
زینب صابر، دانش آموختۀ دکتری فلسفه هنر
برگزیدۀ جایزه شعر بهاران در سال 1396 (داوران: ضیاء موحد، احمد پوری، اکبر اکسیر، گروس عبدالملکیان و بهزاد خواجات)
کاندید نهایی جایزه شعر خبرنگاران در سال 1388
کاندید ده اثر برتر در جایزه شعر زنان-خورشید در سال 1388
چاپ اشعار در نشریاتی چون وزن دنیا، آزما، زنان امروز، سخن، نافه، بیگاه، هوا و …
چاپ مقاله در نشریات علمی، ISI , ISC و ارایۀ مقاله در همایش های بین المللی و داخلی در حوزۀ فلسفه هنر، ادبیات و نقاشی.
کتابها
- مجموعه اشعار “در سایه اشیاء” : انتشارات فصل پنجم 1395
- مجموعه اشعار “با من مدارا کن” (در دست انتشار)
- درآمدی بر تاثیر ترجمه رمان بر رمان فارسی: انتشارات علمی-فرهنگی، 1396
- ترجمۀ شعر و تأثیر آن بر شعر معاصر فارسی: انتشارات پژوهشگاه هنر، فرهنگ و ارتباطات 1395
- مقدمه پژوهشی بر کتاب ” اکفراسیس” : نشر چشمه 1393
- انتشار داستان در کتاب ” آنتولوژی زنان فارسی نویس”: انتشارات چارسو 1399
- انتشار شعر در مجموعه دو زبانه “زیر درخت سیب”: انتشارات هشت 1396
- انتشار شعر در چندین کتاب برگزیده شعر زنان امروز و برگزیده شعر معاصر ایران
یک
در پایتخت
همیشه فرصت کوتاه است
از اتوبانهای روشن کاری ساخته نیست
زمان میبرد
تا اندوه تو را
در سررسیدها
در سفیدی یخچال
و در کابینتها
جا بدهم. . .
در خیابان بلند پایتخت
اندوه برگ ریزان هم
به دل نمی نشیند
فرصت نیست
افسردگیم به آوارگی بکشد
خنده ام به شادی
شیفته واریام به دوستی
در پایتخت
تنهایم
خو گرفتن به اندوه تو
فراغ بالی در شهرستان میخواهد
فراغ بالی در میدانهای کوچک
در بانکهای کوچک
در شوربختی ترانهی عامیانه
تسلایی هست
سر کوه بلند
تسلایی هست . . .
دو
با من
مدارا کن
مثل شب
که به اتوبانها و چراغهای لرزان خو گرفته
مثل نشستن رنگ آبی
کنار رنگ زرد
در گلهای آفتابگردان ونسان ونگوک
به من انس بگیر
نه مثل مبلهای قهوه ای یغور
در آپارتمانهای ایرانی
جاگیر، بزرگ، لمیده
-همچون تصوری سنگین و نامفهوم-
به خاطر بسپار
مرا
مثل کافهای در نیمه شب
با صندلیهای ظریف لهستانی
در خیابان سنگ فرشی در استانبول
مرا دوست بدار
مثل رنگ خرمالو
در روزی که برف می بارد…
سه
فرنان لژه[1]
زنها را به شکل دایرهها میدید
سینهها، سرها، شکمها و بازوها کاملاً گرد
همسرم
مرا در شمایل صندوق انتقادات میبیند
میگوید یک روز
-از روی حواسپرتی-
خانه را به آتش میکشم
من صبورم
و خونسرد
و پشت گوش شهریست
که همه چیز را به آنجا میسپارم
دفترچه قسطها
قبضهای تلفن و فرمهای ارتقاء شغلی را
هورمونهای به هم ریختهام
و سابیدن ظرفها را
میخزم زیر پتو
-با همه دایرههایم-
و فکر میکنم
یک روز باید به آفریقا بروم…
چهار
تو را در ظهر گرمی در تابستان
از دست دادم
پاهایت را
که مثل سرودهای اول انقلاب
جسور و جوان بودند . . .
حالا نه
تو را از روز نخست از دست داده بودم
لبهای نارنجیت را در هجده سالگی
همانطور از دست دادم
که لبهای سیاهت را در سی سالگی
□
تو نیستی
نبودنت
مثل ظهر تابستان در میدان انقلاب
کلافهام میکند
نبودنت
مثل صبح بعد از کودتا…
□
سال بدیست
عروس بالا بلند
سال بدیست
سال خون مرتضاست
نبودنت مثل خون مرتضا تازه است…
□
قلبِ هم، نه
چشمِ هم، نه
ما پای هم بودیم
هجده سالگی را میدویدیم
با چشمهای بسته
به سمت بیخوابی
به سمت سی سالگی
به سمت صدای اتوبانی که از روبرو میآمد….
پنج
تابیدن ماه
بر صدای گریه نوزاد
در کدام زبان غمگینتر است؟
[1] نقاش فرانسوی








