
ندا معمار کرمانی، ۴۱ ساله، مجرد و ساکن تهران است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد معماری کامپیوتر بوده و بهعنوان کارشناس شبکه و سیستمها فعالیت میکند. همچنین، او مربی یوگا، بازیگر تئاتر و تصویر، و نوازنده پیانو، هنگدرام و گیتار است.
حرف اصلی ندا معمار کرمانی در این شعرها، درهمتنیدگی عمیق احساسات انسانی با طبیعت، فقدان، و چرخههای پایانناپذیر زندگی و مرگ است. شاعر با تصاویری چون باران، تمشکهای وحشی، خاک، و جیرجیرک ناکوک، حسرت و تلاش برای رهایی از رنجهای درونی، خاطرات ازدسترفته، و زخمهای عاطفی را به تصویر میکشد. شعرها از سویی به جدال با زمان، سکوت، و تاریکی میپردازند و از سوی دیگر، با اشاره به جنگ، مرگ، و خودکشی، به پوچی و پایانناپذیری دردها اشاره دارند. این آثار از جستوجوی معنا در میان ویرانیهای عاطفی و اجتماعی سخن میگویند، جایی که طبیعت و انسان در چرخهای از امید و ناامیدی به هم گره خوردهاند.
۱
باران تمام که شد
برایت تمشکهای وحشی میچینم
چکمههایم را به اعماق جنگل پرتاب میکنم
برهنه آب از عمق چاه برایت…
باران تمام که شد
دانه دانه ابرها را از روی پیشانیات کنار میزنم
خیره به چشمهایت
انگشت سکوت از لبانت چیده
اشک را از عمق نگاهت…
باران تمام که شد
رخنه میکنم در بخارهای جنگل
چکمههایم را پیدا میکنم
تمشکها را رام میچینم
آستین رفتن به تن کرده
آب از چالهای…
باران تمام که شد ، باید رفته باشم
بخواب…
بخواب ملاتونینهای سرزده!
بخواب که فردا روز سختی خواهد بود
چشمها قی کرده به التهاب
دستهایی آلوده به خاک.
چنگ زده بر ملحفههای خیس
دندان به دندان کشیده فریاد بیصدا
پلک روی پلک بند نمیشود
بخواب که فردا سقط میشود ماه پا به ماه
بخواب که فردا…
همه چیز از یک ربع به تابستان شروع شد
جایی حوالی درختهای گیلاس
آخرین روزهای بادام
انجیرهای نارس به انتظار
با غروب،
این آسمان نارنجی کمعمق که خبر از فردایی میداد
فردایی که هست و دیگر نیست..
بخواب از سردی گیلاسهای نارس
بخواب دلگرم به سردی خاک…
خاک اما
این خاک بیقرار!
خاکستری که به شاخهی بیدت نشسته بود خبر از آتش میداد و
درختهای نارنجی!
آخر برگهای خزانندیده را به زمستان چه!
بهار مگر نبود این ماه بیقاعده
۲
قطرههای چکیده چکیده شده بر رخسار بیرنگ پریده از خواب
بیتاب تمام شدن مهتاب.
سیگار به سیگار چشمک میزند فندک خالی
جرقه میزند ستاره خاموش
چنگ در گلوی شبزده پک میزند.
تاریک است خوابگاه ساعتی که زمان امانش نداده،
بریده عقربههای غریب به اتفاق،
ساعت ۱۲.
جا مانده در بالای تخت یکنفرهی ملحفه بدوش
مچاله نشانه میگیرد زبالهدان اتاق را .
…
به پاکتهای خالی،
به رد دود در کورسوی نور،
به خس خس سرفههای خشک،
به همین سوی ته سیگار قسم،
روزش نمیشود جیرجیرک ناکوک.
کوک میزند دامن شب را به شب
سوزن به سوزن.
به ساز شب میرقصاندش ماه
میتند به پیلهی شب
میچرخد دور سرش عقربههای جامانده به ساعت،
ساعت ۱۲.
درازکش به تخت خالی..
روزش نمیشود جیرجیرک ناکوک
۳
آخرین قطرههای جا مانده از چشمانم، جای پایت را برای همیشه از قلبم پاک کرد
خاطرهها در سکوت به خاک سپرده شدند
گورهای دسته جمعی.
صدای آخرین بغض شلیک شده از سینه در خیابان پیچید
عابران پیاده سنگر گرفتند
جنگ اما تمام شده بود ..
چهارپایه گوشهای تنها ایستاده به طناب زل میزند
طناب کشان کشان خود را میرساند
قرار است سقف خودش خراب شود
بیحلقه،
بیآویز،
به گلوی پاره شده
احتمال زیر زمین میدهد مرگ
قلمو گره موهایش را دانه دانه باز میکند
چهار پایه ایستاده منتظر است.
رورانس رنگها بر روی صحنه
مرگ کشیده میشود.