دلناز سالاربهزادی: « نجات‌دهنده از گور برخاسته است» –  «تانگوی شیطان»، لسلو کراسناهورکایی

در زمان استیصال، انتظار برای نجات‌دهنده‌ای که بیاید، راه‌حلی همگانی است؛ راه‌حلی که به زندگی سیاه معنا می‌بخشد. حال مهم نیست آن نجات‌دهنده ابرإنسان باشد یا دلقک یا شیاد، آمدنش به زندگی‌های پوچ معنا می‌دهد و انسان‌ها را دور هم جمع می‌کند. این دقیقاً ایده‌ی اصلی کتاب «تانگوی شیطان» است؛ اولین رمان لاسلو کراسناهورکایی (متولد ۱۹۵۴) که در سال ۱۹۸۵ در مجارستان تحت اشغال شوروی نوشته شد.

«تانگوی شیطان» پیش از آنکه رمانش به ایران برسد، فیلمش رسید؛ فیلمی هفت‌ساعته و سیاه و سفید به کارگردانی بلا تار (۱۹۵۵-۲۰۲۶). رمان هم مانند فیلمش سخت و نفس‌گیر است و بی‌شک بعد از خواندن رمان، هاله‌ی تقدسی که پیرامون فیلم ساخته شده بود، تا حد زیادی از بین می‌رود.

وقتی در مصاحبه‌ای با گاردین در سال ۲۰۱۵ از لاسلو کراسناهورکایی پرسیده شد که چگونه کار خود را توصیف می‌کند، او گفت: «حروف؛ سپس از دل حروف، واژه‌ها؛ بعد، از دل این واژه‌ها، جملاتی کوتاه؛ سپس جمله‌هایی طولانی، جمله‌هایی بسیار بلند، برای ۳۵ سال. زیبایی در زبان. عیش در دوزخ.» [ن. ک به این گزارش] و این شاعرانگی متن، جادوی کلمات و جملات دراز و فصل‌های تک‌پاراگرافی را حتی با قاب‌های بی‌نظیر فیلم بلا تار هم نمی‌توان حس کرد.

خواندن «تانگوی شیطان» با ترجمه‌ی تمیز و دقیق سپند ساعدی، تجربه‌ی لذت‌بخش کتابی دشوار را برای خواننده زنده می‌کند. کراسناهورکایی که در سال ۲۰۲۵ برنده‌ی جایزه نوبل ادبی شد، در داستان‌هایش فضایی آخرالزمانی و پادآرمان‌شهری می‌سازد. چندین کتاب از او به فارسی منتشر شده و بلا تار نیز فیلم‌های دیگری بر اساس رمان‌های او ساخته است.

«تانگوی شیطان» درباره‌ی مردمی است که در شهرکی مخروبه روزگار می‌گذرانند؛ جماعتی اندک که با یکدیگر سر سازگاری ندارند و خیانت و بی‌اعتمادی، بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌شان شده است. وقتی خبر می‌رسد که ایریمیاش زنده است و در حال بازگشت به شهرک، گویی همگی جانی دوباره می‌گیرند. ایریمیاش می‌آید و آن‌ها همراه او به سوی آینده‌ای مبهم، شهرک را ترک می‌کنند و … .

کنش اصلی داستان بر ورود این مرد متمرکز است؛ مردی که ممکن است شیطان باشد، پیامبر باشد یا شیادی خشن، و همه‌ی منتظرانش در شک و اعتماد دست و پا می‌زنند. این رمان دو بخش دارد و هر بخش شامل شش فصل است. شش فصل بخش اول گویی حرکتی رو به جلو دارند و از جزء به کل پیش می‌روند. شش فصل بخش دوم حرکتی معکوس دارند و نویسنده با شماره‌گذاری برعکس فصل‌ها (از شش به یک) این فرم روایت دایره‌ای را به شکلی عینی نشان می‌دهد.

بخش اول می‌تواند هوش از سر ببرد. این بخش تصویر فروپاشی جهان است؛ جهانی در گل‌ولای و بارانی بی‌وقفه که راوی دانای کل در هر فصل، از طریق یکی از شخصیت‌ها، قسمتی از این فروپاشی طبیعت و اخلاق انسانی را توصیف می‌کند. نویسنده از طبیعت کمک می‌گیرد تا این قهقرا و فضای آخرالزمانی را بهتر نشان دهد؛ نه به صورت ناتورالیستی، بلکه با تبدیل باران و گل و فقر به بازتابی استعاری از فروپاشی تاریخی و وجودی.

وقتی داستان به اوج خود می‌رسد، همه در بارِ شهرک جمع شده‌اند، خواننده تصویری کلی از شهرک و ساکنانش دارد، رازهای پنهان‌شان را می‌داند و پوچی زندگی‌شان برایش آشکار شده است. اوج داستان با جنون و مستی این جماعت درهم می‌آمیزد. بخش اول در انتظار و غیاب می‌گذرد؛ غیاب چیزهایی که دیده نمی‌شوند اما اثرشان جنون به همراه دارد: عنکبوت‌هایی که دیده نمی‌شوند اما تارهای‌شان همه‌چیز را در خود فرو می‌برد، ناقوسی که نیست اما صدایش سکوت را می‌شکافد، مردی که نیست اما آمدنش باید معنادار باشد.

نویسنده معنا را معلق نگه می‌دارد و این غیاب، در هر فصل تعلیقی ایجاد می‌کند که خواننده را نمی‌راند، بلکه تشنه‌تر می‌کند و انتظاری می‌آفریند از جنس همان انتظار درون متن کتاب؛ انتظاری گودووار در جهانی کافکایی.

کسی که به گمان همه مرده بود، بازمی‌گردد. او می‌آید و اوضاع خوب می‌شود، او می‌آید و اوضاع بد می‌شود؛ برای خواننده اما او می‌آید و این آدم‌ها از این برزخ بیرون می‌آیند و تعلیق از میان می‌رود. کسانی که در انتظار آمدن او نیستند، در بخش اول حذف می‌شوند. در شب دیوانه‌واری که اهالی شهرک در بار می‌گذرانند، خبری از آن‌ها نیست: دکتر و دختر که در بخش دوم با حضور شبح‌گون خود، نخ تسبیح را دوباره گره می‌زنند. اما ایریمیاش می‌آید و ما همچنان در تعلیق می‌مانیم. از زندگی پیشین و پسین شخصیت‌ها قرار نیست خبردار شویم، چون اگر این نخ تسبیح بسته شود، ما در یک دایره گیر می‌کنیم و به نقطه‌ی آغازین بازمی‌گردیم.

همان‌طور که اشاره شد، رمان فضایی بکت‌وار و کافکایی دارد: فضایی سرد و خاکستری، با قدرت مبهم، قوانین مبهم، و فضای بوروکراتیک مبهم و بدون معنا. فصل دوم، جایی که با ایریمیاش آشنا می‌شویم، به‌ویژه حال و هوایی کافکایی دارد؛ صحنه‌ای که در دل یک کابوس بوروکراتیک می‌گذرد: ساعت‌های طولانی انتظار برای قرار ملاقات، تعهدهایی نامشخص، وظایفی گنگ و درهایی رو به نامعلوم. شباهت دیگری هم با کافکا وجود دارد: اگر فکر می‌کنید دقیقاً می‌فهمید نویسنده چه می‌کند، احتمالاً دارید خودتان را گول می‌زنید…

با توجه به فاصله‌ی تاریخی خواننده‌ی امروزی با زمان نوشته‌شدن رمان، بخش دوم کتاب کمی قابل پیش‌بینی، کمی شعارگونه و کمی تکراری است. در این بخش، نویسنده بیش از آنکه جهان فروپاشیده را بسط دهد، به بازتولید فرسودگی بسنده می‌کند و در پایان، همان ابهام بخش اول همچنان پابرجاست.

این رمان که در مجارستان پیش از فروپاشی کمونیسم نوشته شده، لحظات مسخ‌شده‌ی جماعتی را در انتظار و پوچی نشان می‌دهد؛ پوچی‌ای که با جنون همراه است. رقص، خراب‌کردن تنها دارایی، به دنبال هیچ راهی رفتن، کابوس، ویرانی و دوباره امیدوار شدن؛ همه‌ی این‌ها در زیر باران و فرورفتن در گل.

بیایید با خود روراست باشیم و نخواهیم از درون هر سطر معنایی آرمانی بیرون بکشیم. این امید واهی به نجات‌دهنده، از آدم‌هایی که از هم نفرت دارند و هر یک جدا از دیگری‌اند، یک «ما» می‌سازد؛ مجموعه‌ای که در بار جمع می‌شوند، آن‌چه دارند را از بین می‌برند و راهی سفری نامعلوم می‌شوند. این «ما»ی شکل‌گرفته بر اساس امیدی واهی، در طول سفر، برخلاف الگوهای همیشگی، هیچ تغییری نمی‌کند، به رشدی نمی‌رسد و آدم جدیدی نمی‌شود.

«تانگوی شیطان» سرشار از تمثیل و تصاویر مذهبی است؛ از صدای ناقوس فوتاگی تا رستاخیز ایریمیاش و حضور شبح‌گون دختربچه. کتاب نه فقط تمثیلی از فروپاشی سیاسی، بلکه روایتی درباره‌ی خود روایت است؛ درباره‌ی قدرت داستان در وعده‌دادن، فریب‌دادن و به تعویق انداختن. «تانگوی شیطان» کتابی است که بی‌شک هر علاقه‌مند به ادبیات جدی از خواندن آن لذت می‌برد؛ از نثر شاعرانه و سخت و فرم روایت مسحورکننده‌ی آن لذت می‌برد و بعد از خواندن، باران و گل‌ولای شهرک همیشه با او می‌ماند.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی