
در روزهای بعد از کشتار جمهوری اسلامی از مردم به خیابان آمده در شهرهای ایران، هیجدهم و نوزدهم دی ماه ۱۴۰۴، برای اندکی رهایی از کابوس آن روزهای خونین که مرگ در بیان مری الویر مثل کوه یخ میان تیغههای کتف مینشست، این شعرها را گاهی برای خودم میخواندم و ترجمه میکردم.
مری الویر، Mary olvier شاعر آمریکایی، سال ۱۹۳۵ در یکی از شهرکهای ایالت اوهایو زاده شد و سال ۲۰۱۹ در یکی از شهرهای ایالت فلوریدا در هشتاد و سه سالگی درگذشت. نگاه او به طبیعت در این شعرها از اهمیت ویژهای برخوردار است. فکر کردن و تامل بر تصویرهای قوی و شاعرانه او از آبشارهایی که ملافههای سفیدشان را دیوانهوار به هرسو پرتاب میکنند و مسابقه آوازخوانی سُهرهها در دشتی از کنگرهای وحشی فرصتهایی برایمان فراهم میکنند تا دنیای دیگری را به تماشا بنشینیم، با طبیعتی روبرو شویم که در نگاه و خیال و حس انسانی و دقت او به عناصر و اجزا طبیعت ساخته و پرداخته شده و به این حرف از او برسیم که در این جهان مجروح زنده بودن نیز خود امری کم اهمیت نیست. با تشکر از روشنک بیگناه که با فرستادن شعری به انگلیسی از این شاعر من را با شعرهای او آشنا کرد.
امروز
امروز در ارتفاع کم پرواز میکنم.
و هیج نمیگویم.
میگذارم همه افسونهای جاه طلبیام
به خواب روند
جهان چنان که باید
به راه خود می رود
زنبورها در باغ
زمزمهای کم جان دارند
ماهیها میجهند
پشهها طعمه میشوند
و باقی ماجرا
اما من امروز را مرخصی گرفتهام
سبک چون پر
به کندی گام برمی دارم
اگرچه در واقع
مسافتی شگرف را میپیمایم
سکون
دری
به سوی معبد
دعوت
آیا اندکی وقت داری
برای زمانی کوتاه
درنگ کنی
از دل روزِ پرمشغله و بسیار مهمی که داری،
برای دیدن سُهرههایی
که گردِ هم آمدهاند
در دشتی از کنگرهای وحشی؟
برای مسابقه آواز خوانی
تا ببینند کدامیک
بلندترین نت را میخواند،
یا پایینترین را،
یا شادمانهترین آواز را،
یا لطیفترین را؟
منقارهای محکم و خمیده شان
هوا را مینوشند
آنگاه که میکوشند
آوازخوان و هماهنگ،
نه بهخاطر تو
و نه بهخاطر من،
و نه حتی برای پیروزی
بلکه از شادمانی ناب و به شکرانه زنده بودن
باور کن، میگویند،
زنده بودن
خود امری جدیست
در این صبحِ تازه،
در این جهانِ مجروح.
از تو خواهش میکنم،
بدون مکث و بیاعتنا
از کنار این نمایشِ
تا این حد خندهآور
نگذر.
شاید معنایی داشته باشد.
معنای هرچیزی
شاید همان باشد که ریلکه میگفت،
آنگاه که نوشت:
باید زندگیات را دگرگون کنی.
روزِ تابستان
چه کسی جهان را آفرید
چه کسی قو را، و خرسِ سیاه را؟
چه کسی ملخ را آفرید؟
همین ملخ را میگویم-
آنکه خود را از میان علفها به بیرون افکنده،
شکر از دست من میخورد،
آنکه آروارههایش را نه بالا و پایین،
بلکه جلو و عقب میجنباند
آنکه با چشمان عظیم و پیچیدهاش
به اطراف خیره شده است.
اکنون ساعدهای رنگپریدهاش را بالا میآورد
و با دقت، صورتش را میشوید
اکنون بالهایش را ناگهان میگشاید
و سبکبال، دور میشود.
من دقیقاً نمیدانم دعا چیست.
اما میدانم چگونه حضور داشته باشم
چگونه در علفها فرو بیفتم،
چگونه در علفها زانو بزنم،
چگونه بیکار و شادمان باشم،
چگونه در دشتها پرسه بزنم
همان کاری که تمام روز کردهام
بگو، دیگر چه میباید میکردم؟
مگر نه اینکه همهچیز سرانجام میمیرد و بسیار زودتر از آن که باید
به من بگو چه می خواهی بکنی
با این زندگیِ یگانه، وحشی و گرانبهایت
شاعر با چهرهاش میان دو دست
میخواهی از خطاهایی که کردهای بلند بلند زاری کنی
اما راستش را بخواهی، جهان
به چنین صدایی هیچ احتیاجی ندارد.
پس اگر میخواهی این کار را بکنی
و نمیتوانی جلوی خودت را بگیری،
اگر دهان شیرینات
از زاری باز نمیماند،
دستکم تنها برو
از دلِ چهل کشتزار
و چهل سراشیبیِ تاریک
از صخرهها و آب
جایی که آبشارها
ملافههای سپیدشان را
دیوانهوار در همهسو پرتاب میکنند.
در پشت همه این هیاهوی شادی و بازی آب
غاری هست
میتوانی آنجا بایستی،
زیر آن،
و هرقدر میخواهی نعره بزنی
و هیچچیز آشفته نخواهد شد؛
میتوانی تمام بعدازظهر
از نومیدی چکهچکه اشک بریزی
در همان حال،
بر شاخهای سبز،
آن توکای سینه خال دار
که بالهایش تنها تماس نرمی داشته
با لغزش نازک گذرای آب ،
سینهاش را پُف میدهد
و میخواند
از زیباییِ کامل،
سنگ سخت همه چیز.
وقتی مرگ میآید
وقتی مرگ میآید
مثل خرسی گرسنه در پاییز؛
وقتی مرگ میآید و همه سکههای درخشانش را از کیف پولش بیرون میآورد
برای خریدن من، و کیفاش را با صدایی خشک میبندد
وقتی مرگ میآید
مثل سرخک
وقتی مرگ میآید
مثل کوه یخی میان تیغههای کتف
میخواهم با کنجکاوی از در بگذرم، حیران
که این کلبه تاریک چه جور جایی است
از همین روست که به همه چیز
چون برادر و خواهر نگاه میکنم
و زمان را چیزی بیش از یک تصور نمی بینم
و ابدیت را امکانی دیگر به حساب میآورم
و هر زندگی را گلی میبینم
به همان سادگی گل بابونه صحرایی
و یگانه
و هرنام را موسیقی آرامش بخشی در دهان
که چون هر موسیقی
به سکوت گرایش دارد
و هر تن را شیری از شجاعت
چیزی گرانبها
برای زمین
وقتی همهچیز تمام شد،
میخواهم بگویم:
تمام عمرم
عروسی بودم در پیوند با شگفتی.
دامادی بودم،
که جهان را در آغوش میگرفتم.
وقتی همهچیز تمام شد، نمیخواهم بپرسم
آیا از زندگیام چیزی خاص و واقعی ساختهام یا نه.
نمیخواهم خود را در حال آه کشیدن بیابم، هراسناک
یا غرقِ جدل.
نمیخواهم پایان کارم این باشد
که فقط برای دیداری گذارا در این جهان بودهام








