در مارس ۱۹۸۴، خورخه لوئیس بورخس مجموعهای از گفتوگوهای رادیویی را با شاعر و مقالهنویس آرژانتینی، اسوالدو فراری آغاز کرد. آنچه در ادامه میآید، بخشی از گفتوگوی بورخس با فراری درباره وجود خداست که در تحریریه بانگ به فارسی ترجمه شده است.
اُسوالدو فراری (Osvaldo Ferrari):
شاعر، مقالهنویس و منتقد ادبی آرژانتینی (متولد 1948) که به عنوان یکی از چهرههای برجستهٔ ادبیات معاصر آرژانتین شناخته میشود. فراری به دلیل گفتوگوهای عمیق فلسفی با روشنفکران زمانهاش شهرت دارد، به ویژه مجموعه مصاحبههای رادیوییاش با بورخس که در سالهای پایانی زندگی این نویسندهٔ بزرگ انجام شد. سبک او ترکیبی از ظرافت شاعرانه و ژرفاندیشی فلسفی است.
خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges):
نویسنده، شاعر و مقالهنویس اسطورهای آرژانتینی (1899-1986) که به عنوان یکی از نوابغ ادبیات قرن بیستم شناخته میشود. بورخس با آثاری چون «الف» و «کتابخانهٔ بابل»، مرزهای داستاننویسی مدرن را گسترش داد. نابینایی پیشرونده و دانش عمیق او در فلسفه، الهیات و ادبیات جهانی، به آثارش بعدی متافیزیکی و چندلایه بخشیده است. گفتوگوهایش با فراری از آخرین و ارزشمندترین مباحث فکری این نویسندهٔ بزرگ محسوب میشود.
اُسوالدو فراری: بسیاری هنوز میپرسند که آیا بورخس به خدا اعتقاد دارد یا نه، چون گاهی به نظر میرسد که چنین است و گاهی هم نه.
خورخه لوئیس بورخس: اگر منظور از خدا چیزی درون ماست که برای نیکی میکوشد، بله. اما اگر به عنوان یک فرد تصور شود، نه، من به او باور ندارم. من به یک گزارهٔ اخلاقی اعتقاد دارم، شاید نه در کیهان، بلکه در تکتک ما. و اگر بتوانم، مثل بلیک[1] میگویم: یک گزارهٔ زیباییشناختی و فکری، اما باز هم در ارتباط با افراد. مطمئن نیستم که این در مورد جهان صدق کند. یادم میآید مصراع تنیسون[2] را: «طبیعت، سرخ از دندان و چنگال.» او این را نوشت چون بسیاری از طبیعتی نرم و ملایم حرف میزدند.
فراری: آنچه گفتید تأیید میکند که تعارض شما دربارهٔ باور یا عدم باور به خدا، احتمالاً به این مسئله برمیگردد که خدا ممکن است عادل یا ناعادل باشد.
بورخس: خب، فکر میکنم کافی است نگاهی به جهان بیندازیم تا ببینیم که قطعاً عدالت حاکم نیست. یادم میآید مصراعی از آلمافوئرته[3]: «با هنری ظریف، دست نوازشی بر هر خزنده میکشم، فکر نکردم عدالت لازم باشد وقتی درد همهجا حکمفرماست.» در مصراعی دیگر میگوید: «تنها عدالت میخواهم / ولی بهتر است هیچ نخواهم.» حتی خواستن عدالت هم خواستِ زیادی است، بسیار زیاد.
فراری: با این حال، شما وجود شادی را در جهان تصدیق میکنید- شاید در یک کتابخانه، یا انواع دیگر شادی.
بورخس: بله، قطعاً. میگویم شادی میتواند لحظهای باشد، اما بارها اتفاق میافتد؛ مثلاً حتی در همین گفتوگوی ما.
فراری: تأثیر دیگری هم هست – تأثیری که اغلب شاعران را وادار میکند به دنیایی دیگر باور داشته باشند، جدا از این جهان. چون همیشه چیزی در کلمات شاعر هست که ما را فراتر از آنچه نوشته شده میبرد.
بورخس: بله، اما آن «فراتر» شاید برساختهٔ نوشته یا احساساتی باشد که به نوشتن منجر شده. یعنی آن جهان دیگر، شاید یک اختراع زیبای انسانی باشد.
فراری: اما میتوان گفت که در همهٔ شعرها نزدیکی به چیزی ورای کلمات و موضوع وجود دارد.
بورخس: خب، زبان با پیچیدگیِ اشیا همخوانی ندارد. فکر میکنم وایتهد[4]، فیلسوف، از پارادوکسِ «فرهنگ لغت کامل» حرف میزند؛ یعنی این فرض که همهٔ کلمات ثبتشده در یک فرهنگ لغت، واقعیت را تماموکمال پوشش میدهند. چسترتون[5] هم دربارهاش نوشته و گفته که فرضِ گنجاندن تمام ظرایفِ آگاهی انسان – که از یک جنگل هم وسیعتر است – در یک سیستم مکانیکی از اصوات (یعنی کلماتِ یک دلال سهام) پوچ است. با این حال، مردم از یک زبان کامل یا غنی حرف میزنند، اما زبان در مقایسه با آگاهی ما بسیار فقیر است. جایی استیونسون[6] میگوید آنچه در ده دقیقه اتفاق میافتد، از تمام واژگان شکسپیر فراتر میرود [میخندد]. فکر میکنم منظور همان است.
فراری: در سراسر نوشتههایتان به امر الاهی، از جمله ماورالطبیعه، اشاره کردهاید. همچنین در یکی از گفتوگوهایمان، حرف مورنا[7] را دربارهٔ زیبایی پذیرفتید که میتواند حقیقتی فراتر از این جهان را منتقل کند. یعنی به نظر میرسد transcendence (تعالی) را میپذیرید، اما آن را خدا نمینامید.
بورخس: فکر میکنم ایمنتر این است که آن را خدا نخوانیم. اگر خدا بگوییم، داریم به یک فرد فکر میکنیم- آن هم فردی که به طرز مرموزی سهگانه است (با توجه به آموزهٔ تثلیث)، که برای من کاملاً غیرقابلدرک است. از طرف دیگر، اگر از کلمات دیگری استفاده کنیم- شاید کمتر دقیق یا زنده- آنگاه شاید به حقیقت نزدیک شویم، اگر نزدیک شدن به حقیقت ممکن باشد. یا شاید چیزی باشد که از آن بیخبریم.
فراری: دقیقاً به همین دلیل ممکن است کسی فکر کند که شما از خدا نام نمیبرید، حتی اگر به درکِ واقعیتی دیگر – ورای واقعیت روزمره – باور داشته باشید.
بورخس: مطمئن نیستم که این واقعیت، «روزمره» باشد. نمیدانیم که آیا جهان به ژانر رئالیسم تعلق دارد یا فانتزی. چون اگر – چنانکه ایدهآلیستها میگویند – همه چیز یک رؤیا باشد، آنگاه آنچه واقعیت مینامیم، در اصل oniric (خوابگونه) است. شوپنهاور از «ذاتِ رؤیایی» حرف زده.oniric کمی پرطمطراق است، نه بگذارید بگویم: «ذاتِ خوابمانند زندگی.» بله، چون «oniric» چیزی غمگین را تداعی میکند- مثل روانکاوی [میخندد].
فراری: جدا از ایمان یا عدم آن، پرسش دیگر این است که آیا عشق را به معنایی جهانی میبینید – به عنوان نیرویی ضروری برای تحقق زندگی.
بورخس: نمیدانم ضروری است یا نه، اما بله، اجتنابناپذیر است.
فراری: منظورم عشق بین دو انسان نیست، بلکه عشقی است که انسانها دریافت میکنند یا نمیکنند، مثل هوا یا نور. عشقی که در نهایت ماوراءطبیعی است.
بورخس: گاهی احساس میکنم – چطور بگویم؟ – به شکلی مرموز سپاسگزارم. وقتی ایدهای به ذهنم میرسد که بعدها تبدیل به داستان یا شعر میشود، حس میکنم چیزی را دریافت کردهام. اما نمیدانم این «چیز» را کسی یا چیزی به من داده، یا خودبهخود فوران کرده. ییتس به آموزهای به نام «حافظهٔ بزرگ» معتقد بود و فکر میکرد شاعر نیازی به تجربههای زیاد ندارد، چون حافظه را از والدین، اجداد و نیاکانش به ارث میبرد. این حافظه مانند یک تصاعد هندسی گسترش مییابد تا به حافظهٔ کل بشریت برسد و آنگاه آن «چیز» بر او آشکار میشود. از سوی دیگر، دِکوئینسی[8] فکر میکرد حافظه کامل است؛ یعنی هرچه از کودکی احساس یا اندیشیدهام، در من موجود است. اما محرکی مناسب لازم است تا این حافظه را کشف کنی. او که مسیحی بود گمان میکرد این محرک، کتابی خواهد بود که در روز داوری استفاده میشود: کتاب خاطرات هرکس. و این ممکن است ما را به بهشت یا جهنم ببرد. اما در عمق، این اسطورهشناسی برایم غریب است.
فراری: عجیب است بورخس، انگار مدام از طریق حافظه با هم حرف میزنیم. گاهی گفتوگوهایمان شبیه دیالوگی بین دو حافظه است.
بورخس: در واقع، همین است. اگر ما چیزی باشیم، گذشتهمان هستیم، نیست؟ گذشتهٔ ما چیزی نیست که در زندگینامهها یا روزنامهها ثبت شود. گذشتهٔ ما حافظهمان است. این حافظه ممکن است پنهان یا نادقیق باشد- مهم نیست. وجود دارد، نه؟ حتی اگر دروغ باشد، آن دروغ بخشی از حافظه و بخشی از ما میشود.
فراری: حالا که از ایمان یا عدم آن گفتیم، میخواهم به نکتهای عجیب در دوران ما اشاره کنم. برای قرنها، مردم غربِ پروتستان و کاتولیک نگران نجات روح بودند، اما به نظر میرسد نسلهای اخیر حتی آن را یک معضل هم نمیدانند.
بورخس: این به نظرم بسیار جدی است – اینکه کسی یا جامعهای غریزهٔ اخلاقی نداشته باشد. علاوه بر این، عادتی وجود دارد که اعمال را بر اساس نتایج قضاوت میکنند. این به نظر من غیراخلاقی است، چون وقتی عملی را انجام میدهی، میدانی که خوب است یا بد. اما پیامدهای یک عمل—شاخهشاخه میشوند و بینهایت گسترش مییابند، تا جایی که شاید در نهایت یکدیگر را خنثی کنند. مثلاً نمیدانم پیامدهای کشف آمریکا خوب بوده یا بد، چون بیشمارند. حتی همین حالا که حرف میزنیم، در حال رشد و تکثیرند. پس قضاوت بر اساس نتایج، پوچ است. اما مردم چنین میکنند: مثلاً یک مسابقه یا جنگ را بر اساس شکست یا پیروزی میسنجند، نه توجیه اخلاقیاش. و همانطور که گفتم، نتایج آنقدر تکثیر میشوند که شاید با زمان متعادل شوند، و بعد دوباره نامتعادل. این فرایندی مداوم است.
فراری: با از دست رفتن ایدههای نجات و لعنت، مفاهیم خوبی و بدی، گناه و فضیلت هم محو شدهاند. یعنی نسخهای متفاوت از جهانبینی قدیم حاکم شده.
بورخس: مردم امروز فقط به «سودمند بودن» چیزی فکر میکنند. طوری رفتار میکنند که گویی آیندهای وجود ندارد، یا آیندهای جز آیندهٔ فوری نیست. همهچیز را به لحظه تقلیل میدهند.
فراری: این تمرکز وسواسگونه بر امور آنی و زودگذر، ما را اسیر «اکنون» کرده است – تا جایی که شاید هستیمان را به پوچی بکشاند.
پانویس:
[1] ویلیام بلیک (۱۸۲۷-۱۷۵۷) شاعر، نقاش و عارف انگلیسی بود که به خاطر اشعار نمادین و دیدگاههای فلسفی منحصربهفردش شناخته میشود. بورخس در این گفتوگو به دیدگاه بلیک دربارهٔ ترکیب «زیباییشناسی و عقلانیت» اشاره میکند.
[2] آلفرد لرد تنیسون (۱۸۰۹-۱۸۹۲) شاعر معروف انگلیسی و ملکالشعرای دوران ملکه ویکتوریا بود که به خاطر شعرهای حماسی و تصویریاش مانند «باری که سبکباران میبرند» شناخته میشود. بورخس در این گفتوگو به مصراع معروف او از شعر «In Memoriam» اشاره میکند که طبیعت را خشن توصیف میکند.
[3] پدرو بونفاسیو پالاسیوس (۱۸۵۴-۱۹۱۷) معروف به آلمافوئرته (Almafuerte)، شاعر و روزنامهنگار آرژانتینی بود که به خاطر اشعار پرشور و اجتماعیاش شناخته میشد. بورخس در این گفتوگو به دو بیت از او اشاره میکند که بر بیعدالتی ذاتی جهان و درد انسانها تأکید دارند.
[4] آلفرد نورث وایتهد (Alfred North Whitehead، ۱۹۴۷-۱۸۶۱) فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی بود که به همراه برتراند راسل کتاب مشهور اصول ریاضیات را نوشت. او به خاطر فلسفهٔ فرایند (Process Philosophy) و نقدش دربارهٔ محدودیتهای زبان در توصیف واقعیت شناخته میشود، که بورخس در این گفتوگو به آن اشاره میکند.
[5] گیلبرت کیت چسترتون (۱۹۳۶-۱۸۷۴) نویسنده، شاعر و فیلسوف انگلیسی بود که به خاطر سبک طنزآمیز و آثار پررمزورازش مانند ماجراهای پدر براون شهرت داشت. او در نوشتههایش به نقد مدرنیته و دفاع از سنتهای مسیحی میپرداخت. بورخس در این گفتوگو به نظر چسترتون دربارهٔ ناتوانی زبان در بیان پیچیدگیهای ذهن انسان اشاره میکند.
[6]رابرت لویی استیونسون (Robert Louis Stevenson، ۱۸۹۴-۱۸۵۰) رماننویس و شاعر اسکاتلندی بود که به خاطر آثار ماجراجویانهای مانند جزیرهی گنج و دکتر جکیل و آقای هاید شهرت جهانی دارد. بورخس در این گفتوگو به ایدهی استیونسون دربارهٔ محدودیتهای زبان اشاره میکند که حتی گسترهی واژگان شکسپیر هم نمیتواند پیچیدگی تجربهی انسانی را بیان کند. نکتهی جالب: استیونسون از نویسندگان محبوب بورخس بود و تأثیر سبک او در برخی داستانهای کوتاه بورخس دیده میشود.
[7] هکتور آ. مورنا (Héctor A. Murena، ۱۹۷۵-۱۹۲۳) نویسنده، شاعر و منتقد آرژانتینی بود که به خاطر نگاه عمیقش به مسائل هویت، فرهنگ و فلسفه شناخته میشد. او از چهرههای مهم حلقهٔ روشنفکری بوئنوس آیرس در میانهٔ قرن بیستم محسوب میشد. در این گفتوگو، بورخس به ایدهٔ مورنا دربارهٔ زیبایی به عنوان رسانهای برای انتقال حقیقتی فرامادی اشاره میکند. این دیدگاه به بحث بورخس دربارهٔ «تعالی بدون نامیدن آن به عنوان خدا» مرتبط است.
[8] توماس دِکوئینسی (۱۸۵۹-۱۷۸۵) نویسنده و فیلسوف انگلیسی بود که بیشتر به خاطر اثر خودزندگینامهای اعترافات یک تریاکخور انگلیسی شناخته میشود. او از پیشگامان نثر شاعرانه و روانکاوی ادبی محسوب میشد.








