
از محل کارم که بیرون می آیم ، نسیم دلچسبی به صورتم می خورد.بعد از مدت ها تاریکی وسرمای استهکلم بهار غیر منتظره از راه رسید.
تصمیم گرفتم بهجای رفتن به ایستگاه اتوبوس ، از راه باریک و پیچدرپیچ که از میان درختان و بوتهها می گذرد به مرکز اورمینگه بروم واز انجا اتوبوس مستقیم به سلوسن را بگیرم
از همان روزهای اولی که اینجا استخدام شدم به من گوشزد کردند که هیچ وقت از این مسیر تردد نکنم چراکه در این منطقه همانطور که از اسمش پیدا است پر از مارهای وحشی بومی زندگی میکنند.
اما پرتوهای طلایی خورشید عطر گلهای تازه روییده و آواز سهرهها و چکاوک ها از لابه لای درختان وسوسه ای قوی تر از ترس بود.
کمی مانده به دریاچه، بچهآهویی را می بینم که گردن اش را خم کرده در حال نوشیدن آب است و کمی آنورتر، آهوی دیگری که گلهای بنفش تازهروییده را می جود بچه آهو سرش را بالا آورد و با چشمان درشت و قهوه ای اش نگاهی به من اندازد و بعد بدون این که حرکتی کند دوباره به نوشیدن آب ادامه داد.
همانجا، کنار درخت کاج، روی نیمکتی که هنوز از باران شب گذشته اندکی خیس است می نشینم
ناگهان به یاد ایده داستانی افتادم که مدتها آن را فراموش کرده بودم؛ داستانی با مضمونی تازه و متفاوت از کارهای قبلی ام ، داستانی سرشار از امیدشاید هم یک عشق افلاطونی.
با خودم فکر کردم این داستان قرار بود از کجا شروع شود و به کجا برسد. نقطه آغازش چه بود؟ نقطه عطفش کجا قرار داشت؟ تنها چیزی که بهوضوح در ذهنم مانده بود، نقطه پایانش بود.
خودم را سرزنش کردم که چطور تا این اندازه از نوشتن و ادبیات فاصله گرفتهام.
به یاد دوستی افتادم که این حالت را «نقطه سیاه»مینامید. پشت پلکهای بستهام، نور شروع به بازی کرد؛ نقطههایی که در هم میآمیختند و ناگهان به یک نقطه تاریک تبدیل میشدند. نفس عمیقی کشیدم،چشمهایم را باز کردم، دفترچه و قلم را از کیفم بیرون آوردم و قلم را روی کاغذ گذاشتم:
نقطهزنی آغاز شد،
مغز پسر بچه متلاشی شد،
ترامپ کاندید جایزه صلح شد،
اعدام شد،
حوض باغ ملی خونین شد،
نویسنده تکه تکه شد
جسد دختر بچهای از روی مدادرنگیهای خونآلودش شناسایی شد،
اعلام آتش بس شد،
واژه جنگ شد
کتاب منفجر شد،
شامل عفو شد،
حملههای بشر دوستانه آمریکا به ایران شدت گرفته شد
تکذیب شد،
نتانیاهو حیلهگر نامیده شد،
حملات دوباره با شدت بیشتری آغاز شد،
آینده به گروگان گرفته شد،
پسرفالفروش سر چهارراه پل پارکوی اعضای بدنش فروخته شد،
یک شهروند بهایی ناپدید شد،
زندانی سیاسی پرنده شد
پرنده کفن شد
آزادی کورتاژ شد
تنگه هرمز باز شد،
اینترنت قطعشد،
توافق شد
فیلم سیاه شد
روسری پرچم شد
زن زندگی آزادی فلج شد
مثلث سهگانه آمریکا، ایران و اسرائیل مقاوم تر شد
راههای ارتباطی مسدود شد،
آب جیره بندی شد،
شاعر شکسته شد
خبرها از داخل قطع شد،
ترامپ ناامید شد،
بنزین گران شد،
تکذیب شد،
مجتبی مقوا شد
بهار وارد فاز استراحت شد
تونلی به پهنای یک شهر، پر از سلاح اتمی، در ایران کشف شد
صلح شد،
شهر به تاراج برده شد،
خامنهای زنده شد،
کتمان شد،
جمهوری اسلامی ساقط شد
کذب محض شد
نفس کشیدن دشوارشد،
هوا گرانشد،
زیستن فیلتر شد،
تمام شد…
نقطه گذاشته نشد و من از جایم بلند شدم؛ باید به ایستگاه اتوبوس میرسیدم.








