشتها نداشت. به گوشه آشپزخانه رفت ونشست، نی قلیان را گوشه لب گذاشت وبیآنکه پکی بزند، به غوغای بیرون زل زد. هیچکس خیالش نبود سر سفره نیست. حتی آهو که خودش زاییده بود هم پیاش را نگرفت. پک محکمی به قلیان زد واز جا بلند شد وبه سمت اجاق وسط حیاط رفت. وسط تابستان سرما به جانش افتاده بود ودستانش میلرزیدند. دستها را چند بار روی آتش گرداند تا سرما را از استخوانهایش برهاند. باد میوزید ودود را در هوا میرقصاند.
سیاهی وتاریکی شب با صدای تقههای هیزم که در اجاق میسوخت، جانش را میلرزاند. چیزی گلویش را میفشرد وخس خس سینهاش سنگینتر شده بود، به سمت جمعیت برگشت. پسرهای فامیل سفره را جمع کرده بودند. طولی نکشید سینیهای چای دست به دست شدند. با چشم از دل جمعیت سکینه را جست و داد زد.
– سکینه یه استکان چای بده دستم.
ایستاده چای را داخل نعلبکی ریخت و آرام نعلبکی را چند بار در دست چرخاند،بخار چای که در هوا گم شد، قند را به دهان انداخت ویکنفس هورتش کشید، بعد به اتاق ِکنار آشپزخانه رفت، کلید چراغ را نجست. کورمال کورمال خودش را به صندوق گوشهی اتاق رساند. دستمال تبریزیای که امیر پاشا پارسال از شهر برایش خریده بود را دور سرش پیچاند وبه کنار پنجره رفت. سایههای لرزانی روی پرده، میلغزیدند ومحو میشدند. پرده را کنار زد.
دختر جوانی دهانش را به گوش زیورچسبانده وتندتند چیزی میگفت. زیور لبانش را به زور، روی هم جفت کرده بود که نخندد.
-حتمن میدونه داره عروسِ چه خونهای میشه؟ شوهر کردن به پسر غلامحسین خان، کار هر کسی نیست.
قبل از اینکه پچ پچه به دهان زنان بیندازد، روسری را باز کرد؛ روی سرش انداخت وبه حیاط رفت. سگشان گرگی بیدلیل، پارس میکرد.
-گرگی هم، وهم این شب را فهمیده.
تاریکی شب، کلافگی بچهها وخستگی، مهمانها را به رفتن واداشت ویکی یکی راهی خانههایشان شدند. نگاه زنها موقع خداحافظی از او میگریخت. زبانش بیحوصله وشتابزده در دهانش میگشت وبه خداحافظیهای کوتاه بسنده میکرد. پروانه زنان را کنار زد وبه سمتش آمد. نگاه پروانه آتش به جانش میانداخت. پروانه دستِ پر از النگویش را در هوا چرخاند وبا صدای تو دماغیش گفت: خیالت دیگه راحت شد! از این به بعد، برادر شوهرم میتونه بدون دردسر بیاد به برادر زادههاش سر بزنه. تو هم شبا راحت سرتو زمین میزاری.
رو کلمه راحت مکثی کرد وغلیظ وکشدار ادامه داد: شبت خوش.
پروانه! اگه شوهرت نمیمرد، نه حال وروز من این بود نه تو! مگه مغز خر خورده بودم که پاتو به خونه وزندگیم باز کنم. تقصیر من چی بود که میونجیگری آب وزمین، سنگ نشوند وسط پیشونی پسر محبوب خان وتو بیوه شدی وبچههات یتیم. فقط تو که تاوون ندادی! من هم تاوون دادم. ده ساله عذاب دایمی، یقهموچسیبده بود و ول نمیکرد. چقدر به دعانویس پول دادم!
پروانه دست در دست دختر ده سالهاش به همراه زنهای دیگر دور میشدند وسایههای سیاه و بیحوصلهی چنارها، روی زمین کج و مووج گم وپیدا میشدند.
سر چرخاند سمت قبرستان ده.
ای نور به قبرت بباره که بخت من رُ هم با خودت به گور بردی!
خلطی که گلویش را میخراشید، تف کرد.
تشنمه. این همه سال آب خوش از گلوم پایین نرفته. ترس اینکه امیرپاشا بیارتت داخل خونه وزندگیم، دیوانهام کرده بود. آخر تو چه احتیاجی به پاشا داشتی، دخترِ قلی خان، خوشگل؟ من چی! بچههات قدونیم قد بودن؟ آهوی منم چهارسال بیشترنداشت! تو همیشه خانمی. چطو میذاشتم هَووم بشی ومن کلفتیتو بکنم.
غرق در همین افکار، نفهمید کی مهمانها رفتند.
آهو با انگشت به کمرش ضربه زد: ننه ما هم داریم، میریم.
شوهر آهو دست به سینه خم شد، من من کنان، جویده وبریده چیزهای نامفهومی گفت و به سمت در رفت. تا دم دربه بدرقه آهو وشوهرش رفت بعد به سمت شیر آب دوید. دهانش گس بود. سرش را زیر شیر گرفت، آب از گوشه دهانش به یقهاش میریخت وسردی آب سینهاش را آرام میکرد، شیر آب را نبست، همانجا کنار حوض نشست ودو دست را روی پیشانی گذاشت وبه سیاهی باغ جلوی خانه زل زد. جیرجیرکها یک نفس، غمزده میخواندند. صدای باد در گندمزار، مثل شغال زوزه میکشید ودر حنجرهاش می پیچید، به سرفه افتاد.
پسرهاش رختخواب به دست از کنارش گذشتند و به اتاقِ پشت ایوان رفتند. قهقهشان از دور به گوشهایش نفوذ میکرد وسرش را به دَوران میانداخت. امیرپاشا روی ایوان قدم میزد وشکم بزرگش را میخاراند وصدای سکسهاش در صدای گرگی محو میشود. امیرپاشا که به سمت اتاق زیور رفت، بیتاب شد. پاورچین به پشت دررفت، گردن کشید. دستهایش را پناهِ چشمانش کرد تا بهتر ببیند. از شیشهی باریک بالای در، به زحمت زیور را میدید که سر به زیر انداخته و روی همان مخدهای که از ظهر رویش نشسته بود، غوز کرده بود. پاشا کنارش نشست ودست به زیر چانهاش برد، سرش را بلند کرد وبه صورتش زل زد. زیور گردن کج کرده بود وزمین را نگاه میکرد.
نمیخواست صدای خس خس سینهاش را بشنوند، یک دست را روی سینه ودیگری را جلوی دهانش گرفت. یکهو پاشا بلند شد وبه سمت در آمد. خودش را جمع کرد وبه پشت دیوار کشاند. نفسش را حبس کرد. چند ثانیهای که منتظر بود امیرپاشا برود، به سختی زمستان پارسال، بلند وطولانی گذشت. وقتی امیرپاشا در را بست وچراغ را خاموش کرد، نفس راحتی کشید. زانوهایش از سرفههای کهنهی حبس شده در گلو به لرزه افتادند وهمانجا روی زمین بیحال وبیحس نشست. خواب از چشمانش گریخته بود. نیم ساعتی بیحرکت پشت درِ بسته ماند.
ته توی ذهنش به خودش دلداری میداد: به دلت بد راه نده. میشه کلفتت. دختره هم که رفت خونه شوهر. با این پا درد وکمر درد، باید یکی باشه که به این همه کار برسه. اگه حامله بشه؟ غلط کرده… میزارم گردن امیرپاشا، بره لولهشُ ببنده. میدونم هنوز دوستم داره وبه حرفهام گوش میده، اگه غیر از این بود که پروانه رُمیگرفت. وقتی زیور رُ پیشنهاد دادم، رو حرفم، حرف نزد. میدونم هنوز منُ میخواد.
وقتی گرگی شروع به لیسیدن دستانش کرد، به خود آمد. بلند شد وبه اتاقِ کنار آشپزخانه رفت. جایش را انداخت. لباس راحتی به تن کرد وزیر پتوخزید. خیلی نگذشته بود که گرمش شد. پتو را به گوشهای پرت کرد. به ثانیهای نکشیده، سرما تنش را لرزاند. با پا پتو را به سمت خودش کشید. چند بار به چپ و به راست غلتید. دمر خوابید. به پشت دراز کشید. بلند شد. نشست. فکر اینکه امیرپاشا در بغل زیور خوابیده، مثل موریانه وجودش را میخورد وفرو میریخت.
نمیتوانست قرار بیاید. دهانش تلخ وخشک بود. بلند شد وایستاد. شروع به قدم زدن کرد. یواشی رفت داخل حیاط وپشت درِ اتاقی که خوابیده بودند، ایستاد. گوشش را چسباند به در، شاید چیزی بشنود. صدایی نمیآمد. کمی خیالش راحت شد.
-حتمن خستهاس. امشب کاریش نداره. حتمن خوابش برده. نه امشب بهش دست نمیزنه.
با این فکر کمی آرامتر شد. خواست برگردد به اتاق که پایش گیر کرد به کفشهای امیرپاشا. خم شد. کفشها را برداشت، به رختخواب رفت، کفشها را به سینهاش چسباند وکفش به بغل خوابش برد.
سهیلا
۲۱، جولای،۲۰۲۳







