میترا داوودی: ادبیات دیستوپیایی؛ تاریخچه‌ای از ترس‌های ما

در سال ۲۰۱۷، اندکی پس از روی کار آمدن دونالد ترامپ در آمریکا، اتفاق قابل توجهی در بازار کتاب افتاد: ۱۹۸۴ جورج اورول ناگهان بار دیگر به صدر فهرست پرفروش‌ها راه یافت. دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی و این‌جا امکان ندارد سینکلر لوئیس نیز دوباره مورد توجه قرار گرفتند و فروش سرگذشت ندیمه مارگارت اتوود افزایش چشمگیری یافت. گویی خوانندگان برای فهم اکنون خود به آینده‌های تاریکی بازمی‌گشتند که نویسندگان دهه‌ها پیش تصور کرده بودند.

اما ادبیات دیستوپیایی، برخلاف حضور گسترده‌اش در فرهنگ امروز، ژانر نسبتاً جوانی است. پیش از قرن بیستم نمونه‌های اندکی می‌توان یافت که با تعریف امروزی دیستوپیا سازگار باشند. ریشه آن را باید در نقطه مقابلش، یعنی «اتوپیا»، جست‌وجو کرد.

توماس مور در سال ۱۵۱۶ با انتشار اتوپیا نامی برای جامعه آرمانی به دست داد؛ جامعه‌ای که شاید درست به دلیل کمالش در هیچ کجا وجود ندارد. سه قرن بعد، در سال ۱۸۶۸، جان استوارت میل اصطلاح «دیستوپیا» را در سخنرانی‌ای در مجلس عوام بریتانیا به کار برد. اگر اتوپیا جهانی است چنان مطلوب که وجود خارجی ندارد، دیستوپیا جهانی است که بیش از هر چیز آرزو می‌کنیم هرگز تحقق پیدا نکند.

قرن بیستم و تولد جهان‌های کابوس‌وار

ظهور رمان دیستوپیایی مدرن با بحران‌های آغاز قرن بیستم همزمان شد: جنگ، انقلاب، ظهور دولت‌های تمامیت‌خواه و اضطراب ناشی از آینده‌ای نامعلوم. پاشنه آهنین جک لندن در سال ۱۹۰۸ یکی از نمونه‌های اولیه بود، اما نقطه عطف واقعی با رمان ما نوشته یوگنی زامیاتین در ۱۹۲۱ فرا رسید.

زامیاتین بسیاری از مؤلفه‌هایی را بنیان گذاشت که بعدها مشخصه‌های ژانر شدند: دولتی که می‌خواهد بر همه ابعاد زندگی انسان مسلط شود، فردی که در برابر نظم موجود دچار تردید می‌شود، سرکوب آزادی و پایانی که الزاماً نوید رهایی نمی‌دهد.

از دل همین سنت دو اثر تعیین‌کننده پدید آمدند: دنیای قشنگ نو هاکسلی و ۱۹۸۴ اورول. هر دو از سلطه بر انسان سخن می‌گویند، اما دو شکل متفاوت آن را تصور می‌کنند. کابوس اورول بر اجبار، نظارت، سانسور و تحریف حقیقت استوار است؛ کابوس هاکسلی بر لذت، مصرف و سرگرمی. در یکی قدرت حقیقت را پنهان می‌کند و در دیگری حقیقت در انبوهی از سرگرمی و امور بی‌اهمیت گم می‌شود. یکی می‌پرسد اگر دولت همه چیز را از ما بگیرد چه خواهد شد، و دیگری می‌پرسد اگر انسان‌ها چنان سرگرم و راضی شوند که دیگر چیزی نخواهند چه اتفاقی می‌افتد.

از وحشت جنگ تا هراس از فناوری

پس از جنگ جهانی دوم، دیستوپیا از میان نرفت؛ فقط کابوس‌هایش تغییر کردند. تجربه فاشیسم و جنگ جهانی با وحشت جنگ اتمی و احتمال جنگ جهانی سوم درآمیخت. همزمان پیشرفت شتابان علم و فناوری پرسش تازه‌ای پیش روی نویسندگان گذاشت: اگر ماشین‌هایی که برای خدمت به انسان ساخته شده‌اند، سرانجام بر زندگی او مسلط شوند چه؟

رمان‌هایی مانند پیانوی خودنواز کورت ونه‌گات و آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟ فیلیپ کی. دیک از دل چنین اضطرابی بیرون آمدند. در همین دوره ری بردبری در فارنهایت ۴۵۱ جامعه‌ای را تصویر کرد که کتاب‌ها در آن ممنوع‌اند و آتش‌نشان‌ها نه برای خاموش کردن آتش، بلکه برای سوزاندن کتاب‌ها می‌آیند.

به این ترتیب دیستوپیا به تدریج با ادبیات علمی‌تخیلی درآمیخت. دیگر فقط دولت نبود که آزادی انسان را تهدید می‌کرد؛ فناوری نیز می‌توانست ابزار سلطه شود.

بدن، محیط زیست و شرکت‌های بزرگ

از دهه ۱۹۷۰ به بعد، دامنه ترس‌ها گسترده‌تر شد. نگرانی از جنگ جای خود را به مجموعه‌ای پیچیده‌تر از اضطراب‌ها داد: بحران محیط زیست، افزایش قدرت شرکت‌های بزرگ، مصرف‌گرایی، تبلیغات و کنترل بدن انسان.

سرگذشت ندیمه مارگارت اتوود، منتشرشده در ۱۹۸۵، یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های این تحول است. در جمهوری خیالی گیلیاد، بدن زنان تحت کنترل حکومت قرار گرفته و زنان بارور عملاً به ابزار تولیدمثل تبدیل شده‌اند. دیستوپیا اکنون نه فقط درباره آزادی سیاسی، بلکه درباره مالکیت انسان بر بدن خود بود.

در همین سال‌ها سایبرپانک نیز ظهور کرد. نورومنسر ویلیام گیبسون جهانی را پیش چشم گذاشت که در آن فناوری، سرمایه و قدرت شرکت‌ها به هم گره خورده‌اند. در آثار بعدی، از جمله تصادف برف نیل استیونسن، شرکت خصوصی می‌تواند همان اندازه تهدیدکننده باشد که دولت تمامیت‌خواه در آثار اورول.

نسل جوان وارد کابوس می‌شود

تحول مهم بعدی در دهه ۱۹۹۰ آغاز شد. بخشنده لوئیس لوری در سال ۱۹۹۳ نشان داد که دیستوپیا می‌تواند مخاطب نوجوان نیز داشته باشد. اما انفجار واقعی در آغاز قرن بیست‌ویکم اتفاق افتاد.

پس از یازده سپتامبر، جنگ‌ها، بحران‌های اقتصادی و افزایش نگرانی درباره آینده سیاره، ادبیات دیستوپیایی بار دیگر رونق گرفت. این بار قهرمانان اغلب نوجوان بودند. مجموعه‌هایی مانند بازی‌های گرسنگی، ناهمتا و دونده هزارتو میلیون‌ها خواننده یافتند و به سینما راه پیدا کردند.

تغییر مهمی نیز در الگوی روایت رخ داده بود. قهرمان دیستوپیا دیگر صرفاً نمی‌کوشید از نظام سرکوبگر بگریزد. اکنون باید با آن بجنگد و حتی آن را سرنگون کند. دیستوپیا از هشدار سیاسی به روایت مقاومت و شورش نیز تبدیل شده بود.

شاید راز ماندگاری این ژانر همین باشد. دیستوپیا پیشگویی آینده نیست؛ آزمایشگاهی برای ترس‌های زمان حال است. هر نسل کابوس‌های خودش را در آن می‌سازد: یک نسل از دولت تمامیت‌خواه می‌ترسد، نسلی دیگر از جنگ اتمی، دیگری از فناوری و شرکت‌های بزرگ و نسلی از نابودی محیط زیست، کنترل بدن یا آینده‌ای که از او دریغ شده است.

از همین رو بازگشت خوانندگان به ۱۹۸۴، دنیای قشنگ نو یا سرگذشت ندیمه در دوره‌های بحران تصادفی نیست. ما این کتاب‌ها را نه فقط برای تماشای آینده‌های وحشتناک، بلکه برای یافتن زبان و الگویی برای فهم زمان حال می‌خوانیم. ادبیات دیستوپیایی جهان‌هایی را نشانمان می‌دهد که نمی‌خواهیم در آنها زندگی کنیم؛ اما درست به همین دلیل ناگزیرمان می‌کند از خود بپرسیم جهان کنونی تا چه اندازه به آنها نزدیک شده است.

  برگرفته و بازنویسی آزاد از مقاله «The Rise of Dystopian Fiction: From Soviet Dissidents to 70’s Paranoia to Murakami» نوشته Yvonne Shiau، منتشرشده در Electric Literature، ۲۶ ژوئیه ۲۰۱۷.

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی