
از سرمد کاشی تا داود سرمد؛ مقدمهای بر کتاب
زیستن در خاطراتی که ودود رهروان جوشان، در جایگاه یک نویسندهی زاده و بالیده در افغانستان، از سالهای شورانگیز و به حزنآکندهی مبارزه و زندانی شدنش قلمی کرده و از سوی نشر مهری بر طاقچهی بازار کتاب نهاده شده است، مثل باززیستن در اندوه جانفرسای هر کتاب خاطراتیست که مبارزان ایرانی از رنجها و شادیها و رفاقتهایشان در زندان و حبس و تبعید نوشتهاند، تو گویی حزن و رنج و بهپاخاستنهای مردمانِ این دو سرزمینِ آرمیده در کنار هم سالها و سدههاست که شبیه همدیگر است و مبارزان و کنشگران و اندیشمندانش، همدرد و همتاریخاند؛ یکی از بزنگاههای غمانگیز و آشنا را شاید بتوان بیش از هرجای دیگری در این کتاب، در آن مواجههی عمیق دردآلودی بازیافت که ودود در نخستین سطرهایی که میخواهد فضای زندان پلچرخی کابل را وصف کند، در حس و حالی غمگنانه میپروراند، از شعری که تو گویی با خون به دیوار زندان نوشته شده است، شعری از شاعر پویای پرامید افغانستانی، که خود سالها پرچم مبارزه را برافراشته بوده است، داود سرمد: «به روی یکی از اتاقها به قلم پنسل، شعر مشهور داود سرمد، «زی خون خویش خط میکشم به سوی شفق»، نوشته شده بود. معلوم نبود که شعر را خود سرمد یا یکی از یاران و دوستداران او نوشته بود، هرچه بود خطی از خون بود که به سوی شفق راه کشیده بود.» روایتی که برای نویسندهی این سطور، که میخواهد این کتاب را به چالش نقد و معرفی بکشاند، در همان نخستین مواجهه، بازگشت به تاریخ ایران و یادآور شعرخوانی سید ابوالقاسم انجوی شیرازیست وقتی که سوار بر کامیون از زندان زرهی به تبعیدگاه خارک در جنوب ایران میرفتند در روزهای پرالتهابِ پساکودتای سال سی و دو؛ و اتفاقا شعری که انجوی میخواند از شاعری به نام سرمد کاشیست و این همه را کریم کشاورز در روزنوشتهای تبعیدش که تحت عنوان «چهارده ماه در خارک» نوشته، مکتوب و ماندگار کرده است: «کاروان اسیران را از خیابانهای کنار شهر عبور دادند… تهران سرگرم زندگی عادی خود بود. در کامیون ما یکی از همراهان – سید ابوالقاسم انجوی شیرازی مدیر روزنامهی آتشبار – این دو بیت را – که از سرمد کاشی است… تکرار میکرد: در مسلخ عشق جز نکو را نکشند / روبهصفتان زشتخو را نکشند / گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز / مردار بود هر آنکه او را نکشند». (کشاورز، ۱۳۶۳: ۶) و این مقدمه دروازهای با طاقنصرتی آذینبندیست برای ورود به جهان اندوهگین و آموزهمحورِ روایتهای رهروان جوشان دربارهی فراز و فرودهای زندگی یک مبارز چپگرا در تاریخ پرتلاطم افغانستان.
پلی میان زندگی شخصی و تاریخ سیاسی افغانستان
در خاطرات ودود رهروان جوشان، تاریخ مبارزات چپ در افغانستان نه به صورت یک روایت خشک و انتزاعی، بلکه از خلال تجربهی زیسته، خاطرهی کودکی، مناسبات اجتماعی و تکوین تدریجی آگاهی سیاسی پیش چشم ما گشوده میشود. این کتاب از یک سو ما را به بطن تاریخ جهانی چپ و فراز و فرودهای فکری و سیاسی آن میبرد و از سوی دیگر نشان میدهد که این جریانها چگونه در زمینهی خاص افغانستان ریشه دوانیده و در چه بستر اجتماعی و تاریخیای بالیدهاند. از همین منظر، اثر حاضر تنها شرح حال یک فرد یا یک نسل نیست، بلکه پنجرهایست به روی فهم بخشی از تاریخ مبارزهی چپ در منطقه و تاثیرش بر جزئیات زندگی افغانستانیهایی که زندگی و تاریخ و تکاپوهایشان همواره با سرنوشت فکری، سیاسی و اجتماعی ما ایرانیها پیوندی تنگاتنگ و انکارناپذیر داشته است.
در همین نخستین مواجهه باید تصریح بدارم که امتیاز مهم این خاطرات آن است که از دل آن میتوان تصویری انتقادی و در عین حال جزئینگر، ملموس و زنده از مناسبات درونی چپ در افغانستان به دست آورد؛ روایتی که هم از سازوکارهای سختگیرانه و بعضا سرکوبگرانهی درونی این جریان پرده برمیدارد و هم از مبارزانی سخن میگوید که با پرچم چپ مستقل، قهرمانانه و صبورانه در برابر این وضعیت ایستادهاند. از این حیث، کتاب فقط بازگویی گذشته نیست، بلکه خواننده را به تاملی جدی دربارهی رویکردهای اخلاقگرایانه در برابر کنشگری سیاسی فرامیخواند؛ به اندیشیدن به نسبت میان آرمان، قدرت، خشونت و استقلال سیاسی، تاملی که برای فهم تاریخ معاصر افغانستان و نیز برای بازاندیشی در تجربههای مشترک چپ در ایران و منطقه، اهمیتی ویژه و ارزشمند دارد.
نویسنده با روایت دوران کودکی خود، بسترهای فرهنگی افغانستان و سیر تطورش در چنین بسترهایی از همان ابتدا نشان میدهد که میخواهد میان زندگی شخصی و عاطفی و تاریخ سیاسی و مبارزاتی پلی بزند؛ از کودکی و دوستیهای آغازین تا دانشگاه، از بیداری سیاسی تا بازداشت، از زندان پلچرخی تا مواجههی دوباره با گذشته در دادگاه لاهه.

از عزیز اوریا خیل تا صمد بهرنگی
اما روایت، روایت از نخستین برخورد نویسنده با مفاهیم فلسفی و اندیشهی مارکسیسم در فضای مدرسه و در سالهای آغازین نوجوانی شکل میگیرد؛ جایی که او پای درسهای یک محصل سال دوازدهم مینشیند و برای نخستینبار با واژهها و ایدههایی چون کمون اولیه، بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری و سوسیالیسم، و نیز زیربنا و روبنا آشنا میشود؛ دانشی که آن آموزگار جوان میگفت که درواقع از نوولها آموخته است. راوی از همین روست که از جستوجوی خستگیناپذیرش در کتابفروشیهای اندک شهر برای یافتن نوولهای آموزهمحور میگوید اما چون از تورق آن روایتها که مملو از عاشقانهها و جزئیات داستانهای ارباب و رعیتاند، به آنچه میخواهد نمیرسد، کتاب عدالت هنری باربوس را میخرد، کتابی که برای او دریچهای تازه به جهان فکر و تعهد اجتماعی میگشاید. این خط آشنایی فکری در ادامه با نام همان محصل-آموزگار سالبالایی، عزیز اوریاخیل، گره میخورد، چهرهای که نویسنده روایت میکند که چگونه بعدها نخستین جنبش مبارزاتی مرتبط با تکاپوی کارگران در کندز افغانستان را سامان میدهد و از این رو، در حافظهی روایت به عنوان یکی از آغازگران بیداری و کنش جمعی در آن فضا و گفتمان باقی میماند. نویسنده البته این مقدمات را نه صرفا برای بازگویی یک خاطره از روزهای نوجوانی، بلکه برای نشان دادن زمینههای شورانگیز بومیسازی اندیشههای چپ، که در آن برهه از تاریخ بسیار محبوب بودند، روایت میکند؛ اینکه چگونه مفاهیمی برآمده از متون نظری و ادبی، در اقلیم اجتماعی افغانستان معنا و هویت کنشمندانهای مییابند و از سطح آموزههای کتابی به تجربهی زیسته، رابطهی طبقاتی و کنش سیاسی راه میبرند. از همین جاست که روایت او به مواجهه با چند مبارز چریک فدایی خلق در ایران پیوند میخورد و مسالهی روشنفکر چپگرا را پیش میکشد؛ روشنفکری که نمیخواهد تنها در زبان و زمین ایدئولوژی بماند، بلکه دغدغه دارد حیات دهقانی و روستایی را از نزدیک تجربه کند، با رنج و ریتم زندگی فرودستان تماس بگیرد و امکان ترجمهی اندیشهی رهاییبخش را در متن واقعیتهای بومی و روزمرهی آدمهایی که خود از میان آنها برخاسته بوده است، بیازماید.
در این میان نشانههای این چپ جهانسومی و به ویژه آن صورت درهمتنیده با تجربههای چپ ایرانی را باید در گروه عیاران و جوانمردان خراسان، این نیروی فعال سیاسی و اجتماعی در افغانستان بازجست؛ همان نحله و گروهی که رویکردها و مرامنامهاش، در بافت پویای کتاب رهروان جوشان، با مطالعهی تاریخ امپراطوری غزنویان و نقش عیاران در فروپاشی آن، معنایی تاریخیتر مییابد. از سوی دیگر، تاثیر کتابهای صمد بهرنگی، آموزگار چپگرای ایرانی نیز در اسلوب تدریس راوی آشکار میشود، آن هم زمانی که در تبوتاب خیزشهای انقلابی چپ، خود به معلمی در مدرسه میرسد و آموزش را به میدان دیگری برای تجربه و ترجمهی آرمان بدل میکند. از این رهگذر باید گفت اینجا در این کتاب تاریخنگارانهی آشنا و صمیمی، که اولبار در قالب یادداشتهایی در فیسبوک منتشر شده است، تحولات بزرگ در متن رشد یک انسان و در مناسبات روزمرهی او فهمیده میشوند. فصلهایی مانند «دوران کودکی»، «شهر کندز و آشنایی با عزیز اوریاخیل»، «بهار پوهنتون کابل» و اشاره به روزها و مقاطع زمانی مشخص، نشان میدهند که نویسنده میخواهد تاریخ را از درون زمان زیسته بازسازی کند و نه از بیرون آن و این انتخاب و رویکرد است که اثر را زندهتر و انسانیتر میکند.
چپ؛ فشار بیرونی و تکثر درونی
روایت با رویکردی کرونولوژیک به کودتای ثور ۱۳۵۷ گره میخورد؛ نویسنده به درستی بر این باور است که با کودتای ثور ۱۳۵۷، جنبشهای چپگرای مستقل در افغانستان ضربهای سنگین خوردند زیرا در فضای اختناق برآمده از دولت خلقی نوپا، دولت خلق و پرچم، با پشتیبانی شوروی و در سایهی سازوکارهای تعقیب و سرکوب سازمان استخباراتی، ک.ج.ب، بسیاری از امکانهای علنی و سازمانیافته از میان رفت و نیروهای پراکندهی چپ با موجی از بازداشت، حذف و کشتار روبهرو شدند. اما همین تجربهی تلخ، در عین فرسایش و تلفات، به نوعی خودآگاهی سیاسی نیز انجامید: اینکه بقا در چنین میدان بستهای جز با ارتباطات تشکیلاتی هدفمند، انسجام درونی و تعریف آرمانهایی روشن و مشترک ممکن نیست، آگاهیای که بعدها به ضرورتی بنیادین برای ادامهی حیات این جریانها در دل خفقان بدل شد.
از دل همین نوزاییهاست که نویسنده به شکافها و اختلافات درونگروهی این چپ نوبرخاسته نیز نظر میافکند؛ اختلافاتی که در جلسات فکری پوهنتون کابل و در بحثهای پرحرارت هستههای دانشجویی و سیاسی خود را نشان میدهد و حتی در خیابان، هنگام تظاهرات علیه اشغالگری شوروی، به جدل بر سر شعارها و نحوهی بیان اعتراض میرسد. این جزئیات، صرفا نشانهی پراکندگی نیست بلکه از تلاشی حکایت میکنند برای یافتن زبان مشترک مبارزه در میانهی فشار بیرونی و تکثر درونی؛ تلاشی که نشان میدهد چپ آن دوره، همزمان که با سرکوب بیرونی دست و پنجه نرم میکرد، ناگزیز بود برای تعریف هویت، استراتژی و افق سیاسی خود نیز در درون خویش به منازعه و بازاندیشی تن دهد.
یکی از نکات جالب توجه در ساختار کتاب، حرکت تدریجی آن از پیشزمینههای زندانی شدن به سوی زندان پلچرخی و سپس دادگاه لاهه است. این مسیر سهپاره، از نظر روایی بسیار معنادار است، بخش نخست به ریشهها میپردازد، بخش دوم یعنی زندان اما مرکز ثقل کتاب است، جایی که تاریخ دیگر فقط یک ایده یا وضعیت عمومی نیست بلکه به بدن، درد، ترس، مقاومت و رابطهای عمیق و خاطرهساز میان انسانها تبدیل میشود و بخش سوم با رفتن به دادگاه لاهه، نشان میدهد که گذشته تمام نشده است، گذشته همچنان زنده است، همچنان بازمیگردد و همچنان نیازمند شهادت و عدالت و بازبینیست.

عصارهی کتاب؛ شکنجه و عشق و آگاهی
رهروان جوشان خاطرات زندانی شدنش در زندان پلچرخی را درست از همان آغاز به اسلوب همهی حبسیهنویسها، از سطح روایت صرف به فضاسازی عاطفی میبرد: زندان را با تصورهایی هراسانگیز و تکاندهنده، دیوارهایی که هنوز از مرگ و کشتار و ظلمهای رفته سخن میگویند، و یادهایی آغشته به خون و اندوه ترسیم میکند؛ در عین حال، با آوردن شعری از داود سرمد بر دیوار سلولی و نیز صدای سوزناک ترانهای که زندانیان را به یاد مادرانشان به گریه میافکند، این تجربهی تلخ را به زبانی شاعرانه و حزنآلود درمیآمیزد و از پلچرخی، نه فقط یک مکان حبس، که چشماندازی از رنج جمعی و خاطرهی زخمی یک نسل میسازد.
البته نویسنده خیلی زود زندان پلچرخی را از یک فضای صرفا حبس، به شکنجهگاه تبدیل میکند و نشان میدهد که مسالهی اصلیاش نه فقط مکان زندان، بلکه ساز و کار فشار روانی و خرد کردن شخصیت زندانی است؛ او دربارهی یکی از زندانیان قربانی چنین سازوکاری، تیمورشاه آییژ مینویسد که در جریان بازجویی به حدی تحت تاثیر قرار گرفته بوده و شکست خورده بود که نمونهی رفتاری او را میتوان اوج شکنجهی جسمی روانیای دانست که خاد، نیروهای استخباراتی دولت دموکراتیک افغانستان به مبارزین جوان وارد میآورده است تا آنجا که شکنجهی سیستماتیک در ذهن این قربانی شکنجه، حالت ترس و امید ساخته و او را برای زنده ماندن به هر ذلتی واداشته بوده است. نویسنده همچنین با اشاره به اینکه آوازهی شکستنهای او در زیر شکنجه، پیش از ورودش به پلچرخی به گوش زندانیان رسیده بود، نشان میدهد که این خشونت و شکنجه، فقط جسم را نمیکوبد بلکه درون زندانی را هم با احساس حقارت، وحشت و فرسایش روانی درهم میشکند. او دربارهی سازوکار شکنجه به تفصیل پارههایی را به گفتار خود افزوده است:
«زندان به ویژه زندان سیاسی، بدون شکنجه و شکنجهگر قابل تصور نیست. با شکنجه و شکنجهگر است که زندان سیاسی مفهوم پیدا میکند. چون زندانی سیاسی در درون زندان در رابطهی مستقیم با زندانبان و شکنجهگر قرار دارد، اکثرا روایتها و خاطرههای زندانیان از جریان شکنجه و زندان بر محور شکنجهگر میچرخند. طراحان و سازندگان سیستم شکنجه در این روایتها اغلب غایباند. لازم است به این نکته توجه داشته باشیم، و این نکته خیلی مهم است، که شکنجهگری درواقع یک سیستم است و شکنجهگر مهرهای است که در این سیستم کار خودش را انجام میدهد. شکنجهگرهاییاند که خود بطور مستقیم کسی را شکنجه نمیکنند، بلکه طراح و سازندهی سیستم شکنجهاند. ترهکی، امین، کارمل و سایر رهبران حزب دموکراتیک خلق، از دستگیر پنجشیری گرفته با سلطانعلی کشتمند، شاید هیچکدام بصورت مستقیم کسی را شکنجه نکرده باشند، اما بدون شک اینها سازندگان سیستم شکنجه بودهاند.»
این نوع نگاه، به اثر عمقی تحلیلی میدهد. درواقع از این منظر باید گفت که شکنجه در این جا یک حادثهی منفرد نیست، بلکه جزئی از یک سیستم است، سیستمی که با دادگاه، بازجویی، تحقیر، ترس و بیپناهسازی کامل میشود. با این حال، آنچه ظاهرا کتاب را از سقوط کامل به ورطهی سیاهی نجات میدهد، تاکید آن بر امکان مقاومت است. یکی از پرمعناترین عنوانهای کتاب، «عشق و آگاهی دو نیروی برای مقاومت» است. درواقع همین عبارت را میتوان چکیدهی جهانبینی کتاب دانست، جهانبینی اندوهگین اما امیدواری که میگوید در دل زندان، در دل سرکوب و در فضایی که انسان به شیء تقلیل داده میشود، هنوز دو چیز باقی ماندهاست: پیوند عاطفی با زندگی و فهمی که اجازه نمیدهد فرد کاملا تسلیم روایت حاکم شود. مقاومت، در این معنا، فقط عملی سیاسی نیست بلکه فراتر از آن وضعیتی انسانیست. با همین رویکرد است که نویسنده بعدتر نشان میدهد که زندان فقط جای حبس و رنج نیست بلکه به نوعی میدان اندیشه هم هست. نویسنده با ظرافت در میان خاطراتش آنهایی را برمیگزیند که نشان میدهند همان فضایی که برای شکستن زندانی و شکنجهی او و بریدنش از مبارزه و فعالیت سیاسی طراحی شده، ممکن است به جایی برای تامل، شناخت دیگران و حتی بازسازی آگاهی بدل شود.
و در نهایت در بخش پایانی، نویسنده خلاقانه گذشته را در یک مواجهه بازآفرینی میکند، مواجههی نویسنده با مردی که روزگاری در افغانستان در پیوند با دولت دموکراتیک به شکنجهی سیستماتیک زندانیان پلچرخی میپرداخته و با جعل هویت سالها در امن و آسایش در اروپا زیسته است و اکنون به مسوولیت تاریخی خود بازگردانده شده است؛ درواقع محتوای ذیل عنوان «چشم در چشم شدن با یکی از شکنجهگران»، از آن لحظههای نادری خبر میدهد که تاریخ فشرده میشود و گذشته در چهرهی یک انسان بازمیگردد. این روایت از کتاب فقط ترسیم یک صحنهی دراماتیک نیست بلکه صحنهی عمیقیست که در آن قربانی، حافظه و عدالت روبهروی هم قرار میگیرند.
و در جمعبندی میتوان گفت که بهترین توصیف برای این اثر آن است که بگوییم «سالهای گمشده»، کتاب بازپسگیری زمان است، تلاشی برای پس گرفتن سالهایی که زندان، خشونت و تاریخ بیرحم آنها بلعیدهاند و درست به همین دلیل خواندن این اثر، فقط مواجهه با گذشته نیست بلکه نوعی اندیشیدن به مسوولیت امروز ما در برابر حافظه، حقیقت و فراموشیست.
منبع: کشاورز، کریم (چهاردهماه در خارک؛ یادداشتهای روزانه زندانی) انتشارات پیام: ۱۳۶۳







