مانی پارسا: مرثیه در مرثیه

سوگنامه‌ای برای نسلی که خود سوگنامه‌نویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشسته‌اند. مانی پارسا با خلق زنجیره‌ای از شاعران (دخو، بهار، عارف، عشقی، فرخی، ایرج) که هر یک نماینده‌ی دوره‌ای از تاریخ معاصر ایران‌اند، نشان می‌دهد که چگونه صدای اعتراض و شعرِ مقاومت، نسل به نسل سرکوب می‌شود اما به شکلی دیگر بازمی‌گردد. ساختارِ «مرثیه در مرثیه» (شعر درون شعر، مرثیه برای شاعران مرثیه‌سرا) این ایده را تقویت می‌کند که تاریخ ایران، تاریخ تکرارِ سرکوب و تکرارِ مرثیه است. می‌شنوید با صدا و اجرای شاعر:

و بود که دخو در شبِ پیش از واقعه‌‌ای به دی‌ماهی غریب‌رفتار، این چند بیت سرود، غمگنانه، و نوشت و میلش بود که اندوهِ پیش‌آگهی‌ش را چند بیتی دیگر تاب آورد، اما نیارست. ترس‌خورده، کاغذ ریزریز کرد انداخت به زباله‌دادن.

آزادی اگر به چالچاه است،
وافروختنِ شمع گناه است،
میراثِ قلم اگر تباه است،
شاهنشه اگر پیِ کلاه است،

پایانِ شبِ سیه سیاه است
خورشید، دمیدنش گناه است

و بود که همان شب بهار برخویش لرزید و این چند بیت سرود به‌تصادف، چنان‌که گویی نوای دخو شنیده‌نشنیده، از صورِ اسرافیل، غمگنانه. و همان طور که جاری شد، زیرِ لب زمزمه شد. و ننوشت. نیارست. نخواست.

تب کرده وطن، تبِ سکندر
با هرزه‌ی دهر گشته همسر
گردابه‌ی هول در میان بَر
فریادکشان نهنگِ عنبر:

پایانِ شبِ سیه سیاه است
با مرگِ خرد جهان تباه است

و این مزامیرِ مرموز را نواها بود، چه سوگنواهایی. پنهان و لال نتوانستی شدن. کشدار و زمزمه‌وار چون رشته‌ای روانه شدند به سرای عارف، درپیچیدند به تار، آوا شدند لال، خفیه در حنجره، نانوشته.

ای مویه‌، خدای را، چه خواهی؟
ای هِق‌هِقِ حقِ بیگناهی
در دامِ ابد کجا پناهی
ای حق‌حقِ مرغِ شامگاهی؟

پایانِ شبِ سیه سیاه است
این صبحِ سپید دامگاه است

و عشقی هنوز داشت کشته می‌شد که مزامیرِ مرموز درربودندش. اندیشید: شاعر بودم به زندگی؟ چه سرودم؟ وطن؟ مرگ؟ و سرود او را سرود. کشته می‌شد و سرودش می‌سرود.

از دامِ امید جَسته‌، خوش‌تر
وز حَیِّ نبات رَسته، خوش‌تر
گنجورِ سکوت بسته، خوش‌تر
مصباحِ قلم شکسته، خوش‌تر

پایانِ شبِ سیه سیاه است
منزلگهِ آفتاب آه است

لبش دوخته، فرخی، به گوش شنید، به چشم سرود، و سرود رفت و رفت و رفت، در کویی به لحنِ حماسه، در کویی به لحنِ مرثیه.

ای چامه‌ی سربدارِ خونین
نامت وطن و نوات غمگین
در پُرسه‌ی تو کجا رود این
شوریده‌سرِ خمارتسکین؟

پایانِ شبِ سیه سیاه است
هر سو نظر افکنی‌ش چاه است

مخمور بود ایرج. از بی‌خماری، نامستی. صدای دخو شنید در بهار، صدای بهار شنید در عارف، صدای عارف شنید در عشقی، صدای عشقی شنید در فرخی. شد فرخی، شد عشقی، شد عارف، شد بهار، شد دخو.

ای چامه‌‌ی سربدارِ خونین
از دامِ امید جَسته آیین
ای لاله‌ی خفته‌خونِ غمگین
با هرزه‌ی دهر گشته همدین

پایانِ شبِ سیه سیاه است
این صورِ سکوتِ خاستگاه است

و بعد دسته‌های عزا آمدند به‌نوحه. دسته‌ی عزای دخو، دسته‌ی عزای بهار، دسته‌ی عزای عارف، دسته‌ی عزای عشقی، دسته‌ی عزای فرخی، دسته‌ی عزای ایرج. هر یک از خیمه‌ای، سرایی، خوانی در هفت خوانی، خانقاهی. به پُرسه، نزدِ خواهر، پروین، که رقص می‌کرد صامت،
می‌گریست به لبخند، در صحرایی گورستان، لالستان، میانه‌ی حلقه‌ی زنانِ گیسوشکوفان.

آهی‌ست مرا آه مگو،
زنانِ گیسوشکوفان آواز کردند: آه!
سرخ است کلامِ این گلو،
زنانِ گیسوشکوفان صیحه کشیدند: آه!
کُشتند سبوکشانِ هو،
زنانِ گیسوشکوفان بر سینه کوفتند: آه!
کِشتند هزار قصه‌گو،
زنانِ گیسوشکوفان فریاد کردند: آه!

پایانِ شبِ سیه سیاه است
با این همه، داد در پگاه است

و خوشه شدند حبّه‌ها به سرودی یگانه، برسروده از لسانِ جملگی‌شان، به هفت صدا، هفت زخم هفت زخمِ صدا، رقصارقص در میانِ زنانِ گیسوشکوفانِ رقصان، که چند می‌شدند حرف‌ به حرف، چند می‌شدند واژه به واژه جملگان، جملگان، مصرع، مصرع به مصرع بیت، و چند شدند قطعه‌ی واپسین.

مردم شده‌اند مردم از خون
که‌ش ریخته بر کویرِ هامون
سرتاسرِ این دیار گلگون
از خونِ تبارِ لاله ‌مجنون

پایانِ شبِ سیه سیاه است
خورشید، دمیدنش گناه است
در مرگِ خرد جهان تباه است
این صبحِ سپید دامگاه است
منزلگهِ آفتاب آه است
هر سو نظر افکنی‌ش چاه است
این صورِ سکوتِ خاستگاه است:
با این همه، داد در پگاه است

از همین شاعر:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی