
مجموعه داستان «در حال محو شدن» هشت داستان کوتاه به قلم مسعود کبگانیان است که نشر لف منتشر کرده است. در بسیاری از داستانهای این مجموعه، شخصیتها در موقعیتی قرار میگیرند که دیگر نمیتوانند به شکل پیشین خود، جهان اطراف یا حتی خودشان را درک کنند. جنگ، مرگ، تنهایی، خاطره، وهم و ادبیات هرکدام به شکلی متفاوت جهان داستان را رقم میسازند. از این منظر، «محو شدن» در این مجموعه بیشتر از آنکه یک حادثه باشد، یک وضعیت است؛ وضعیتی که انسان، واقعیت یا معنا را بهتدریج از دست میدهد و بیثباتی پیوستهای در تمام داستانها رخ میدهد. در این یادداشت تلاش شده است بعضی از داستانهای این مجموعه بررسی شوند.
گود
داستان کوتاه «گود» دربارهی شخصیتی بینام است که روزها در سنگر با گرسنگی، تشنگی و ترس دستوپنجه نرم میکند. او شاهد پیکر درهمآمیختهی دوستانش، احمد و روزبه در دهانهی سنگر است، با پلاک روی دیوار علامت و ضربدر میزند و در نهایت پلاک از دستش میافتد و رو به تاریکی محو میشود. «گود» داستانی عمیق و چندلایه در حوزهی ادبیات پساجنگ است که به بازنمایی زوالِ شخصیت اصلی در موقعیتهای مرزی میپردازد. ویژگی مهم این داستان زاویهدید و فرم روایی آن است؛ سیالیت ذهنی و هویتی تکهتکهشده.
لغزش مداوم ضمایر (من/ او/ تو) و تغییر بیوقفه و شناور زاویهدید میان اولشخص(من)، دومشخص(تو) و سومشخص(او) گرچه داستان را سختخوان کرده است اما تمهیدی آگاهانه است تا نویسنده نشان دهد شخصیت اصلی زیر فشار ترومای جنگ، تشنگی و تنهایی مفرط مسخ شده است. راوی گاهی خودش را از بیرون نظاره میکند (او)، گاه با وجدان یا حافظهی خود گفتوگو میکند (تو) و گاه در زمان حالِ تنهایی و درد غرق میشود (من).
مثال:
«دلدل میکنم امشب از سنگر بروم… ولی چیزی مثل خوره افتاده به جانش…»
«دو بار هم تو رفتی، ولی در نزدی…»
«چهار دست و پا میروم سمت ضربدرهایی که…»
اشاره به جدول مندلیف، جرمهای اتمی، چگالی و نقطهی ذوب، کارکردی مهم در پیوند گذشته (کلاس درس و معصومیت نوجوانی) و حال (خشونت و خاکریز) دارد. راوی احساس میکند همانطور که احمد نتوانست در جدول مندلیف جایی پیدا کند، اکنون همهی آنها درون یک جدول تناوبی مرگ یا گودی سرنوشت گیر افتادهاند؛ جایی که عناصر انسانی با هم ترکیب شده و هویت فردیشان را از دست دادهاند («پشتهای که از ادغام روزبه و احمد درست شده»)
او رابطهی سهنفرهشان را یک «مثلث» میبیند: « فکر کردم باید سه نفر باشد که یک مثلث شکل بگیرد.» این هندسه، علت حضور او را در جبهه توضیح میدهد. تصمیمی که لزوماً بر پایهی ایدئولوژیِ عمیق نیست، بلکه بر اثر کشش رفاقت نوجوانی، تعهد عاطفی، رودربایستی و جوّ حاکم بر مدرسه است. با نابودی دو ضلع (کشته شدن روزبه و احمد)، ضلع سوم نیز بیمعنا شده و در آستانهی فروپاشی قرار میگیرد. راوی درنهایت به خودآگاهی تلخی میرسد: «حالا خودم اخبار جنگم.» و نویسنده نشان میدهد چگونه تراژدیهای فردی و تنهایی انسانها زیر آمار و ارقام فتح و شکست رسانهها سانسور و پنهان میشوند.
تلاش راوی برای ثبت زمان با خراشیدن پلاک روی دیوار سنگر (ضربدر زدن)، رفتهرفته ماهیت عینی خود را از دست میدهد و نشانهها دچار دگرگونی میشوند. دشمن با بیتفاوتی پلاک او را برمیدارد و راوی راهی سیاهی بیپایان تونل میشود. پایانبندی داستان لحظهی احتضار یا ورود به وادی فراموششدگان است؛ راوی اسیر نمیشود نجات هم نمییابد، بلکه در تاریکی و خلاء مطلق فراموشی محو میشود. (همانطور که عنوان کتاب این است: درحال محو شدن.)
آن تپهی نسبتاً کوچک
نام این داستان یعنی «آن تپهی نسبتاً کوچک» درونمایهی مرکزی اثر است؛ تپهای که هزاران جان برای فتح آن فدا شد و مانند نگین به نظر میرسید اما اکنون پس از اعلام آتشبس ناگهان به تپهای بیارزش تبدیل میشود که راوی روبه آن ادرار میکند. این صحنه، هجو تلخ و گزندهای بر ذات جنگ است که چگونه مرزها و فتوحات پس از پایان نزاع بیاعتبار میشوند. همچنین داستان بازآفرینی از کهنالگوی «مواجهه با فرشتهی مرگ» است. البته مرگ در اینجا هیولایی هولناک نیست؛ شوخطبع، مبادی آداب، خونسرد و چشمانی درشت و زمردین دارد. گفتوگوی او با راوی درمورد مسائل پیشپاافتاده (قنادی، ارثومیراث، خواستگاری) بار تراژیک موقعیت را دوچندان میکند.
داستان «گود» و داستان «آن تپهی نسبتاً کوچک» در واقع دو پاره از یک پیکر روایی واحد هستند که از دو زاویهدید متفاوت به یک فاجعهی مشترک نگاه میکنند. خواندن این دو اثر در کنار یکدیگر، پازلی روایی و تماتیک را کامل میکند که در آن هر داستان، سویهی پنهان داستان دیگر را روشن میسازد.

در داستان «گود»، ما درون ذهن هذیانزده و محاصرهشدهی ضلع سومِ آن مثلث رفاقتی قرار داریم و در داستان «آن تپهی نسبتاً کوچک»، راوی جدیدی وارد همان صحنه میشود. شخصیت اصلی در این داستان سربازی باسابقه است که وظیفهاش تخلیهی اجساد پس از آتشبس است. او دقیقاً همان صحنهای را که راوی داستان گود روایت میکرد حالا از بیرون روایت میکند.
در داستان «گود» روایت کاملاً درونی، سیال، روانشناختی و هذیانی است. نویسنده مدام بین ضمایر «من»، «تو» و «او» حرکت میکند تا گسست روانی، شوک تنهایی و نزدیک شدن به مرگ را نشان دهد. فرم داستان متراکم، (ترس از فضای بستهی سنگر) و سرشار از فلاشبک به دوران مدرسه، کلاس شیمی و خاطرات پیش از اعزام است. در داستان «آن تپهی نسبتاً کوچک» زاویه دید تثبیتشده و کلاسیکتر است و لحن راوی خونسرد، بیتکلف، گاه تلخ و طنزآمیز و تا حدی گزارشگونه است. فضا از سنگر بسته به دشت باز و وسیع تغییر مکان میدهد و داستان به جای سیالیت ذهنی گذشته، تعلیق آنی و فیزیکی در زمان حال را میسازد.
در «گود»، مواجهه با مرگ در اوج نبرد و بیپناهی جنگ اتفاق میافتد؛ گلولهها زوزهمیکشند و فرد در موقعیت جنگی کلاسیک (محاصره و خونریزی) جان میدهد. در «آن تپهی نسبتاً کوچک»، اوج فاجعه و تراژدی در لحظهی صلح و بعد از خاموشی سلاحها رخ میدهد. راوی زمانی با مرگ (مین) روبهرو میشود که همهچیز تمام شده، دشت آرام گرفته و او برای بازگشت به خانه، شیرینی خریدن از قنادی و ازدواج با سمیه خیالپردازی میکند. تضاد، بار پوچی و جبرگرایی داستان دوم را بسیار سنگینتر و گزندهتر میکند.
این داستان واقعی نیست
راوی در این داستان خود نویسنده است که برای نوشتن رمانی با مایههای بومی، اقلیمی و رازآلود راهی جنوب (گناوه و جزیرهی خارگ) شده است. او در جستوجوی شخصیتهای مرموزی نظیر فاطمهی زنگباری (زنی اهل آیینهای زار و ماورایی) و سالمین مفتاح است و میخواهد قصههای مردم ساحل را (از جمله مردی که مدعی شنا در دریاست یا ناخدایی که خواب مرگ فرزندش را دیده) روایت کند. سالمین مفتاح، پیرمرد بومی با رازهای غریب و پیوند با عوالم غیب (اجنه)، نویسنده را به ساحل برده و به او از کلبهای نامرئی در کنار درخت کهور میگوید و هشدار میدهد که وارد شدن به این کلبه یعنی ماندگار شدن همیشگی در دل دریا و نیستی. سالمین فوت میکند و راوی شبانه به همراه دو بومی دیگر (جعفر و محمدکریم) بر سر مزار او در خاکستان میرمحمد شبزندهداری میکند؛ شبی پر از اضطراب که با صداهای عجیبی از درون قبر همراه است. صبح روز بعد، راوی زنی را میبیند که در مرز وهم و واقعیت در کنار همان ساحل و جایگاه کلبهی نامرئی منتظر اوست. با گرفتن دست زن، مرز زمان و شب و روز دگرگون میشود. زن، راوی را به همان کلبهای میکشاند که پیشتر وجود خارجی نداشت. راوی متوجه میشود خودش، شخصیتهای داستانش و کل رویدادها در لایههای تودرتوی واقعیت و خیال تنیده شدهاند. زن در میگشاید و به جای فضای درون خانه، دریای بیکران و کپهای سفیدی روی آب شناور میشود که نماد جنازه و غرقشدگی است. داستان با تکرار هشدار سالمین و این جمله که «بنویس این داستان واقعی نیست» به پایان میرسد.
این اثر نمونهای از داستان وهمآلود با تکنیکهای فراداستان است که در اقلیم جنوب روایت میشود. بارزترین ویژگی ساختاری اثر، بازی میان قصه و خیال است. مرز جهان واقعی و جهان قصه شکسته میشود. کلبهی نامرئی استعارهای از جاودانگی در دام مرگ/جنون است و ورود به این کلبه یعنی اسیرشدن در وهمی که فراری از آن نیست. کپهی سفید روی آب موتیف تکرارشوندهای از جنازهی غرقشده است، یعنی همان مرگ محتوم جاشوها و سرنوشت ناخدایی که خوابش تعبیر میشود. حناکاریهای روی دست زن (تصویر درخت و کلبه و دریا که جان میگیرند) نشان میدهد جسم این زن، خودِ نقشه و روح همان جزیره و جهان جادویی است. نویسنده با تسلط بر گویش و اصطلاحات بومی جنوب (تراد، هلپه، چوخ، گسل، بالاسونی، خاکستان و…) کوشیده فضایی رازآلود، مالیخولیایی و چندلایه خلق کند. داستان دربارهی فرآیند زایش قصه و بلعیدهشدن نویسنده توسط همان داستانی است که خودش خلق میکند.
حفره
داستان با شخصیتی به نام مرتضا آغاز میشود که نیمهشب روی مبل خانهاش نشسته و مشغول خواندن داستان چهارم از کتابی به نام «در حال محو شدن» با عنوان «حفره» است. کتاب را همکار پرحرفش روحالله ملکزاده به او پیشنهاد داده است. مرتضا در جریان مطالعه، جملهی «بدبخت شدم» را بر زبان میآورد و متوجه میشود این جمله در کتاب نیست، اما حسی شوم و فراواقعی بر او مسلط شده است. درون داستانِ کتاب، مردی حضور دارد که با خیره شدن به اشیاء، دیوارها و یک کلاغ، باعث ایجاد حفره در آنها و در نهایت محوشدن ماده و معنای اشیاء میشود. مرز میان واقعیت مرتضا و داستان کتاب مدام باریکتر میشود. ما مرتضا را میخوانیم که مردی را میخواند که محو میشود، و در نهایت میفهمیم مرتضا همان مرد است و خودِ متن دارد در لحظهی خوانده شدن نوشته میشود.
در این داستان، نویسنده نهتنها از متن حذف نمیشود، بلکه بهعنوان حضوری فعال و مداخلهگر وارد جهان داستان میشود. او به شخصیت زنگ میزند و مستقیماً در روند روایت دخالت میکند و به این ترتیب مرز میان نویسنده، قصه، شخصیت و خواننده را عمداً مخدوش میسازد. این رویکرد را میتوان در تقابل با تلقی سنتی از نویسنده بهعنوان شخصیتی بیرون از جهان داستان دانست؛ در اینجا نویسنده خود به یکی از عناصر بازی روایی تبدیل میشود و حتی جایگاه خواننده نیز در این ساختار متزلزل میشود. بنابراین داستان بهجای آنکه نویسنده را صرفاً صاحب و مرجع نهایی معنا قرار دهد، رابطهی میان نویسنده، متن و خواننده را به بخشی از مسئلهی اصلی خود، یعنی محو شدن مرزها و قطعیتها، تبدیل میکند.
همچنین نگاه کردن به اشیاء به جای ادراک، باعث تجزیه و بیمعنایی افراطی میشود. وقتی شخصیت به کلمهی «دیوار» یا خودِ دیوار بیش از حد زل میزند، زبان و ماده هر دو کارکرد و معنای نمادین خود را از دست داده و فرو میریزند. حفره نمادی از فقدان، تروما و خلأ عاطفی است (اشاره به جملهی مرجان: «توی دلم حفره باز کرده باشند»). بیماریِ محو شدن، در حقیقت افسردگی عمیق، احساس پوچی (هیچِ مطلق) و قطع ارتباط روانی شخصیت با واقعیت بیرونی است. شخصیت مرتضا اختیاری از خود ندارد؛ او نمیتواند چشمهایش را ببندد و نمیتواند از خواندن کتاب دست بکشد. این انفعال، استعارهای از گرفتاری انسان در سرنوشت محتوم و احساس فراگیر بدبختیِ بدون دلیل است که در اولین سطر داستان پیریزی شده بود. نویسنده در میانهی داستان، نقدی خیالی بر داستان خودش میآورد (صفحات ۵۴ و ۵۵) و با این کار پیشدستی کرده و منتقدان احتمالی اثر را هم درون بازی داستانی خود ادغام میکند. اما بخش پایانی و محو شدن فیزیکی اندامها بسیار سریع و با ضربآهنگی ناهمگون نسبت به شروع آرام و توصیفی داستان رخ میدهد. پایانبندی میتوانست مجالی بیشتر برای درنگ بر معنای هیچِ معلق به خواننده بدهد.
کلام آخر
مجموعه داستان «در حال محو شدن» دربارهی ازدسترفتن قطعیتهاست. کبگانیان در این داستانها بارها چیزی را در برابر خواننده قرار میدهد و سپس آرامآرام پایههای وجود آن را متزلزل میکند. سربازی که نمیداند «من» است یا «او»، تپهای که ارزشش با پایان جنگ بیمعنا میشود، کلبهای که هم وجود دارد و هم ندارد، و شخصیتی که در هنگام خواندن داستان، خود به بخشی از همان داستان تبدیل میشود. در همهی این موارد، بودن و نبودن معلق میماند. شاید به همین دلیل «محو شدن» در این مجموعه یک پایان نیست؛ فرایندی است که از همان لحظهای آغاز میشود که انسان دیگر نتواند با اطمینان بگوید چه چیزی واقعی است، چه چیزی معنا دارد و خودش دقیقاً کجای این جهان ایستاده است.







