
خلاصۀ صوتی:
مهاجرت را نمیتوان تنها با فاصلهای سنجید که میان انسان و سرزمین پیشین او ایجاد میشود. گاه جغرافیا تغییر میکند، اما گذشته همچنان در زبان، تصویرها، خاطرات و شیوهٔ ادراک جهان حضور دارد؛ گاه نیز آنچه از دست رفته، نه صرفاً یک مکان، بلکه صورتی از خویشتن است که در پیوند با آن مکان شکل گرفته بود. در چنین وضعیتی، تعلق دیگر امری تثبیتشده و مستقل از زمان و تجربه نیست، بلکه در کشاکش میان آنچه بودهایم و آنچه اکنون میتوانیم باشیم، شکل میگیرد. شعر مهاجرت از همین منظر، تنها روایت دوری و غربت نیست؛ تلاشی است برای بازاندیشی در معنای تعلق، بازسازی رابطه با گذشته و یافتن امکانهای تازهای برای بودن در جهان.
کتاب «زیر همین آسمان» سرودهٔ آزیتا قهرمان، منتشرشده در سال ۱۴۰۳، زمینهای مناسب برای چنین خوانشی فراهم میکند. عنوان کتاب از همان ابتدا بر نوعی همزمانیِ فاصله و اشتراک دلالت دارد: آسمان، با وجود تفاوت مکانها، همچنان یک عنصر مشترک باقی میماند. اما این اشتراک به معنای از میان رفتن فاصله نیست؛ انسان ممکن است زیر همان آسمان باشد و در عین حال، نسبتش با زمین، زبان، خاطره و دیگران دگرگون شده باشد. در این شعرها، تعلق نه میراثی ثابت و ازپیشتعیینشده، بلکه تجربهای است که در مواجهه با جابهجایی، خاطره و زبان، پیوسته شکل تازهای پیدا میکند. گذشته در این فرایند از میان نمیرود، اما در برخورد با اکنون، معنایی متفاوت مییابد.
در شعر «از نو»، مهاجرت به تجربهای پیچیدهتر از جابهجایی میان دو مکان تبدیل میشود. شاعر مینویسد:
«زیر همین آسمان
روبروی کوه
کنار دریا
زمینم را از نو دوباره تا کردم
ماه در چمدانم بود» (ص. ۱۳)
تصویر «زمینم را از نو دوباره تا کردم» رابطهای نامتعارف میان انسان و جغرافیا برقرار میکند. زمین دیگر صرفاً سطحی بیرونی و ثابت نیست؛ به چیزی تبدیل میشود که میتوان آن را تا کرد، با خود برد و در نسبت تازهای با جهان قرار داد. در این تصویر، جابهجایی نه فقط حرکت بدن در فضا، بلکه دگرگونی در ادراک مکان است. شاعر زمین را پشت سر نمیگذارد تا در نقطهای دیگر، جهانی کاملاً متفاوت را آغاز کند؛ او میکوشد نسبت خود را با زمین از نو سازمان دهد. در کنار آن، «ماه در چمدانم بود» تصویری از همراهی گذشته با اکنون میسازد. چمدان، که در تجربهٔ مهاجرت وسیلهٔ حمل اشیای ضروری است، در اینجا به ظرفی برای حمل عناصر عاطفی و نمادین بدل میشود. ماه را نمیتوان به معنای متعارف در چمدان جای داد؛ از همین رو، حضور آن نشان میدهد که آنچه از گذشته همراه انسان میآید، الزاماً شیئی ملموس نیست، بلکه میتواند خاطره، احساس تعلق یا تصویری درونی از جهان پیشین باشد.
این بازسازی مکان با مسئلهٔ نامگذاری و تعلق پیوند میخورد؛ آنجا که شاعر میگوید:
«اسمم نه مهاجر است اینجا، نه تبعیدی
به لهجهٔ محلی دنیا» (ص. ۱۳)

دوگانهٔ «مهاجر» و «تبعیدی» به دو نام برای تجربهای از جابهجایی اشاره دارد، اما شاعر نمیپذیرد که تمام وجود او در این نامها خلاصه شود. مسئله صرفاً انکار مهاجرت یا تبعید نیست؛ مسئله، مقاومت در برابر تقلیل فرد به یک عنوان است. تعلق در اینجا از یکسو به تجربهٔ جابهجایی وابسته است و از سوی دیگر، از آن فراتر میرود. تعبیر «لهجهٔ محلی دنیا» نیز این وضعیت را پیچیدهتر میکند. دنیا، بهجای آنکه فضایی یکدست و بیتفاوت باشد، دارای لهجههای گوناگون تصور میشود؛ گویی زیستن در جهان مستلزم ورود به شیوههای متفاوت بیان و ادراک است. در چنین فضایی، تعلق نه با بازگشت کامل به گذشته تثبیت میشود و نه با انطباق کامل با مکان تازه؛ بلکه در حرکت میان این دو شکل میگیرد.
این وضعیت در ادامهٔ شعر نیز تقویت میشود؛ جایی که شاعر از مرزهایی سخن میگوید که دیگر او را «اهلی» نمیکنند و از بازگشت به تجربهای زخمی برای ساختن امکان تازهای از زیستن سخن به میان میآورد. در پایان این بخش، عبارت «از نو شهر دیگری بزایم» (ص. ۱۶) اهمیت ویژهای دارد. شهر در این تصویر، چیزی نیست که صرفاً پیدا یا انتخاب شود؛ باید آن را زایید. فعل «زاییدن» ساختن مکان را به تجربهای جسمانی، خلاق و دشوار تبدیل میکند. شهر تازه، جایگزینی آماده برای شهر ازدسترفته نیست، بلکه محصول کنشی است که شاعر از خلال آن میکوشد امکان تازهای برای تعلق پدید آورد. بااینحال، این آفرینش از خلأ آغاز نمیشود؛ شاعر میخواهد آرزوهای زخمی را در آغوش بگیرد و از دل تجربهٔ فقدان، فضایی تازه بسازد. بنابراین، بازتعریف تعلق با فراموشی گذشته برابر نیست؛ این بازتعریف از مواجهه با زخمها و پذیرش استمرار آنها عبور میکند.
در شعرهای کتاب، زبان نیز یکی از عرصههای اصلی این مواجهه است. تجربهٔ مهاجرت، نسبت فرد را با زبان تغییر میدهد؛ زبان دیگر فقط وسیلهٔ ارتباط نیست، بلکه میتواند نشانهٔ تعلق، فاصله، انطباق یا مقاومت باشد. در بخشی از شعر «از نو» میخوانیم:
«وسواس خوب بودن گرفتهام اینجا
مرض اجرای دقیق قانون
شعر اما پابرهنه و خودسر
آس و پاس و بیکجا» (ص. ۱۵)
تقابل میان «اجرای دقیق قانون» و شعر «پابرهنه و خودسر» از تعارضی میان انطباق و خودمختاری حکایت میکند. گویی شاعر در محیط تازه با الزامهایی برای درستبودن، پذیرفتهشدن یا رعایت قواعد مواجه است، اما شعر در برابر این نظم، رفتاری پیشبینیناپذیر دارد. صفت «بیکجا» نیز در این بافت معنایی دوگانه پیدا میکند: از یک طرف میتواند نشانهٔ بیمکانی باشد و از طرف دیگر، امکان رهایی از جایگاههای تثبیتشده را به ذهن بیاورد. شعر در چنین وضعیتی، هم نشانهٔ بحران تعلق و هم ابزاری برای مقاومت در برابر تعریفهای محدودکننده است.
در این شعرها، شاعر در تماس با محیط تازه، زبان و قواعد آن، نسبت خود را با جهان بازتعریف میکند؛ اما این بازتعریف لزوماً به معنای جذب کامل در نظم جدید نیست. شعر همان فضایی است که در آن، تجربهٔ بیجایی به امکانی برای بیان تبدیل میشود. این نکته زمانی برجستهتر میشود که شاعر میگوید تلفظ رودخانه در زبان شعر «عمیق و آبی» است. رودخانه، بهعنوان عنصری طبیعی، از طریق تلفظ و زبان دوباره تجربه میشود؛ گویی زبان میتواند به یک واژه کیفیتی حسی و مکانی ببخشد. در نتیجه، تعلق فقط در حضور فیزیکی در یک سرزمین شکل نمیگیرد، بلکه از خلال واژهها و شیوهٔ نامیدن جهان نیز بازسازی میشود.

اگر مهاجرت در این کتاب رابطهٔ انسان با مکان و زبان را دگرگون میکند، حافظه یکی از مهمترین نیروهایی است که گذشته را در اکنون حاضر نگه میدارد. در شعر «نگاتیو یک عکس دستهجمعی»، عکس بهعنوان نشانهای از گذشته وارد متن میشود، اما شاعر با آن رابطهای منفعلانه ندارد:
«در این عکس
از هر طرف با قیچی سایهها را بریدم
خطها دوباره ادامهٔ دنیاست» (ص. ۱۱)
عکس معمولاً تصویری ثبتشده از لحظهای ازدسترفته است؛ تصویری که میتواند گذشته را در قالبی نسبتاً ثابت حفظ کند. اما در این شعر، تصویر نه شیئی دستنخورده، بلکه سطحی برای مداخله است. بریدن سایهها، دستکاری در قاب و ادامهیافتن خطها نشان میدهد که یادآوری صرفاً بازگرداندن آنچه اتفاق افتاده نیست؛ گذشته از خلال انتخاب، حذف و بازآرایی در اکنون معنا پیدا میکند. قیچی در اینجا میتواند نشانهٔ اختیار و مداخله باشد، اما همزمان حذف را نیز به یاد میآورد: هر بازسازی، چیزی را برجسته میکند و ممکن است بخش دیگری را کنار بگذارد.
حافظه در شعر قهرمان، در نتیجه، بازگشتی ساده به گذشته نیست، بلکه کنشی خلاق و گاه دردناک است. عکس، گذشته را حفظ میکند، اما این حفظشدن مانع تغییر معنای آن نمیشود. آنچه در گذشته ثبت شده، در اکنون به شیوهای دیگر خوانده میشود و همین بازخوانی امکان ادامهیافتن جهان را فراهم میآورد. عبارت «خطها دوباره ادامهٔ دنیاست» نیز با تأکید بر استمرار، در برابر تصور گسستی مطلق قرار میگیرد. حتی اگر تجربهٔ مهاجرت میان فرد و جهان پیشین فاصله ایجاد کرده باشد، حافظه میتواند خطهایی میان گذشته و اکنون ترسیم کند؛ خطهایی که نه الزاماً فاصله را از میان میبرند و نه گذشته را عیناً احیا میکنند، بلکه امکان برقراری رابطهای تازه با آن را فراهم میسازند.
حافظه در «سروها را فراموش نکن» از سطح خاطرهٔ فردی فراتر میرود و با روایتهای خانوادگی و میراث زنانه پیوند پیدا میکند. شاعر مینویسد:
«سروهای باغچه را فراموش نکن
و کلمهها را در سینهات گرم نگهدار» (ص. ۲۵)
در این سطرها، سروهای باغچه و کلمهها دو شکل متفاوت از استمرارند. سرو به مکان و منظرهای ملموس اشاره دارد؛ کلمه، امکان حمل و انتقال تجربه را فراهم میکند. فرمان «فراموش نکن» نشان میدهد که یادآوری در برابر احتمال فراموشی قرار گرفته است. گذشته خودبهخود باقی نمیماند؛ باید آن را حفظ کرد، به زبان آورد و در اکنون زنده نگه داشت. بااینحال، آنچه حفظ میشود فقط یک منظره نیست، بلکه شبکهای از رابطهها، روایتها و احساسات است که به فرد امکان میدهد نسبت خود را با پیشینهاش بازشناسد.
حضور مادر و مادربزرگ در این شعر، حافظه را به فرایندی میاننسلی تبدیل میکند. شاعر از قصههای مادربزرگ سخن میگوید که در «لکنت زبانم» اهلی شدهاند (ص. ۲۵). این تعبیر از یکسو انتقال روایت را نشان میدهد و از سوی دیگر، دشواری این انتقال را آشکار میکند. قصهها به زبان نسل بعد راه یافتهاند، اما بدون تغییر و اختلال باقی نماندهاند؛ آنها در زبانی تازه و در تجربهای متفاوت بازسازی شدهاند. آنچه از نسل پیشین به ارث میرسد، صرفاً مجموعهای از روایتهای آماده نیست، بلکه خاطرات، تصویرها و عاطفههایی است که در مواجهه با تجربهٔ نسل بعد، صورت تازهای پیدا میکنند.
این فرایند در تصویر دیگری از همان شعر آشکارتر میشود:
«درزهای پاره را با حروف الفبا پوشاندم» (ص. ۲۶)
تصویر درزهای پاره، تجربهٔ گسست و آسیب را به سطحی مادی میآورد؛ حروف الفبا نیز به ابزار ترمیم تبدیل میشوند. شعر در این تصویر، کوششی برای پیوندزدن بخشهای جداشده است. اما این ترمیم کامل و بینقص نیست. شاعر بلافاصله میگوید:
«شعر اما آینههای تودرتو ست» (ص. ۲۶)
و سپس میافزاید:
«شاید الفبا قلب را درست نمیفهمد» (ص. ۲۷)
در نتیجه، زبان هم ابزار حفظ خاطره است و هم محدودیت آن. حروف میتوانند درزها را بپوشانند، اما لزوماً قادر نیستند تمام تجربهٔ عاطفی را منتقل کنند. شعر با آگاهی از این محدودیت، به بازنمایی سادهٔ گذشته رضایت نمیدهد؛ خودِ دشواری بیان نیز به بخشی از تجربهٔ حافظه تبدیل میشود. آنچه به ارث رسیده، تنها روایتهایی آماده نیست، بلکه شکافها و سکوتهایی نیز هست که نسل بعد باید با زبان خود به آنها پاسخ دهد. حافظه در اینجا نه انتقال بیکموکاست گذشته، بلکه بازآفرینی آن در زبانی تازه است.
بااینهمه، حافظه در این کتاب همواره به حفظ گذشته محدود نمیماند. در برخی تصویرها، گذشته چیزی است که باید از نو خوانده شود؛ در برخی دیگر، خاطره به شکل فقدان، زخم یا حضوری گسسته بازمیگردد. این وضعیت در پیوند با مهاجرت اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا دورشدن از مکان پیشین میتواند خاطرات را برجستهتر کند، اما همزمان آنها را از زمینهٔ اولیهشان جدا سازد. مکان ازدسترفته در حافظه باقی میماند، ولی دیگر دقیقاً همان مکانی نیست که در تجربهٔ گذشته وجود داشته است. آنچه بازمیگردد، مکان بهعلاوهٔ فاصلهای است که اکنون میان فرد و آن شکل گرفته؛ فاصلهای که هم امکان بازاندیشی ایجاد میکند و هم بر فقدان تأکید میگذارد.

از این منظر، شهرها در کتاب تنها نقاطی بر نقشه نیستند؛ هر شهر میتواند حامل لایهای از خاطره و تجربه باشد. در فهرست کتاب، عنوانهایی چون «شبیهخوانی تهران»، «شبیهخوانی مشهد» و «شبیهخوانی پاریس» کنار هم قرار گرفتهاند. همین همنشینی، امکان خواندن شهرها را بهمثابه فضاهایی از تجربه و بازنمایی فراهم میکند؛ فضاهایی که هر یک با خاطرات، فاصلهها و شیوههای متفاوت زیستن پیوند دارند. بااینحال، صرف حضور نام شهرها برای نتیجهگیری دربارهٔ معنای آنها کافی نیست؛ تحلیل دقیقتر باید به تصویرها و روابط زبانی هر شعر توجه کند و نشان دهد که چگونه یک مکان از جغرافیای بیرونی به بخشی از جغرافیای ذهنی شاعر تبدیل میشود.
«زیر همین آسمان» را میتوان کتابی دانست که در آن مهاجرت، تعلق و حافظه سه موضوع جدا از یکدیگر نیستند، بلکه در ارتباطی متقابل شکل میگیرند. مهاجرت نسبت شاعر را با مکان و زبان تغییر میدهد؛ این تغییر، تعلق را از حالت امری تثبیتشده بیرون میآورد و به فرایندی ناتمام تبدیل میکند؛ حافظه نیز با بازگرداندن گذشته به اکنون، امکان بازسازی این تعلق را فراهم میسازد. بااینحال، بازسازی به معنای بازگشت به وضعیتی ازدسترفته یا ترمیم کامل گسست نیست. گذشته در زبان شعر حفظ میشود، اما همزمان دگرگون میشود؛ مکان تازه ساخته میشود، اما جای مکان پیشین را بهسادگی نمیگیرد؛ و تعلق شکل میگیرد، اما به تعریفی نهایی و بسته تن نمیدهد.
شاعر نه میتواند گذشته را بهتمامی کنار بگذارد و نه قادر است بیواسطه به آن بازگردد. او میان خاطره و اکنون، میان زبان موروثی و زبان تازه، و میان مکان ازدسترفته و مکان در حال ساختهشدن حرکت میکند. شعر در این میان، هم محل ظهور این تنشهاست و هم وسیلهای برای مواجهه با آنها؛ فضایی که در آن، حافظه به مادهٔ بازتعریف تعلق بدل میشود و مهاجرت، بهجای آنکه صرفاً پایان یک تعلق باشد، امکان صورتبندی دوبارهٔ آن را پدید میآورد.








