از تجربه تا تخیل- رضا باقری: «ایگنور»

بادِ سردِ آلمان از لای درز شیشهٔ مغازهٔ کوچک رد می‌شد و روی پوست اکبر می‌نشست؛ همان‌جا که می‌ایستاد و گاه برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که تیغ در دست است و جوانک آلمانی، چشم‌بسته، اعتمادش را روی آن تیغ گذاشته. لحظه‌هایی که در ذهن او صدای مادر می‌آمد: «اکبر، خدا بزرگه… روزی می‌فرسته.»

و او با خودش می‌گفت: خدا کجاست حالا؟ میان موهای خیس این پسر؟ در صدای سشوار؟ یا همین بوی تند ماده‌های آرایشگری؟

نمی‌دانست. فقط کار می‌کرد. تند و آهسته. بی‌وقفه. و هرچه بیشتر کار می‌کرد، گویی تصویر او در آینه‌ها زیادتر می‌شد. آینه‌ها تکثیرش می‌کردند: اکبرِ جوان، اکبرِ خسته، اکبرِ امیدوار، اکبرِ مسافر، اکبرِ دوپاره.

گاهی خیال می‌کرد آینهٔ بزرگ مغازه‌اش یک فانوس دریایی است؛ نور می‌چرخد، او را می‌گیرد، می‌برد، به ساحلی دیگر پرتاب می‌کند: استانبول… دهات مادری… شلوغی فرودگاه فرانکفورت… خانه‌ای که هنوز نساخته بود.

وقتی پول پس‌انداز کرد و به ترکیه رفت، در ذهنش صدای الله‌اکبری می‌پیچید که حتی همراهش به سالن آرایش می‌آمد. صدایی که می‌گفت:

مرد باید خانه بسازد. باید چراغی روشن کند.

و او چراغی روشن کرد: دو پسر، دو دختر. چهار چراغ کوچک.

امّا چراغ‎ها با بزرگ شدنشان نور بیشتری می‌خواستند. و نور، پول می‌خواست. و پول، مثل ماهی کوچک، از لای انگشتانش می‌لغزید.

وقتی دکان بزرگ‌تر را گرفت، وقتی خانه‌ای شیک‌تر اجاره کرد، وقتی همسرش دیگر دست به جاروی خانه نمی‌زد و نظافتچی می‌آورد، اکبر گاهی می‌ایستاد و با خودش می‌گفت:

پس چرا این همه نور، دل مرا گرم نمی‌کند؟ چرا تاریکی‌ها بیشتر شده‌اند؟

او استاد شده بود؛ مشتری می‌آمد، می‌رفت؛ شاگرد می‌آمد، می‌رفت؛ روز می‌آمد، می‌رفت. تنها چیزی که نمی‌رفت، سایهٔ ناشناسی بود که پشت هر موفقیت ایستاده بود و گاه اسمش را تقدیر می‌گذاشتند، گاه گناه، گاه آزمون الهی.

یک روز دختری وارد مغازه شد؛ بیست ساله، با چشم‌هایی که انگار از خواب دیدن شهری غریب آمده بودند. نامش ایگنور بود؛ و وقتی لبخند زد، ناگهان نور سالن کمی تغییر کرد، انگار بخشی از هوا داغ شد.

اکبر نمی‌خواست بپذیرد، اما پذیرفت.

نمی‌خواست ببیند، اما دید.

نمی‌خواست بلرزد، اما لرزید.

ایگنور حرف می‌زد و در لابه‌لای حرف‌هایش چیزی نرم می‌لغزید، چیزی که شبیه دعا و لعنت بود با هم.

او دنبال اقامت بود. دنبال جا. دنبال پناه.

و اکبر… اکبر دنبال چه بود؟

گاهی فکر می‌کرد خودش هم نمی‌داند. شاید دنبال رهایی از آینه‌هایی که همیشه او را دو برابر نشان می‌دادند.

رابطه شروع شد؛ نه با صدای موسیقی، نه با شمع، بلکه با لرزشی کوچک، با دست‌هایی که کار می‌لرزاند.

و زمانی رسید که اکبر مجبور شد خانه‌ای دیگر بگیرد؛ خانه‌ای در سایه، خانه‌ای بی‌نام، خانه‌ای که مثل اتاق‌های تاریک و خیس خانهٔ رَمزی‌ها در «چراغ های نفتی»، فاصله‌ها را زیاد می‌کرد.

بین او و خانواده‌اش.

بین او و خودش. خانهٔ سایه. خانهٔ پنهان.

خانه‌ای با دو دختر کوچک که هنوز پدرشان را «پدر» نمی‌توانستند صدا کنند.

آه… یا اتفاق؟ تقدیر؟ یا عادت جهان؟

وقتی خبر بچه‌ها پخش شد، همسرش گفت: «این آه منه.»

فامیل گفتند: «این جزایشه.»

روحانی مسجد گفت: «این امتحانه.»

و اکبر فقط ساکت شد. مثل کسی که میان اتاقی با دیوارهای نامرئی افتاده باشد؛ دیواری که فقط صدای خودش را به خودش برمی‌گرداند.

بعد سردرد شروع شد.

بعد سرگیجه.

بعد تشخیص:

سرطان مغزی. ریشه‌دار. بی‌علاج.

و ناگهان جهان کوچکتر شد؛ مغازه‌ها فروخته شدند؛ پول رفت ترکیه؛ امید اما انگار هنوز گوشه‌ای می‌درخشید، چراغ نفتی‎ای لرزان، آخرین چراغی که از دور چشمک می‌زد.

ایگنور می‌گفت: «باید ازدواج کنیم. باید برویم ترکیه. باید… باید… باید…»

و اکبر روی تخت، در آلمانِ سرد، در شهری که جوانی‌اش را بلعیده بود، با خودش می‌گفت:

خدایا من کجا اشتباه کردم؟

بعد فکر می‌کرد اصلاً «اشتباه» مفهومی انسانی است یا الهی؟

شاید هیچ اشتباهی نبود. شاید فقط اتفاق بود؛ موج‌های بی‌وقفهٔ زمان؛ چراغ‌هایی که می‌چرخند و ما را از ساحلی به ساحلی پرتاب می‌کنند.

در پرواز به ترکیه، اکبر روی ویلچر نشسته بود و دو دختر کوچک روی پایش خوابیده بودند. چرخ‌های ویلچر وقتی حرکت می‌کرد، صدایی می‌داد شبیه آهنگ وداع، در شبی طوفانی… همان صدایی که اکبر هنگام ترک خانواده‎اش  شنید و از آن جهان دیگری می‌ساخت.

ایگنور او را هل می‌داد، گاهی می‌کشید، گاهی گریه می‌کرد، گاهی زیر لب دعا می‌خواند:

«خدایا… کمک کن… فقط تا عقد… فقط تا یک امضا…»

و اکبر فکر می‌کرد:

شاید این هم عشقه. شاید این هم نوعی نجاته. هرکس به شکل خودش. هرکس به اندازهٔ چراغ ودش.

وقتی به دهات رسیدند، پدر و مادر اکبر اول گفتند: «ما اکبر نداریم! نمی‌شناسیم!»

اما بعد، وقتی چهرهٔ پسرِ ویلچرنشین را دیدند، صدایشان ترک برداشت:

«اکبر جان چی شده؟ چرا روی چرخی؟»

«ننه… مریض شدم. کارم تمومه…»

مادرش زد زیر گریه:

«ای وای خاک بر سرم…»

و در همان لحظه، پشت پلک‌های نیمه‌باز اکبر، نوری لرزید؛

فانوسی دوردست.

نوری که شاید از مغازهٔ قدیمی در آلمان بود،

یا از روزی که اولین فرزندش به دنیا آمد،

یا از دست‌های ایگنور،

یا از دلی شکسته،

یا از آینه‌ای که هنوز او را چند برابر می‌کرد.

این پایان نبود.

این آغازی بود برای لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد در جهان، هیچ چیز آسان تعریف نمی‌شود:

نه عشق، نه گناه، نه نجات، نه سقوط.

انسان، مثل شمعی کوچک در باد،

همیشه میان روشن شدن و خاموش شدن معلق است.

و شاید…

شاید همین تعلیق،

اسم دیگر زندگی باشد.

«ای وای خاک بر سرم کنم!»

صدای مادر، از ته غاری تاریک بلند می‌شد که انگار از دیرباز در گلوی زمین دهان باز کرده بود. دهانش می‌لرزید، و سایه‌ی بدنش روی دیوار کاه‌گلی مثل پرنده‌ای زخمی می‌دوید. زمان در ده‌ثانیه‌ای که بعد از آن جمله افتاد، کش آمد، مثل آدامسِ تلخی که به کف کفش بچسبد و آدم را میان گذشته و آینده معلق بگذارد.

پدر، که تا آن لحظه فقط ابرویی خمیده و سبیلی لرزان بود، ناگهان مثل کوهی که از مه بیرون بزند، صدا پیدا کرد.

صدایی که نه به او، که به سرتاسر آسمان بی‌ابر آن روستا می‌تاخت:

«خجالت نکشیدی؟ جنده خانم؟ از این راه که اومدی، برگرد. راه بازه، جاده دراز!»

ایگنور برای لحظه‌ای حس کرد زمینِ زیر پایش فرو می‌رود. دهانش خشک شد. دست‌هایش، که تا همین چند ماه پیش در مغازه اکبر احساسی لزج داشتند، حالا  احساسی زنگ‌زده. انگار هر کلمه‌ای که از دهان پدر اکبر بیرون می‌آمد، می‌نشست روی پوستش و آن را می‌سوزاند.

او هل داد؛ ویلچر سنگین‌تر از همیشه بود.

دخترهای کوچک، مثل دو ماهیِ خسته، روی زانوان اکبر تکان می‌خوردند.

اکبر نفس‌نفس می‌زد، اما در سرش چیزی می‌چرخید… چیزی شبیه یک پرّه‌ی آهنی که دیر به دیر می‌چرخد، و هر بار چرخیدنش خاطره‌ای را تکه‌تکه می‌کند.

«ننه… اومدیم… که… ازدواج کنیم…»

کلماتِ اکبر مثل سنگریزه از دهانش بیرون می‌غلتید. خودش هم نمی‌دانست چرا گفت.

شاید چون هنوز در گوشه‌ای از وجودش، کودکی ده‌ساله‌ای نشسته بود که باور داشت ازدواج کلید نجات است؛ کلیدِ «سر و سامان»، کلید «قبول شدن در چشم مادر».

اما مادر، با لحنی که از اعماق قرن‌ها ریشه می‌گرفت، ناگهان به کلمات شکلِ زخم داد:

«این بچه‌های تخم حرامو چرا اینجا آوردی؟ یک‌بار دیگه می‌گم… نمی‌تونم نگاهشون کنم!»

ایگنور آن لحظه حس کرد دهانش پر از پنبه شده؛ کلمات در گلویش گیر کرده بودند. همیشه می‌دانست این سفر قمار است، اما تصور نمی‌کرد خودِ سرنوشت این‌طور از پشت پرده بیرون بیاید و روبه‌رویش بنشیند.

در ذهن اکبر، کلمات تکه‌تکه و لرزان‌اند، مثل نوری که از فیلتر تار عنکبوت عبور کند

«این راه… چرا اینقدر طولانیه؟

چرا حرکت نمی‌کنم… یا شاید حرکت می‌کنم، اما جهان عقب می‌ره…

ننه؟ این صدا، صدای ننه‌ست؟

چرا چشم‌هاش انقد دورن؟

ایگنور؟ تویی؟ یا یه سایه‌ای که شکل تو افتاده؟

من… می‌خواستم چی کار کنم؟

ازدواج… پناه… آلمان… صداها قاطی شدن… سرم سنگینه…

من اینجام؟… یا این تختی که روش نشستم، مال یه نفر دیگه‌ست و من فقط تو خواب دیدم که اسمم اکبره…»

راه برگشت به آنکارا، مثل راهرویی بود که طولش با هر قدم بیشتر می‌شد. ایگنور دخترها را به دوش می‌کشید، یا روی زانوهای اکبر می‌نشاند. باد تندی می‌وزید و انگار هر وزش، تکه‌ای از عقل اکبر را با خود می‌بُرد.

شب در هتل، ایگنور برهنه کنار او خوابید.

نه از عشق؛

نه از شهوت؛

بلکه از آخرین تلاش بی‌امیدِ انسان برای چنگ زدن به چیزی که در حال فروریختن است.

شبیه زنی که در طوفان، خانه‌ای متروکه را بغل کند تا مبادا باد او را ببرد.

فردایش، محضرها یکی‌یکی سرشان را تکان دادند.

مدرک‌ها نمی‌خوانْد.

نام فامیلی بچه‌ها مشکل داشت.

دولت ترکیه نمی‌خواست ازدواجی میان یک مردِ در آستانه‌ی مرگ و زنی درمانده ثبت کند.

ایگنور به خانه‌ی فامیل رفت؛ نگاهشان مانند چاقوی سردی بر پوستش می‌لغزید.

«حرام‌زاده»

«بی‌نسب»

کلمات، نه فقط به بچه‌ها، بلکه به خودش هم می‌خورد.

در ذهنش، انگار شیپور شامگاهی به صدا درآمده بود که می‌گفت:

تو دیر رسیدی. زندگی همیشه یک قدم جلوتر از تو می‌دود.

بیمارستان یک موجود زنده بود؛ تنه‌ای سفید، رگ‌های نئون، بوی الکل و ترس.

اکبر بی‌هوش شد.

ایگنور او را آورد؛ درحالی‌که خودش دیگر مثل یک راهبه‌ی گمشده لباس پوشیده بود. روسری سیاه، دامن بلند.

نه ایمان؛

نه توبه؛

فقط آخرین تلاش برای ساختن «چهره‌ای قابل دفاع» در گردابی از نفرت.

در کافه‌تریای بیمارستان، دخترهای کوچکش با روسری‌های بلند نشسته بودند.

چشم‌هایشان مثل دو لکه‌ی آب، شفاف و بی‌پناه.

از حرف‌های غریبه‌ها فقط یک چیز را فهمیده بودند:

«تخم‌حرام…»

نمی‌دانستند چیست، اما می‌فهمیدند درد دارد.

( ایگنور کلماتش تند، مضطرب، موج‌دار)

«من فقط می‌خواستم زندگی کنم…

یه کار… یه اجازه اقامت… یه سقف…

من بد نیستم… یا اگه بدم، دنیا از من بدتر بود…

این بچه‌ها… اینا بی‌گناهن…

چرا هیچ‌کس نگاهشون نمی‌کنه؟

چرا فکر می‌کنن من…؟

نه، نه… هنوز تموم نشده… هنوز یه راهی هست… باید باشه… باید…»

همسر اکبر، هر روز با کاسه‌ی سوپ داغ می‌آمد؛

چهار فرزند، با تخمه آفتابگردان.

همه دست می‌کشیدند روی صورت اکبر. می‌بوسیدندش.

می‌گفتند پشیمان‌اند.

اما پشیمانی‌شان بوی ترس داشت، نه عشق.

در سالن ملاقات، پنجاه نفر هر روز جمع می‌شدند؛

کلمات مثل گله‌ای حیوان وحشی در فضا می‌دوید:

«ارث»

«حق»

«بچه‌ها»

«زنِ اول»

«زنِ دوم»

«گناه»

«نفرین»

اکبر هنوز زنده بود.

اما آن‌ها میراثش را تقسیم کرده بودند.

گویی انسان‌ها تنها بر سر مرگِ یکدیگر می‌بالند، همان‌طور که بازها بر فراز لاشه.

پلیس هر روز مجبور می‌شد آن‌ها را بیرون کند.

(اکبر، نیمه‌هوش، نیمه‌مرگ؛ زبانش ترکیب نور و سایه)

«این‌ها کی‌ان؟

چرا همه میان… دست‌هامو می‌گیرن…

نگاهم می‌کنن…

چی شده؟

چرا صداها دور و نزدیک می‌شن؟

من… هنوز زنده‌م؟

یا اینا دارن با روح من حرف می‌زنن؟

خدایا…

خدایا…

اگه هستی…

منو ببر…

نه… نبر…

صبر کن…

یه لحظه…

ایگنور… بچه‌ها…

ننه…

کاش…

کاش یه بار دیگه می‌شد همه‌چی رو از اول…»

اما زندگی، هرگز از اول نمی‌گذرد.

زندگی تنها در یک مسیر می‌دود: به سمت سقوط.

و همه‌ی آن‌ها ـ زن اول، زن دوم، بچه‌ها، خانواده‌ها ـ در لایه‌ای میان آسمان و زمین، در همان بیمارستان سفید، در همان لحظه‌ی طولانی، معلق مانده بودند.

گویی خدا، یا نبودنِ خدا، سرش را برگردانده بود و فقط نظاره می‌کرد.

مرد، هنوز از پاسخ پرستار گیج بود، هنوز نمی‌دانست باید خشمگین شود یا شرم‌زده، که هنگام بازگشت، صحنه‌ای را دید که گویی از لایه‌ای دیگر از واقعیت بیرون افتاده باشد. ایگنور، آن زن خسته و همیشه نگرانِ از دست دادنِ جایگاهش، دیگر آن چهره‌ی خشک و مقتدرِ جلوی در اتاق نبود؛ حالا انگار تکه‌ای از خودش را گم کرده بود. کناری ایستاده بود، با شانه‌هایی که زیر وزن گریه فرو ریخته بودند، و چشم‌هایی که دیگر حتی توان پنهان کردن وحشتشان را نداشتند.

دو دختر خردسال، همان‌هایی که روزها با روسری‌هایی که هنوز معنایش را نفهمیده بودند روی صندلی‌های سخت راهرو می‌نشستند، حالا روی جسد نیمه‌خنک پدرشان نشسته بودند. در چنگ کوچک‌شان بخشی از ملحفه را گرفته بودند، و چنان می‌گریستند که انگار اگر گریه را لحظه‌ای رها کنند، پدرشان برای همیشه از میان انگشتانشان لیز خواهد خورد و به قعر هیچستان خواهد افتاد.

مادر بزرگشان، با صورتی چروک خورده و صدایی که از سال‌ها تحمل و صبر می‌آمد، میان دخترها خم شده بود. آرام‌آرام چیزی در گوش‌شان می‌گفت؛ شاید دعا، شاید کلمه‌ای برای آرام کردن، شاید هم تلاشِ بیهوده‌ای برای توضیح مرگ به کودکانی که هنوز معنای «بازنگشتن» را نمی‌شناختند. اما هر چه بود، دخترها نمی‌شنیدند یا نمی‌خواستند بشنوند. فقط با گریه‌هایی تیز و کوتاه، که انگار از انتهای ریه‌شان کنده می‌شد، فریاد می‌زدند:

«بَبامیز اولدو… بَبامیز اولدو…

بن بازاسیس اولدوم… بن بازاسیس اولدوم…»

صدایشان در اتاق کوچک و راهروی باریک، مثل چیزی مقدس و جگرسوز پیچید. تکرار جمله‌ای ساده، اما چنان سنگین که سقف اتاق را به لرزه می‌انداخت:

«پدرمان فوت کرده است… پدرمان فوت کرده است…»

دیگرانی که لحظه‌ای پیش در حال هل‌دادن، بحث، شکایت، و جنگ بر سر حق ملاقات بودند، حالا آرام‌آرام ساکت شدند. انگار شرم، یا شاید حقیقت حضور مرگ، زبانشان را بسته بود. هر کدام، به عقب قدمی برداشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست باید چه کند؛ دست جلو بیاورد، تسلی بدهد، یا فقط نظاره کند. آن لشکرِ مدعیِ حق، آن جمعیتی که با غرورِ پیروزی وارد اتاق شده بودند، حالا تبدیل به گروهی مات و بلاتکلیف شده بودند، گرفتار در غمی که نه می‌توانستند حمل کنند و نه می‌توانستند نادیده بگیرند.

ایگنور، با دستانی که بی‌هدف در هوا معلق بود، لبش را می‌گزید و فقط نگاه می‌کرد. شاید برای اولین‌بار در تمام آن روزها، واقعاً می‌فهمید چه کرده و چه نکرده است؛ نه از سر گناه، نه از سر مسئولیت، بلکه از سر مواجهه‌ای ناگزیر با حقیقتی که همهٔ نقاب‌ها را می‌کَند.

صدای دخترها هنوز در اتاق می‌پیچید. هر بار که می‌گفتند «بازاسیس اولدوم»، انگار تکه‌ای از دیوارِ سفت این جهان، آن دیوار خشنِ بیمارستان، آن دیوارهای اداری، آن قانون‌ها، آن شماره‌گذاری‌ها و نوبت دادن‌ها، فرو می‌ریخت. دردشان مثل موجی خام و بی‌واسطه، از هر انسانی که در اتاق ایستاده بود عبور می‌کرد.

فرقی نمی‌کرد چه کسی آمده بود، با چه نیتی، با چه خشم یا ادعایی. مرگ، ناگهان از همهٔ آنها انسانی‌ترشان کرده بود. برای لحظه‌ای کوتاه، آن اتاق کوچک، دیگر میدان جنگ نبود؛ شد آینه‌ای که در آن، هر کس تصویر لرزان خودش را می‌دید.

و در مرکز آن آینه، دو دختر کوچک بودند که فقط یک جمله بلد بودند؛ جمله‌ای که جهانشان را از هم پاشانده بود:

«پدرمان… دیگر نیست.»

از همین نویسنده:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی