فهیمه فرسایی: دلگرمی

چشمه‌ی اشکم خشک شده. خبرهایی که از بمباران شهرهای ایران به دستم می‌رسد، گریه‌آور است. ولی ماه‌ها است که من یک قطره اشک هم نریخته‌ام. برای گریه‌کردن باید بتوانی، بدبختی‌ها را هضم کنی تا فشار آن،‌ لایه‌ی بیرونی قلبت را بشکافد و به درونش نفوذ کند. معلوم نیست که در آن‌جا، در عمق آن تسمه‌های ماهیچه‌ای چه اتفاقی می‌افتد. نتیجه‌اش ولی این‌ است که تو را منقلب می‌کند و اشکت را در می‌آورد. قلب من ماه‌ها است که این خاصیت را از دست داده است. نمی‌دانم از کی؛ از شبی که ایرج بعد از سال‌ها زندگی مشترک بساطش را جمع کرد و رفت؟ در آن شب چیزی در قلبم پاره شد که دیگر نتوانستم وصله‌اش کنم.

«تا یادم نرفته؛ شلوارم باید وصله بشه!»

بیرگیت است. هیچ وقت تو را مخاطب قرار نمی‌دهد. انگار کارهایش را نه من، بلکه آدمی نامریی انجام می‌دهد. امروز، هنوز از در وارد نشده گفت که کارها باید زود تمام شود. چون قرار دارد و باید سر وقت خانه را ترک کند. ولی با وجود  تنگی وقت و گرمای نفس‌گیر یک کُپه رخت برای دوخت و دوز و اتو جلویم ریخت. اول از همه شلوار جین را برانداز کردم که وصله‌کردنش از همه سخت‌تر به نظرم رسید. گویا خشتکش کوتاه ا‌ست. وقت دوچرخه‌سواری در پارک، لای پای بیرگیت گیر می‌کند و عذابش می‌دهد. در نتیجه به‌جای لذت بردن از طبیعت، باید دایم روی زین جابه‌جا شود تا از فشار به لای پایش کم کند. برای من زیبایی‌های طبیعت مدت‌ها است که معنای خود را از دست داده است. چند تا گلدانِ گل و گیاهی که در بالکن دارم، تقریبا در حال خشک‌شدن است. اغلب فراموش می‌کنم، آن‌ها را آب بدهم. این وظیفه، سهم ایرج از کارهای خانه بود. خرید هم می‌کرد. البته هر چه به مذاق خودش خوش می‌آمد، می‌خرید. بارها گفته بودم که ترشی نان «اوبرلندر» اوضاع معده‌ام را به‌هم می‌ریزد. ولی ایرج در میان ده ـ بیست نوع نانی که در همه‌ی نانوایی‌ها می‌فروشند، فقط «اوبرلندر» را انتخاب می‌کرد. حالا باید خشتک دو درزه‌ی شلوار خانم را بشکافم، پارچه‌ای از جنس خودش میان آن بیندازم و دوباره دو درز را صاف، مثل اولش بدوزم. خیلی مشکل‌ است. چون پارچه‌‌ی شلوار سفت و زمخت است و به راحتی زیر سوزن چرخ نمی‌رود.

تلفن‌ام به صدا در آمد. لابد کسی برای خانواده‌اش پیامی دارد. تماس من با آشناهایم که بعد از جدایی از ایرج، خیلی محدود شده و در روز روی‌هم‌رفته دو یا سه پیامک بیشتر دریافت نمی‌کنم. همه‌ی آشناهای ایرانی‌ام، دوست‌ها و رفقای او بودند که با خودش رفتند. لقمه‌ی «پیام‌گیری و پیام‌دهی» را هم مهناز که روان‌کاو است، برایم‌ گرفته: مرا به گروه واتساپی وصل کرده که با وجود قطع اینترنت، هنوز با ایران جنگ‌زده در ارتباط اند و می‌توانند از خانواده‌‌های کسانی که تماس ندارند، خبر بگیرند و به فامیل‌شان در خارج اطلاع بدهند. مهری، دوستم در تهران، فیلترشکن قوی تهیه کرده و با آن که خودش هزار جور بدبختی دارد و دایم نگران و مضطرب است، از پا نمی‌نشیند. می‌گفت اصغر، دوست مشترک‌مان، که ماه‌ها با درد و بلای سرطان کلیه دست به گریبان بوده، قرار است همین روزها عمل شود: «ولی معلوم نیست روز عمل، جراحه سر کار بیاد یا نه. تازه بیمارستان هم باید در شرایطی باشه که اصغر جراحی بشه.» مهری از آن گذشته، ۴۸ ساعت بود که از برادرش، ضیاءالدین خبری نداشت: «اومده بود به من سر بزنه! از وقتی از خونه‌م رفته، خبری ازش نیست.»

خیلی طول کشید تا مهری بتواند این دو جمله را سر هم کند. چون مرتب اشکش در می‌آمد و به فین‌فین می‌افتاد یا می‌بایست صدایش را که می‌لرزید، صاف کند. من فقط ‌توانستم بگویم «وای چه بد! از دست من که کاری برنمی‌آد، می‌آد؟» ولی حواسم بیشتر به خش‌خش خط تلفن بود که معمولا به دلیل تداخل سیگنال‌های اصلی با سیگنال‌های مزاحم به‌وجود می‌آمد. هر چه به خودم فشار آوردم، نتوانستم حتی یک قطره اشک بریزم. واقعیتش، نه وضعیت اصغر و نه گم‌شدن ضیاءالدین، زیاد فکرم را مشغول نکرد. خبرهای پریشان‌کننده از ایران، یکی بعد از دیگری با گچ روی تخته‌ی سیاه ذهنم نوشته می‌شوند و هنوز اولی را نفهمیده، دومی روی باقی‌مانده‌ی پاک‌شده‌ی اولی نقش می‌گیرد. فعلا که سه کلمه ٬وصله شلوار بیرگیت٬ روی تخته، بیشتر از نوشته‌های دیگر ذهنم را مشغول کرده. می‌دانستم که ضیاءالدین، ۸۵ سال دارد و با این که دچار فراموشی است، هنوز رانندگی می‌کند و هفته‌ای یک بار به دیدن مهری، از شهریار به تهران می‌‌رود. اصغر هم در مطب‌اش را بسته است و دیگر مریض نمی‌بیند. مهری آخر سر در جواب من که پرسیدم نمی‌خواهد تهران را ترک کند، گفت: «نه. تو این وضعیت نمی‌شه اصغر رو تنها گذاشت!»

«مگه تو دکتری که نمی‌خوای اصغر رو تنها بذاری؟»

«باشه، بعد از عمل که می‌تونم به دیدنش برم. دلش گرم می‌شه!»

«تو این وانفسای جنگ و بمباران و خرابی، تو دل‌ اصغر رو گرم نکنی، نمی‌شه؟»

وقتی مهناز، مرا به گروه واتساپی «پیام‌گیری و پیام‌دهی» وصل کرد، قصدش این بود که دل چند تا از خارج از کشوری‌ها را که نگران فامیلشان در ایران بودند، گرم کند. می‌گفت فشار روانی قطع اینترنت و بی‌خبری از خانواده، برای بعضی‌ها از خود خبر ٬جنگ شروع شد٬ هم بدتر بوده:

«از این گذشته تو هم که تو این گرما کاری نداری، بکنی. نشستی تو خونه، معلوم نیست ماتم چی‌رو گرفتی و فصل به فصل هندونه می‌خوری. فوقش بلند شی بری آشپزخونه مگس‌‌ها و پشه‌هایی که دور لگن ظرف‌شوییت می‌چرخند، بکُشی. اقلا بیا این یه کار خیر رو بکن!»

کار خیر در زندگیم زیاد کرده‌‌ام؛ بی‌فایده. با این‌حال چون حوصله‌ی جرّ و بحث با مهناز را نداشتم، قبول کردم. نه گفتن، به نظرم انرژی بیشتری می‌برد. کلا در وضعیتی نیستم که بتوانم با کسی بگو مگو کنم. هر برنامه‌ای که اطرافیانم برایم تدارک می‌بینند، انجام می‌دهم و تا آن‌جا که بتوانم انتظاراتشان را برآورده می‌کنم؛ با بی‌تفاوتی و دل‌مُردگی، مثل آدم ماشینی. ولی از وضعیت روحیم برای مهناز چیزی نمی‌گویم. چون چندی پیش توصیه کرده بود، هر روز که از خواب بلند می‌شوم، یک ورقه جلویم بگذارم و رویش درشت بنویسم «امروز»! زیر «امروز» می‌بایست کارهایی که راضی و خوشحالم می‌کند، لیست کنم. یک روز به توصیه‌اش عمل کردم. ولی هر چه به خودم فشار آوردم، نتوانستم کار یا چیزی را که دل‌خوشم کند، پیدا کنم. به همین جهت، تصمیم‌گرفتن را فعلا به عهده‌ی دیگران گذاشته‌ام. برنامه‌ی دیدن اُپرای «قدرت سرنوشت» را که قرار است امشب با آنتونلا ببینم، هم از لقمه‌هایی است که این ایتالیایی برایم گرفته. لینک فایل صوتی اورتور این کار را برایم فرستاده تا گوشم را به شنیدن قطعه‌ی جوزپه وردی «تمرین» بدهم. پیش از آن هم، بی‌مورد و با مورد، درباره‌ی موضوع و معنی این اپرا توضیحاتی می‌داد تا من خوب شیرفهم شوم.

«برای وصله، اول باید قرقره‌‌ عوض بشه‌ که به رنگ نخ شلوار بخوره.»

فکر کردم، بهتر است به «قدرت سرنوشت» گوش کنم تا به فرمایشات بیرگیت. هدفون بی‌سیمم را پشت گوش میزان می‌کنم. ناگهان سه آکورد قوی از گلوی سازهای بادی برنجی بلند می‌شود و سرم را پر می‌کند. آنتونلا می‌گوید این سه ضربه که در طول اورتور سه بار تکرار می‌شود، سرنوشت لئونورا و دن آلوارو را تعیین می‌کند که عاشق هم هستند. ولی پدر لئونورا با ازدواج آن‌ها موافق نیست. چون دن آلوارو که یک مبارز آزادی‌خواه اهل پرو است، اسپانیایی نیست.

«پیراهن‌های کلاوس باید حتما امروز اتو بشه. لطفا»

اگر بیرگیت مرا در این گرمای کلافه‌کننده تنها می‌گذاشت و پی کارش می‌رفت، بهتر بود. حتما بعد از اتوی پیراهن‌های کلاوس، می‌خواست آن‌ها را مثل همیشه یکی یکی برانداز کند و از کارم ایراد بگیرد. این آلمانی که شبیه نی قلیان است، زن دقیقی است؛ مو را از ماست بیرون می‌کشد. این را در آگهی پیدا کردن «اسیستنت برای کمک به کارهای خانه» هم نوشته بود. در دیدار اول با سوال‌های عجیب و غریبش گیجم کرد. مثلا پرسید، قدم چقدر است، ضعف چشم دارم، آیا با دست چپ می‌نویسم یا دست راست؟ انگار جلسه‌ی مصاحبه‌ی سربازگیری باشد، همه‌ی مشخصات مرا در ورقه‌ای یادداشت کرد. وقتی قرعه به نام من افتاد که «اسیستنت» او بشوم، بعد از نشان دادن اتاق‌های خانه، ورقه را آورد، محل اتوکشی را نشانم داد و گفت، از آن‌جا که راست‌دستم باید همیشه میز اتو را طوری قرار بدهم که نور از جلو یا از سمت چپ بتابد تا حین کار، سایه‌ی مزاحمی ایجاد نشود و من بتوانم ریزترین چین‌ها را ببینم. بعد نوبت به تنظیم ارتفاع میز اتو رسید که می‌بایست تقریباً در سطح کمرم قرار بگیرد تا وقت کار، قوز نکنم. گفت که در این حالت بازده‌ام بیشتر می‌شود. مدتی هم از اتوی دو لوکس ۲۱۰۰ واتی‌اش، با مخزن آب ۳۰۰ میلی‌لیتری و بخاردهی لحظه‌ای ۱۴۰ گرمی‌اش تعریف کرد و سرآخر توضیح داد که از سمت راست به چپ اتو کنم؛ یعنی لباس‌های اتونشده در سمت راست قرار بگیرند و لباس‌های اتوشده در سمت چپ آویزان ‌شوند. پیش از آن که برود، یک چهارپایه دستم داد و گفت:

«این برای سبد لباس‌های اتونشده. هر جا راه دستت بود، بذار!»

از این که بیرگیت دست کم در این یک مورد، اجازه داده بود که خودم در باره‌ی محل چهارپایه تصمیم بگیرم، تعجب کردم. می‌خواستم بگویم؛ «این همه دنگ و فنگ برای یک اتو؟» ولی نگفتم. اگر بیرگیت می‌دانست که من تا وقت ازدواج با ایرج همه‌ی لباس‌های افراد خانواده هفت نفری‌مان را اتو می‌کردم و این وظیفه را هفته‌ای یک بار روز جمعه، دو زانو و قوز کرده‌ روی پتویی که وسط فرش پهن بود، انجام می‌دادم، حتما از محول کردن این کار به من منصرف می‌شد.

اتاق از فرط گرمای بی‌سابقه و حرارت اتو، دم کرده و نفسم را تنگ می‌‌کند. نمی‌توانم پرده‌ها را بکشم. چون بیرگیت حتما ایراد می‌گیرد که نور به اندازه‌ی کافی از سمت چپ به میز اتو نمی‌تابد. نمی‌دانم آنتونلا چرا برای دیدارمان مقدمه‌‌ی «قدرت سرنوشت» را انتخاب کرده. البته هر قطعه‌ی دیگری هم بود، به حال من فرقی نمی‌کرد. هر چند در این «مقدمه»، آن قسمت که احساسات لئونورا را با صداهای ویلون و ویولا و فلوت تعریف می‌کند، خیلی با روحیه‌ام جور درمی‌آید و لحظه‌هایی مرا از درون منقلب می‌کند. آنتونلا می‌گوید با این ملودی‌ها می‌توانی تیره و تاری و حزن‌آلودی تقدیر این زن را حس کنی که انگار رام‌بودن در مقابل جبر طبیعت را القا می‌کند.    

اگر جلوی این ایتالیایی پُرگو را نگیری، مغزت را با تفسیرهایش تا جزء آخر می‌خورد. چنان با شیفتگی به موسیقی گوش می‌دهد که اگر سوزن به تنش فرو کنی، متوجه نمی‌شود. برای این که دوستانش را هم به موسیقی کلاسیک علاقه‌مند کند، به هر کاری دست می‌زند: در دیدار ما امروز قرار است علاوه بر پیتزا، ترامیسو هم درست کند! نوشته بود، اگر هوا زیاد گرم نباشد، می‌تواند «پرده‌ی سینما» را در باغچه‌اش برپا کند تا ویدیو را در فضای باز ببینیم. من ترجیح می‌دهم که آنتونلا به جای ترامیسوی کالری‌دار و کالری‌زا در این هوای شرجی، عِرق ایتالیایی بودنش را کنار بگذارد و چند قاچ هندوانه‌ی شیرین و خنک جلوی ما بگذارد.

با آن که پیراهنی بی‌آستین و دامنی سبک پوشیده‌ام، هوای دم‌کرده‌ی اتاق چنان گرم است که انگار پتویی پشمی دورم پیچیده‌ام. دایم باید سر و صورتم را از عرق خشک کنم. خوشحالم که کار «پیام‌گیری و پیام‌دهی»ام هنوز شروع نشده و می‌توانم سرنوشت لئونورا را که با ملودی‌های سوزناک وصف می‌شود، دنبال کنم و روزهای عشق‌انگیزی که با ایرج داشتم به یاد بیاورم؛ روزهایی پر از شور و دلهره و هراس. چون پدرم بی‌دلیل با کُردها مخالف بود. می‌گفت: «نه. خیلی غیرتی‌ان. سر کوچک‌ترین اختلاف، می‌‌زنن لت و پارت می‌کنن.» و وقتی می‌گفتم که ایرج، از آن قماش نیست. جواب سربالا می‌داد و می‌گفت که از لهجه‌ی کُردی و شلوارهای خشتک گشادشان خوشش نمی‌آید. یک روز هم بحث را نیمه تمام گذاشت و حکم کرد که از آن پس، کسی اسم ایرج را در خانه‌اش نیاورد. 

«خط اتو روی آستین پیراهن کلاوس باید درست روی درز بیفته. می‌خواد بره مصاحبه. تو این گرما نمی‌تونه کُت بپوشه!»

خیلی دلم می‌خواست در را باز بگذارم تا هوای خفقان‌آور اتاق کمی جریان پیدا کند. ولی بیرگیت حتما در این صورت دایم سرک می‌کشد و کارهایم را مستقیم زیر نظر می‌گیرد. الان شیفت «واسطه‌گری‌ام» شروع می‌شود و من تا به حال ققط سه تا پیراهن اتو کرده‌ام؛ مهناز جانم به جای من تصمیم گرفته بود که من وقتی شیفتم شروع شد، از کنار گوشی‌ام تکان نخورم و گوش به زنگ باشم که وقتی «دنگ» کرد، فورا جواب بدهم. گفت، کسی که پشت خط است، یکی از «خارج‌‌نشین‌‌ها» است که می‌خواهد با «متعلقاتش»‌‌ در ایران تماس بگیرد. وظیفه من این است که شماره تلفنش را ذخیره کنم و با واتساپ به دوستم مهری در تهران بفرستم. بعد او باید فورا از راه تلفن خانگی با آن شماره تماس بگیرد و جویای حال و احوال «متعلقات» طرف بشود، جواب را برای من بفرستد تا مسیر، برعکس طی شود. در واقع من شده‌ام  یک تلفن‌چی بی‌جیر و مواجب قرن بیست و یکمی و به تنهایی می‌توانم مثل یک شرکت مخابرات متحرک، دو طرف یک ارتباط را به هم وصل کنم. دیروز اغلب جواب‌ها کلی بود: «خوبیم، می‌گذرونیم. فعلا زنده‌ایم. صدای انفجار مُخ رو می‌ترکونه. سرنوشته دیگه!»  

نمی‌دانم وقتی بیرگیت مرا در حال واسطه‌گری غافل‌گیر کند، چه باید بگویم. اگر کارم را از دست بدهم، کُمیتم لنگ می‌شود. یک عمر به عنوان «مشاور امور کاریابی» برای این و آن کار پیدا کردم و حالا خودم در دوران ازکارافتادگی باید به این کار «اسیستنتی» رضایت بدهم. اگر حقوق بازنشستگی‌ام کفاف خرجم را می‌داد، از خیر این کار می‌گذشتم. البته می‌توانم به «سازمان تامین اجتماعی» شهر مراجعه کنم و کمک مالی بگیرم. ولی آن هم، چندرغاز که بیشتر نیست. کمی بالای خط فقر! در برابر به آدم شیشه‌ای تبدیل می‌شوی و ‌باید همه‌ی زندگی و دار و ندارت را به آن‌ها اطلاع بدهی.

«مخصوصا یقه‌ی پیراهن‌های سفید نباید چین و چروک داشته باشه. لطفا»

باز بیرگیت از پشت در بسته، دخالت کرد! «لطفا» را با لحنی ادا می‌کند، انگار فحشت می‌دهد. هدفون بی‌سیمم را روی گوش جابه‌جا کردم تا صدای او را اصلا نشنوم. مهناز می‌گفت: «از هر چه اذیتت می‌کنه، فاصله بگیر! حتی از خودت!»

از اذیت‌های هر روزه‌ی ایرج که روحم را سوهان می‌زد، فاصله گرفته‌ام، ولی حالا مطمئن نیستم که این کار حالم را بهتر کرده باشد. البته فاصله‌ی بین من و ایرج، بعد از این که از زندان آزاد شد و پیش ما به آلمان آمد، هیچ‌وقت پر نشد. طوری رفتار می‌کرد، انگار هنوز در زندان است، با این حال کمتر از ماجراهایی که در آن جا از سر گذرانده بود، حرف می‌زد. به این نتیجه رسیده بود که هر چه روی پیشانی آدم نوشته شده، همان خواهد شد: «هر قدمی که برای فرار ازش برداری، یک قدم بهش نزدیک‌تر می‌شی!»

«اول باید اون پیراهن آبی راه راه اتو بشه. شاید امروز وقت برای همه‌ی لباس‌ها نرسه!»

نزدیک بود بخار اتو پوست صورتم را بسوزاند. سرم را به موقع پس کشیدم. حس می‌کردم وسط یک حمام بخار گیر افتاده‌ام. همان آن، نوبت «واسطه‌گری‌ام» هم شروع شد. گوشی را روی میز، کنار دستم گذاشتم که پیام‌ها را بلافاصله دریافت کنم و برای مهری بفرستم. پیش از آن که کارم را شروع کنم، با او هماهنگ کرده‌ام. من ترجیح می‌دهم که آدم‌ها در دادن و گرفتن پیام‌ها به من «تلفن‌چی»‌، لُب مطلب را بدون آه و ناله و شیون و واویلا، بگویند و اصلا احساسات به خرج ندهند؛ مثل مهرداد نامی که از لهجه‌اش پیدا بود تُرک تبریز است: «مردم دچار سردرگمی کامل‌اند. نه اخبار واقعی از رسانه‌های رسمی منتشر می‌شه، نه با این پارازیت‌ها می‌شه ماهواره دید. اینترنت هم که خلاص! فقط دایم صدای انفجار می‌آد.»

باز بیرگیت، مخزن اتو را پر از آب کرده تا با حرارت، داغ و به بخار تبدیل شود. می‌گوید تنها در این صورت است که می‌شود چروک‌ها را صاف کرد. ولی این بخار سوزان، دمای اتاق را که خودش بیشتر از ۳۲ درجه‌ است، بالا می‌برد و مرا به‌کُل کلافه می‌کند.    

کلافگی‌ام وقتی بیشتر شد که جواب دو شماره تلفنی که برای مهری فرستاده بودم، به صورت پیام صوتی دریافت کردم و شنیدم. در نتیجه دستم لرزید و چروک‌های یقه‌ی پیراهن کلاوس بیشتر شد. در پیام صدای مردانه‌ای می‌گفت: «بابا این احوال‌پرسی‌های شما حال ما رو بدتر می‌کنه. بذارین ببینیم اول چی می‌شه، خودمون خبر می‌دیم! قضا و قدر رو که نمی‌شه تغییر داد.» پیام را منتقل کردم و مشغول آستین پیراهن کلاوس شدم. خبر علی نامی که اهل اراک بود، مشخص‌تر بود. به پسرعمویش می‌گفت: «چی می‌خوای بدونی؟! شرایط جنگیه دیگه. انفجارها خیلی شدیده. همه وحشت کردن. مجبوریم عادت کنیم. به‌ خدا ما ملت ایران خیلی مظلومیم. حقّ‌مون این زندگی نیست.» صدای علی از ته چاه می‌آمد و بریده بریده انعکاس داشت. لابد در زیرزمینی، انباری‌ای خالی پناه گرفته بود. خوشحالم که من فقط واسطه‌ی رد و بدل‌کردن پیام‌ها هستم و مجبور نیستم، واکنش «متعلقات» طرف را در خارج ببینم. هر چند که خارج‌نشین‌ها، پیش از احوال‌پرسی و رد شماره تلفن ایران، با من هم به عنوان رابط، کوتاه درد دل می‌کنند. مهناز می‌گفت، وقتی حرف می‌زنی بارت را نصف می‌کنی و آرامشت را دوبرابر. من هم در فواصل پیام ‌دادن و پیام گرفتن به آریاهای اُپرا گوش می‌کنم تا بارم بیش از حد سنگین نشود.  

«شاید بشه شلوار جین‌ام رو یه روز دیگه درست کرد!»   

با وجودی که قسمت داخلی آستین را از بالا به پایین اتو کردم، با این حال سرآستین‌ها پر از چین و چروک شده. شاید به این دلیل که یادم رفت، دکمه‌ی مچ پیراهن را باز کنم. حواسم به ضربات سنگین مقدمه‌ی «سرنوشت» بود که با تنش‌های شدید، ناکامی اراده‌ی انسانی در برابر نیروی بی‌رحم سرنوشت را نشان می‌داد. در همین حال، امید نامی دو پیام کوتاه فرستاد. یکی برای من، یعنی گیرنده‌ی خبر و یکی هم برای همسایه‌‌های مادر ۸۶ ساله‌اش در تهران. در اولی گفته بود که ده سال است در کلن زندگی می‌کند و تصمیم داشته دو هفته‌ی مرخصی‌اش را در ایران بگذراند: «در خیالم برنامه‌ریزی کرده بودم، مامان ثُری جون رو که دیدم و حسابی قربون صدقه‌اش رفتم و کارهاش رو کردم، بعدش برم کرمان، یک شهر جدید رو ببینم. حالا با این جنگ، خیالم شده آرزو». امید مدتی مکث کرد. معلوم بود با بغض‌اش در حال جنگ است. وقتی پیروز شد، با صدایی لرزان گفت که ثُری جون با پرستارش در خانه‌ای در سعادت‌آباد زندگی می‌کند و امکان این را که از تهران فرار کند، ندارد: «بدبختی دو روز است که پرستارش برگشته پیش خانواده‌اش به شهرستان. حالا مامان ثُری تو خونه تنها است!» چاره‌ای که به نظر امید رسیده، این است که من به واسطه‌ام در تهران خبر بدهم تا او با همسایه‌ها و نزدیکان مادرش که شماره تلفن‌هایشان را داد، تماس بگیرد و از آن‌ها بخواهد برای ثُری خرید کنند و به نیازهایش برسند. امید دوباره مکث کرد، بعد گفت: «هیچ وقت این‌قدر مستاصل نبودم. تنها دلخوشیم اینه که گوش‌های مادرم سنگینه و صدای انفجارها رو نمی‌شنوه». حرف‌های امید با ملودی‌های غم‌انگیز اپرا که با ویولن و فلوت نواخته می‌شد، چفت می‌شد. انگار یک روح زخم‌خورده، مدام دنبال آرامش می‌گشت، ولی تقدیر مانع می‌شد.

«مخزن اتو باید دوباره پُر بشه. با آب گرم. آب گرم سریع‌تر تو بافت پارچه نفوذ می‌کنه و باعث می‌شه الیافش متورم بشه!»

این هم یکی دیگر از تئوری‌های بیرگیت در رابطه با «فنّ اتوکشی» است. معلوم نیست این تجربه‌های رنگارنگ را از کجا آورده. هیچ به نظر نمی‌رسد که در زندگی معمولی دست به سیاه و سفید بزند. ولی من به سفارش‌های او اعتنایی ندارم؛ آرام اتو را روی قسمت جلوی پیراهن کلاوس سُر می‌دهم و در حال شنیدن ناله‌های کشدار ویولون و ویولا در «مقدمه»، به آشوب درونی امید و سرنوشت «ثُری جون» فکر می‌کنم. وقتش است که به توصیه‌ی مهناز عمل کنم: «سعی کن هر روز کمتر از روز پیش عجله کنی! استرس غول رو هم از پا درمی‌آره!»

حین اتوکردن، شماره تلفن‌های «متعلقات» امید را که با تکس فرستاده بود، به مهری منتقل کردم. ناگهان بوی ناخوشایندی بلند شد. قطعا بوی سوختگی پارچه نبود. چون داشتم تمام مدت مکانیک‌وار اتو را از چپ به راست حرکت می‌دادم. فقط یک مدت خیال کردم صدای مهیب انفجار بمب و ویران‌شدن محله‌ای را می‌شنوم و دستم بی‌اختیار بی‌حرکت ماند. چقدر طول کشید که یک باره متوجه شدم، کف اتوی داغ، به دکمه‌ی پلاستیکی آستین پیراهن کلاوس چسبیده و آن را کج و کوله کرده است؟ نمی‌دانم. وقتی آستین را برانداز کردم، دیدم دکمه، نه به‌طور معمول روی مچ، بلکه در میان آستین، بالای آرنج دوخته شده. تعجب کردم. لابد طراح خواسته است با این ابتکار گمراه‌کننده، پیراهن را دو برابر بفروشد. بوی تندی شبیه بوی سوختگی اسفنج، چشم و دماغم را تحریک ‌کرد. انگار دکمه، ذوب‌شده و چهار سوراخش هَم آمده بود. به نظر می‌رسید که قسمتی از پلاستیک آب‌‌شده، مثل آدامس کف اتو چسبیده و سطح آن را لکه‌دار کرده است. حالا چطور پاکش کنم؟

پریز را از برق کشیدم و مستاصل به کف اتو خیره ماندم. کشمکش میان سازهای بادی چوبی و برنجی در گوشم هم‌چنان ادامه داشت تا وقتی که تلفنم، دو بار پشت سر هم به صدا در آمد. هر دو بار پیش‌شماره‌ی شهر آخن روی صفحه‌ی نمایش گوشی‌ام ظاهر شد. برخلاف ساعت‌هایِ اولِ تماس‌گیری که هر دو طرف، اغلب تکست می‌نوشتند، حالا ترجیح می‌دهند پیام صوتی ارسال کنند. کاظم که ساکن آخن است، در وویسی مجزا برای من، شجره‌نامه‌‌اش را توضیح می‌دهد و می‌گوید که در یک گروه چند ملیتی در شهر آخن گیتار می‌نوازد و سال‌ها است که به ایران نرفته است: «من فقط یک خواهر در ایران دارم که به تازگی بچه‌دار شده. در این چند ماه گذشته تنها دلخوشی‌ام این بود، هر روز تصویری با خواهرم صحبت کنم و بهار، دخترش رو ببینم». کاظم می‌گوید، بهار، مادرزاد مشکل قلبی دارد و باید مدام تحت نظر پزشک باشد: «جان این بچه عملا هر لحظه در خطره. خواهرم شب سوم جنگ بیشتر از ۱۴ ساعت تو راه بود تا به نوشهر برسه. و من این‌جا تنها، هر وقت که به وضعیت بهار فکر می‌کردم، دیوانه می‌شدم.» صدای کاظم همین جا قطع می‌شود، ولی خش خش خط نشان می‌دهد که ارتباط هنوز برقرار است. کاظم انگار دنبال کلمات می‌گشت که حالت دیوانه‌وارش را تشریح کند، ولی موفق نمی‌شد. سر آخر شماره تلفن خواهرش را همراه با یک جمله، کتبی فرستاد: «طفل معصوم بهار، حالا به پزشک و بیمارستانی که زیر نظرشان بود، دسترسی نداره. این هم سرنوشت ماست!»

من هر دو پیام صوتی و کتبی را برای مهری فرستادم و در فکر این که خمیر لکه‌مانند چسبیده به کف اتو را چطور پاک کنم، هدفونم را جابه‌جا کردم و به ضربه‌های سرنوشت که به قول آنتونلا با سازهای بادی برنجی مشخص می‌شد، گوش دادم. احساس می‌کردم که با آن آکوردهای کوبنده‌ به محدوده‌ی تقدیری محتوم پا می‌گذارم؛ انگار چیزی عظیم و ناگزیر در راه بود. … همین حالت را روزی که ایرج داشت چمدانش را می‌بست تا برود، حس کردم. وقتی در را پشت سرش بست، من هنوز حرف‌های ناگفته‌ی زیادی در دل داشتم.

نگاهی به خمیر پلاستیکی کف اتو انداختم و در فکر این که چطور می‌توانم زمان سردشدنش را در این چهاردیواری دم‌کرده و بسته کوتاه کنم، از میدان موسیقیایی جاذبه‌ی تقدیر بیرون آمدم، هرچند کشمکش لئونورا با سرنوشتش هم‌چنان ادامه داشت. حالا از چه ماده‌ای باید برای پاک‌کردن لکه‌ی پلاستیکی استفاده کنم؟: بنزین، الکل، جوش شیرین، مایع لباسشویی، سرکه‌ی سفید؟

ناگهان تک زنگ گوشی، صدای کوبه‌های سرنوشت را پس زد و مرا به خود آورد. برادر جواد نامی می‌خواست، از حال او که در نطنز مغازه‌ی کبابی دارد، با خبر شود. شماره تلفن را به مهری رد کردم. ایرج راضی نبود که من با مهری رابطه داشته باشم. هر از چند سال یک بار که مهری برای دیدنم به آلمان می‌آمد، دچار اضطراب می‌‌شدم؛ دل تو دلم نبود که نکند ایرج حرفی بزند و او را ناراحت کند. خوشبختانه ایرج اغلب در اتاق خودش بود و خبرهای ایران و جهان را این‌ور و آن‌ور می‌کرد. «روزنامه‌ی آنلاینی» درست کرده بود که می‌گفت ۴۰ هزار خواننده دارد! در تمام مدت سعی می‌کردم، غذاهای باب میل ایرج را درست کنم که وقتی از اتاقش بیرون می‌آمد و با ما غذا می‌خورد، حواسش به پلو و خورش باشد، نه به حضور مهری. بی‌دلیل می‌گفت، به او مشکوک است. البته از نظر ایرج همه «یک‌ جوری» مشکوک بودند. وقتی رانندگی می‌کرد، مرتب آینه‌ی عقب را می‌پایید که نکند کسی ما را تعقیب کند. در زندگی هم دایم به عقب نگاه می‌کرد. حالا با این لکه‌ی آدامسی چه کنم؟ از کجا بدون آن که بیرگیت متوجه شود، سرکه‌ی سفید فراهم بیاورم؟ شاید با مخلوط جوش شیرین و آب هم بشود لکه را پاک کرد. اتو به دست به دستی‌ام خیره شدم ….

مهری پیام گذاشت که جواد بلافاصله گوشی را برداشته و گفته است، با وجودی که نطنز در چند روز گذشته، مرتب هدف حمله‌های نظامی اسراییل و آمریکا بوده، حالش خوب است و هنوز صدمه‌ای ندیده است: «اصلا جای نگرانی نیست! این روزها این جا همه سعی می‌کنند هوای همدیگه رو داشته باشند. انصافا هر قدر حکومت بی‌لیاقتی داریم، ملت‌مون لایقه. با وجود فقر و نداری، همه کمک می‌کنند و به هم می‌رسند.» بعد گفته بود؛ در محله‌شان نان و سیب‌زمینی و پیاز و آب معدنی کم شده. «اما چاره‌ای نیست، سرنوشته دیگه، باید ساخت.» پیام بعدی از مهری بود که با خوشحالی نوشته بود، قرار است سهراب را در زیرزمین بیمارستان عمل کنند!

یک باره اضطراب به جانم افتاد. بی‌اختیار هدفونم را جابه‌جا کردم تا حواسم پرت شود. صدای آکوردهای سریع ترومپت و ترومبون و هورن، التهاب درونم را بیشتر کرد. اتو را به حالت قائم، روی سطح فلزی میز گذاشتم و با این که گوشی‌ام چند بار به صدا درآمد، اعتنایی نکردم. باید یک تکه پارچه‌ی نرم و سرکه‌ی سفید پیدا کنم تا وقتی اتو کاملا سرد شد، بتوانم خمیر پلاستیکی‌ای که به کف آن چسبیده، پاک کنم. شاید هم بشود با لبه‌ی سوهان کاغذی ناخنم، باقیمانده‌ی خمیر را بتراشم. در هر حال، اول می‌بایست در آن گرمای طاقت‌فرسا منتظر سردشدن اتو بمانم… یکی از جمله‌هایی که ورد زبان مهناز بود، پیش خودم تکرار کردم. «تو قوی‌تر از اونی که اضطراب بهت می‌گه.» پشت گردنم از عرق خیس شده بود. حالا با پیراهنی که دکمه‌اش آب شده، چه کار کنم؟ کلاوس لابد می‌خواست برای مصاحبه، این پیراهن را که دیزاینش تو چشم می‌زد، بپوشد.

سه آکورد کوتاه، تند و قاطع دوباره جمجمه‌ام را پر کرد و به وحشتم انداخت. «دنگ دنگ» مدام گوشی هم در گرمای چسبناک و بی‌امان اتاق بیشتر دستپاچه‌ام ‌می‌کرد. داشتم برای مهناز می‌نوشتم که نمی‌توانم به وظیفه‌ی واسطه‌گری‌ام ادامه بدهم که ناگهان در باز شد و بیرگیت در چارچوب آن قرار گرفت.

«این بوی چیه؟»

فکر کردم، اول بوی سوختگی پلاستیک را انکار کنم. ولی دو شاخه‌ی اتو که از برق کشیده بودم، گواه این بود که وضعیت عادی نیست. دو کلمه‌ای که از پیامم به مهناز باقی مانده بود، نوشتم و بدون عجله هدفون بی‌سیمم را از گوش برداشتم. نمی‌دانستم، چطور می‌توانم قضیه را ماستمالی کنم. بیرگیت پرسید:

«بوی لاستیک سوخته می‌آد، نمی‌آد؟»

به فکرم رسید بیرگیت را هم هر طور شده شریک جرم کنم تا اگر عذرم را خواست، دست کم کمی عذاب وجدان بگیرد.

«بخار داشت پوست صورتم رو می‌سوزوند؛ چون شما مخزن آب رو که جرم گرفته، زیاد پر کرده بودید. …»

نگذاشت به نتیجه برسم. حرفم را قطع کرد و گفت:

«نه‌خیر، مخزن درست پر شده بود. پیراهن‌ها می‌بایست به اندازه‌ی کافی رطوبت داشته باشند. یعنی ۶ تا ۸٪. لباس‌ها چقدر وزن داشتند؟: حدود ۱۲۰۰ گرم. ۶٪ از ۱۲۰۰ گرم، می‌شه ۷۲ گرم. حجم مخزن در کل، ۳۰۰ میلی‌لیتره. از طرف دیگه ۱۰۰ میلی‌لیتر آب، برابر با ۱۰۰ گرمه…»

ناگهان نگاه بیرگیت به کف اتو افتاد. دنباله‌ی محاسبه‌ی بی‌سر و ته‌اش را رها کرد و با ابروهای بالا‌انداخته پرسید:

«این خمیر چیه چسبیده به ته اتو؟»

«داشتم توضیح می‌دادم که …»

وقتی چشمش به سیم اتو که بخشی از آن مثل ماری روی زمین چنبر زده بود، افتاد، تعجبش بیشتر شد. تقریبا با فریاد پرسید:

«چرا اتو رو از برق کشیدی؟ اتو باید گرم بمونه تا… .»

«نه، اتو باید سرد بشه تا… .»

منتظر توضیحاتم نشد. با دستی لرزان دو شاخه‌ی اتو را تو پریز فرو کرد، برای اولین بار با حرص مرا به اسم صدا زد و دستور داد که لطفا بروم و شیشه‌ی روغن زیتون را از آشپزخانه، قوطی گوش پاک‌کن را از حمام و کاردک نقاشی را از جعبه‌ی لوازم تعمیر در انباری پیدا کنم و «فوری» بیاورم. لابد می‌خواست با گوش پاک‌کن، لایه‌ی خمیری چسبیده به ته اتوی داغ را چرب کند و با کاردک بتراشد. در این صورت حتما کف اتو آسیب می‌دید.

«ولی ما تو ایران اول می‌ذاریم اتو سرد شه، بعد با یک پارچه‌ی نرم که با سرکه‌ی سفید مرطوب شده، لکه رو پاک می‌کنیم.»

بلافاصله از اظهار فضلم پشیمان شدم. فکر کردم این آلمانی جهان اولی، چه اهمیتی می‌تواند برای نسخه‌های قدیمی و نخ‌نماشده‌ی ایرانی‌ قایل شود. مخصوصا حالا که جمهوری اسلامی هر شب موشک به شهرهای اسراییل پرتاب می‌کند. لابد بیرگیت هم مثل صدراعظم‌اش مرتس، مشکلی با حمله‌ی اسراییل به ایران ندارد و از این که نتانیاهو «سپور» غربی‌ها شده، ممنون است. سر و وضع بیرگیت، خانه‌ی مجلل و پورشه‌ی آخرین مدل خانواده نشان می‌داد که می‌توانند از طرفداران حزب محافظه‌کار باشند و مثل نتانیاهو باور دارند که با حمله به ایران، می‌توانند سرنوشت محتوم ملاها را «رقم بزنند» و بساطشان را بر‌چینند؛ قطعا زیر هیچ «عریضه‌ی عمومی‌» را هم که در اعتراض به بستن راه ارسال کمک‌های انسانی به فلسطینی‌های ساکن نوار غزه تهیه می‌شد و در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخید، امضا نمی‌کنند و از این که آن‌ها از بی‌نانی و بی‌آبی در حال مرگ بودند، ککشان هم نمی‌گزد. …

دنباله‌ی خیال‌بافی‌ها و پیش‌داوری‌هایم را رها کردم و منتظر جواب بیرگیت، به باقیمانده‌ی کج و کوله‌ی دکمه‌ی آستین پیراهن کلاوس، خیره ماندم. قطعا این آخرین بار بود که به کُپه‌ی پیراهن‌های رنگارنگ او‌ نگاه می‌کردم. واقعیت این است که اغلب به بعضی از آن‌ها با اکراه اتو می‌زدم؛ مخصوصا آن‌ها که یقه‌ی آخوندی داشتند. ‌بیرگیت نگاه تندی از بالای شانه به من انداخت، اظهار فضلم را نشنیده گرفت و گفت:

«زودتر لطفا.»

از نگاهش سرزنش می‌بارید، ولی حرفی نزد. با طمأنینه راهی آشپزخانه شدم. هنوز دو قدم برنداشته، صدای دنگ گوشی بلند شد و پیام مهری روی صفحه‌ی نمایش نقش گرفت؛ نوشته بود که جسد برادرش را نزدیکی شهریار پیدا کرده‌اند، ولی در پزشکی قانونی کارمندی نبوده که آن را تحویل بگیرد. «حالا جنازه‌اش روی زمین مونده.» بعد هم چند تا ایموجی گریان و مغموم با چشمان پر اشک که مثل آبشار سرازیر بودند، فرستاد. «خودم هم نمی‌خوام به پزشکی قانونی مراجعه کنم؛ اولا کاری از دستم برنمی‌آد. دوما می‌گند سر هر چهارراه پاسدارهای مسلح ایستاده‌اند و خودت و ماشین‌ات رو حسابی زیر و رو می‌کنند.» گوشی را با پریشانی به داخل جیبم سراندم.

با این که با فضای خانه آشنا بودم، برای جمع‌کردن وسایلی که بیرگیت خواسته بود، خیلی معطل شدم. لابد او در این مدت داشت قدم‌های سنگین مرا می‌شمرد و حرص می‌خورد یا برای پاک کردن لکه در ذهنش مشغول حساب‌کردن میزان حرارت اتو به درجه و مقدار استفاده از روغن زیتون مورد نیاز به میلی‌لیتر بود. صدای ناگهانی زنگ گوشی‌ام در جیب مرا دوباره به خود آورد. قطعا مهناز بود که می‌خواست سرزنشم کند که چرا وظیفه‌ی «پیام‌دهی و پیام‌گیریم» را جدی نگرفته‌ام و ده دقیقه زودتر از موعد مقرر ارتباط را قطع کرده‌ام. نگاهی به گوشی‌ام انداختم تا مطمئن شوم. ولی عکس آنتونلا روی صفحه‌‌ی تلفن ظاهر شد. لابد می‌خواست بپرسد، گوشم به نبرد سرنوشت‌ساز سازهای بادی چوبی و برنجی اپرا عادت کرده است یا نه.

اشتباه می‌کردم؛ آنتونلا بود، ولی تکلیف جدیدی برایم در نظر گرفته بود. این که آریای معروف لئونورا را که در پرده‌ی چهارم می‌خواند، بشنوم و گوشم را با ملودی‌های کشیده و پر از حزن آن آشنا کنم. دو خط اول آریا را هم نوشته بود: «صلح، ای نجات‌دهنده‌ام، به من آرامش ببخش!» در ضمن توصیه کرده بود که به «تضاد میان زمزمه‌های آرام و فوران‌های دراماتیک صدا» توجه کنم؛ چون تشویش درونی لئونورا را نشان می‌دهد. …

بالاخره وسایل را جمع کردم. سر راه یک نعلبکی گود هم از گنجه‌ی آشپزخانه برداشتم. با این کار می‌خواستم وانمود کنم که متفاعد شده‌ام، راه‌حل بیرگیت آلمانی بهتر است، هر چند مخالف آن بودم. ولی اتو که احتمالا خراب می‌شد، مال او بود. وقتی به برگیت رسیدم، اول نعلبکی را به او دادم.  

«برای روغن.»

نعلبکی را با اکراه گرفت و وسایل را با دقت کنار صفحه‌ی فلزی میز که اتو قائم روی آن قرار داشت، چید. برخلاف همیشه که یک سری تئوری برای کارهایش به هم می‌بافت و با دلیل و عدد و رقم آن‌ها را توضیح می‌داد، نعلبکی را بدون حرف از روغن پر کرد، چند تا گوش‌پاک‌کن را مدتی در آن غلطاند، طوری که وقتی کارش تمام شد، از سر پنبه‌ای آن‌ها قطره‌های روغن می‌چکید، بعد در حالی که اتو را مقابل صورتش گرفته بود، گوش‌پاک‌کن‌های روغن‌چکان را به سرعت و با دقت به اطراف لایه‌ی پلاستیکی چسبیده به کف اتوی داغ مالید. ناگهان دود غلیظی همراه با بوی تند سوختن روغن و پنبه به هوا بلند شد و توده‌ای بخار سفید، فش‌فش‌کنان ازسوراخ‌های کف اتو بیرون زد. هم من و هم بیرگیت، هر دو به سرفه افتادیم. بیرگیت فقط توانست اتو را روی صفحه‌ی فلزی میز رها کند و با صورتی سرخ‌شده و پلک‌های نیمه‌باز در حالی که زیکزاک می‌رفت، به طرف آشپزخانه بدود. یک باره صدای گوشی‌ام بلند شد. گیج و عصبی از زنگ ممتد آن، در حالی که از فرط سرفه تا شده بودم و چشم‌هایم می‌سوخت، صدای لرزان و گرفته‌ی بیرگیت را از راهرو شنیدم که داد می‌زد:

«آب. آب.»

****

نفس‌زنان خود را به داخل ماشین انداختم. نمی‌دانستم از چه فرار می‌کنم؟: از سرفه‌های خشک بیرگیت، از بوی روغن و پلاستیک و پنبه‌ی سوخته، از گرمای هلاک‌کننده‌ی اتاق اتو، از پیراهن‌های یقه آخوندی کلاوس، از سوزش چشم و تلخی چرب چسبیده به ته گلو، از بی‌چارگی و بی‌پناهی فلسطینی‌های نوار غزه، از استیصال جواد کبابی، از عواقب مهلک نارسایی قلبیِ مادرزادِ بهار، از بی‌پرستاری ثُری جون ۸۶ ساله، از هراس پریشان‌کننده‌ی زندانیان زندان اوین، از جسد روی زمین‌مانده‌ی ضیاء‌الدین، از وحشت فلج‌کننده‌ی مهرداد تبریزی، علی اراکی، مریم بروجردی، زینب کرمانشاهی و اهالی تهران، شهرری و نطنز و… از صدای مهیب انفجارها، از خودم، از خاطره‌ی ایرج، از فلاکت بیکاری؟ از چه؟

داغی هوای اتاقک ماشین، کمتر از دمای سنگین سونای بخار نبود. در کیفم را باز کردم تا دستمالی برای پاک کردن عرق‌های سر و صورتم پیدا کنم. ناغافل دستم به لینک آخرین ویدیویی که آنتونلا برایم فرستاده بود، خورد و اتاقک ماشین از صدای خواننده‌ی سوپرانویی در نقش لئونورا پر شد: «صلح، ای نجات‌دهنده‌ام، به من آرامش ببخش!»

دستمال مصرف‌شده‌ای از زیر گوشی روشنم بیرون کشیدم و سعی کردم بدون جلب توجه، عرق و آب دماغ و اشکم را که مثل تصویر ایموجی‌ها به پهنای صورتم روان بود، پاک کنم.

کلن
۲۵. ۰۸. ۲۰۲۵

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی