نسیم خلیلی: «کتاب و ترانه»؛ دو شکل به یاد آوردن و زیستن در حقیقت – نگاهی به «از کتاب‌ها و ترانه‌ها» نوشته‌ فرشته مولوی

کتاب‌هایی هستند توی دنیا که دوست نداری خواندنشان تمام بشود، کتاب‌هایی که باید در آن‌ها مکث کرد، از میان صفحه‌هایشان گذشت و به شبکه‌ای از خاطره‌ها، صداها، آدم‌ها، کاغذهای کاهی، کلمه‌ها  و کتاب‌ها، رنج‌ها و غم‌های جمعی و تجربه‌های تاریخی عمیق و تامل‌برانگیزی نزدیک شد که نویسنده با حوصله و دقت و عشق و دغدغه، گرد هم آورده است تا مخاطب دردآشنای نوستالژی‌گرای ادبیات دوست اهل روایت را به دام شکوه قلمش بیندازد. «از کتاب‌ها و ترانه‌ها»، نوشته‌ی فرشته مولوی از همین جنس کتاب‌هاست؛ مجموعه‌ای از جستارهای ادبی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی که هم از حافظ می‌گوید هم از ایرج افشار و پرویز دوایی، هم یادآور کتاب‌های خوب خاطره‌انگیز، «سووشون»، «یکلیا و تنهایی او»، «باغ» و غیرهُم است و هم نبضش صدای آواز می‌دهد، آوازهایی گاه شهره‌ی آفاق و بسیار محبوب در هر دوره‌ای و گاه کمتر شنیده شده اما روایت‌گر، غزل‌خوان و تاریخ‌نگار و بسیار محبوب در دوره‌های خاصی از تاریخ، و از آن جمله جو هیل مثلا؛ «از اعدام جو هیل، کوشنده و ترانه‌سرای پرشر و شور جنبش کارگری امریکا در سال‌های نخست سده‌ی بیست، نزدیک به سد سال می‌گذرد و از بسیاری از شور و شعارهای آن سده، در آستانه‌ی این سده، جز پوسته‌ای تاریخ‌نشان چیزی به جا نمانده.» و این‌ها همه جستارهایی‌ست که در دو بخش «کتاب‌ها» و «ترانه‌ها» سامان یافته، اما در عمق خود یک موضوع واحد را دنبال می‌کند: نقش فرهنگ در حفظ حافظه، دفاع از حقیقت و زنده نگه داشتن امکان گفت‌وگو.

این کتاب، چاپ نخست بهار ۱۴۰۰، از سوی نشر مهری در لندن منتشر شده و در رده‌ی ناداستان ادبی قرار می‌گیرد. مولوی در آن به سراغ کتاب‌ها، نویسندگان، مترجمان و ترانه‌خوانان و شخصیت‌های تاریخی گوناگونی می‌رود و از زاویه‌ی نگاه خودش تحلیل‌شان می‌کند؛ از دانشنامه‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها می‌گوید، از مصدق، از واتسلاو هاول، رابرت فیسک، شازده کوچولو، شهریار، غزلیات شمس، لئونارد کوئن، آمالیا رودریگش و از ندا آقاسلطان. این تنوع در نگاه نخست ممکن است نوعی پراکندگی به نظر برسد، اما واقعیت آن است که رشته‌ای پنهان همه‌ی این جستارها را با ظرافتی شگفت و شیرین به همدیگر پیوند می‌دهد، رشته‌ای که می‌گوید کتاب و ترانه، دو صورت متفاوت از حافظه و مقاومت و شکوه زندگی‌اند.

از کتاب به فرهنگ؛ ستایش کارهای ماندگار

بخش نخست کتاب با نوشته‌هایی درباره‌ی دانشنامه، فرهنگ‌نامه و کارهای مرجع آغاز می‌شود. مولوی در جستارهایی درباره‌ی دایره‌المعارف فارسی و فرهنگ‌نامه‌ی کودکان و نوجوانان، از ارزش کارهایی سخن می‌گوید که معمولا در عصر حاضر که زمانه‌ی مصرف سریع اطلاعات است، دیده نمی‌شوند اما چنان سترگ و فرهنگ‌سازند که اهمیتی تاریخی دارند. با همین نگرش است که نویسنده تاکید می‌کند گردآوری، طبقه‌بندی، مقابله، ویرایش و انتقال دانش، کاری طولانی و جمعی‌ست؛ کاری که نتیجه‌اش شاید به اندازه‌ی یک رمان پرهیجان یا یک شعر عاشقانه، که مخاطب «آن» نهفته در آن را خیلی زود دریافت می‌کند و بدان متصل می‌شود، فوری به چشم نیاید، اما در یک حیات بلندمدت و وزین و با تاثیری دیرپا و دیرین‌سال، پایه‌های حافظه‌ی فرهنگی ملت و سرزمین و زبانی را می‌سازد. در این نگاه، دانشنامه نوعی مقابله با فراموشی قلمداد شده است. فرهنگ‌نامه‌ی کودکان نیز با همین نگرش، از نگاه نویسنده و در سپهر معرفتی جستاری که نوشته، تلاشی‌ست برای آن‌که نسل‌های تازه، جهان را با زبان روشن، دقیق و قابل اعتماد بشناسند. مولوی درواقع با نوشتن این جستارها و نشاندنشان بر صدر کتاب، تلاش می‌کند در برابر شتاب‌زدگی و پراکندگی اطلاعات، از اهمیت دانستن سنجیده و مسوولانه دفاع ‌کند.

جستار «پیدا کنید پرتقال‌فروش را» نیز نمونه‌ی دیگری از همین رویکرد است منتها این بار به درد و داغ آمیخته، از این رو که شرح رنج‌هایی که نویسنده‌ی مستقل شریف و آرمان‌گرا بر گُرده می‌کشد هم هست. بحث کتاب‌شناسی داستان کوتاه، در ظاهر موضوعی تخصصی و محدود به نظر می‌رسد، اما در نوشته‌ی مولوی چنین رویکردی به مساله‌ای فرهنگی بدل می‌شود: چه مقدار از ادبیات خوانده شده، نوشته شده و ترجمه شده در حافظه‌ی ما باقی می‌ماند؟ چه کسانی آثار را ثبت و دسته‌بندی می‌کنند تا ادبیات از دسترس آینده خارج نشود؟ کتاب‌شناسی در اینجا شکلی از پاسداری است، پاسداری از آثاری که ممکن است در هیاهوی زمان نادیده بمانند: «کتابشناسی با حدود نزدیک به ۷۰۰۰ داستان کوتاه فارسی و فرنگی آهسته و پیوسته در وقتی شکل گرفت که بسیاری از کتاب‌ها یا از قفسه‌ی کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها و بساط‌های خیابانی جمع و یا در باغچه‌ها و بیابان‌ها دفن می‌شدند و یا از کشور بیرون برده می‌شدند تا کسانی را به نوایی برسانند.» نویسنده بعدتر در قالبی درددل‌وار از سرنوشت غم‌انگیز کتاب می‌گوید، از تلاشش برای این‌که کتابخانه‌ی ملی کتاب را بخرد، از گفت‌وگو با رئیس وقت کتابخانه و حاشیه‌های دیگری که برای هر نویسنده‌ی مجنون نوشتنی در تاریخ معاصر ایران، آشنا و مانوس و به‌دردآکنده است: «گفتن ندارد که سنگینی سرخوردگی دوره‌ی هفت هشت ساله‌ی ناشریابی برای کتابشناسی داستان در زمانه‌ی جنگ و کسادی بازار نشری آلوده به رونق فروش کاغذ سهمیه‌ی دولتی به جای تولید کتاب از فشار کل فراهم کردن آن به روش دستی سخت‌تر می‌نمود. وقتی سرانجام انتشارات نیلوفر کتابی را که تاریخ پیشگفتارش ۱۳۶۳ است، در سال ۱۳۷۱ درآورد، گمان کردم که کتاب سرانجام خوبی می‌یابد و مایه‌ی تشویق دیگران به ادامه‌ی راه می‌شود اما به زودی ناشر خبرم کرد که هیئت امنای کتابخانه‌های عمومی، یعنی خریدار اصلی کتاب‌های مرجع، از خرید کتابشناسی برای کتابخانه‌ها سر باز زده است، دستگیرم شد که بعد از دوره‌ی خرکاری و گردن کج‌کنی، نوبت دوره‌ی شرمندگی من از ناشری‌ست که سرمایه‌ی نازنین را صرف کتابی پرحجم و بی‌مشتری کرده است…» نویسنده در ادامه از گفت‌وگویش با محمد خاتمی که ریاست کتابخانه‌ی ملی را بر عهده داشته سخن می‌گوید و به سرانجام رسیدن خرید کتاب از سوی کتابخانه‌ها که به نوبه‌ی خود نوعی تاریخ‌نگاری بی‌طرف فرهنگی هم به شمار می‌آید؛ «از اتاق که بیرون آمدم، سبک از خالی کردن دق دلم، خوشحال از داشتن خبر خوش برای ناشر و حیرت‌زده از شنیدن حرف‌های معقولی بودم که انتظار شنیدنشان را از زبان صاحب عمامه و عبا نداشتم.» و با این همه دردنامه‌ی نویسنده به همین‌جا ختم نمی‌شود او با زبانی آشنا تاکید می‌کند که انتظار دیده شدن نداشته است و همچون هر نویسنده‌ی عاشقی تنها به شکوه آنچه که آفریده فکر می‌کرده و بس: «یکی چون منی که عمری تک‌روی کرده و بیرون از هر مداری بوده، نباید توقع تشویق و یا حتی دیده شدن داشته باشد. با این همه کتابشناسی برای خواندن نیست که خریدار عام داشته باشد؛ سندی‌ست که کار گذشتگان را گواهی می‌دهد تا آن کار راه آیندگان را روشن کند.» و با این همه ناشر نومیدانه باقی کتاب‌ها را خمیر می‌کند تا دردنامه‌ی نویسنده به سرانجام تلخ‌تر از تلخ خودش برسد و البته که در روایت این تلخ‌کامی هزار نکته مستتر است برای هر آن کسی که می‌خواهد قلم بزند بدون آن‌که وابسته به کسی و جایی باشد، بدون آن‌که در پی آن باشد که نوشتن را پلکانی برای برخاستن و بالا رفتن ببیند، این روایت‌های صادقانه از ناکامی‌ها و حظ درونی بردن‌ها کارگاهی‌ست برای هر آن کس که دل در گرو نوشتن دارد تا بداند که این مسیر دشوار نوشتن، مسیری پرسنگلاخ است اما در کناره‌ها مملو از شقایق‌زارها، زیبایی‌ها و تسلاهاست منوط به آن‌که ایمان بیاوری نوشتن عیشی درونی و عرق‌ریزانی گاه بی‌حاصل در جهان فرساینده‌ی بیرون از جان آدمی‌ست.

ادبیات؛ میان تجربه‌ی شخصی و مسوولیت اجتماعی

اما یکی از ویژگی‌های مهم نثر فرشته مولوی، در این کتاب جانبخش خواندنی، حرکت مداوم میان خاطره و تحلیل است. او از یک کتاب یا نویسنده آغاز می‌کند، اما در همان موضوع متوقف نمی‌ماند. تجربه‌ی شخصی، مطالعه و خاطره در نوشته‌هایش به پرسش‌هایی عمومی‌تر راه می‌برند: ادبیات چه نسبتی با تاریخ دارد؟ نویسنده در برابر حقیقت و قدرت چه مسوولیتی دارد؟ ترجمه چگونه می‌تواند میان جهان‌های دور از هم پل بزند؟ و در روزگار سانسور و فراموشی و اختناق، کتاب چگونه به شکلی از ایستادگی و امید و تاب‌آوری تبدیل می‌شود.

جستارهایی درباره‌ی دشت سوزان، جنگ بزرگ برای تمدن، واتسلاو هاول و مفهوم «زیستن در حقیقت»، از همین زاویه است که اهمیتی ویژه دارند. در این بخش‌ها، ادبیات و اندیشه از زندگی اجتماعی جدا نیستند. از همین رهگذر است که مثلا هاول برای مولوی از آن تعریف ظاهری‌اش به عنوان نمایشنامه‌نویس یا سیاستمدار، تبدیل می‌شود به نمادی‌ از انسانی که حقیقت را به امری روزمره و عملی تبدیل می‌کند، تبدیل می‌شود به یک معلم الهام‌بخش. از این منظر باید گفت که «زیستن در حقیقت» در اینجا و در منظومه‌ی فکری مولوی در این جستارها، یک شعار انتزاعی نیست، بلکه نوعی انتخاب اخلاقی در برابر دروغ سازمان‌یافته و انفعال عمومی‌ست، یک کنش‌گری باشکوه و ماندگار است از این منظر شاید هاول الگویی عزیز در جستارنویسی برای خانم مولوی هم باشد و چنین رویکردی خود در دل خویش مملو از آموزه‌های نیکوست و مهم‌ترینش آن‌که آموختن تنها در فضای آکادمی و کارگاه‌های نویسندگی حاصل نمی‌شود، گاهی و بیش و پیش از هر کار دیگر باید خواند تا آموخت: «خطه‌ی سوم جستارنویسی‌ست که از یک سو با کلام به تئاتر نزدیک می‌شود و از سوی دیگر جادوی کلمه را به خدمت کشش و کوشش‌های شخصی و نیز سیاسی – اجتماعی نویسنده می‌گیرد. از آنجایی که بخت دیدن نمایشی یا خواندن نمایشنامه‌ای از هاول را نداشته‌ام، ده سال پیش با خواندن اتفاقی جستاری شخصی از او با قلم او آشنا شدم. کشش نوشته‌ی صمیمانه و کوتاه هاول پیرامون تجربه‌ی نوشتن برای نویسنده چندان بود که فتوکپی آن را در دربدری‌های این سال‌ها با خودم به اینجا و آنجا کشانده‌ام – به این خیال که اگر هم وقتی ترجمه‌اش نکنم، دست کم می‌توانم دوباره بخوانمش. سوای ناممکنی دیدن نمایشی از او برای من، روشن است که خواهی نخواهی میل من بیشتر به راه خواندن جستار می‌کشد تا به خواندن نمایشنامه. به ویژه از این رو که هاول جستارنویسی‌ست که حتی در وقت پرداختن به جدل‌های سیاسی هم، از خود و تجربه‌های خود از جهانی که در آن می‌زید، آغاز می‌کند و به این ترتیب وجهی بس شخصی به جستارهایش می‌بخشد. بنابراین در نگاه من چهره‌ی هاول جستارنویس است که رنگ و روشنی چشمگیر دارد.»

همین پیوند در جستارهای مربوط به مصدق و کودتای ۲۸ مرداد نیز دیده می‌شود. این قبیل روایت‌ها به روشنی گویای آن‌اند که تاریخ برای مولوی زخمی زنده است که آثار درد و خون‌چکان محزونش را هم‌چنان بر تن حافظه‌ی جمعی ایرانیان می‌توان دید. او از خلال کتاب‌ها، روایت‌ها و شخصیت‌ها نشان می‌دهد که گذشته چگونه در اکنون ادامه پیدا می‌کند و چرا جامعه‌ای که نتواند با تاریخ خود روبه‌رو شود، ناگزیر بخشی از هویت و تجربه‌ی خویش را از دست خواهد داد.

زبان فارسی و هویت؛ خانه‌ای که باید از آن مراقبت کرد

در جستارهای مربوط به هویت ایرانی و زبان فارسی، کتاب به یکی از دغدغه‌های دیرپای نویسنده نزدیک می‌شود. زبان در نگاه مولوی خانه‌ی حافظه و تجربه‌ی تاریخی‌ست درواقع از نگاه او در زبان، شیوه‌های دیدن جهان، خاطره‌ی نسل‌ها، تغییرات اجتماعی و نشانه‌های هویتی باقی می‌مانند و از همین روست که روی ادبیات کلاسیک فارسی تاکید ویژه‌ و دوصدچندانی دارد و چه تعبیر یکه و نغزی دارد از بزرگان ادب فارسی تحت عنوان «پنج تن آل ادب»: «ایرانی‌ها اگر به دستاوردهای هنری پنج تن آل ادب‌شان، یعنی به فردوسی و سعدی و حافظ و مولوی و خیام، بنازند، بی‌راه نرفته‌اند – گرچه که بهتر است به جای نازیدن به آن‌ها با آن‌ها دمخور بشویم و از آن‌ها بهره بگیریم. ادبیات کلاسیک ما با کارهای این شاعران بزرگ و چند تنی دیگر، از جمله نظامی در پهنه‌ی ادبیات کلاسیک جهان جایگاهی درخشان دارد. این ادبیات اگر درخور نبود، نمی‌توانست نگاه فرهیختگان و ادب‌دوستان جهان را به خود بکشاند. شاعری چون گوته نام حافظ را در غرب آشنای گوش شعردوستان کرد. خیام به برکت برگردان آزاد ادوارد فیتز جرالد از رباعیات پرآوازه شد. ناموری چون سعدی چندان است که کلامش در سازمان ملل و پیام نوروزی اوباما می‌آید…» اما البته که باید تصریح داشت که این تاکید بر زبان فارسی به معنای نادیده گرفتن جهان‌های دیگر نیست. برعکس، بخش مهمی از کتابی که فرشته مولوی نوشته است، به ترجمه، ادبیات جهان و ترانه‌های سرزمین‌های گوناگون اختصاص دارد. درواقع می‌توان گفت که مولوی از راه ترجمه و خواندن، مرزها را جابه‌جا می‌کند و نشان می‌دهد که وفاداری به زبان مادری، با گشودگی به فرهنگ‌های دیگر منافاتی ندارد. هویت در کتاب او امری بسته و یکدست نیست؛ چیزی‌ست که در گفت‌وگو با دیگری شکل می‌گیرد و غنا می‌یابد.

ترانه؛ حافظه‌ای که با صدا می‌ماند

در بخش دوم، کتاب از صفحه به صدا می‌رسد. ترانه‌ها در اینجا ادامه‌ی همان دغدغه‌هایی هستند که در بخش نخست درباره‌ی کتاب و ادبیات مطرح شده‌اند. اگر کتاب حافظه را ثبت می‌کند، ترانه آن را در بدن و صدای انسان جاری می‌سازد. جستارهای این بخش نشان می‌دهند که موسیقی چگونه می‌تواند اندوه شخصی را به تجربه‌ای جمعی تبدیل کند. در این نگاه، ترانه درواقع تجربه‌ای برای زیستن است؛ چیزی که پیش از فهم عقلانی، در عاطفه و حافظه اثر می‌گذارد. چنین رویکردی را به ویژه در آن جستار تپنده‌ی «آمالیا، ملکه‌ی فادو» می‌توان بازیافت؛ آن‌جا که نویسنده از ترانه‌هایی موسوم به فادو حرف می‌زند و با شکوهی انسان‌ساز و خوشایند وصفشان می‌کند: «هربار به یکی از فادوهای آمالیا گوش می‌دهم، بیش از پیش درستی حرفش را درباره‌ی فادو باور می‌کنم. او در جایی گفته است، «تنها چیز مهم آن است که فادو را حس کنی فادو برای آن نیست که خوانده شود، فادو چیزی‌ست که خیلی ساده اتفاق می‌افتد. فادو را حس می‌کنی، نه آن را می‌فهمی و نه آن را تعریف می‌کنی.» با این همه اگر بخواهم از آمالیا بگویم ناگزیرم به تعریف دیگران از فادو اشاره کنم. فادو ترانه‌ی بومی غم‌انگیز سرزمین پرتغال، یا، سبکی از موسیقی‌ست که تاریخ آن به دهه‌ی بیست سده‌ی نوزدهم پرتغال می‌رسد و می‌گویند ریشه در ترکیبی از آهنگ‌های بردگان افریقایی و دریانوردان پرتغالی دارد. واژه‌ی فادو یعنی تقدیر؛ درونمایه‌ی فادو آن چیزی‌ست که در زبان پرتغالی سودا گفته می‌شود و می‌شود کم و بیش آن را «غم غربت» ترجمه کرد. فادو آواز غم‌انگیز غربت و عشق و سودا و حسرتی‌ست که دوستداران موسیقی را به سحر خود گرفتار می‌کند.»

چنان‌چه پیداست مولوی میان موسیقی‌های سرزمین‌های مختلف، پیوندهایی ظریف پیدا می‌کند و از این رهگذر منویات درونی و اندوه و امید جمعی نسلی و آدمیانی را در قالب جستارهایی شیرین و گرم می‌ریزد: سوگ، عشق، تبعید، جنگ، تنهایی، امید و میل به آزادی. او نشان می‌دهد که آدم‌ها، با وجود تفاوت‌های زبانی و تاریخی، در رنج‌ها و آرزوهایشان به یکدیگر نزدیک‌اند.

صدای زنان، اعتراض و امید

اما شاید یکی از درخشان‌ترین لایه‌های کتاب، توجه آن به ترانه‌های زنانه و اعتراضی باشد. در این بخش، زنان نه فقط سوژه‌ای که ترانه در پاسداشت یا واگویه کردن رنج‌هایشان نوشته شده، بلکه خودشان صدا، روایت‌گر و کنش‌گرند. ترانه‌هایی چون «نان و گل سرخ»، «ترانه‌ی مادران» و «ترانه‌ی سرود» که در صفحان پایانی کتاب نشسته‌اند، از جمله‌ی همین ترانه‌های زن‌محورند که در آن‌ها مبارزه برای برابری، صلح و آزادی به تجربه‌ای عاطفی و انسانی تبدیل شده است و از همین روست که این بخش را می‌توان از منظر نقد فمینیستی نیز خواند. صدای زنانه در این ترانه‌ها از حاشیه به متن می‌آید و تجربه‌هایی را بیان می‌کند که تاریخ رسمی اغلب نادیده گرفته است: رنج مادران، خشونت جنگ، تبعیض، فقدان و مقاومت روزمره و در پایان، «ترانه‌ی ندا» کتاب را به حافظه‌ی سیاسی و اجتماعی ایران پیوند می‌زند، ترانه‌ای که مرگ تاریخی و به خون درغلطیدن نمادین ندا آقاسلطان را به عنوان یکی از قربانیان مبارزه‌ی مدنی در تاریخ معاصر ایران به تاریخ ادبیات برون‌سپاری می‌کند تا هم در حافظه ماندگارتر شود و هم ردپایی محکم‌تر در سرزمین فراخ ادبیات پیدا کند؛ فریاد «ویرانم، ویران، ویران / ایرانم»، با چنین خوانشی، پژواک سرزمینی‌ست که زخم‌های تاریخی، اعتراض و امید را هم‌زمان در خود حمل می‌کند: «آسمان داغ، آسفالت سخت، خیابان خون / آسمان کور، آسمان کر، بارگاه جنون / ندا، ندا، ندا /آه! این نازنین ندا، نگاهم نکن / ویرانم /  نازک آراست تنت / گل به گل روی مه‌ات / سر برهنه، مو رها / لب بسته، چشم باز / ندا، ندا، ندا / آه! این نازنین ندا، نگاهم نکن / ویرانم، ویران، ویران / ایرانم / رو، رو، رو، ای یار من / دو، دو، دو، همراه من / کف بزن، کف بزن، ای یار من، همراه من / بانگ نه، بانگ نه، فریاد من / ندا، ندا، ندا / آه این نازنین ندا، نگاهم نکن / صدایم کن / ایرانم.»

کتابی برای خواندن و دوباره به یاد آوردن

در مجموع باید گفت فرشته مولوی در «از کتاب‌ها و ترانه‌ها» از یک سو نشان می‌دهد که خواندن، شنیدن و به یاد آوردن، کنش‌هایی فرهنگی و اخلاقی‌اند و از دیگر سو ثابت می‌کند که کتاب‌ و ترانه می‌توانند در برابر ابتذال، سانسور، خشونت و فراموشی بایستند؛ نه با ادعای نجات جهان، بلکه با حفظ رشته‌ای از معنا میان انسان‌ها. این کتاب برای خواننده‌ای مناسب است که ادبیات را از زندگی جدا نمی‌داند؛ خواننده‌ای که می‌خواهد از یک کتاب به تاریخ برسد، از یک ترانه به سیاست، از یک خاطره به مساله‌ای اجتماعی و از صدای یک خواننده به تجربه‌ای جهانی. مولوی در پایان، ما را با این باور تنها می‌گذارد که هنر زمانی ماندگار می‌شود که از تنگنای زمان و مکان فراتر رود

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی