داریوش احمدی: «خانه‌ای که جنگ را به ارث برد» – جنگ، مالکیت بدن و سیاست عشق در رمان یائل فن‌در وودن

خواندن The Safekeep («نگهداری»)، نخستین رمان یائل فن‌در وودن1، در زمانی که ایران نیز از سایۀ جنگی پرمخاطره عبور کرده، فقط تجربه‌ای ادبی نیست. رمان دربارهٔ جنگ است، اما نه از آن دست آثاری که میدان نبرد، سرباز، اسلحه و انفجار را پیش چشم می‌آورند. جنگ در اینجا به شکل تکه‌ای چینی در خاک باغ نمودار می‌شود؛ در کمد شیشه‌ای که ظرف‌ها در آن نگهداری شده‌اند؛ در خانه‌ای که آرام، مرتب و ظاهراً بی‌گناه مانده است؛ و در بدنی که نمی‌داند از لمس باید بترسد یا به آن پناه ببرد. همین جابه‌جاییِ محل جنگ، رمان را برای خوانندۀ امروزین مهم و معنادار می‌کند. The Safekeep یادآوری می‌کند که پساجنگ صرفاً دوره‌ای نیست که پس از آخرین انفجار آغاز شود؛ گاهی جنگ، پس از پایان خود، تازه وارد خانه‌ها و روابط انسان‌ها می‌شود.

رمان در هلند سال ۱۹۶۱ می‌گذرد؛ پانزده سال پس از پایان جنگ جهانی دوم. ایزابل2، زن جوانی که در خانۀ روستایی مادر درگذشته‌اش زندگی می‌کند، زندگی خود را بر نظم، تکرار و مراقبت از اشیای خانه بنا کرده است. همه‌چیز باید در جای خود باشد: قاشق‌ها، بشقاب‌ها، پرده‌ها، اتاق‌ها، خاطرۀ مادر و حتا بدن خودش. این نظم با ورود ایوا3، معشوقۀ برادرش لوئیس4، به هم می‌ریزد. ایوا قرار است چند هفته‌ای در خانه بماند، اما حضور او مانند دستی است که روی سطح غبارگرفتۀ زندگی ایزابل کشیده شود. چیزهایی ناپدید می‌شوند، میل‌هایی آشکار می‌شوند، و خانه‌ای که ایزابل آن را پناهگاه خود می‌دانست، آرام‌آرام به فضایی بدل می‌شود که در آن هیچ‌کس نمی‌تواند نسبت خود را با آدم‌های پیرامونش پنهان کند.

The Safekeep در سال ۲۰۲۴ منتشر شد، به فهرست نهایی بوکر راه یافت و در ۲۰۲۵ جایزۀ ادبی زنان را برد. اما صرف‌نظر از چنین دستاوردی، ارزش رمان در پرسش‌های مهمی‌ست که مطرح می‌کند: جنگ بر شیوۀ نزدیک‌شدن انسان‌ها به یکدیگر چه تأثیری دارد؟ آیا در خانه‌ای که سال‌ها بر سکوت و مراقبت وسواس‌آمیز بنا شده، می‌توان رابطه‌ای ساخت که بر ترسِ ازدست‌دادن و میل به کنترل استوار نباشد؟

خانه‌ای که مرز می‌سازد

رمان با شیئی کوچک آغاز می‌شود: تکه‌ای شکسته از بشقابی قدیمی که ایزابل آن را زیر ریشه‌های گیاهی پژمرده در باغ پیدا می‌کند. این تکۀ شکسته از همان آغاز اهمیت اشیای خانه را در جهان ایزابل آشکار می‌کند. ظرف‌های خوب خانه، به گمان او، یادگار مادرند و ازاین‌رو، برای مناسب‌های خاص‌اند و نه استفادۀ روزمره. جمله‌ای که ایزابل دربارۀ آن‌ها می‌گوید، منطق جهان ذهنی او را در خود فشرده کرده است: این اشیا برای «نگه داشتن‌اند».

این جمله فقط دربارۀ ظرف‌ها نیست. ایزابل همه‌چیز را با همین منطق اداره می‌کند: اشیا باید سالم بمانند، اتاق‌ها بی‌اجازه تغییر نکنند، آدم‌ها جایگاه خود را بدانند و بدن نیز زیر انضباط بماند. حفظ خانه برای او با آرامش توأم نیست؛ با اضطراب همراه است. کوچک‌ترین جابه‌جایی یا لمس یک شیء می‌تواند او را به هراس بیفکند.

جنگ، پیش از آغاز رابطۀ ایزابل و ایوا، همین منطق را در خانه حاکم کرده است. خانوادهٔ ایزابل در سال‌های پایانی جنگ وارد خانه‌ای شده‌اند که ازپیش پر از ظرف، قاب، اثاثیه، لباس و اسباب‌بازی بوده است. بعدها روشن می‌شود که این خانه پیش از جنگ به خانوادهٔ غیرمسیحی ایوا تعلق داشته است؛ خانواده‌ای که خشونت آن سال‌ها آنان را از خانه و زندگی پیشینشان جدا کرده بود. این واقعیت مهم است، اما مهم‌تر از دعوای ساده بر سر اینکه «خانه مال چه کسی است»، اثری است که این گذشته بر آدم‌های اکنون گذاشته است. خانه به مکانی بدل شده که در آن همه‌چیز با مرز تعریف می‌شود: چه کسی حق دارد وارد شود، چه چیزی را می‌توان لمس کرد، چه کسی باید بیرون بماند و چه چیزی نباید از جای خود تکان بخورد.

در اینجا می‌توان رد همان منطق جنگ را دید، فقط با صدایی آهسته‌تر. جنگْ جهان را به داخل و خارج، خودی و غریبه، امن و تهدیدکننده تقسیم می‌کند. در خانۀ ایزابل نیز ورود یک غریبه، پیش از آنکه امکان رابطه باشد، تهدید است. ایوا حتا وقتی کاری نمی‌کند، حضورش نظم خانه را بر هم می‌زند. می‌خندد، در اتاق‌ها راه می‌رود، اشیا را لمس می‌کند، پنجره‌ها را باز می‌گذارد، با خدمتکار گپ می‌زند و به موسیقی متفاوتی گوش می‌دهد. او فقط مهمان نیست؛ حضوری زنده است که قواعد سکون را به حرکت درمی‌آورد.

از این نظر، خانه صورت مادیِ روابط شخصیت‌های رمان است. همان پرسشی که دربارۀ اتاق و آستانه مطرح می‌شود، دربارۀ آدم‌ها نیز صادق است: دیگری تا کجا می‌تواند نزدیک شود؟ چه کسی مرز را تعیین می‌کند؟ و آیا ترس از فقدان، حق تصاحب کسی را به ما می‌دهد؟

بدنی که صاحب خود نیست

ایزابل فقط خانه را کنترل نمی‌کند؛ بدن خود را نیز مانند اتاقی بسته نگه می‌دارد. تماس مردان برایش با تهوع، انقباض، ترس و سردرگمی همراه است. حضور یوهان5، مردی که گمان می‌کند حق نزدیک‌شدن به او را دارد، این بیگانگی را آشکار می‌کند. تهدید یوهان در شدّت و حدّت برخوردش نیست؛ در عادی بودن رفتار اوست: نزدیک می‌شود، لمس می‌کند، واکنش بدن ایزابل را به میل خودش تفسیر می‌کند و وقتی ایزابل عقب می‌کشد، آن را به‌منزلۀ بازی یا تردید می‌بیند.

جامعه نیز چندان متفاوت عمل نمی‌کند. از ایزابل انتظار می‌رود ازدواج کند، سازگار شود و احساسات خود را در قالبی بفهمد که از پیش برایش ریخته‌اند. حتا حالت تهوع و لرزش او می‌تواند به‌عنوان نشانۀ علاقه تعبیر شود. در چنین جهانی، پیش از آنکه زن بتواند معنای تجربۀ بدنی خود را بفهمد و بیان کند، دیگران آن را برایش تفسیر می‌کنند، و این اطرافیان هستند که تصمیم می‌گیرند ترس او واقعاً ترس است یا نه، عقب‌رفتنش امتناع است یا ناز، و سکوتش مخالفت است یا رضایت.

رابطۀ ایزابل و ایوا این نظم را به هم می‌زند، اما نه به این معنا که میل زنانه ناگهان همه‌چیز را حل می‌کند. برعکس، ایزابل درآغاز حتا امکان فهمیدن زبان بدن خود را ندارد. نفرت، حسادت، شرم، خشم و کشش در او چنان به هم پیچیده‌اند که نمی‌داند کدام احساس را تجربه می‌کند و چه نامی دارد. بدنش زودتر از ذهنش می‌فهمد که چیزی تغییر کرده است: تپش قلب، گُر گرفتن، لرزش، توجه به فاصلۀ میان دو بدن و حساسیت به نگاه ایوا.

بدن در این رمان فقط محل میل نیست؛ محل شناخت است. ایزابل از خلال واکنش‌های بدنی خود به چیزی پی می‌برد که زبان رسمی زندگی‌اش اجازهٔ گفتنش را نمی‌دهد. ایوا نیز در رابطه با او فقط موضوع نگاه نیست. هر دو زن نگاه می‌کنند، عقب می‌کشند، نزدیک می‌شوند، می‌آزمایند و گاه خطا می‌کنند. این صمیمیت، بیرون از مسیر آشنای ازدواج و مالکیت مردانه شکل می‌گیرد؛ اما همچنان از اعمال قدرت، ترس و امکان آسیب فارغ نیست.

اینجا یکی از مهم‌ترین پرسش‌های رمان شکل می‌گیرد: آیا می‌توان بدن دیگری را خواست، بی‌آنکه آن را از آنِ خود دانست؟

وقتی میل وارد خانه می‌شود

رابطۀ ایزابل و ایوا از ابتدا پاک، بی‌دردسر و شفاف نیست. ایوا گذشتۀ خود را پنهان می‌کند و با هدفی مشخص وارد خانه می‌شود. ایزابل نیز او را زیر نظر می‌گیرد، به رفت‌وآمدش حساس است و گاه چنان رفتار می‌کند که انگار حضور ایوا نیز باید تابع قواعد او باشد. هر دو زن چیزی را از هم پنهان می‌کنند. هر دو می‌توانند بی‌رحم باشند و رابطۀ آن‌ها درست به همین دلیل انسانی است.

جنگ در اینجا فقط یک پس‌زمینۀ تاریخی برای رخدادها و کنش‌های رمان نیست. آثار آن در بی‌اعتمادی ایوا، در وسواس ایزابل، در سکوت‌های خانوادگی و در ترس هر دو از آسیب‌پذیری حضور دارد. آن‌ها بدون گذشته‌ای سنگین با هم روبه‌رو نمی‌شوند؛ هر کدام تاریخی را با خود حمل می‌کند که بر نحوۀ دیدن و لمس‌کردن طرف مقابل اثر گذاشته است.

ایزابل به چیزی که دوست دارد، به‌سادگی اعتماد نمی‌کند. نخست می‌خواهد آن را در جای امن بگذارد، حفظ کند و از دسترس دور نگه دارد. همان منطقی که ایزابل برای ظرف‌های خانه به‌کار می‌بَرد، می‌تواند به رابطه با انسان‌ها نیز سرایت کند. وقتی میلش به ایوا آشکار می‌شود، «خواستن» به‌سادگی می‌تواند به شکل دیگری از «نگه‌داشتن» بدل شود: ترس از رفتن ایوا و میل به دانستن اینکه کجاست و چه زمانی بازمی‌گردد.

ایوا نیز از این چرخه بیرون نیست. او گاهی برای تحریک ایزابل از نزدیک‌شدن به دیگران استفاده می‌کند، گاهی مرزها را می‌آزماید و گاه خشم خود را طوری به رابطه‌شان وارد می‌کند که امکان اعتماد را دشوارتر می‌سازد. The Safekeep عشق را پناهگاهی بی‌خطر جلوه نمی‌دهد. رابطۀ این دو زن، محل برخورد دو گذشتۀ زخمگین است؛ برخوردی که هم امکان نزدیکی را می‌سازد و هم می‌تواند شکل‌های قدیمی خشونت را تکرار کند.

از همین‌جا، پای سیاست عشق6 به میان می‌آید. در اینجا منظور از سیاست عشقْ احساسات بزرگ یا وعده‌های عاشقانه نیست. پرداختن به این مسئله است که آدم‌ها در حضور کسی که دوستش دارند، چه می‌کنند: آیا گوش می‌دهند؟ آیا عقب‌نشینی طرف مقابل را می‌پذیرند؟ آیا می‌توانند از حقِ فرضی خود برای دانستن، لمس‌کردن یا نگه‌داشتن دست بکشند؟ عشق زمانی از احساس صِرف فراتر می‌رود که شخص محبوب را به ابزاری برای پاسخ‌دادن به نیازهای ما تقلیل ندهد.

نزدیکیْ بدون تصاحب

در رمان، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های رابطۀ ایزابل با یوهان و رابطۀ او با ایوا، در نحوۀ مواجهه‌شان با بدن آشکار می‌شود. یوهان واکنش ایزابل را ازپیش معنا می‌کند. او نزدیک‌شدن خود را طبیعی می‌داند و عقب‌کشیدن ایزابل را جدی نمی‌گیرد. در مقابل، رابطۀ ایزابل و ایوا پر از مکث است. این مکث‌ها همیشه اخلاقی و بی‌نقص نیستند، اما به بدن اجازه می‌دهند چیزی بگوید.

اهمیت این تفاوت در پایان رمان روشن‌تر می‌شود. ایوا در شبی سرد به خانه بازمی‌گردد. می‌لرزد. ایزابل می‌خواهد او را در آغوش بگیرد، اما دست نگه می‌دارد. می‌خواهد دستش را بگیرد، اما باز هم دست نگه می‌دارد. او این بار فهمیده است که دوست‌داشتن، به‌خودیِ خود، اجازۀ لمس را صادر نمی‌کند.

این شاید ظریف‌ترین دگرگونی ایزابل است. زنی که در آغازِ رمان همه‌چیز را با نگه‌داشتن تعریف می‌کرد، در پایانْ می‌آموزد که مراقبت گاهی به معنای دست‌دراز نکردن است. این یک خودداری سرد نیست؛ شکلی از توجه است. او می‌بیند ایوا به گرما نیاز دارد، اما نیاز او را مجوزی برای تصاحب بدنش تلقی نمی‌کند.

در این معنا، سیاست عشق در The Safekeep از جایی آغاز می‌شود که عشق از مالکیت جدا می‌شود. مراقبت بدون رضایت می‌تواند به کنترل بدل شود. نزدیکی بدون پذیرشِ حقِ عقب‌کشیدن طرف مقابل، شکلی از سلطه است. حتا نیت خوب نیز اگر استقلال او را درنظر نگیرد، می‌تواند آسیب بزند.

این موضوع فقط در روابط عاشقانه صادق و مشهود نیست. بسیاری از خشونت‌ها با زبان و ادعای مراقبتْ لاپوشانی می‌شوند: خانواده می‌گوید چه چیزی برای تو بهتر است؛ مرد معنای واکنش بدنت را تعیین می‌کند؛ کسی که دوستت دارد، گمان می‌کند حق دارد همه‌چیز را بداند. مرز میان مراقبت و کنترل همیشه روشن نیست، اما یک نشانۀ مهم دارد: آیا طرف مقابل هنوز حق دارد «نه» بگوید، عقب برود و تصمیم خود را بگیرد؟

جنگ نیز فهم و تعیین این مرز را دشوارتر می‌کند. کسی که چیزهای زیادی را از دست داده، ممکن است با شدت بیشتری به آنچه باقی مانده بچسبد. کسی که آموخته جهان امن نیست، ممکن است کنترل را با امنیت اشتباه بگیرد. کسی که به آدم‌ها اعتماد ندارد، ممکن است سؤال‌پیچ کردن را با مراقبت، و نظارت را با عشق اشتباه بگیرد. The Safekeep نشان می‌دهد که آثار جنگ فقط در خاطره‌ها نمی‌مانند؛ وارد عادت‌های عاطفی نیز می‌شوند.

پس از جنگ چگونه می‌توان با دیگری زندگی کرد؟

رمان به این پرسش پاسخ آسانی نمی‌دهد. عشق، گذشته را پاک نمی‌کند. رابطۀ ایزابل و ایوا نیز درمانی جادویی برای زخم‌های جنگ نیست. نزدیک‌شدن آن‌ها اتفاقاً بسیاری از چیزهای پنهان را آشکار می‌کند: خشم، حسادت، فریب، احساس گناه و ترس. عشق در این رمان نه درمان، بلکه «فضای مواجهه» است.

در اینجاست که خانه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. در آغاز رمان، هر چیزی الزاماً در جای خودش قرار دارد، هر دری بسته است و هر غریبه‌ای بیرون نگهداشته می‌شود. اما زندگی مشترک چنین نظمی را ناممکن می‌کند. رابطه یعنی پذیرفتن اینکه حضور یک انسان دیگر چیزی را در آن فضا جابه‌جا خواهد کرد؛ نه لزوماً ظرف روی میز را، بلکه تصویری را که از خودمان و جهان داشته‌ایم.

خانه، از این چشم‌انداز، فقط مِلک یا میراث نیست. صورت مادیِ یک پرسش است: آیا می‌توان فضایی ساخت که در آن حضور یک انسان تهدید تلقی نشود؟ آیا می‌توان از مرزها محافظت کرد، بی‌آنکه همه‌چیز را به دژ بدل کرد؟ آیا می‌توان کسی را دوست داشت، بی‌آنکه او را در خدمت امنیت خود خواست؟

این پرسش‌ها برای جهان پس از جنگ اهمیت ویژه‌ای دارند. بازسازی فقط ساختن دیوارها و سقف‌های ویران‌شده نیست. جامعه‌ای که از ورطۀ جنگ بیرون می‌آید، باید مناسبات انسان‌ها با اعتماد، ترس، بدن و یکدیگر را نیز از نو بسازد. ازپس جنگی ویرانگر ممکن است خانه‌هایی سالم مانده باشند، ولی آدم‌هایشان هنوز با منطق جنگ به یکدیگر نزدیک شوند: با حصار کشیدن دور خود، سوءظن به ورود غریبه‌ها، ترس از فقدان، و میل به کنترل آنچه دوست دارند.

The Safekeep ارزش خود را از همین انتقال می‌گیرد. جنگ را از میدان‌های خود بیرون می‌کشد و به اتاق، تخت، آشپزخانه، پوست و فاصلۀ میان دو دست می‌آورد. نشان می‌دهد که صلح فقط نبودن انفجار نیست؛ گاهی تواناییِ نزدیک‌شدن به کسی بدون تصاحب اوست.

رمان در پایان به گذشته بازنمی‌گردد. هیچ‌چیز به وضعیت نخستین خود بازنمی‌گردد؛ نه خانه، نه ایزابل و نه ایوا. امکانی تازه در سطح دیگری شکل می‌گیرد: در این امکان که دو انسان، با تاریخ‌های ناسازگار و زخم‌های درمان‌نشده، بتوانند شیوه‌ای دیگر را برای کنار هم بودن بیاموزند. نه با فراموشی گذشته، نه با مالک‌شدن یکدیگر، بلکه با توجه، مکث و پذیرفتن اینکه عشق نیز مرز دارد.

شاید مهم‌ترین حرکت The Safekeep همین باشد: زنی که در آغاز می‌گوید چیزهای ارزشمند برای «نگه داشتن‌اند»، در پایان با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که انسان محبوب، برخلاف اشیا، برای نگهداری و تصاحب کردن نیست. می‌توان کنارش ماند، به او گوش داد، برایش آتش شومینه را روشن کرد و پیش از لمس، دست نگه داشت. اینجا، پس از همۀ ویرانی‌ها، عشق نه وعدۀ نجات است و نه شکل تازه‌ای از مالکیت؛ تمرینی دشوار برای زندگی‌کردن مسالمت‌آمیز با یکدیگر است.

1. Van der Wouden, Yael. The Safekeep. New York, NY: Avid Reader Press. 2024.

2. Isabel

3. Eva

4. Louis

5. Johan 6. The Politics of Love

از همین نویسنده:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی