
داد میزنم. از کلهی صبح تا بوق شب جای غذا جای خواب جای حرف داد میزنم. میگوید آرام باش دختر، با این همه فشار عصبی بلایی سرت میآید. میگویم آخر این همه ترجمه، این همه کلمهکلمه کتاب جوریدن، پس کجا رفت فکرهای پشت کلمهها؟ میگویم من دیگر هیچ کس را نمیشناسم. میگوید غافلی از چیزی که جهان را بلعیده؟ از دوازده روز جنگ که راه انداختند تا خرگوش را از حقه درآورند؟ نگاه میکند تو چشمهام که سرخ است لابد. نمیگویم منتظر نباش اشک راه بگیرد، فقط خشم است که نمیگذارد بشود. بعدِ سپهرِ بابا کجایی چیزی از درونم رد شده که راه بر هر مجرایی بسته. فقط یک بار شد که زار بزنم، آنطور که بالای صورت سفید مهتابی بابا زار زده بودم وقتی بیست قدم مانده به سوراخ سیاه گور کفنش را باز کردند تا آن زن جوان قشنگش و ما بچههای ریز و درشتش خداحافظی کنیم. ولی مگر حفرهی فقدان را میشود پر کرد؟
میگویم ما هم خوراک دادهایم به این هیولا لابد و این روزها همهاش یاد دهخدا میکنم که چی داشته از درون سرکوبش میکرده که بعد از شهریور بیست قلم را زمین گذاشت و رفت کنج عزلت فرهنگ لغت نوشت. ولی ما که از اولش هم در انزوا بودیم. دست میکشد روی گونهام. با سرانگشتانی که از فشار مداوم چوبِ مداد زمخت شده. میگوید دست از جدل بردار دختر، تو راوی هستی، روایت کن.
نمیگویم نمیتوانم، تو بگو به آغاز کلمه در طفلی برگشته باشم که زبان را از حفرهی گوش میآموزد. همین فقط ازم برمیآید بنویسم اتلمتل توتوله گاو حسن چهجوره نه شیر داره نه پسّون گاوشو بردن هندسّون یک زن کوردی بسّون اسمشو بذار اَمقِزی دور کلاش قرمزی هاچین و واچین یه پاتو برچین. و موقع نوشتن سه کلمهی آخر مکث میدهم به صدا در سرم: یه … پا … تو … بر … چین. تق … تق … تتق … تق. لغت چین تقی ضربه میزند مثل سپهر در بابا که هاچین و واچین میچرخد چرخچرخ عباسی خدا منو نندازی وسط مشماهای سیاه پر از انسان. سیاه چرا؟ مگر چه ترس دارد کسر خون بر سفید مهتابی پوست که خالی شده از خودش. خالی شدیم از تودهی چرب و زرد درون معده استفراغ کردیم وسط میدان از زور هول. یکیشان آمد با گارد سفت لاستیکیِ بسته به زانو کوبید پشت کمر. گفتی بدو، واینستا، دارند شلیک میکنند. گفتم گاز اشکآور است. نبود، به صداهای ضدهوایی بالای سازمان آب میمانست که بار اول بود میشنیدیم تا صبح میکوبید. گفتم نمیشود همان صدا باشد که، آن بالا تیربار است یحتمل. بود، تیربار بود، آن بالا نبود. گفتی بدو، واینستا. چهار تا موتوری چرخیده بودند پشت سازمان آب. همانجا که ایستادی و گفتی آن تپه را میبینی؟ لانهی روباه است. تعجب کردم، روباه، اینجا، وسط تهران؟ عین بچهها ذوق کردی گفتی آره وسط تهران، انقدر خوشگلاند که نگو، از وقتی قلمدوش بابابزرگ از دیدن عمو در قزلقلعه میآمدیم اینجا بودند، خیلیاند، ندیدیشان؟ صدا را شنیده بودم، اما ندیده بودمشان که از آنطرف دور زدهاند از جلومان سردرآوردهاند. برگشتم دیدم نیستی، نگو رفتهای پی لانهی روباه. میخواستم بگویم خرابش نکنی، حتمی بچه کردهاند آنجا؟ دیدم دارد میزند: تق تتقتتق تق، تق تتقتتق تق، کولهپشتیاش را گرفته جلوی صورتش، کولهپشتیاش را گرفته جلوی صورتش، بزن پایین بزن پایین: تق تتقتتق تق، تق تتقتتق تق. میخندی، بتادین را چپه میکنی روی ران و کپلم و حمام را به گند میکشی. تخسی میکنی، میگویی حسابی سرکوب شدی عزیزم. میگویم قبل اینکه با بتادین روی تابلوی خوشگل روی پوستم رنگ بپاشی دستکم یک عکس حسابی بگیر. میگویی نکند خیال برت داشته بفرستی برای حقوقبشریها و باهاش اقامت بگیری مرا بگذاری بروی لندن. آره لندن، با چسچس بهمن از گاز اشکآور همراه با طعم اضافی بال سوسک و ویجویج موش درازکش کف جوی بلوار، و صدای کلمنته که غرولند میکنم هیچ وقت لهجهشان را نمیفهمم. فقط همین یک مصرع را ببین؟ این ز ز از کجا میآید؟ مینویسمش تا زیر هرچه ز فرضی خط بکشم و خوش دارم یک آ هم بگذارم. آ مثل الف بورخس که میشود از آن همهی دنیا را دید و همهی دنیا تو را میبیند و تا با دنیا چشمتوچشم باشی مجالی نیست درد بکشی عزیزم.

مامان میگوید به درک که خودت نمیروی دکتر، بیا مادرت را ببر لااقل. خودش زنگ میزند به منشی و به چه خوشگلی دروغ میگوید که مفصل دستم دوباره باد کرده اینهوا و تا صبح از درد نخوابیدهام انگار کارد کرده باشند توش. تشر میزند به منشی که آقای دکتر خودش گفته من هر وقت دستم ورم کرد بینوبت بیایم. بعدش هم که گوشی را میگذارد تشر میزند به من که مگر خود دکتر همین دو سه سال پیش که تو خیابان بودید نگفت هرطوری شد جای بیمارستان بیایید پیش خودم؟ باید صبح برویم بشینیم تا ساعت چهار عصر که وقت میشود بین مریض برویم تو و من هی اینور آنور میشوم روی صندلی که فشار نیاید به آن دانههای سربی کوچولوی خوشنشسته در کپل. کلمنته در یک گوشم میخواند:
London, London, London is calling you, what are you waiting for
What you searching for?
London, London, London is all in you, why are you denying the truth?
“I might, I might, I might be boring you” he said
“Although it’s not clear as the morning dew
When my preferred ways are not happening
I won’t underestimate whom I am capable of becoming”
و گوش دیگرم سمت مامان باز است که الکی دستش را پیچیده در شالگردنش و خندهام میگیرد از زنی که بعد از تزریق سرخود واکسن ایرانی این همه سال کورتون همهی ماهیچههاش را خورده و انقدر ریزهمیزه شده که میتوانم مثل طفلی در آغاز زبانآموزی قلفتی بگیرمش در بغلم.
آرام باش مامان، آرام باش، من درد نمیکشم. درد در مشمای سیاه است کف زمین. نشمردم مادر، خیلی بود. تا چشم کار میکرد کپه کرده بودند روی هم. طنین دارد این جمله از قبلها در گوشم. همهشان را پیدا نکردم خاله. خیلیها هنوز ماندهاند زیر آوار. همانها را که درآوردم خِر کشیدم تا بیابان. تا چشم کار میکرد مردم کس و کارشان را کپه کرده بودند روی هم. بولدوزر میکَند زمین را میرفت جلو، یکی با بیلمکانیکی جنازه میریخت یکی پشتبندش خاک هوار میکرد. چه میدانم خاله کدامشان کجای آن برهوت خاک شد. فقط خاکشان کردیم بو نگیرد. منتظر نماندند کسی بیاید تنش را پیدا کند. شمارهاش چهاررقمی بود. زیرش نوشته بود ناشناس. گورکن قبرستان میگوید قبل اینکه سنگ بگذاریم خاک بریزیم خودمان عکس میگیرم تو گوشیمان بماند، بلکم یکی آمد دنبالشان. منتهی فقط از اینها، آنهایی را که روزهای اول آوردند کپه کردند خودشان با ماشین خاک ریختند، به عکسگرفتن نرسید. مردهشور غسالخانه اشک چشمش را با پر روسری پاک میکند. حرفی نمیزند چی دیده در آن تنهای خرامان در جوانی، در گِردی پستان یا سفتی تخت سینه، در گودی کمر یا رستنگاه مو در شرمگاه انسان نابالغ، چی دیده در انحنای پرنقش کپل که دلش اینطور عین برگ گل نازک شده اشک میریزد از دستکشیدن به تن جنازه و دیدن تنهایی که صورت هم ندارند بعضیشان. دکتر میگوید چیزی نیست. هرچی را میشده دربیاوری، خودت درآوردی. ولی خب، بگذار ببینم، اینجا و اینجا و این یکی اینجا که البته شاید ریسکش بالا باشد. دمر از روی تخت چشمم به دوربین کنج مطب است که از وقتی آمدیم تو اتاق دیده بودم سرش را کامل چرخانده رو به دیوار. پنس را که فرو میکند در گوشت و چربی، من هم صورتم را فرو میکنم در مشمای کشیده روی تخت.
حواسش را پرت میکنم. میگویم هوا امشب میرسد به زیر صفر، از زیر صفر هم بلکم سقوط کند به درکات زمهریر . روی گُل و گلدانت پلاستیک نمیکشی مامان؟ امشب سرما کاکتوسهات را میزند ها. میگوید یک ملت را سرما زده، گُل میخواهم چه کار.
گریه نکن مامان، درد ندارد. درد در خیابان است. سر چهارراه میایستد. هیبت سیاه گندهاش ترس ندارد دیگر. درد از مرز ترس گذشته است، سرما جانسخت کرده این برهوت را. فقط دعا کن برف ببارد بنشیند اما یخ نزند. خونِ دلمهبسته خوب خیس بخورد زیرش، بکشد بالا مثل نم از دیوار بیایید بر سطح. بگویم نگاه کن مامان، همه جا یک لایه برف نشسته، آنجاهاش را ببین، سرخ سرخ است. گُل غولپیکر کاکتوست را میدهی بگذارم بالای برف؟ آره، اینجوری بهتر است، این هم سبزش مامان. حالا همه شدیم آنطور که حکم کردهاند منبعد باید باشید: یک ملت یک پرچم. مامان پقی میترکد، زار میزند، انگار دوباره سر کفن را باز کرده باشند رو به صورت مهتابی بابا در بیستقدمی گور تا خداحافظی کند و چنگ بزند در پارچهی کفن که حالا با بچههات چه کار کنم مرد. چیزی نیست زن، ضربهی یک پوتین بود فقط. زدند زیر شکم، فتق پاره شد، چمبره زد در خودش، زدند بالاتر، زیر پردهی دیافراگم. دکتر گفته بود همه را پاره کردهاند بس که لگد زدهاند. چه کار کرده بود مگر شوهرت؟ نگفته بودی مامان اتوبوس را وسط جاده نگه داشته، زن را از زیر مشت و لگد کشیده کنار و محکم خوابانده زیر گوش شوهرش که تو مگر حیوانی مرد، که وقتی ریختهاند سرش فحش را کشیده به شاه مملکت که شاه اگر عرضهوجود داشت مملکت هم قانون داشت بالای سر زن و بچهی مردم. نگفته بودی که ما نفهمیم مامان که تو سیاه زمستان پنج ساعت تو را ول کردهاند وسط حیاط و مرد را بردهاند در ساختمان ژاندارمری و تا میخورده زدهاند. گفتی کلهشقیات را از بابت به ارث بردی، بچههای مردم را هم که جمع میکردند سوار اتوبوس کنند ببرند جبهه همانطور میایستاد وسط خیابان فحش را میکشید به اول و آخرشان، صد بار برش داشتند بردند، آشولاشش را برام آوردند. یک عمر خرکشش کردم از این دکتر به آن دکتر. خوب نمیشد، هی از یک جای دیگرش پارگی میزد بیرون. هیچ کجای زندگیمان به هیچ کجاش وصل نشد، همهاش پارهپاره بود. من شماها را روی مژهی پلکم بزرگ کردم، ارواح خاک پدرت تو یکی خودت را پارهپاره نکن. دلت نمیآید بگویی درجا بمیر. کورتون دلت را کوچک کرده قد دل قناری. دلت شور نزند زن، بچهها هم بزرگ میشوند، به حرف میآیند، زبان یاد میگیرند. ولی حفرهی فقدان پر نمیشود بابا.
لاطائلات میبافی در یادداشتی میگذاری کنار کتری میروی. سه بار میخوانمت: حال این روزهام هیچ خوب نیست. از عهدهی زندگی برنیامدم و خیلی کارها میشد که نکردم. ببخش، نتوانستم آدم به دردبخوری باشم، هیچ کاری از دستم برنیامد. تحملم دشوار شده. فکر نکن نمیفهمم حوصلهام را نداری، دیگر سر شوق نمیآورمت. نمیتوانم خودم را توضیح بدهم، اما خیال میکنم در زندگیات زیادیام، اگر نباشم حالت بهتر میشود. تا دور چهارم را شروع کنم مامان زنگ میزند. هرچه ویدیو منتشر شده را نشسته دیده. صداش خش دارد و با لحنش به آدم حمله میکند. میپرسم مگر نوههاش پیشش نیستند؟ نشنیده میگیرد. میگوید شهر نیست که، میدان جنگ است. از تو میپرسد، که نمیخواهی کلاسهای آموزشگاه را تعطیل کنی؟ این شبها نروی بیرون؟ میگویم حرف گوش نمیکنی، میگویم هی میگویی اندیشه تعطیلیبردار نیست. میروی و گاهی بعد از یکِ نیمهشب برمیگردی. مینشینی تا بوق شب دل به دل بچهها میدهی. به مامان میگویم نگرانت نباشد، که اگر کشته شدی هم که دیگر کشته شدی، چه کار کنم، خونت که از باقی بیگناهان این کشور رنگینتر نیست. مامان گوشی را میگذارد، بدون اینکه یک کلمهی دیگر حرف بزند.
اَمقِزی دور کلاش قرمزی زرتیبهپرتی کلک زد. گفتم اصلاً قهر قهر تا روز قیامت و زدم زیر بازی. با جفتپایی که یکیاش سه سال پیش سوخت یکیاش همین چند روز پیش بلند شدم بنا را گذاشتم به لِیلِیکردن. زبانم را درآوردم اینهوا چشمهام را قلمبه کردم سرم را تکانتکان دادم تو صورتش. اَمقِزی دور کلاش قرمزی زرتیبهپرتی حوصلهاش سر رفت دست برد به کمر تفنگش را درآورد شلیک کرد: تق. روباهِ به چه خوشگلی افتاد زمین قبل اینکه برسد به لانهاش. حیوونکی یک خونی ازش میرفت به چه سرخی. گفتم آخر دلشان آمده این زبانبستهها را ول کردهاند وسط شهر؟ گفتی حالا فهمیدی چرا دهخدا ول کرد رفت نشست کنجی فرهنگلغت نوشت؟ چه ربطی دارد؟ به خدا منو نندازیاش که ربط دارد. پارهپارهها را جمع میکنم میدوزم به هم و شکم بابا را دندانموشی بخیه میزنم. مامان یادم داده دور دستمال گلدوزیم را دندانموشی کنم ریشریش نشود پارچهی کتان سفیدش. بابا میگوید بهبه چه دختری چه چیزی، چه خوب بخیه کرده، آخرش دکتر میشود دخترم. میگویم نخیرم، من میخواهم عین مامان شعر بنویسم و دو تا دستم را میگیرم جلو صورت و ریزریز میخندم، چون نمیخواهم صداش را دربیاورم که دفترشعر مامان را دوختهام زیر دیافراگم بابا که هی ول میشد میافتاد و هیچ کاری از هیچ دکتری ساخته نبود. هیس! صداش را درنیار. کلک زدم خب. بابا را با دفترشعر مامان میگذارند تو گودال سیاه قبر. مامان دیگر شعر نمینویسد، من باید جاش بنویسم. یک عالم سپهر هم پیدا شده که تا حالا همهشان را گذاشتهاند تو گودال سیاه قبر. بابای سپهر هم داد نمیزند دیگر، من باید جاش داد بزنم. آهای هوار! بیایید ببرید نفری چندصد میلیون تومان ناقابل، که قول دادهاند در امور مرتبط هزینه شود. افکار عمومی را خاطرجمع میکنند که نگران دفعهی بعد نباشد. قرار شده هم گورستان جدیدی با ظرفیت اسمی چندهزار نفر در حاشیهی شهر تأسیس شود، هم ظرفیت خالیشدهی مشماهای سیاه را تا قبل از ماه مبارک رمضان جایگزین کنند. خانم خبرنگار یادآوری میکند که بزرگترین مشکل ما در مدیریت کهریزک بوده و میپرسد برای آنجا هم فکری کردهاید؟ مسئول مربوطه با سری افراشته به همه اطمینان میدهد که به تعداد لازم سولهی سرپوشیده به کهریزک اضافه خواهد شد. مامان با دست چپش تلویزیون را خاموش میکند، دست راستش باد کرده اینهوا، و صبر نمیکند ببینیم ماشینهای یخچالدار جدید هم سفارش دادهاند یا نه. میگوید جای اینکه نشستهای ور دل من زانوی غم بغل گرفتهای بلند شو برو تا دم سازمان آب پیداش کن برش گردان خانه. حتمی یک جایی همانجاها کنار لانهی روباه است.
تهران، بهمن ۱۴۰۴








