علی عبادی: خط فسفری

داستان جسورانه و شاعرانه‌ای که مرز میان زندگی/مرگ، خاطره/هذیان را محو می‌کند  و در روایت لحظه‌ی مرگ از منظرِ ذهنِ در حال فروریختن کاملاً موفق عمل کرده‌ است. می‌شنوید با صدای نویسنده.

دست‌هایی یکنواخت روی سینه‌اش فشار می‌آوردند. گلو بسته شد. صدایی خفه… دهانش مزهٔ خون گرفت. نور سفیدِ اتاق از میان پلک‌ها رد شد و به خط مانیتور رسید. خط فسفری روی صفحه می‌لرزید. خط وسط جاده در تاریکی.
پیپِ دستگاه در تق‌تقِ برف‌پاک‌کن‌ها گم شد.
باران روی شیشه می‌کوبید.
صورت محوی پشت ماسک جلو آمد… بوی تند بتادین در نفسش پیچید. کسی دورتر چیزی گفت. بدنش ناگهان جمع شد… سنگین افتاد.
سایه‌ای در تاریکی… کنار جاده دستی بالا رفت. ترمز کرد.
درِ عقب باز شد. بوی خاکِ نم‌زده در ماشین پیچید. مانتوی خاکستری در آینه لغزید.
نشست. موهای خیس را پشت گوش زد. بخار شیشه را پاک کرد.
ـ چالوس… مستقیم.
لرزید. درد تیزتر زد.
ماشین راه افتاد. نفس‌های دختر از پشت می‌آمد؛ کوتاه، بریده… بوی گل‌های وحشی.
خط باریک فسفری روی جاده کش می‌آمد و در پیچ‌ها گم می‌شد.
دختر با خود زمزمه کرد:
ـ … گفت… بعداً…
بند کیفش را کمی بالا کشید.
ـ … بعداً… هیچ‌وقت…
درد از شانهٔ چپش تا نوک انگشت‌ها دوید.
ـ … نیامد… سراغم…
رادیو خش‌خش کرد. دست روی فرمان سفت شد.
دختر زُل زد به آینه.
ـ هشت… سالم بود.
رگه‌های باران مثل خط‌های بریده روی جاده می‌دوید.
عرق سردی روی شقیقه‌اش غلتید.
ـ رنگتون… پریده…
عدد قرمز گوشهٔ مانیتور چشمک زد.
ـ بابام هم… می‌گفتن قلبش…
چشمش افتاد به انگشت‌های دختر. گوشهٔ ناخن را می‌جوید؛ مثل بچگی‌ها… وقتی می‌ترسید.
نفسش گیر کرد.
ابروهای دختر گره خورد.
هوا ناگهان عقب رفت. سینه‌اش خالی ماند.
ماشین ایستاد. برف‌پاک‌کن‌ها وسط شیشه ماندند.
نور محوی روی صورت دختر بود… همان شب بارانی… کنار باغچه… گل‌های وحشی.
خم شد تا لمسش کند. دستش میان راه افتاد. اشک در چشم‌های نیمه‌بازش لرزید.
دختر نگاهش کرد:
ـ ممنون… همین‌جا خوبه.
در باز شد. سایه‌اش از شیشه کنار رفت.
نورِ پشت پلک‌ها خاموش شد.
خط فسفری خوابید.

اردیبهشت ۱۴۰۵

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی