
چند ساعت بود که سایهاش روی دیوار روبهروی آپارتمان جابهجا میشد. چرا بیرون نمیآمد؟ کام عمیقی از سیگار گرفت. فیلترش را کنار تهسیگارها له کرد. پاهای خوابرفتهاش را تکانی داد. چشمش رفت به پنجرههای آپارتمان؛ هشت واحد، هشت پنجره. پشت کدامشان بود؟
سگی توی بالکن طبقه اول پنجههایش را تکیه داده بود به نرده و رو به او پارس میکرد. انگار تنها موجودی بود که فهمیده بود یک غریبه چند ساعت است جلو ساختمان کمین کرده. گوشی توی جیبش لرزید؛ جهانگیر بود. لبش را کج کرد. از صبح چندبار زنگ زده بود. حتما دوباره میخواست بگوید جمعش کن. گوشی را برگرداند توی جیبش. از وقتی سعید را از کلانتری آورده بودند دیگر صدای جهانگیر هم روی اعصابش چنگ میکشید.
ابراهیم نگاهش دوباره روی ساختمان قفل شد. خواسته بود برود در تمام واحدها را بزند بگوید پسر من اینجاست؟ اصلا اینجا چیکار داشت؟ سهراب پیام داده بود «مامان خونه نیست، سعید میخواد بره بیرون». کاش گفته بود در را روش قفل کند. ولی اگر دوباره میخواست از پنجره بپرد پایین؟ اگر دوباره همسایهها جمع میشدند؟ در جواب سهراب نوشت «معطلش کن تا بیآم» ولی نرسیده بود. پراید فکسنی را هر چه بیشتر گاز داده بود، جاده بیشتر کش آمده بود. سر خیابان قبل از اینکه سوار تاکسی بشود دیده بودش. شناختش؛ از مدل راه رفتنش که خودش را به چپ و راست میچرخاند. برای دیدن کدام دوستش آمده بود؟ همان پسر مو بنفش ابرو نازک؟
کف دستش میسوخت. انگار هنوز صورت سعید زیر دستش بود. داد زده بود «با این آشغالا میگردی که هر روز تو کلانتری باید بیام دنبالت.»
صدای باز شدن در پارکینگ آمد. ابراهیم از جا کنده شد. سمند سفیدی خزید بیرون. اول سعید را دید بعد راننده را. سعید موهایش را ریخته بود یک طرف صورتش و میخندید. میخندید؟ آن هم بعد از این اینهمه بیآبرویی؟ قبل از اینکه راننده گاز بدهد، خودش را انداخت جلو ماشین. ترمز کشیده شد و چند لحظه هیچ چیز و هیچکس تکان نخورد. جنبیدن لبهای سعید را دید که رو به پسر گفت: «بابامه.»
سعید اول پیاده شد. دستش روی دستگیرهی در مانده بود. بعد پسر از پشت فرمان آمد پایین. ابراهیم چند لحظه روی پسر قفل کرد. موهای کوتاه، ریش بلند. نه رنگی نه بزکی. شبیه باقی دوستهای سعید نبود. پسر جلو آمد. یک قدم بینشان فاصله بود. دستش را سمت ابراهیم دراز کرد. نگاه ابراهیم به سعید بود.
«اینجا چیکار داشتی؟»
سعید چسبیده بود به در ماشین. با ناخن لاکش را میتراشید و تکه های صورتی براقی میریخت روی زمین. چه وقت زده بود؟ توی خانه، جلو مادرش یا همین بالا؟
پسر همینطور دستش سمت ابراهیم دراز بود. گفت: «آقای فروتن اجازه بدید چند لحظه با هم صحبت کنیم.»
صدایش زیادی آرام و مودبانه بود. انگار آمده بود خواستگاری. ابراهیم دست پسر را پس زد.
«چرا دست از سر این بچه برنمیدارین؟»
پسر نگاهی به سعید انداخت.
«با تو خونه حبس کردنش مشکل حل نمیشه. اجازه بدید سعیده…»
زمان ایستاد. ابراهیم هم. چشم دوخت به لبهای پسر.
«سعیده؟»
دوباره پرسید: «سعیده کیه؟»
پسر ساکت شد. ابراهیم احساس کرد صد نفر او را به سمت پسر هل دادند. مشتش بالا رفت و روی صورت پسر پایین آمد. خون از دماغ پسر پاشید روی پیادهرو. سعید دوید سمت ابراهیم.
«بابا…»
همین یک کلمه دوباره آتشی بر دل ابراهیم انداخت. داد زد: «چه غلطی میکردی اینجا؟»
چنگ انداخت لای موهای بلند سعید. چند لاخ موی بلوند درخشان زیر سیاهی موها، مثل گنجی که سالها زیر خاک دفن شده باشد برق زد. موها انگار مار شدند؛ ابراهیم با نگاهی مات دستش را پس کشید. آدمها از هیچ پیدا شدند. یک پیرمرد، دو پسر جوان، زنی خرید به دست. همه سرتاپا چشم شده بودند و زل زده بودند به آنها. پسر با بینی خونی جلو آمد. دستش را تو هوا تکان داد.
«به حرمت سعیده است که جواب مشتتون رو نمیدم وگرنه همینجا…»
باز همان اسم. انگار هربار این اسم را میشنید چیزی از وجود ابراهیم کنده میشد. پرید طرف پسر و گلوش را گرفت.
«برای من سعیده سعیده نکن.»
نگاهش تیز چرخید سمت سعید. دستش رفت سمت کمر سعید تا شلوارش را بکشد پایین. باید به همهی جمعیتی که جمع شده بودند ثابت میکرد که پسر است. فقط پسر. سعید خودش را عقب کشید و پشت پسر پناه گرفت. انگشتهایش دور بازوی او قفل شد. ریمل زیر چشمش با اشک تا روی گونههاش سر خورده بود. آدمها بینشان دیوار شدند. ابراهیم فقط تکههایی از صحنه را میدید؛ دستی که دور شانهی سعید افتاد، صورتی که نزدیک صورتش خم شد، انگشتهایی که اشک را از گونهاش برداشتند. بعد لبهای سعید که لحظه سوار شدن او به ماشین، روی گونهی پسر جا خوش کردند. ابراهیم نفسش میان دندههایش گیر افتاد. اگر یکی فیلم گرفته باشد؟ اگر آشنایی دیده باشد؟ اگر فیلم برسد مدرسهی سهراب؟ نفسش را با فشار بیرون ریخت. به سعید چشم دوخت که دور شدن ماشین را با اشک دنبال میکرد. ماشین سر خیابان گم شد. آدمهایی که با عجله آمده بودند آرام آرام دور شدند. کوچه خالی شد. فقط سعید ماند و او. سرخی لبهای سعید روی صورت پسر. دستش دوباره بالا رفت. صدای سیلی در کوچه پیچید. صورت گچی سعید رنگ خون شد. ابراهیم پنجه انداخت به بازوی سعید و او را تا کنار پراید کشاند. دستش رعشه گرفته بود و سوئیچ جا نمیافتاد. درد از پشت جناغش بالا دوید. محکم سرش را کوبید روی فرمان.
«چقدر بِکشم از دست تو؟»
ابراهیم در حیاط را باز کرد و سعید را هل داد تو. سعید نزدیک بود بیفتد که دستش را به دیوار انداخت. زن میان حیاط با سبد لباسهای خیس ایستاده بود. خشکش زد. از لباسها مثل چشمهای سعید آب میچکید. زن گفت: «چی شده؟»
صدایی از کسی درنیامد. چشم زن از صورت رنگ و لعاب قاطیشده سعید روی چشمهای سرخ ابراهیم رفت و برگشت. سبد از بغلش افتاد. لباسها سیاه روی موزاییکهای سفید پخش شدند. دوید سمتشان. میان سعید و ابراهیم ایستاد. زل زد به صورت گلانداختهی سعید.
«باز زدیش؟»
ابراهیم زن را از سر راهش کنار زد. زن گفت: «دوباره گرفته بودنش؟»
ابراهیم خودش را انداخت روی مبل. سر را گرفت در کاسه دستها. سیگاری روشن کرد. پک اول آنقدر عمیق بود که به سرفه افتاد. زن لیوان آب را گذاشت جلوش و دو زانو نشست. گفت: «کجا رفته بود؟»
ابراهیم سیگار را انداخت توی لیوان. خاکستر روی سطح آب باز شد. چشمش چرخید سمت سعید.
«نگاش کن… فقط نگاش کن.»
زن نگاه سعید کرد که کنار بخاری کز کرده بود. آرام رفت نشست کنارش و با گوشه روسری رنگهای روی صورتش را پاک کرد. صدایی از ته گلوی ابراهیم بیرون ریخت.
«تو مقصری»
رنگ از صورت زن پرید.
«من؟»
«هر بار ماتیک میمالید، هر بار دامن تو رو میپوشید، گفتی ولش کن… بچهست.»
زن گوشهی دامن را مشت کرد.
«تو از مدرسه کشیدیش بیرون… تو فکر کردی بوی روغن و آچار مردش میکنه… تو از تعمیرگاه انداختیش بیرون. حالا من مقصرم؟»
صدایش شکست. پشت دستش را کشید روی چشمهاش.
«تا کی میخوای کنج خونه حبسش کنی؟»
«میفرستمش سربازی.»
زن صداش را بالا برد: «نه… اونجا نابودش میکنن. خودت هم خوب میدونی.»
سهراب از لای در نگاه میکرد. مداد جویده شدهای لای انگشتهاش بود. ابراهیم چند لحظه نگاهش روی پسر کوچکتر ماند.
«نمیذارم این یکی رو هم مثل خودش…»
جمله را تمام نکرد. کلیدهای ماشین را از روی میز برداشت و در را پشت سرش به هم کوبید.
ماشین را جلو تعمیرگاه خاموش کرد. چند لحظه همانطور روی صندلی نشست. چرا آمده بود تعمیرگاه؟ فقط یادش بود که توی خانه احساس خفگی میکرد. شاگردش تا کمر رفته بود توی پژویی که موتورش جیغ میزد. هر قدمی که جلو میرفت بوی روغن سوخته بیشتر میپیچید زیر دماغش. بویی که آراماش میکرد حالا دلش را بهم میزد. مشتری کنار بخاری نشسته بود و استکان چای دستش بود. تا چشمش به ابراهیم افتاد، همان خنده همیشگی نشست روی لبش؛ همان خندهای که چند ماه پیش پشتش گفته بود «سعید را بفرست کلاس آشپزی و گلدوزی.» ابراهیم نگاهی انداخت به فاکتورهای روی میز. عددها انگار روی کاغذ شناور بودند. در همین لحظه در باز شد و جهانگیر آمد تو. سلام نکرد. جواب سلام مشتری را هم نداد. فقط رو به مشتری گفت: «بفرمایین بیرون.»
مشتری لیوان چای را نصفه گذاشت روی میز. با اشاره سر ابراهیم از جا بلند شد. از کنار جهانگیر خودش را سراند بیرون. جهانگیر مستقیم توی چشمهای ابراهیم نگاه کرد. دستش را فرو برد توی جیبش. ابراهیم خیال کرد چاقوست. گوشی بود. صفحهی روشنش را گرفت سمت ابراهیم. گفت: «شاهکار جدید پسرت رو دیدی؟»
منتظر جواب نماند. انگشت زد روی صفحه گوشی. دیوار جرمگرفته، شیرهایی که چکه میکردند، دستهای پهن، نالههای کوتاه، موهای بلند… موهای بلند. نه محال بود. نمیتوانست سعید باشد. اینهمه پسر هستند که موهای بلند دارند. ابراهیم احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد. مرد توی فیلم داد زد «این بچه مزلفا رو هر جا دیدین ترتیبشون رو بدین. اینا مادرشون با شیطون خوابیده..». انگشتهای ابراهیم دور گوشی سفت شد. دیگر نتوانست باقی فیلم را ببیند. گوشی را توی مشتش فشار داد و کوبید به دیوار. جهانگیر خم شد و گوشی را از روی زمین برداشت. صفحه ترک برداشته بود ولی چشمهای سعید از میان ترکها زل زده بود به ابراهیم. حرارتی از شکمش بالا دوید. مثل گلولهی آتش نشست توی حلقش. جهانگیر گفت: «دستم به اون بیناموسی که فیلم گرفته برسه میدونم چطور مادرشو به عزاش بنشونم. ولی با اونی که باعث شده ازش فیلم بگیرن چیکار کنم؟»
صدایش را پایینتر آورد.
«داداش تو دیگه نمیتونی سعیدت رو از مردم قایم کنی.»
جهانگیر گوشی را گذاشت توی جیبش. رفت سمت در. دستش روی دستگیره بود. سرش را برنگرداند.
«من اگه جای تو بودم نمیذاشتم سهراب هم زیر این آوار دفن بشه.»
جهانگیر رفت، ولی صدای فیلم نرفت. گوشهاش را گرفت. هوا برای نفس کشیدن نداشت. انگار مرد توی فیلم چنگ انداخته بود و گلوی او را هم مثل سعید فشار میداد. بلند شد. دوید سمت ماشین. یکی کنار در ایستاده بود و سرش توی گوشی بود. ترکسوار موتور هم چیزی را توی گوشی نگاه میکرد. مغازهدار کناری هم. هیچکس هیچکار دیگری نمیکرد. انگار همه داشتن فیلم سعید را نگاه میکردند. فیلم پسرش را. دلش میخواست همهی گوشیهای دنیا را خرد کند.
چهارراه پشت چهارراه، بیآنکه بفهمد از کدام گذشته است. چراغها سبز میشدند، قرمز میشدند. فقط میرفت. نمیدانست کجا. آدمها با دهانهای باز موجموج میآمدند «پسرتون رو از این مدرسه ببرید تا بقیه رو هم منحرف نکرده… نمیخوام پسرم با پسرتون همبازی باشه… به این بچه مزلفا رحم نکنید…». بعد صدای دیگری از میان همهی صداها بلند شد؛ صدای خودش. «تا کی از دست تو بکشم؟»
کلید خانه از دستش افتاد. دستهایی که موتور باز میکردند، گیربکس بلند میکردند، حالا نمیتوانستند یک دسته کلید را نگه دارند. بوی برنج تازه توی خانه پیچیده بود. انگار خانه خبر نداشت بیرون چه غوغایی شده. زنش گفت: «چه زود برگشتی؟»
ابراهیم جوابی نداد. از کنارش رد شد. مستقیم رفت سمت سعید. سعید هنوز همان گوشه کز کرده بود و سینی غذا کنارش دست نخورده مانده بود. چشمهایشان لحظه ای بهم گره خورد. ابراهیم صورتش را برگرداند.
«پاشو بریم.»
زنش از پشت سر گفت: «کجا؟»
ابراهیم آهسته گفت: «دکتر.»
سعید از جایش تکان نخورد. ابراهیم دست انداخت تا از جا بلندش کند. زنش خودش را انداخت وسط
«چه دکتری؟»
ابراهیم گفت :«برو کنار»
زنش برای اولینبار کنار نرفت.
«نمیذارم ببریش.»
سهراب مثل سایهای گوشه اتاق ایستاده بود. ابراهیم زن را به کناری هل داد. بازوی سعید را محکم گرفت و بلندش کرد. سهراب یک قدم به سمت سعید برداشت. دهنش را باز کرد که چیزی بگوید ولی صدایی از گلویش بیرون نیامد. ابراهیم کشانکشان سعید را برد بیرون. زنش پابرهنه دوید توی حیاط.
«هرجا میخوای ببریش منم میآم…»
پایش سر خورد. جیغ زد: «منم باهاتون میآم.»
ابراهیم سعید را هل داد توی ماشین. زن دستش به دستگیره نرسید. انگشتهاش روی شیشه سر خورد. ابراهیم از آینه زن را دید که سرش را توی هوا تاب میداد تا وقتی که پیچ کوچه از آینه محوش کرد.
برف پاکن هر چند ثانیه روی شیشه خشک کشیده میشد و هربار خطی رو شیشه میانداخت. هیچ کدام حرفی نمیزدند سعید قلنج انگشتهاش را میشکست و صدای تقتقش سکوت بینشان را خرد میکرد. دود از دهان ابراهیم بیرون میزد و مثل فیلم توی سرش پخش میشد. نه نباید دیگر به این چیزها فکر میکرد. ماشین پشت چراغ قرمزی ایستاد. مردی دست پسر کوچکی را گرفته بود و از خط عابر رد میکرد. سعید هم وقتی کوچک بود دستش را میگرفت. آنقدر محکم که دستش درد میکرد. ابراهیم سرش را برگرداند و زیرچشمی نگاهی به سعید انداخت. سعید سرش را به شیشه تکیه داده بود. رد انگشتهای مادرش هنوز روی شیشه پیدا بود. همان لحظه سرش را به سمت ابراهیم چرخاند. لبش را آرام به دندان گرفت. آهسته گفت. آنقدر آهسته که ابرهیم به سختی شنید.
«بابا… من دیگه نمیرم پیش احسان… قسم میخورم.»
ابراهیم دندانهایش را روی هم فشرد. از شنیدن صدای زنانهی سعید گر میگرفت. چیزی که مثل گلوله توی گلوش مانده بود را فرو داد.
«چرا گذاشتی ازت فیلم بگیرن؟»
سعید انگار مشت خورده باشد در خودش جمع شد. خودش را چسباند به در ماشین. لبهاش لرزش خفیفی گرفت.
«من…»
چشمهایش دوباره نمدار شد.
«بابا من تقصیری نداشتم. من فقط تو پارک…»
ابراهیم با مشت کوبید روی فرمان. بوقی ممتد توی جاده پیچید. سعید گوشهاش را گرفت.
«بابا تو رو خدا بیا برگردیم خونه. مامان نگرانه. بهخاطر مامان برگرد.»
صدای جهانگیر توی سرش بلندتر شده بود «سهرابت رو نجات بده». ماشین از آخرین چراغ قرمز شهر گذشته بود. ابراهیم گفت: «کی اینو ازت گرفت؟»
سعید هنوز در خودش مجاله بود.
«چیو؟»
«مرد بودنو.»
سعید آب دماغش را کشید پشت دستش.
«هیچ کس… من اینجوری به دنیا اومدم بابا. من پسر نیستم. چرا نمیخوای قبول کنی؟»
«بسه دیگه خفه شو.»
سعید هق میزد.
«بابا تو از من خجالت میکشی، منم از این تن.»
ابراهیم با مشت گره شده خودش را کشید سمت سعید. چند مشت خورد به چانه و سرش. گردنبند پروانه از زیر پیراهنش پرید بیرون. فرمان از دست ابراهیم سرخورد و ماشین از خط خارج شد. ماشین روبهرو چراغ داد. دوباره فرمان را گرفت.
ابراهیم شیشه را داد پایین. سوز سردی خورد به پیشانیش. تابلو خروج از شهر را دید. به سعید نگاه کرد که گردنبندش را به دندان گرفته بود و بال پروانه را میجوید. صورتش میان هاله دود محو بهنظر میرسید. ماشین کنار جاده خاکی ایستاد. ابراهیم به روبهرو نگاه میکرد. به جادهای که مثل مار پیچوتاب میخورد. گفت: «پیاده شو.»
خودش زودتر پیاده شد. در را بست. از زیر صندلی عقب چیزی برداشت و گذاشت توی جیبش. چند قدم از ماشین فاصله گرفت. به دستهای خالیش نگاه کرد. صدایی از ته سالها به گوشش کمانه کرد «خیلی کوچیکه. نمیتونم نگهش دارم. میترسم از دستم بیفته». پرستار خندید «نترس نمیافته. تو باباشی محکم میگیریش».
سعید هنوز روی صندلی نشسته بود. سرش پایین بود و دو دستش میان زانوهاش قفل شده بود.
«پیاده شو.»
سعید آرام از ماشین پیاده شد. زنجیر گردنش جایی گیر کرد. صدای ریز پاره شدنش، میان سکوت پیچید.
صندلی سرنشین خالی شد. پروانهی یک بال شکسته، توی دست ابراهیم تاب میخورد.








