
هستهٔ اصلی اندیشهٔ علی حسینی در این اشعار وصف جامعهای است که از پویایی و زندگی تهی شده و در چرخهای باطل از خشونت، سکون و انتظار مرگ گرفتار آمده است، با این همه، در میان این سیاهیها، شعلهای از همبستگی و عشق باقی است؛ ندایی برای همدلی به مثابهٔ تنها پناهگاه در برابر عصر یخزدهٔ بردگی. می شنوید با صدای شاعر:
۱
شیهه شلاق بر آرامش پوست
گذر تیغ است بر گرده اسبان
سوزش سرب بر چشم
ثقل تاریکی
و
تلخی سَم در کام نونهال
سیاهی ماه بر دریا
عصرمان فصول بردگی تاریخ است
با بهاری سترون
تابستانی بی باران
پاییزی بی بار
و
زمستانی بی پایان
رنج بردباری شکست
بارش سنگ است
بر برکه مرده
بر بام شهر مرگ
کرکسان
مست از بخار تجزیه زیبایی
به انتظار نشستهاند.
۲
درختان رقصیدن در باد را
از خاطر بردهاند
غورباغهها، موذن برکههای تابستان
گلو بستهاند
اناران
این صبوران باغ پاییز
از رنج سرما
خون به دل گرفتهاند
نگهبانان سیاهی
به یاوه
زوبینهای تاریکی را
رو به قلب خورشید
بسمت افق روانه کردهاند.
۳
ریشه دوانیدن اندوه
ضرب اعداد است تا بینهایت
و
گم شدن دوستی
در تار صامت عنکبوت
و
زندان کردن آرزو
در قفس سنگین سایه
دستم را
در برکه دستهایت میگذارم
همسان عصاره لیمو
در پوست
تا
باران غمگین غروب
دلتنگیها را
بشوید
چون غبار نشسته بر برگ.








