لیلا تقوی: گذشته در بدن، حافظه و انتظار ادامه پیدا می‌کند

داستان «روز بیست‌وهشتم» نوشته لیلا تقوی، روایت زنی است که پس از رابطه‌ای بدون محافظت، در بخش عفونی یک بیمارستان دولتی منتظر نتیجه آزمایش می‌ماند. او خود مشاور است و پیش‌تر بارها مراجعانش را به همین بخش فرستاده؛ اما اکنون در جایگاه همان کسانی قرار گرفته است که با ترس، شرم و اضطراب نزد او آمده‌اند. این جابه‌جایی، مرز میان درمانگر و مراجعه‌کننده، دانستن و تجربه‌کردن و همدلی حرفه‌ای و زخم شخصی را به پرسش می‌گیرد.

در تازه‌ترین برنامه «بانگ نوا»، با لیلا تقوی درباره زاویه دید خطابی داستان، تنهایی راوی در مواجهه با زبان بی‌پرده و مکانیکی پزشکی و حضور هم‌زمان گذشته، حال و آینده در ذهن و بدن او گفت‌وگو کرده‌ایم. تقوی همچنین توضیح می‌دهد که مفهوم «دیرند» نزد هانری برگسون چگونه، بی‌آنکه داستان را به متنی فلسفی تبدیل کند، به بازنمایی حافظه، انتظار و تداوم تجربه در زمان یاری رسانده است. در پایان برنامه نیز فرازی از «روز بیست‌وهشتم» را با صدای نویسنده می‌شنوید.

نسخه نوشتاری گفت‌وگوی بانگ نوا با لیلا تقوی

آنچه می‌خوانید، متن پیاده‌شده و ویرایش‌شده این گفت‌وگوی صوتی است. متن با حفظ مضمون و ترتیب سخنان، از زبان گفتاری به فارسی معیار برگردانده شده است.

درود به شما، شنوندگان عزیز. به «بانگ» خوش آمدید.

داستان «روز بیست‌وهشتم»، نوشته لیلا تقوی، روایت زنی است که پس از رابطه‌ای کوتاه و بدون محافظت، در بخش عفونی یک بیمارستان دولتی منتظر پاسخ آزمایش می‌ماند. راوی که خود مشاور است، بارها دیگران را به همین بخش فرستاده؛ اما اکنون همان پرسش‌های صریح پزشکی، همان هفتادودو ساعت انتظار و همان ترس از ویروس، متوجه خود او شده است.

در پس‌زمینه داستان، ایده زمان نزد هانری برگسون، یا همان «دیرند»، نیز حضور دارد: گذشته همچون لحظه‌ای جداگانه پایان نمی‌یابد، بلکه در بدن، حافظه و انتظار روز بیست‌وهشتم ادامه پیدا می‌کند. امروز با نویسنده درباره این داستان گفت‌وگو می‌کنیم.

خانم تقوی، در داستان شما راوی همان کسی است که معمولاً نشانی بخش عفونی را به دیگران می‌دهد و اکنون خود بر همان صندلی نشسته است. آیا این جابه‌جایی را نوعی فروریختن مرز میان کسی که می‌داند و کسی که زخم برمی‌دارد، می‌بینید؟

برای پاسخ به این پرسش، بهتر است ابتدا به شکل روایت بپردازیم که با زاویه دید خطابی نوشته شده است. استفاده از «شما» برای راوی عمدی بود؛ با این هدف که علاوه بر شخصیت داستان، مخاطبان نیز وارد بخشی از این تجربه زنانه شوند.

به‌تدریج و با پیش رفتن داستان متوجه می‌شویم که شخصیت، زنی است که در اتاق انتظار نشسته و به پرسش‌هایی فکر می‌کند که قرار است از او بپرسند. او با این دغدغه و وسواس ذهنی درگیر است که چه پاسخی بدهد و رخداد را در ذهن خود مرور می‌کند. کمی بعد با پزشکی مواجه می‌شود که بسیار بی‌پرده و مکانیکی، پرسش‌هایی درباره رابطه جنسی از او می‌پرسد. راوی زخم‌خورده ما که انتظار همدلی دارد، این همدلی را دریافت نمی‌کند.

در همین لحظه به یاد می‌آورد که خود نیز روان‌شناسی بوده که چند روز پیش، نشانی همین بخش را به یکی از مراجعانش داده است. از خود می‌پرسد: آیا من همدلی لازم را به مراجع خود نشان داده‌ام؟ مهم‌تر از آن، آیا توانسته‌ام مراجعان زخم‌خورده‌ای را که روزی ماجرای روابط جنسی محافظت‌نشده خود را برایم تعریف می‌کردند، به‌اندازه کافی درک کنم؟

در واقع، گویی اکنون خود او در کنار مراجعانش نشسته و مخاطب کسی قرار گرفته است که پزشک است؛ هرچند ممکن بود آن شخص یک درمانگر باشد. در اینجا هویت شغلی راوی نیز زیر سؤال می‌رود. بنابراین، به یک معنا می‌توان گفت جای کسی که می‌داند با کسی که زخم برداشته عوض شده است؛ یا گویی نقشه‌خوان، خود در نقش گمشده قرار گرفته است.

باید به یاد داشته باشیم که معمولاً کسی که به پزشک یا درمانگر مراجعه می‌کند، انتظار همدلی و شنیده‌شدن دارد. راوی در مواجهه با پزشک، هم‌زمان با هویت شغلی خود نیز روبه‌رو می‌شود و وقتی همدلی دریافت نمی‌کند، خود را در جایگاه یک روان‌شناس بسیار تنها می‌یابد.

خانم تقوی، «دیرند» در فلسفه هانری برگسون، همان‌طور که می‌دانید، زمان زیسته است، نه زمان تقویمی. ساعت، زمان را به واحدهایی جداگانه و قابل‌اندازه‌گیری، مانند دقیقه، ساعت و روز بیست‌وهشتم، تقسیم می‌کند؛ اما در جریان پیوسته آگاهی، لحظه‌ها کنار یکدیگر چیده نمی‌شوند، بلکه در هم فرومی‌روند. گذشته تمام نمی‌شود، بلکه در زمان حال ادامه پیدا می‌کند؛ خاطره، انتظار، شرم و بدن، هم‌زمان حاضرند. می‌خواستید این ایده دقیقاً چه نقشی در روایت داشته باشد؟ آیا قرار بود درک راوی از آنچه گذشته است تغییر کند یا صرفاً چارچوبی برای نشان‌دادن این نکته باشد که گذشته تمام نمی‌شود و در بدن و انتظار نتیجه آزمایش باقی می‌ماند؟

قصد من از آوردن نکاتی درباره برگسون و نگاه او به زمان، اصلاً فلسفی‌کردن داستان نبود. به نظر من، در رخدادی که دلیلش به‌اندازه کافی روشن نیست ــ هرچند در اینجا آن دلیل می‌تواند عشق باشد ــ و نتیجه‌اش نیز نامشخص است، زمان ابزاری قدرتمند برای پیشبرد داستان به شمار می‌آید؛ اما نه زمان خطی.

در اینجا، سخن‌گفتن از برگسون با رشته‌ای از تداعی‌ها در ذهن زن هم‌زمان می‌شود و امکانات لازم را فراهم می‌کند تا داستان در جای خود بنشیند. زنی در زمان حال نشسته است، اما گذشته و آینده نیز هم‌زمان حضور دارند. چگونه؟ در قالب دو مفهوم حافظه و انتظار در ذهن او؛ و نیز در قالب رانه لذت در گذشته و مکافات و عوارض دارویی در آینده.

بنابراین، می‌توان گفت گذشته، حال و آینده، به دو شکل متفاوت، هم در بدن زن و هم در ذهن او جریان دارند. با این حال باید اعتراف کنم که هنگام نوشتن داستان، این شیوه استفاده از زمان برگسونی کاملاً آگاهانه نبود. داستان خود پیش می‌رفت. شاید هنگام بازنویسی، جابه‌جاکردن بخش‌هایی از متن و استفاده از برگسون تا اندازه‌ای آگاهانه بوده باشد؛ اما قصد صددرصدی و ازپیش‌تعیین‌شده‌ای برای ورود به حوزه فلسفه نداشتم.

در پایان، از شما شنوندگان عزیز دعوت می‌کنم فرازی از داستان «روز بیست‌وهشتم» را با صدای نویسنده بشنوید:

از خودتان می‌پرسید کدام‌یک از شما آن پیامک آغازین را فرستاد؟ همان روز که شما را دیده بود، گفته بود: «مشغول تدارک جلسات حضوری هستم و اگر مایل به ادامه هستی، چه خوب. حالا که همه‌گیری تمام شده، جلسات حضوری را ترجیح می‌دهم.»

اما چه کسی؟ چه کسی به دیگری پیام داد؟ او این حرف عادی را به همه شرکت‌کنندگان دوره‌های پیشین می‌گوید و نمی‌توان آن را آغاز یا نخستین قدم در یک رابطه دانست. اما لابد شما پاسخ دادید: «لطفاً کارگاه‌هایی را که در حال برگزاری دارید بفرستید تا بدانم روی چه مباحثی کار می‌کنید.»

نه، نه. این هم به آن معنا نیست که می‌خواهم با شما… خودتان خوب می‌دانید حرف، باد هواست و آدم‌ها را به جاهایی می‌کشاند که نباید. اصلاً چرا باید در این لحظه به یادتان بیاید که در میان آن‌همه کلمه شناور بین زن و مرد، کدام‌یک و در چه زمانی پا را فراتر می‌گذارد و ماجرا به چیزی بدل می‌شود که نباید بشود؟

«پس این چیز لعنتی را از چه زمانی…» دکتر می‌پرسد: «آبش را ریخت تو یا آلتش را بیرون کشید؟» و این جمله را آن‌قدر عادی و بدون هیچ مکثی بر زبان می‌آورد که انگار گارسونی در کافه‌ای از شما پرسیده باشد: «توی قهوه‌تان شیر بریزم یا نه؟»

در برابر همان یک پرسش که گویی به زبان چینی ادا شده، زبانتان بند می‌آید. بعد خشمگین می‌شوید که چرا دکتر نمی‌فهمد چنین صراحتی برایتان عادی نیست و شما تن‌فروش نیستید.

سپس به یاد خودتان می‌افتید که همین اواخر، پرسشی شبیه به این را از یکی از مراجعانتان پرسیده بودید؛ از دختری هم‌سن دخترتان که در اتاق مشاوره، ترسیده و پریشان، اعتراف کرده بود با مردی بدون مراقبت‌های لازم خوابیده است.

این خود شمایید که همواره نشانی و شماره بخش عفونی بیمارستان را به مراجعان می‌دهید و تأکید می‌کنید که باید تا هفتادودو ساعت پس از نخستین نزدیکی بدون محافظت مراجعه کنند. با اینکه کار خود را بلد بوده‌اید و هستید و همواره همدلی حرفه‌ای را حفظ کرده‌اید، انگار هر بار این حرف‌ها را ماشین‌وار تکرار می‌کنید، بی‌آنکه به تأثیر متفاوت آن‌ها بر دیگری فکر کنید.

شاید به این دلیل که تکرار همیشگی حرف‌ها، آن‌ها را از معنا تهی می‌کند و به بیهودگی می‌کشاند. اکنون چهره همه زنان و مردانی که روزی آشفته روبه‌رویتان نشسته و ماجرای خود را تعریف کرده‌اند، پیش چشمانتان رژه می‌رود: چه آن‌هایی که قربانی تجاوز بوده‌اند و چه دیگرانی که از سر رغبت، مستی یا تعارف با کسی خوابیده‌اند.

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی