
برای مهمانان شب خونین کوهستک در بندر سیریک
شب است و من هنوز ایستادهام؛ نه من در تمامیت خودم، چنانکه بودم و حالا دیگر نیستم. یک دیوارِ آجری در سمت راست، راستقامت و بیربط به چیزی که پیش از این بودم. سقف را میبینم: تیرچهبلوک و بتن و قیر مثل پارچهای که سوخته و تا شده باشد، به درون خم شده، و دیوارهای گچی اتاقها به رنگ زرد را که باید از نظرها پنهان میماند برهنه کرده است. آنجا که در و پنجره بود، حالا فقط دهانههایی سیاه است. آسمان بالای سرم در شبی از هزاران هزار شب کوهستک ابری و بیستاره است؛ هوا شرجی است و من به همین شکلی که هستم، ویرانهای، سنگینی آسمان را روی بقایایم حس میکنم. پایین، آوارها تا زانو، در برخی جاها تا کمر روی هم تل شدهاند: آجرهای شکسته، قطعههای سیمان، ورق خمشده، غبار که با باقی صدای نیانبان قاطی میشد. صدای پا میآمد. همهمه. پاکوبی و دستافشانی. این صداها مثل مهمانهایی بودند که کفشهاشان را دم در جا گذاشتهاند و خودشان رفتهاند.
بوق و سورنا و کیسهی نیانبان لای بلوکهای سیمانی دفن شده بودند. نوازندهها لابد برای یک استراحت کوتاه بیرون رفته بودند. نوازندهها اغلب این کار را میکنند. میروند سیگاری بکشند یا آبی بنوشند و برمیگردند. نیانبان منتظر بود. سورنا کنار یک آجر شکسته دراز کشیده بود و به آهنگ بعدی فکر میکرد. آهنگ بعدی در کار نبود. تقصیر سورنا نبود. سازها را جا گذاشته بودند. همانطور که آدم کتش را روی صندلی مجلس عروسی جا میگذارد که برود برقصد. بعد ناگهان نوری آسمان را درید. بعد سکوت. عروسی که دیگر عروسی نیست. کسی باید میآمد دنبالشان. کسی دیگر نمیآید. هر دو اینها حقیقت داشت.
هنوز صداهایی در من هست. یک ساعتِ دیواری از جا کنده شده و روی زمین افتاده، اما عقربههایش هنوز نهونیم را نشان میدهند. سه روز است که نهونیمِ شب است و هیچکس نمیآید عقربهها را تکان بدهد.
شامِ عروسی در من بود. مردانی در حیاط میرقصیدند. کودکی که باید میدوید. زنانی با دستانِ حنابسته و پیراهنهای گلدار. از آنها انبوه دمپاییهای زنانه به جای مانده، جلوی در، در حیاط. زنها در اتاقهای من، در درون من روبهروی هم نشسته بودند. مردها میرفتند و میآمدند. قرار بود کسی دلباختهی کسی شود.
بعد سقف دیگر سقف نبود. استخوانهای بتنیام در هم شکست. مهمانان ناگهان غایب شدند. ساعت نه و نیم شب را نشان میداد. کسی از راه رسیده بود، یا نرسیده بود، و چیزی خیلی قوی رخ داده بود؛ آجر و سنگ و سیمان به صورت آدمها خورده بود. من این را میدانم چون تکههایش هنوز در من است. لازم نیست کسی فردا آن را به نام بنامد و حالا صدای تو در من طنینانداز شده است که میگویی:
«من برگشتم دنبال کفشها. تو هنوز بوی گلاب میدهی، و چیزِ دیگری که اسمش را نمیدانم. ساعت را که نگاه کردم نه و نیم بود؛ بعد ساعت دیگر مال تو نبود، مال سنگ بود. زدم به در، در نبود. زنم را صدا زدم. راحل. راحل. آنقدر بلند او را به نام خواندم که تو نام او را از من گرفتی و دیگر پس ندادی. دمپاییهایش جلوی حیاط است، جفت، انگار راحل همین حالا آنها را از پا درآورده، جفت کرده کنار هم که بعد داخل بیاید. من میان تو و حیاط ایستادهام و نمیدانم باید قدم بردارم یا نه. سقف نداشتی که بروم زیرش. بااینحال از تو میپرسم: کسی هنوز آن تو، لای ویرانههایت هست؟ اگر هست، بگو. اگر نیست، باز هم بگو. من همینجا میمانم تا جواب بیاید».
هستم. دیوارم. صدای تو در من باقی میماند. راحل. این نام که از حنجره تو بیرون جهیده و بغض دارد. دمپاییها را بردار اگر میتوانی. اگر نمیتوانی، بگذار همانجا بماند. کسی باید میآمد. کسی آمده. هر دو اینها حقیقت دارد. فقط من ماندهام: یک دیوار، و ویرانهای که هنوز شکل خانه دارد، بیآنکه دیگر خانه باشد و تو که ایستادهای و راحل را به نام میخوانی.
نوری که آسمان را درید و بعد حل شد در تاریکی شب. فکر کرد کار تمام است. کار تمام نبود. عروسی در من تمام نشد؛ از من جدا شد. دمپاییها هنوز جلوی درند. نیانبان منتظر است. من نامها را تکرار میکنم. تو، مرد، راحل را صدا میزنی. شاید فردا تو دمپاییها را برداری. شاید نه. شاید یک روز یکی از ما دیگر تکرار نکند. اما امروز، اینجا، تکرار تنها کاری است که از دستمان برمیآید.







