
مضامین انتقادی «گورهای خالی» به طور کلی با مسائل اجتماعی و سیاسی در ایران مرتبط است. عناصری مانند گورهای خالی، اجساد پنهانی، بازداشتهای شبانه، فضای نظامی-امنیتی، اعترافگیری تحت فشار، و مرگ مشکوک یک زن بازداشتی، همگی به سوءاستفاده از قدرت، سرکوب و پنهانکاری توسط نهادهای حکومتی اشاره دارند.
از نظر زمانی، داستان در دی ۱۴۰۱ نوشته و ویرایش شده، اما مضامین آن از جمله دفن پنهانی کشتهشدگان، نارضایتی عمومی، و انتقامجویی احتمالی خانوادهها با فضای اعتراضات سراسری سال ۱۴۰۱ و همچنین حوادث مشابه در سالهای بعد (از جمله دی ۱۴۰۴) مرتبط است. در واقع، این داستان به طور مستقیم به اعتراضات دی ۱۴۰۴ اشاره نمیکند، اما همان مسائل ساختاری را نمایش میدهد که زمینهساز اعتراضات اخیر در ایران بودهاند: خشونت دولتی، بیعدالتی، و مقاومت مردم.
نشریه ادبی بانگ در بیانیه خود اعلام کرده است که ما باور داریم که نیروی روایی ما، میتواند سلاحی برای شکستن سلطۀ دروغ و ثبت حماسۀ این لحظات باشد. این روایت، ریشه در خاک این سرزمین دارد و چشم به ناجیانی فراتر از ارادهٔ جمعی خود مردم ندارد.
ما از تمامی نویسندگان، شاعران، مترجمان و همهٔ صاحبان قلم دعوت میکنیم تا صدای خود را به این همآوایی تاریخی بیفزایند.
بانگ از داستان، شعر، مقاله، خاطره، یادداشت روزانه و هر گونه نوشتاری که از جنس «تجربهٔ زیسته» در این خیزش ملی باشد، با آغوش باز استقبال میکند. باور داریم که ثبت هنرمندانهٔ این روند تاریخی، خود یک اقدام حمایتی و ضامن بقای حافظهٔ جمعی ما در برابر فراموشی و تحریف است.
دیر نیست، دور هم نیست: آزادی.
قهقههای آنسوی بیابان تاریک و هوهوی!!! سوزباد که میآمدمیرفت سکوت شب را شکست
مردِ بیلبهدست از داخل گور سر برگرداند
: شنیدی؟
جسد هنوز پشت آمبولانس بود
مأمور دفن روی صندلی شاگرد چرت میزد
راننده که زل زده بود به تاریکی و منتظر بود صدا تکرار شود هراسان برگشت نور چراغقوه را انداخت صورت مرد
مرد چهره درهم کرد و دستش را گرفت جلوی صورتش
راننده نور چراغقوه را از صورت مرد گرفت و تاباند به تاریکی اطراف
مرد برگشته و به تاریکی پشت سر نگاه میکرد
راننده توجهی نکرد یا نه اصلاً متوجه نشد مرد چشمبندش را برداشته: رفت در آمبولانس را که باز کرد مأمور دفن دستهایش را بغل کرده و توی خواب خرناسه میکشید: ترسیده بود: آن وقت شب بیابانی سرد و تاریک خوف داشت همینجور هم: مخصوصاً اگر جسدی هم پشت آمبولانس باشد: با اینکه سه ماهی میشد کلت کمری تحویل گرفته بود هیچوقت از آن استفاده نکرده بود: هر روز کابوس میدید: بیخوابی امانش را بریده بود: هیچوقت فکرش را هم نمیکرد رانندهی آمبولانس شود: از مُرده خوف داشت: حتی کنجکاو هم نبود بفهمد جسد پشت آمبولانس زن است یا مرد: مأمور دفن قبلی گاهی دربارهی اجساد حرف میزد:حالاحالاها موندگاری اینجا…تا مطمئن نشن ازت نمیذارن جای دیگه بری: مدام احضار و سوالپیچش میکردند: دربارهی این شبها نباید با کسی حرفی بزنی: حتی به زنش نباید چیزی بگوید: میگفت: سه ماه است آمادهباشاند و وقتی زنش میپرسید کی به مرخصی خواهد آمد میگفت: معلوم نیست: زن که گوشی را میداد دست دخترش تا صدای دختر را پشت تلفن میشنید بغض راه گلویش را میبست و چند باری نتوانست حرف بزند و تلفن را قطع کرد: شب جسد را که تحویل گرفت اول مرد و بعد مأمور دفن را سوار کرد که اولین بارش بود مأموریت میآمد: لهجهی عجیبی داشت که نمیتوانست حدس بزند اهل کدام شهر است: قدبلند و چهارشانه بهزور توی ماشین روی صندلی جا شده و زانوهاش را تکیه داده به داشبورد خواب بود: خم شد توی ماشین دست گذاشت روی شانهی مأمور دفن و تکانش داد: بیدار شید قربان! فکر کنم یه چیزی…
مرد سر برگرداند و زل زد به آمبولانس
سراسیمه از خواب پرید و نگاهش خورد به راننده که خم شده و زل زده بود به او؛ گفت: چی شده! و خودش را بهزحمت روی صندلی بالا کشید و زل زد به راننده: تمومش کردید؟
سرش را عقب برد: نه هنوز!
روی صندلی جابهجا شد و نفس را توی سینه حبس کرد و داد بیرون: پوف!!! چه خواب مزخرفی! از پشت شیشه به بیرون نگاه کرد: چقدر سرده! سر برگرداند و زل زد به راننده که خشکش زده بود: پس چرا بیدارم کردی؟
راننده که لحظهای فراموش کرده بود چرا مأمور دفن را بیدارش کرده گفت: راستش: و عقب رفت: خودش را از ماشین بیرون کشید و ایستاد چراغقوه را تاباند سمت مرد که حالا از گور بیرون آمده توی تاریکی چمباتمه نشسته همانجا: سرش را برگرداند توی ماشین و گفت: یهکم قبل یه صدایی اومد…. مثل خنده!
چشمهاش را مالاند و گفت: اهه: نفسش را محکم و پرصدا بیرون داد و پاکت سیگارش را از روی داشبورد برداشت بلند گفت: دو شبه نخوابیدم!
راننده در ماشین را بست و زل زد به مسیری که آمده بودند
از ماشین پیاده شد و در ماشین را محکم بست و گفت: یه ساعت خواستیم مثلاً یه چرتی بزنیم:
مرد برگشته بود و به مأمور دفن نگاه میکرد
نگاهش افتاد به مرد و گفت: زود تمومش کنید بریم… مسخرهبازی دیگه بسه: و رفت جلوی گوری که مرد بیلبهدست بیرون آن نشسته و با پابند فلزیاش ورمیرفت
:چرا هنوز تمومش نکردید؟
مرد سرش را بالا آورد و چیزی نگفت
اولینبار بود چشمهای مرد را میدید: بهخاطر نور چراغقوه یا نه چشمهای خود مرد بود که مثل چشم حیوان لحظهای درخشید و خاموش شد: حواسش نبود مرد چشمبندش را برداشته
:زمین یخ زده سرکار استوار… به این آسونی که…
زیپ اورکتش را بالا کشید: سیگاری گذاشت به لب و دنبال فندک دست کرد توی جیبش. گیج خواب بود: پیداش کرد و فندک زد: سریع سیگارش را گیراند رو به راننده گفت: قضیه چیه؟
چراغقوه را تا زیر چانهاش بالا آورد و تاریکی آنسوی بیابان را نشان داد: یه صدایی از اونجا اومد… پشت تپهها… انگار که یکی بخنده!
مرد گفت: یه سیگار بهم بدید
هیچکدام محلی نگذاشتند
:زده به سرتون! شاید شغال بوده!
به ساعت مچیاش نگاه کرد: یه ساعت دیگه صبح میشه… زود باشید تمومش کنید بریم… وقت نداریم!
نور چراغقوه را تاباند روی مچ دست و به عقربههای ساعت نگاه کرد: همیشه نزدیکهای صبح میرسیدند: حس کرد گیر افتاده و تا ابد قرار است همین کار را بکند
گردنش را خاراند و داد زد: پس ده یالا! جون بکنید…
:دستام دیگه جوون نداره سرکار استوار… این پابندم که زدید پاهامو…
برگشت به راننده خیره شد
راننده دستهاش را بالا برد گفت: من؟ نه! من…
:گیر چه آدمایی افتادیم امشب
رو کرد به راننده و عصبی گفت: مگه من بهت نگفتم یه آدم جوون بیاری
مرد را با دست نشانش داد و گفت: خودشون همینو دادن!
: سرکار استوار فکر نمیکردم زمین اینقدر سفت باشه…
: پس چی فکر میکردی…
: منو آوردید وسط بربیابون با دستبند و پابند… چشمبند زدید بهم میگید زمین یخزدهرو بِکن!… همون بهتر میرفتم زندان!
بیصدا خندید: حداقل زندان گرمه…
جلو رفت و بیل را از دست مرد گرفت: بدش به من حیف نون… برگشتیم میندازمت انفرادی حالت جا بیاد
رفت داخل گور
مرد لبخند زد و سنگ کوچکی را از زمین برداشت مشت کرد: برگشت و زل زد به تاریکی پشت سرش
نوک بیل را گذاشت روی خاک با کف پوتین نظامیاش لبهی بیل را فشار داد: نوک بیل رفت توی خاک چسبید به زمین و تکان نخورد
نور چراغقوه را گرفت سمت مأمور دفن
: کلنگو بده من!
: همونجاس سرکار استوار!
جلوتر رفت و نور چراغ قوه را انداخت روی کلنگ
کلنگ را از کنار گور برداشت و عقب رفت
مرد اصلاً نگاهشان نمیکرد: برگشته بود و تاریکی پشت سرش را میجورید
کلنگ را برد بالا محکم فرود آورد: گرومپ: نوک کلنگ رفت توی خاک و خورد به چیزی مثل سنگ: کلنگ را بیرون کشید و عصبانی گفت: هرطوری شده باید تمومش کنیم: برگشت زل زد به راننده که هاجوواج اطرافش را نگاه میکرد: پروندهاش را خوانده بود: چند ماهی بهخاطر فروش قطعات ماشینهای فرسودهی پادگان افتاده زندان: تبعیدش کرده بودند آنجا: با حقوق کمتر و شده بود رانندهی آمبولانس: حواست کجاست؟… چراغقوه رو بنداز اینجا…
برگشت و نور تاباند روی مأمور دفن که کلنگ را برد بالا و محکم کوبید به خاک: گرومپ
چند بار پشتسرهم کلنگ زد و خاک که نرمتر شد کلنگ را انداخت آنور و بیل را برداشت: بیل زد و خاک نرمشده را ریخت بیرون روی کپهخاکی که قبلاً مرد خالی کرده بود آنجا
: یهکم گود بشه کافیه!
: اینجا حیوون زیاده… میآن سراغش!
قد راست کرد و سر برگرداند: یه کلمه هم از مادر عروس… بیا خودت بکن! و کلنگ را گرفت سمتش
وانمود کرد متوجه حرف مأمور دفن نشده که زل زده بود بهش و چشم ازش برنمیداشت
کلنگ را گذاشت زمین: دست کرد توی جیب اورکتش و پاکت سیگار را برداشت و نخی بیرون کشید گذاشت بین لبها:
مرد زل زد به مأمور دفن که دنبال فندک میگشت: فندک را پیدا کرد: آمد سیگارش را روشن کند: فندک زد: باد خاموشش کرد: برگشت پشت به باد ایستاد و سریع سیگارش را گیراند: پک زد و کلنگ را برداشت:
: زمین یخ زده… به این آسونی نمیشه کندش… اینجا خاکش شل نیست سرکار…
افتاد به هنوهن و کلنگ را برد بالا محکم کوبید ته گور: کلنگ را بیرون کشید و همانطور سیگاربهلب گفت: خودم میبینم… تو… نمیخواد… زر بزنی…برگردیم… میدونم با تو یکی… چیکار کنم… میفرستمت اونجا که… عرب نی انداخت…مرتیکه تو اگه…
تاریکی پشت سرش را میجورید: سرش را برگرداند و گوش تیز کرد: چیزی جلوتر تکان میخورد و باد هوهوکشان خسوخاشاک را از زمین بلند میکرد
مرد سر چرخاند و خیره شد به راننده که مدام برمیگشت پشت سرش را نگاه میکرد
ترسیده بود: طوری تاریکی را میجورید که حواسش نبود چراغقوه را گرفته سمت بیابان: حس کرد چیزی آنطرفتر نزدیک تپهها تندی از جلوی چشمش گذشت: چشم تیز کرد: اینبار هم چیزی ندید: حتی نمیدانست تپه است یا نه: نمیدانست چرا حس میکرد توی تاریکی چیزی تپهمانند میبیند: از روستا که گذشتند طبق معمول شبهای قبل نیم ساعت توی بیابان راند تا رسیدند آنجا که چیزی تپهمانند به چشم میآمد: مطمئن نبود اینبار مسیر را درست آمدهاند: دورتر حجم تاریکی به هم خورد و دقیق که شد مطمئن بود کسی تند دویده و توی تاریکی گم شده
بیل را گذاشت کنار و کلنگ را برداشت
ترسخورده عقب رفت: باور کن یه چیزی اینجاست!
اینبار قهقهه از جای دورتری آمد
: شنیدی!… بازم صدای همون خندهس…
مرد لبخند زد و برگشت سمت صدا
کلنگ را کوبید به خاک و گفت: چراغقوه رو بگیر اینجا… داری کجا رو نگاه میکنی؟ توهم زدی! صدای باده!
سر چرخاند و نور چراغقوه را انداخت صورت مأمور دفن
نور چشمهاش را زد و تند پلکهاش را بست دست گرفت جلوی صورتش
تا برگشت نگاهش خورد به مأمور دفن ترسید چراغقوه از دستش افتاد
کلنگ را زمین گذاشت و داد زد: چتونه شما دوتا؟
خم شد چراغقوه را بردارد که گفت: ببخشید قربان ترسیدم یهو! و همانطور که خم شده بود نگاهی انداخت به جایی که صدا از آنجا آمده و مطمئن بود دیده که کسی تند دور شده
وقتی دید راننده هنوز هم حواسش پرت است داد زد: چراغقوه!
چشم از تاریکی گرفت و چراغقوه را از زمین که برمیداشت مرد نبود: برگشت و نگاهی به آمبولانس انداخت: هر شب از روستا که میگذشتند باقی مسیر را چراغخاموش میآمدند: برای اینکه از دور جلب توجه نکنند تمام مدت ماشین خاموش میماند: چشم از آمبولانس گرفت و با تعجب گفت: قربان این مرده…
بیل زد و خاک را ریخت بیرون و سر برگرداند و به جای خالی مرد نگاه کرد
دور خودش چرخید و گفت: همینجا بود الان
بیل را انداخت و از گور بیرون آمد: لباسهاش را تکاند تف کرد روی خاک: خب ببین کجا رفته!
نور چراغقوه را چرخاند و ندیدش: رفت در آمبولانس را باز کرد: آنجا هم نبود: آمبولانس را دور زد آمد جلوی کاپوت ماشین ایستاد: باد تند شد و تعادلش را داشت از دست میداد که دست گذاشت روی کاپوت: چیزی رفت توی چشمش: سوزباد هرولهکشان میآمدمیرفت و کمی بعد از باد خبری نبود: به مأمور دفن نگاه کرد که داشت میرفت سمت تاریکی
از گور فاصله گرفت و چند قدمی رفت و ایستاد و زیپ شلوارش را باز کرد و دست کرد توی شلوار و آلتش را بیرون کشید
برگشت پشت سر و خیره به تاریکی داد زد: اوهوی کجایی اخوی!
پشت به باد شاشش را رها کرد: غلط کرده بدون اجازه… باد شاش را قاپید: تا میتوانست خم شد که شاش برنگردد سمت خودش
نور تاباند سمت گور و مأمور دفن را دید که پشت به او ایستاده و میشاشد
زیپ شلوارش را تند بالا کشید و برگشت: داد زد: کجا رفتی حیف نون!
خم شد از پشت شیشه نور تاباند داخل ماشین را هم نگاه کرد: آنجا هم نبود: در ماشین باز بود: ماشین را دور زد و در را بست: برگشت پیش مأمور که بیرون گور ایستاده و سیگاری روشن میکرد: عجیبه! نیستش!
به هر زحمتی بود فندک زد و سیگار دیگری روشن کرد: فندک را گذاشت توی جیبش و پک زد: یعنی چی نیستش!
اینور و آنور را نگاه کرد: جز تاریکی چیزی دیده نمیشد: یهکم قبل همینجا بود!
چراغقوه را از دست راننده گرفت و گفت: امشب گرفتاریم… هر کاری رو باید خودم…
: عجیبه… همین الان اینجا بود!
چند قدم رفت سمت تاریکی و برگشت به راننده گفت: مسئولیتش با تو بود… گفته باشم: و رفت و از گور دور شد و گفت: چه ظلماتی! نکنه دررفته!
راننده شانه بالا انداخت و گفت: توی این ظلمات؟
: البته با اون پابند کجا میخواد بره!
: صدای خنده که اومد…
باد توی گورستان خالی هوووو کشید و پر شد توی دهانش مثل آب پرید توی گلو و افتاد به سرفه: چشمهاش آب افتاد و سوزباد مثل سیلی خوابانده بود توی گوشش: کف دستهاش را خواباند روی گوشهاش که یخ زده بود
: داخل ماشینو خوب نگاه کردی؟
تف کرد و چشمهاش را مالاند زل زد به آمبولانس: اونجا نبود!
زل زد به مسیری که آمده بودند: تا چشم کار میکرد تاریکی بود: پشت ماشین چی؟ همهجا رو دوباره بگرد!
باد در عقب آمبولانس را باز و بسته میکرد: چند قدم رفت سمت آمبولانس ایستاد: میترسید: سرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد: باد درهای آمبولانس را که کوبید دید هر دو در عقب بازند: گفت: هر دو در ماشین بازه: مطمئن بود وقتی رفت ببیند مرد آنجاست یا نه درها را بسته بوده: با تعجب به مأمور دفن خیره شد که ایستاده بالای گور و نور چراغقوه را انداخته داخلش و به سیگار پک میزد
سر برگرداند و دید راننده از پشت آمبولانس بیرون آمده و مدام برمیگردد پشت سرش را نگاه میکند: سیگارش را انداخت و
راننده که نزدیک شد گفت: فکر کنم در عقب بازه!
چراغقوه را گرفت سمت آمبولانس: یعنی چی فکر میکنم… مگه ندیدی؟
جواب نداد
گفت: داریم وقت تلف میکنیم… برگردیم گزارشتو میدم… گفته باشم: و رفت خودش ببیند: راننده هم پشت سرش میآمد: آمبولانس را دور زد و دید حق با راننده است: هر دو در عقب آمبولانس بازند: نگاهی به داخل آمبولانس انداخت و گفت: اسمش چی بود؟
: کی؟
: جنازه…این مردک!
: هیمن! یه همچین اسمی… باید تو پرونده باشه
از پشت سر مأمور دفن زل زد به جای خالی جنازه و طوری که نتواند جلوی لرزش صداش را بگیرد گفت: جنازه هم نیست!
برگشت و به تاریکی پشت سرش نگاه کرد: خودم میبینم!! و انگار یاد چیزی افتاده باشد تند رفت و در ماشین را باز کرد: خم شد توی ماشین دنبال چیزی زیر صندلیها گشت
راننده که باور نمیکرد جنازه پشت آمبولانس نیست زل زد به جای خالی جسد و تکان نخورد: نمیتوانست ذهن مأمور دفن را بخواند: اگر همین را پرونده میکردند با آن سابقهای که داشت روزگارش سیاه بود: باد تند شد: درها را بست و راه افتاد تند رفت پشت سر مأمور دفن که دید مأمور دفن تا کمر خم شده داخل ماشین و دنبال چیزی میگردد
هراسان خودش را عقب کشید و سرش را بالا آورد: کلیدا
به صندلی نگاه کرد و گفت: بیسیم هم نیست!
داشبورد را باز و بسته کرد و بدنش را از داخل ماشین کشید بیرون: بگیرمش پوستشو میکنم… نه بیسیم هست نه کلید نه دستبند: قد راست کرد: رفت توی فکر و راه افتاد ماشین را دور زد توی تاریکی نور چراغقوه را چرخاند و اطراف را نگاه کرد
خم شد توی ماشین و همهجا حتی زیر صندلیها را هم گشت
جلوی آمبولانس چراغقوه گرفت رو به بیابان ولی نور آنقدری زور نداشت و چند متر آنطرفتر را بیشتر نشان نمیداد: تا میتوانست خم شد و نور تاباند زیر ماشین: کمر راست کرد و رفت جلوی گوری که میکند ایستاد و نور تاباند اطراف: جایی که مرد نشسته بوده خاک گود رفته: خم شد و دید با سنگریزهها دایرهای ساخته آنجا: سر بالا داد و سعی کرد حواسش را جمع کند: مرد کجا میتوانست رفته باشد: اگر راه افتاده و رفته سمت کوه توی آن ظلمات نمیتوانستند گیرش بیندازند: بومیهای آنجا راه را چشمبسته هم بلدند: اولین مأموریتش گند زده: بدتر اینکه پیشنهاد خودش بوده: اگر مرد و جسد را پیدا نکنند چه جوابی باید بدهد: زن زیر دستوپای خودش مُرده: بدجوری کتکش زده بود: موهاش را چنگ زد و سرش را کوبید به دیوار: تقصیر خودش بود جنده: کافی بود اعتراف میکرد به چیزی: هر چیزی: سه ماه هر شب بازجویی خستهاش کرده بود: زن را اول برهنهاش کردند: گوشهی دیوار ایستاد و با دست خودش را پوشاند و میلرزید: سهتایی زل زده بودند بهش حرف نمیزدند: فکر میکرد با این کار زن به حرف میآید: گاهی به حرف میآمدند: شرم باعث میشد بزنند زیر گریه: همین کافی بود تا پای هر چیزی را که میخواستند امضا کنند: باز زن تنها که شد چشمبند را از چشمهاش برداشت: یا اعتراف میکرد و پای برگه امضا میزد یا زیر مشت و لگد به حرف میآوردش: گفته بود: چشمبندتو بردارم دیگه راه برگشتی نیست: چشمبند را که برداشت هر کاری کرد زن نگاهش را میدزدید: همین هم دیوانهاش میکرد: بدن زن کبود بود: اعتراف میکرد آنقدر انفرادی نگهش میداشتند جای کبودیها از بین برود: چانهی زن را گرفت و بهزور سرش را برگرداند که نگاهش کند: چشمهاش را بسته بود و صورتش میلرزید: بهزور بیست سالش میشد: لاغر و استخوانی: داشته روی دیوار شعار مینوشته که گرفتهاندش: تنها بوده: تا سر کوچهای دویده و با مشت کوبیده به دری: هیچکس در را باز نکرده: گفته ترسیده بوده و اتفاقی در آن خانه را زده: چند روز قبل رد آن خانه را زده بودهاند ولی کسی آنجا رفتوآمد نمیکرده: گفته بود: از اینجا زنده بیرون نمیری: هر کاری کردند لب از لب باز نکرد: قهقهه زده و گفته بود فقط کافیه بگی قبلتو قبلتو بلدی که: خندیده بود: بلند: قهقهه زده بود: آنقدر نزدیک شد به زن که میتوانست صدای نفسهاش را بشمارد: که زن تف انداخته صورت او و زل زده به چشمهاش و چیزی آمده بگوید که موهاش را چنگ زده و سرش را کوبیده به دیوار: چند بار: زن جیغ میزده: گوشهی دیوار سرش را گرفته بین دستهاش و جیغ میزده: حرف میزنی یا نه: پاهاش را گرفته و کشیده بودش وسط اتاق: حرف میزنی یا نه: ولش که کرده زن خودش را کشیده عقب و تکیه داده به دیوار و زل زده بهش: لباسهاش را که میکنده جلو میرفته و میگفته: حرف میزنی: زن خودش را عقب میکشید و جیغ هم نمیزد دیگر: به خودش که آمد زن گوشهی اتاق از هوش رفته بوده: صورتش له شده بود: لباسهاش را پوشید و از اتاق بازجویی بیرون زد: گفت: چند روز ببریم بیاریمش اعتراف میکنه: شب خبر رسید زن توی انفرادی تمام کرده: مأمور دفن قبلی نبود: زندان پر بود از بازداشتیهای جدید و هر روز هم به تعدادشان اضافه میشد: کار داشت از دستشان درمیرفت: نیرو کم داشتند: گفته بود: خودم گموگورش میکنم: راننده خلوچلتر از آن بود که بشود بهش اطمینان کرد: نباید چرت میزد: اگر خودش ایستاده بود بالاسرشان اینطور نمیشد:چشمبند! چرا متوجه نشد مردک چشمبندش را برداشته: لابد رفته زیپ کاور را کنار زده زنه را دیده: هرطوری شده باید پیداش میکردند: با جنازه نمیتوانست زیاد دور شده باشد
باد که هو!!!! کشید صدای قهقهه همراه باد آمد و برگشت سمت صدا و طوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: خودشه!
در ماشین را محکم بست و به مأمور که از پشت آمبولانس برمیگشت گفت: خداروشکر کلیدا رو ماشین نبود…ماشینو میبرد کارمون ساخته بود
ایستاد کنار گور و گفت: باید همین اطراف باشه! و دست کشید به موها و پنجه کرد رفت توی فکر: باید هرطور شده پیداش کنیم: دست کرد توی جیب و موبایلش را بیرون آورد روشنش کرد: به صفحهی موبایل نگاهی انداخت گفت: آنتن نمیده!
: نه از روستا که رد میشیم دیگه آنتن نداریم
با مشت کوبید به کاپوت: همش تقصیر توئه… این یابو رو از کجا فرستادن؟
آدم درشتهیکلی بود ولی صدای ریزی داشت که به هیکل بزرگش نمیخورد
: بازداشتگاه سوارش کردم
چشمبسته از بازداشتگاه آورده بودش بیرون: سوارش که کرد مرد برگشت سمتش گفت: کارمون تموم شد باید برمگردونی اینجا دستمو مهر بزنن برم پی کارم: از بازداشتگاه که بیرون زدند کلید دستبند را داده بود دست مأمور دفن: ربطی به او نداشت: وقتی رسیدند مأمور دفن خودش دستبندش را باز کرد ولی گفت پابند بماند: کلیدها هم دست خودش بود: گذاشته بود توی داشبورد و گفته بود کار تمام شد بیدارش کنند: مرد سوار که شد راننده در را بست و نشست پشت فرمان؛ استارت که زد گفت: چرا گرفتنت؟ مرد خندید و گفت: هیچی الکی سر دعوا… تو میدون جلوی مأمورا دستبهیقه شدیم… فحش دادم… اینام که همهجا هستن… لج کردن الکی آوردنم اینجا: داخل پاسگاه هم با مأمورها دستبهیقه شده و کتکش زده بودند: بعد فرستاده بودندش زندان: قرنطینه پر بوده: جا نداشتند: صداش زدهاند گفتهاند: برای کندن یکجایی همکاری کند ولش میکنند برود: قبول میکرد میفهمیدند میشود از این آدم کار کشید ولش نمیکردند: آنقدر نگهش میداشتند همکاری کند و بعد که آزادش میکردند هر شب باید خودش را معرفی میکرد و خبر میآورد تا دست از سرش بردارند که برنمیداشتند هر بار به بهانهای میکشاندنش آنجا: قبول کرده بود: دستش را بستهاند به میلهی راهرو گفتهاند: شب یکی میآید دنبالش میروند جایی کار تمام شد برمیگردند و خلاص: جلوی در خروجی گفت: باید عقب بشینی: از ماشین پیادهاش کرد بردش عقب نشاندش: دستبند را از دست چپش باز کرد بست به میلهی سقف گفت: بپا فقط راهافتادنی نخوری اینوراونور: مرد دست آزادش را بالا آورد گفت: خیالت تخت حواسم هست: در عقب را بست و رفت نشست پشت فرمان: دنده را جا انداخت و راه افتاد: جلوتر جلوی در خروجی جلوی نگهبانی ایستاد منتظر مأمور دفن: توی آینه دید مرد با دست آزادش اطرافش را لمس میکرد و دست میکشید روی جنازه و چشمبسته خم شد و انگار که بو بکشد دید که سر بالا داد و با همان دست آزادش زد به بدنهی ماشین بلند گفت: تو ماشین چیه؟سرش را برد نزدیک شیشه گفت: بشین سرجات…
مأمور که در را باز کرد و نشست گفت: راه بیفت: از در خروجی که بیرون رفتند از شیشهی عقب مرد را دید: چشمبند به چشم تکیه داده به صندلی و دستش با دستبند بسته شده بود به میله: کلیدها را از راننده گرفت گفت: توجیه شده؟ راننده تأیید کرد: ماشین پیچید توی خیابان و از زندان که خارج شدند توی راه هرجا ماشین میافتاد توی چالهچوله مرد بالاپایین میپرید
مدام توی آینه به مرد نگاه میکرد: چند بار طول مسیر دید مرد دست آزادش را گذاشته روی جنازه و یکبار هم حس کرد گریه میکرده: به خودش گفته اشتباه دیده: جاده خاکی بوده و پُرسنگلاخ: از یکجایی به بعد هیچ چراغی در کار نبود و نوربالا باید میرفت: سوز هم بود و تایرها خاک جاده را بلند میکردند: نگاه از آینه که گرفت زل زد به جاده یکهو چیزی پرید جلوی ماشین: زد روی ترمز و ماشین چند متر سُر خورد و جلوتر کم ماند بزند به کوه که فرمان را چرخاند و ایستاد: مأمور دفن که چرت میزد از خواب پرید دست گذاشت روی داشبورد: خودش را جمعوجور کرد و داد زد: داری چیکار میکنی! نفسش را بیرون داد و دندهعقب برگشت توی جاده به آینهبغل نگاه کرد: یه چیزی سریع از جلوی ماشین گذشت کم مونده بود بزنم بهش: نفس راحتی کشید و خواست بگوید: فکر کنم گرگ…
:حتماً سگی روباهی چیزی بوده! خب راه بیفت دیگه معطل چیای!
جاده پشت سرشان میپیچید و خاک آرام به هوا بلند میشد: دنده را جا انداخت و پا از روی کلاج برداشت گاز داد: خاک که نشست توی آینه دیدش: سگ نبود: دقیق که کرد مطمئن شد سگ نیست: هرچه بود کنار جاده ایستاده و برگشته بود به آمبولانس نگاه میکرد
: حواست به جاده باشه!
برگشت مأمور دفن را نگاه کرد
سرش را تکیه داد به پشتی و چشمهاش را بست
توی آینهی جلو دید مرد چشمبندبهچشم رو به شیشه سرش را طوری بالا گرفته که انگار به صدای آنها گوش میداد: چشمبند نداشت حتماً از پشت شیشه به آینه نگاه میکرد: پُف: جاده پیچید و سربلایی میرفت: دنده عوض کرد و گاز داد: ماشین غرید و بالا رفت: دوسه ساعتی طول میکشید بروند و برگردند و همیشه شب راه میافتادند: دستور بود: بر که میگشتند تازه میدید ماشین پر از گردوخاک شده: شیشه را داد پایین تف کرد بیرون: سربالایی که تمام شد افتاد توی جاده: چند بار قبلی توی مسیر خرگوش و روباه دیده ولی گرگ نه: مطمئن نبود حیوانی که تند از جلوی ماشین گذشته گرگ بوده باشد ولی شباهتی به سگ و روباه هم نداشت: جثهی بزرگتری داشت و کم مانده بود زیرش بگیرد: بعید هم نبود گرگ باشد: هوا سرد شده: گرگها آن وقت سال از کوه پایین میآمدند: بومیها میگفتند برف که زمین مینشست گرگها تا داخل شهر هم میآمدند: مأمور دفن قبلی میگفت سال قبل یکی از کادریها قبل طلوع آفتاب داشته میآمده بازداشتگاه که ماشینش توی برف گیر میکند: از ماشین پیاده میشود و اثری ازش نبوده: جز رد خونی که اطراف ماشین روی برفها ریخته: تا اینکه استخوانهاش را بیرون شهر پیدا میکنند: از رد تایرها روی برف میفهمند ماشینش گیر کرده بوده: رد خون چند متر جلوتر گم شده بوده: آنقدر برف باریده بود که رد خون و رد پاهای حیوان گم شده باشد: تا چشم کار میکرد تاریکی بود: دو طرف جادهی بیابانی که باد هرولهکشان از منافذ ماشین تو میزد: چند کیلومتری باید میرفتند و از روستای تخلیهشدهای میگذشتند بعد میافتادند توی بیابانی که باید مسیری طولانی را چراغخاموش میرفت: مطمئن نبود همان جای همیشگی است: چه فرقی میکرد: بیابان بیابان بود و باید بعد از دفن جسد طوری گور را میپوشاندند که اگر اتفاقی کسی دید شک نکند: چند ماه دیگر هم کل بهار زمینهای آن اطراف میرفت زیر آب و تمام: از مُرده میترسید: با اینکه جسد را کفنپیچ تحویل میدادند و دو طرف کفن را گره زده بودند باز هم میترسید: شنیده بود آخرین لحظه عکس قاتل میافتد توی چشمهای مقتول: مأمور دفن قبلی مسخرهاش میکرد میگفت: اینا همهش خرافاته: مرد را که از ماشین پیاده کرد کلید دستبند را از مأمور دفن گرفت دستبندش را باز کرد و بیل و کلنگ را آورد گفت: همینجا رو باید بکنیم
مرد بیل و کلنگ را گرفت گفت: چشمبند؟
گفته بود: باید رو چشات باشه
مرد شاکی شد و گفت: چشمبسته کار نمیکنم
راننده گفت: مجبوری
چرا متوجه نشد مرد چشمبندش را برداشته
قهقهه توی تاریکی پیچید
هر دو برگشتند سمت صدا
: خودشه!
: جنازه رو کِی تونست بکشه بیرون!
: حتماً وقتی حواسمون به تخممون بوده! دهنمون گاییدهس اگه دربره!
: خودش به جهنم جنازه رو چیکار کنیم!
: باید همین اطراف باشه!
: من میگم برگردیم اطلاع بدیم… اینجوری بهتر نیست!… تو این تاریکی نمیتونیم گیرش بندازیم!
چند قدم به سمت تاریکی رفت و ایستاد
چسبید به ماشین و تکان نخورد: با هر صدای تقی که میآمد برمیگشت اطرافش را هراسان نگاه میکرد
ماشین را دور زد و رسید به راننده: نه چارهای نداریم… بعیده بتونه با جنازه زیاد دور بشه… راه بیفت بریم: و منتظر نماند رفت نشست توی ماشین و در را بست: زل زد به مسیری که آمده بودند و برگشت از پشت شیشه به عقب آمبولانس نگاه کرد
ماشین را دور زد و در را باز کرد نشست پشت فرمان: در را بست و کلید انداخت و استارت زد
: یالا تکونش بده
عصبی دنده را جا انداخت و پا از روی کلاج برداشت و پدال گاز را فشار داد: از امرونهی کردن مأمور دفن حوصلهاش سر رفته بود: گیر نبود مشتی میخوابند توی دماغش: ماشین تکانی خورد و سنگین طوری که انگار تایرها از زیر خاک بیرون بزنند جلو رفت و تکان نخورد: هرچه گاز داد ماشین چپ و راست شد جلو نرفت و صدای خرتخرت له شدن چیزی زیر تایرها آمد که نمیگذاشت حرکت کنند: چیزی جلوی ماشین را گرفته بود و نمیگذاشت تایرها بچرخند: نور چراغهای جلوی آمبولانس تا شعاع چندمتری را روشن میکرد و باد خسوخاشاک را با خودش میبرد و یکهو میایستاد و از باد خبری نبود: ماشین چپ و راست شد و بهزور جلو رفت و هرچه گاز داد دیگر تکان نخورد: نوربالا داد و حس کرد مرد را لحظهای توی تاریکی دیده که دورتر جلوی ماشین نگاهشان کرده و دویده توی تاریکی: دنده را خلاص کرد و گفت: راه نمیره!
: چی شده؟
: نمیدونم… یه چیزی زیر ماشین نمیذاره حرکت کنیم
دنده عوض کرد و آرام پا از روی کلاج برداشت و گاز داد: بازهم ماشین تکان نخورد: دنده عوض کرد و توی آینهی بغل نگاه کرد: گذاشت دندهعقب و پاش را آرام از روی کلاج برداشت و گاز داد: ماشین تکان شدیدی خورد و چند متر عقب رفت و تایرها انکار که گیر کرده باشند به چیزی ایستاد
: لعنت به این…عجیبه!
: پنچر نکردی!
هر دو پیاده شدند
رفت سراغ تایرهای سمت چپ
مأمور دفن از آنور آمبولانس داد زد: تایرای اینور… پنجرن
: تایرای اینورم
صدای قهقههی بلندی آمد و راننده که ماشین را دور زده بود رسید به مأمور و ترسخورده بههم نگاه کردند: هرجا را نگاه میکردند جز تاریکی چیزی دیده نمیشد
: همهش تقصیر توئه!
: میخواستی نخوابی…
چند کیلومتر از گورستان اصلی شهر فاصله داشتند: تا شهر هم راه زیادی بود نمیشد پیاده رفت
: برگشتیم…
: میخوای چیکار کنی؟
زل زد به مأمور دفن و دستش را مشت کرد: صدای خنده از پشت سرشان آمد و روبهرو طنین انداخت
برگشت سمت صدا
حس کرد قهقهه دورشان میچرخد: سوز شدیدتر میآمد: حس کرد صورتش خیس شده: باد علف خشکی را چسباند به شلوارش: خم شد و علف را از شلوارش جدا کرد و انداخت آنور: تا روستا چقدر راهه؟
: پنج شش کیلومتر
از جلوی روستا گذشته بودند: از کنار خانهای مخروبه: توی تاریکی دیده بودشان: سه تا بودند: شبیه همان حیوانی که ورودی جاده دیده بودش و کم مانده بود زیرش بگیرد: یکیشان بالای تپه ایستاده و دوتای دیگر پایین تپه آرام دور خودشان میچرخیدند: بارها با مأمور دفن قبلی از آنجا گذشته ولی اولینبار بود توی جاده و روستا گرگ میدید: مأمور دفن که از خواب پرید راننده حیوانها را نشانش داد: شبیه همونیان که کم موند بزنم بهش
: هوا سرد شده…
زل زد به خانهی تخریبشده: روستا تخلیه شده؟
: بهخاطر سدییه که دارن میسازن… چندتا روستای دیگه هم این اطراف تخلیه شدن
با اینکه مسیر روستا راهشان را دور میکرد دستور بود از همان مسیر بروند: باید شهر را دور میزدند: محلی که روی نقشه نشانهگذاری شده با گورستان اصلی که نزدیکی ورودی شهر بود فاصلهی زیادی داشت: جسدها را شبانه دفن میکردند: آفتاب که میزد به خانوادهها اطلاع میدادند کجا دفنشان کردهاند: خیلیهاشان را هم که خانوادهها از دستگیریشان اطلاعی نداشتند پنهانی دفن میکردند و به خانوادهها میگفتند ما دستگیرشان نکردهایم: کارشان که تمام میشد آمبولانس مسیر آمده را برنمیگشت میرفت تا گورستان اصلی و از آنجا وارد شهر میشد که اگر خانوادهها ردشان را زدند تصور کنند جسدها توی گورستان اصلی دفن شده: جلوی بازداشتگاه و قبرستان همیشه پر از آدم بود: شبانه جنازهها را از بازداشتگاه خارج میکردند که کسی متوجه نشود: از قبل چندین گور کنده بودند که داخلشان هیچ جنازهای نبود: گورهای خالی: روی گورهای خالی اسمها را مینوشتند: گورستان همیشه زیر نظر بود: ساعت عبورومرور داشت: کسی نمیتوانست شبانه گوری بکند و بفهمد داخلش جنازهای هست یا نه: از روستا که خارج شدند توی آینهی بغل مدام نگاه میکرد: به مأمور دفن گفت: شنیدم هوا که سرد بشه از زور گرسنگی میآن پایین
مأمور دفن که دیگر خواب از سرش پریده وانمود کرد نمیترسد و حیوانی ببیند یک تیر خالی میکند توی سرش
میلرزید: خوف داشت: با هر صدای تقی که میآمد برمیگشت اطرافش را میپایید: هوا سردتر شده بود: دست کشید به موهاش: خیس بود
: تا صبح منتظر میمونیم اگه بفهمن دیر کردیم خودشون میآن سراغمون
: فکر کنم داره برف میآد…آخه چرا چند تا سرباز باهامون نمیفرستن!
مأمور تکیه داد به ماشین و سیگارش را انداخت زمین و پاسار کرد: کف دستش را گرفت جلو و گفت: محرمانهست! چند دانه برف نشست روی کف دستش
: دوتا مأمور اضافی که…
: همینطوری هم آدم کم داریم… خیابونا هم که شلوغن… هر روز بیست سی نفر میآرن و معلوم نیست این شهر به این کوچیکی این همه آدم از کجا میآد… ولش کن… اینو باید هرجوری شده پیداش کنیم وگرنه دهنمون گاییدهست
صدای خنده قطع شده بود
: نترس… مسلحیم… نهایت یه نفره
: اگه زیاد باشن چی! داره برف میآد
دورواطرافش را نگاه کرد و بهجز تاریکی چیزی ندید: دانههای ریز برف با باد میآمد میخورد به صورتش: دست برد سمت کمر و کلتش را از غلاف بیرون کشید: باید منتظر هر چیزی باشیم!
تکیه داد به آمبولانس و گفت: تمام مدت داشته اون پشت نقشه میکشیده!
: رفتی بیاریش چیزی لو ندادی که؟!
: فقط پرسید پشت ماشین چیه… گفتم بعداً میفهمی
مکث کرد و برگشت زل زد به تاریکی: شاید زنه رو میشناخته!
: توی مسیر دست گذاشته بود روی جنازه
چشم از تاریکی گرفت و برگشت به مأمور دفن که داشت کلتش را چک میکرد نگاه کرد: هوا خیلی سرده… یه جا حس کردم داره گریه میکنه…
سرش را داد بالا خیره به راننده عصبی گفت: الان باید بگی…
دستپاچه گفت: فکر کردم اشتباهی دیدم… گفتم شاید دست گذاشته رو جسد که نیفته… اصلاً از کجا میدونست پشت ماشین یه جسده! چشاش که بسته بود… جنازه هم که کفنپیچ…
مأمور چند قدم از ماشین فاصله گرفت: شاید تونسته از زیر چشمبند ببینه! هر چی…
قهقههی بلندی همراه سوزباد از پشت آمبولانس بلند شد و هردو تند برگشتند سمت صدا
کلتش را بالا آورد و چند قدم رفت جلوتر
صدای قهقهقه اینبار از جلوی آمبولانس آمد و تند چرخید و شلیک کرد
پشت سر مأمور رو به تاریکی نشانه رفت ولی چیزی ندید: مدام برمیگشت اینوروآنور را میپایید که صدای خنده از پشت سرش آمد: برگشت و بدون اینکه چیزی ببیند شلیک کرد: خنده قطع شد: عقبعقب رفت خورد به مأمور که ایستاده بود و اطراف را میپایید:
: شاید صدا رو بشنون بیان کمک
: صدا از اینجا خارج نمیشه… وسط بربیابونیم…
چیزی محکم خورد به آمبولانس و مأمور دفن سریع برگشت سمت صدا:
: چی بود؟
گوش تیز کرد و گفت: سنگ! باهامون بازی میکنه یابو!
دورتر کسی نعره زد: سروان استوار!!!!
هردو با احتیاط رفتند و آمبولانس را دور زدند و کسی آنجا نبود
چراغقوه را انداخت توی تاریکی و داد زد: داری با جون خودت بازی میکنی!
آهسته گفت: تحریکش کنیم شاید خودشو نشون بده: زل زد به راننده و دستهاش را لوله کرد گذاشت روی دهانش: اگه برگردی کارو تموم کنیم قول میدم ولت کنیم همینجا بری
صدای قهقهه اینبار از سمت دیگر آمبولانس آمد
هر دو آمبولانس را دور زدند: مأمور دفن جلوتر رفت و صدای خنده که از تاریکی بلند شد هر دو همزمان شلیک کردند: بعد بلافاصله صدای قهقهه از سمت دیگری آمد: برگشتند سمت صدا و راننده هرچه تیر داشت توی تاریکی خالی کرد
پاهاش میلرزید
یاد خواب شب قبلش افتاد
توی خواب زنش هم بود: دخترش هم
سوار آمبولانس توی برف با سرعت میخواستند از مرز عبور کنند: زنش میگفت: باید برگردیم خانهی تهران را بفروشیم
دخترش میگفت: عروسکم بابا…
توی خواب میترسید جلوی ماشین را بگیرند و نگران زن و دخترش بود: حرف نمیزد: داد زد سر بچه که خفه شو: زنش زده بود زیر گریه: چراغهای آمبولانس از کار افتاد: یکهو سرش را برگرداند دید زن و دخترش نیستند و در ماشین باز است و برف شدیدی میبارد: پا گذاشت روی ترمز: کار نکرد: دستی را کشید: کار نمیکرد و ماشین با سرعت در دل تاریکی توی برف میرفت و سرعتش بیشتر و بیشتر میشد و برف شیشهها را میپوشاند که از خواب پرید: زنگ زد به زنش: زن تلفن را که برداشت گفت: خیر باشه! گفته بود: خوابتونو دیدم: ولی هرچه زن پرسید چه خوابی چیزی نگفت: سه ماه بود آنجا گرفتار شده و سه سال طول میکشید تبعیدش…
آهسته و عصبی طوری که کسی بهجز راننده صداش را نشنود گفت: احمق نباید فشنگاتو تموم میکردی!
زل زد به کلت کمری توی دستش و به تتهپته افتاد
مأمور که اطراف را میپایید گفت: وقتی بیدارم کردی گفتی صدای خنده شنیدید؟
: آره گفتم که! تو ولی…
:حتماً یکی دیگه این اطراف بوده که اینو میشناخته! دو نفرن
: من که گفتم بهت!
ترسخورده پشت سرش را نگاه کرد: اگه تعدادشون بیشتر باشه چی!
: فعلاً باید دعا کنیم مسلح نباشن
سرش را برگرداند و گفت: اگه بودن که تا حالا صبر نمیکردن میزدنمون!
: آره… اونا ما رو میبینن…. ولی ما اونا رو تو تاریکی نمیتونیم ببینیم! باید…
صدای پا آمد: دستش را بلند کرد که راننده حرف نزد و گوش تیز کرد: آهسته گفت: چراغقوه رو خاموش کن!
تا چشم کار میکرد اطرافشان تاریکی بود و برف داشت شدیدتر میشد
چند قدم از آمبولانس فاصله گرفت و تند گفت: ماشینو هم خاموش کن
: ولی قربان!
: ولی قربان ولی قربان نکن زود باش!
چراغقوه را خاموش و در آمبولانس را باز کرد نشست پشت فرمان تند سوئیچ را چرخاند: از ماشین پیاده شد و در را بست: زل زد به تاریکی: از آنجا که ایستاده بودند حالا بهجز نور کمرمق چراغی بالای کوهی دور چیزی دیده نمیشد: صدای باد میآمد و ظلمات بود
از پشت آمبولانس بیرون آمد و گفت: حالا اونا هم ما رو نمیتونن ببینن! باید حواسمونو جمع کنی…
اولین بار که صدای قهقهه شنید پرهیبی توی تاریکی دید: میخواستند راه بیفتند حس کرد مرد مثل سایه دویده توی تاریکی و ناپدید شده: چند ماهی بود فرستاده بودنش آنجا: از ماشین حمل سوخت پیاده شده و توی شهر کوچکی لب مرز سوار آمبولانس شده بود: بهخاطر فروش چند قطعه از ماشینهای اسقاطی تبعیدش کرده بودند آنجا: مگر چقدر گیرش آمده بود: از طبقهی چهارم اسبابکشی کرده بودند دوم و خانه ده متری بزرگتر شده بود: تازه خانه مال خودش نبود: اجاره بود: تازه آمده بود که درگیریها شروع شد: حتی فرصت نکرد زن و دختر سهسالهاش را با خودش بیاورد: گفته بودند: فعلاً نمیشه! هفتهی اول خواست خودش را بازخرید کند برگردد تهران: تا تبعید تمام نمیشد نه امکان بازخرید بود نه استعفا: اگر سرخود ول میکرد میرفت ترک پست محسوب میشد دستگیرش میکردند جز زندان حتماً دادگاه نظامی هم در انتظارش بود: به زنش گفت آنجا هم ماشین سوخت میراند
سنگی خورد به آمبولانس و افتاد جلوی پای راننده
: میخوان حواسمونو پرت کنن:
خم شد و سنگ را برداشت: سرد و خیس بود: پرتش کرد توی تاریکی: سنگ افتاد جایی و صدای خنده آمد و هردو تند برگشتند سمت صدا که دوتا و بعد سه تا شد و بعد چند نفر از چند سمت باهم بلند میخندیدند: هردو چرخیدند و راننده ترسیده و گیج نمیدانست چه باید بکند که دید مأمور چند قدم از آمبولانس فاصله گرفت: برگشت سمت دیگر که صدای شلیک آمد: بعد نعرهای توی تاریکی: سروان استوار!!!!
گوش تیز کرد: آهسته گفت: کجان! جوابی نشنید: صدای قهقهه که برگشت چند قدم جلوتر رفت و برف میتوفید و میخورد توی چشمهاش: صدای تق که آمد شلیک کرد: منتظر ماند ولی صدای خنده قطع نشد: گوش تیز کرد: پشت سرش کسی دوید: تند چرخید و برف خورد توی چشمش و شلیک کرد
تند چشمش را مالید و گوش تیز کرد
پاهاش یخ زده بود
صدای آخ شنید
کسی افتاد زمین
چشم تیز کرد و چیزی ندید: برف تندتر و باد شدیدتر شده بود: صدای خنده ولی قطع نمیشد: گوش تیز کرد: صدای ضعیفی گفت: سوختم! چند قدم رفت سمت ماشین و ایستاد: صدای ناله از پشت ماشین میآمد: اطرافش عدهای راه میرفتند و صدای پاهاشان را میشنید که پا میگذاشتند روی علفهای خشک: جلوتر رفت و دست سایید به بدنهی ماشین: یخ بود: دستش را برداشت و رسید پشت ماشین: صدای خنده از نزدیک میآمد: برگشت پشت سرش را نگاه کرد: لحظهای پرهیبی توی تاریکی دید و خواست شلیک کند که دیگر آنجا نبود: حس کرد همهجا هستند: داد زد: کجایی! اسم راننده را فراموش کرده بود: صدای ناله ضعیفترآمد: جلوتر رفت: چند قدم دورتر از آمبولانس پاش خورد به چیزی: خم شد چراغقوه را دید و برشداشت: کمر راست کرد و جلوتر از آمبولانس صدای نالهی خفیفی شنید: چراغقوه را روشن کرد: گرفت سمت صدا و با ترسولرز جلو رفت: نور که تاباند دیدش: اول نشناختش بعد که خم شد روی صورتش هراسان گفت: تویی! تیر خورده به گردن راننده و روی زمین بیحرکت افتاده بود و زل زده بود به مأمور دفن: خون از دهان و گردنش بیرون میزد: میخواست چیزی بگوید که نتوانست: تو! صدای قهقهه بلند شد: برگشت به پشت سر نگاه کرد: چیزی ندید: سرش را برگرداند: راننده دستش را بالا آورد و میخواست چیزی بگوید که نتوانست و دستش افتاد: باور نمیکرد به راننده شلیک کرده: گفت: تو! و خم شد و دست گذاشت روی گلوی راننده وجای گلوله را فشار داد
: سلام سرکار استوار؟
سر که برگرداند نتوانست صاحب صدا را ببیند: چیزی محکم خورد به سرش…
سوزباد شدیدی با برف میآمد و زمین سفیدپوش میشد
مأمور دفن به پشت افتاده و تکان نمیخورد
مرد بیل را انداخت و آهسته گفت: تموم شد…
سه نفر از دل تاریکی بیرون آمدند
هر سه نزدیک شدند و ایستادند بالاسرشان
راننده از تقلا افتاده و تکان نمیخورد: زل زده بود به مرد و خون از دهان و گردنش بیرون میزد
مرد برگشت به آن سه نگاه کرد: چیکارشون کنیم!
یکیشان جلوتر رفت با لگد زد به پای مأمور دفن که بهپشت افتاده و سرش با ضربهی بیل شکافته بود: مأمور دفن تکانی خورد: صدای زنانهای از پشت شال گفت: اینیکی زندهست
یکی دیگر جلو آمد و گفت: وقت نداریم… میندازیمشون تو همون گوری که کندن میریم
مرد بیل را انداخت زمین و گفت: همین کارو میکنیم
هر سه صورتشان را با شال پوشانده بودند
مرد خم شد چراغقوه را برداشت
پاها و دستهای راننده و مأمور دفن را گرفتند و کشیدندشان سمت گورهای خالی
آفتاب بالا آمده بود ولی پشت ابرها پنهان بود و نمیگذاشت هوا روشن شود
مأمور دفن به هوش که آمد میلرزید: سرش سنگین بود
پلکهایش را بهزور باز نگه داشت
صدای چرقوچروق و بوی غلیظ سوختن
خودش را عقب کشید: چشمش افتاد به راننده که تکیه به دیوارهی گور برف نشسته روش و تکان نمیخورد
خونِ ماسیده اطرف دهان و گردنش خشک شده و صورتش به کبودی میزد: جای گلوله روی گردنش مشخص بود
لباسهاش را کنده و لخت مادرزاد ولش کرده بودند آنجا: لایهای برف نشسته بود روش
به خودش نگاه کرد: لباس تنش بود
بهزور خودش را کشید بالا و نشست لبهی گور
برگشت و نگاهش خورد به آمبولانس که توی آتش میسوخت و دود غلیظی ازش بالا میرفت
با هر توانی که داشت دستهاش را گذاشت لبههای گور روی برف و بهزور سرپا ایستاد
هیچکس نبود: برف بند آمده و هنوز سوز داشت هوا: سرش درد میکرد: گیج و منگ دست کشید جای زخمش و دستش را نگاه کرد: خون
ضعف شدیدی داشت: تعادلش را از دست میداد که نشست
از دور صدای آژیر میآمد: نمیتوانست تمرکز کند: سعی کرد به یاد بیاورد چه اتفاقی افتاد: میلرزید از سرما: آخرین بار وقتی خم شده بود روی راننده سرش را بالا آورده و زل زده بود بهش و میخواست چیزی بگوید: دستش را گذاشت جای گلوله که جلوی خونریزی را بگیرد: راننده میخواست چیزی بگوید: نمیتوانست: با چشمهای وقزده جایی پشت سر مأمور دفن را نگاه میکرد: از پشت سر صدایی شنید: تا خواست برگردد سمت صدا چیزی محکم خورده بود به سرش: بیهوش شد: چرا نکُشته بودنش! چشم چرخاند اطرف و بلند شد: همهجا برف نشسته بود: چشمش خورد به کپههای خاک که اینور و آنور پر بود: چشم مالاند و دقیق که شد اطرافش پر بود از گورهای خالی که کپهکپه خاک کنارشان بود: شب ندیده بودشان! تازه میفهمید چه شده! شب قبل از اینکه برسند آنجا عدهای داشتهاند گورها را میکندهاند و جسدها را بیرون میآوردهاند
سرش را برگرداند و زل زد به آمبولانس که میسوخت و دود غلیظ و سیاهی ازش بالا میرفت
از دور صدای آژیر میآمد: هرم آتش و دود غلیظی که از آمبولانس بالا میرفت دیدش را تار میکرد: دستهاش یخ زده بود: سر چرخاند و زل زد به راننده که با چشمهای وقزده جایی بالاسر او را نگاه میکرد: چشمش افتاد به چند تا حیوان که از دور میآمدند سمتش…
صدای آژیر نزدیک و نزدیکتر میشد
آغاز: ۱/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش پنجم: ۶/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش ششم: ۷/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش هفتم: ۸/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش هشتیم: ۱۱/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش نهم: ۱۲/۱۰/۱۴۰۱
ویرایش دهم: ۱۳/۱۰/۱۴۰۱







