مریم رئیس‌دانا: یک چراغ و ترس‌بس

در خواب مادر، «همه چراغ‌ها خاموش بودند جز یکی»؛ و این «یکی» – در روزهای آتش‌بس دوهفته‌ای، در میان خانه‌های ترک‌خورده و والکر و تسبیح سبز و فلاسک چای – تمام چیزی است که مردم برای «ماندن» نیاز دارند: نه پیروزی، نه وعده بهشت، نه شعار «مرگ بر این یا آن». داستان «یک چراغ و ترس‌بس» از زبان دختری روایت می‌شود که برای مادرش از «هزار و یک شب» می‌خواند («کفار بر لشکر اسلام احاطه کردند») و همسایه در پاسخ می‌گوید «برای ما مردم همه‌شون کفارند». اینجا نه شرق، نه غرب، نه لشکر اسلام و نه کفار – فقط «مردم» مانده‌اند و «ترس»؛ و «ترس‌بس» آرزویی‌ست که در لبخند پایانی و روشن شدن چراغ‌ها، فقط برای چند لحظه «امکان» پیدا می‌کند. نویسنده با این یک چراغ نمادین، تلخی «ضدجنگ» بودن را چنین روایت می‌کند: گاهی ماندن در خانه، چای ریختن برای همسایه، و باز کردن کتاب قصه، بزرگ‌ترین «نه» به خشونتی است که می‌خواهد حتی «خانه» را هم از آدم بگیرد. می‌شنوید با صدا و اجرای نویسنده:

مامان گفت دیشب خواب دیدم تمام چراغ‌های خانه خراب شده. هر کاری می‌کردیم هیچ چراغی روشن نمی‌شد. مامان گفت فقط و فقط یک چراغ روشن بود، همان یک چراغ هم روشن ماند. گفتم خیر باشه مامان، همه چراغ‌ها خاموش بودند و خراب؟
-آره، جز یکی.
-خب، همون یکی هم خوبه. پس خبرهای خیر در راه است.
-خدا کند دخترم.
اما مثل هر روز در دلم آشوب بود. اگر راستی‌راستی نیروگاه‌های برق را بزنند چی؟ ولی به مامان بروز ندادم.
با جاروی دسته‌بلند خرده‌شیشه‌های روی زمین را جمع کردم در خاک‌انداز، و کاناپه مامان را با دستمالی نم گردگیری. ملافه تمیز انداختم رویش تا خاک به پوستش حساسیت ندهد. با والکر از دستشویی بیرون آمد. نشست روی کاناپه همیشگی‌اش. موهای سفید تُنُک‌اش را با شانه نمدار مرتب کردم. تسبیح سبز شاه‌مقصود، یادگار بابا، را دادم دستش.
ـ منم دیشب خواب بابا را دیدم.
ـ چه جوری بود؟
ـ مثل اون موقع‌ها که جنگ ایران و عراق بود. یادته؟ رادیو دم گوش‌اش، بی‌بی‌سی فارسی گوش می‌داد و چشمش هم رو به تلویزیون اخبار ایران بود.
ـ آره یادم است. بمیرم الاهی. چه‌قدر غصه خورد. جنگ که تمام شد او هم انگار تمام شد.
ـ می‌خواست مطمئن بشود جنگ تمام می‌شود تا بعدش او هم برود.
چهارچوب شکسته پنجره را از قابش جدا کردم. در دوردست دود حجیم سیاه تنوره می‌کشید. یاد کارتون‌های والت دیزنی افتادم که وقتی جادوگر طلسمش باطل می‌شد خودش هم دود می‌شد و می‌رفت هوا.
ـ می‌دانی مامان فکر می‌کنم چه خوب که بابا مرده است. چه خوب که دیگر این روزها را ندید. چه خوب که پایان جنگ ایران و عراق را دید و دیگر ندید که دوباره جنگی بدتر به جان این وطن آش و لاش افتاده.
ـ آره منم فکر می‌کنم خدا دوستش داشته تا نبیند که روی زمین جوان‌ها چطور پرپر می‌شوند و از آسمان چطور بمب بر سر مردم می‌ریزند.
دو متر در دو متر قد قاب پنجره پلاستیک سفید ضخیم را برش می‌دهم و می‌چسبانم جای شیشه. در می‌زنند.
ـ مادر جان ببین کی‌ست؟
از آستانه در ورودی در حدی که مامان بشنود بلند می‌گویم:
ـ آقای دورانی.
ـ ساینا جان، دعوتشان کن بیایند تو.
ـ سلام مادر جان. امروز بهتر هستین؟
ـ به لطف ساینا بله. شکر. شما چطور؟ بالا همه خوب هستند؟
ـ دخترکم خیلی هول کرده. رنگ به رو ندارد از صدای انفجار. از ترس روی زمین لیز خورد. تنش کبود شده. شما پماد درد و کوبیدگی دارید؟
به دو بلند می‌شوم می‌روم سمت کابینت داروها. می‌دهم دستش. مامان می‌گوید طفلی بچه، طفلی بچه‌ها. همکار ساینا دوقلوهای چهارساله‌اش زیر آوار خفه شدند. سکوت است و آه‌هایی که به سنگینی از سینه بیرون می‌شوند. مامان باز می‌گوید:
ـ پسرجان، آخه چرا شما مانده‌اید اینجا. من علیلم، این دختر هم دارد به سوز من می‌سوزد. شما چرا؟
ـ آخه کجا برویم؟
ـ من که به خانم‌تان گفتم. کلبه درویشی داریم طالقان. بزرگ نیست ولی از صدای این انفجارها که دور می‌شوید. بچه‌ها قلبشان مثل گنجشک است. همه‌اش هفت سالش است. انصاف نیست.
ـ نمی‌شود که ما برویم منزل شما. شما اینجا زیر انفجار بمانید که. امکان ندارد.
ـ امکان دارد. این ساینا را هم ببرید. من خیالم راحت شود.
یک استکان چای از فلاسک بغل دست مامان می‌ریزم برای آقای دورانی، و کج‌کج از گوشه چشم مامان را نگاه می‌کنم که یعنی چه حرف‌ها. آقای دورانی چشمش افتاد به تلویزیون شکسته و برگشته روی زمین. مامان گفت «تو دی ماه تو اون شلوغی‌ها ساینا قسطی خرید. می‌خواستیم اخبار اینترنشنال ببینیم. ما ماهواره نداشتیم تا امروز.»
ـ همون بهتر که نداشتید. همه‌اش دروغ. هم این‌وری‌ها و هم آن‌وری‌ها.
ـ حالا ساینا طفلک باید برای تلویزیونی که دیگر نیست هم قسط بدهد.
به روی مامان لبخند می‌زنم. «نگران نباش مامان. باز می‌خریم.»
ـ با اجازه من بروم. بچه ناراحت است.
ـ به سلامت پسرم. خیر پیش. دست زن و بچه‌ات را بگیر و بروید طالقان. یک ساعت هم راه نیست.
همان‌طور که می‌رفت گفت «یک کاریش می‌کنیم. یا همه با هم یا هیچ‌کس. یک تلویزیون قدیمی دارم براتون می‌آورم.»
مامان رادیو دستی قدیمی خودش را روشن کرد. اخبار از آتش‌بس دوهفته‌ای میان طرفین جنگ ایران و امریکا + اسراییل خبر داد. یاد خواب دیشب مامان افتادم که فقط یک چراغ روشن بود. بغلش کردم. بویش کردم. کنارش نشستم. کتابم را باز کردم. باید می‌خواندم.
ـ ساینا، باز هم ۱۰۰۱ شب می‌خوانی؟
سر تکان دادم.
ـ پس بلند بخوان.
«لشکر اسلام تکبیر بلند کردند و آسیای جنگ و جدال به گردش آمد. شمشیرها و نیزه‌ها به کار افتادند و سیل خون از هر سو همی‌رفت تا این که روز به انجام رسید و ظلمت شب جهان را فرو گرفت. کفار بر لشکر اسلام احاطه کردند.»
در زدند. کتاب را بستم. آقای دورانی با دختر و زنش بودند. یک جعبه نقل کوچک دست دخترک و یک جعبه شیرینی دست خانم دورانی بود. آقای دورانی تلویزیون روی دوش گفت «شنیدید آتش‌بس شد؟»
بچه دوید سمت مامان. جعبه نقل را گذاشت روی دامنش. «نوروز شما مبارک».
مامان لپ بچه را بوسید. یک اسکناس تاخورده از جیبش درآورد و داد به دخترک.
خانم دورانی گفت:
ـ آمدیم عید دیدنی. دل و دماغ که نمانده بود برایمان. دو هفته ترس‌بس.
بچه پرسید:
ـ ترس‌بس یعنی چی مامان؟
خانم دورانی بچه را بغل کرد و جواب داد:
ـ یعنی ترس دیگر بس است.
بی‌اختیار جمله آخر قصه به زبانم آمد، «کفار بر لشکر اسلام احاطه کردند.»
خانم دورانی گفت:
ـ مرده‌شور همه‌شون. برای ما مردم همه‌شون کفار هستند، ساینا جان.
خندیدیم.
چراغ‌ها را روشن کردم.

۱۱ آوریل ۲۰۲۶
۲۲ فروردین ۱۴۰۵

چهار روز از آتش‌بس گذشته است.

بیشتر بخوانید:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی