روز آتش‌بس، روز بغض

ناامیدی از وضعیتی که نه جنگ را می‌توان برد و نه صلح را تحمل کرد، یکی از تراژیک‌ترین موقعیت‌های اخلاقی در تاریخ معاصر ایران است. پاره‌ای از یک نوشته از ایران [نام نویسنده محفوظ]:

جمعه ۲۱ فروردین ۱۴۰۵ ساعت ۶:۴۰ دقیقه صبح

هنوز گلوم درد می‌کنه. نمی‌دونم دلیل واقعیش چیه؟ یا سرما زده به گلوم یا از بغض شدید آتش‌بس. آره، آتش‌بس شد و من به‌خاطر آتش‌بس بغض کردم، گریه هم کردم ولی نه اونقدر. فقط خیلی کم، اونم پشت تلفن، وقتی با ف حرف زدم.

سه‌شنبه آخر شب فکر کنم نزدیک نیمه‌های شب داشتیم با بابا برنامه کامبیز توی ایران اینترنشنال رو می‌دیدیم. البته قبلش دوستام توی گروه پیشنهاد دو هفته‌ای آتش‌بس به پیشنهاد پاکستان رو گذاشتن. به بابا گفتم پیشنهاد آتش‌بس دادن. گفت اینها (حکومت) خرتر از این حرفهان که قبول کنن. اما قبول کردن و اعلام شد. همون موقع آلپرازولام خوردم و خوابیدم.

صبح که بلند شدم نتونستم برم پیاده‌روی. همینجور تو تخت موندم. به هر کسی پیام می‌دادم جواب نمی‌داد. منتظر موندم ن بیدار بشه، گفتم: بریم بیرون. داشتم خفه می‌شدم. رفتیم بازار انقلاب نزدیک ستاد. تا قبلش از رفتن به بازار انقلاب می‌ترسیدم، چون ستاد رو چند بار بمباران کردن، کلی هم مردم عادی که مثل ما عبور می‌کردن کشته شدن، اما خب هیچ‌کس آمار واقعی کشته‌ها رو نداره.

بعدش رفتیم خیابون ستارخان. یکم خرید کردیم از دبن‌هامز. می‌دونم باید خیلی حواسم به خرج کردنم باشه اما امروز یه زنگ تفریح دادم، باید یه جوری خودمو سرپا نگه دارم. خریدامون حدود ۴ میلیونی شد. به نسبت، مواد غذایی و پوشاک ارزون هست. مثلاً یه مرغ حدوداً یک میلیون شده. در مقابل حقوق یک معلم که ۱۸ میلیونه، هیچ تناسبی وجود نداره.

چیزهایی برداشتیم که تو آف بود. از قضا دیروز صبحم رابطه عاطفی یک‌ساله رو تمام کردم. شاید یه روزی خاطراتشو نوشتم. راستش دلیل نگهداریش بیشتر شرایط آشفته بود. می‌گفتم بازم یه نفر هست که نمی‌ذاره کامل احساساتت خاموش بشه و تو خاموشی بری، ولی دیگه بیشتر ادامه دادنش بهم حس حماقت محض می‌داد. نمی‌تونستم جلوی این حسم مقاومت کنم. با دروغ‌های واضح و روشن خیلی مشکل دارم وگرنه که ما نفس کشیدنمون هم با دروغه تو این مملکت.

اصلاً ولش کن، بذار راستشو بگم. دوستش داشتم، آره، نمی‌تونم به خودم دروغ بگم. ولی یه جایی دیگه این حس حماقت از حس دوست داشتن پیشی می‌گیره و اینجاست که «بومممم» می‌زنم زیر کاسه‌کوسه‌ی همه چیز.

ساعت نزدیک دوازده ظهر برگشتیم خونه. ف زنگ زد و من با شنیدن صداش زدم زیر گریه، تعجب کرد. گفت: دخترو تکلیفت با خودت روشن کن! یعنی جنگ می‌خواستی؟ اگه این آتش‌بس نمی‌شد ترامپ تمام نیروگاه‌های برق رو می‌زد. چیچی می‌گی؟ گفتم حاضرم بمیرم ولی اینها نمونن.

اشک می‌ریختم و هق‌هق می‌کردم، البته یواش که صدام بلند نشه، اما بابا دیدم اومد و بالای سرم. چه شده بابا؟ چته؟ سرم رو تکون دادم.µ

هیچی بابا. هیچی. ف است. حرف می‌زنیم. گفتم: ف نمی‌تونم تصور کنم اینها موندنی باشن، اصلاً هیچ جوره نمی‌تونم فکرش کنم. گریه می‌کردم طوری که صدام تو گلوم خفه می‌شد و واضح شنیده نمی‌شد. می‌گفتم: نمی‌تونم با این همکارها برگردم سر کار. نمی‌تونم دوباره ریخت اینها رو تحمل کنم. ف گفت: آتش‌بس به معنی موندن اینها نیست، ما باید خودمون کاری کنیم. گفتم: برو عامو! یک ماه بیشتر دو تا ابرقدرت جنگی دنیا دارن باهاشون می‌جنگن و نتونستن برشون دارن، مجبور شدن تن به آتش‌بس بدن، بعد تو می‌خوای یه مشت آدم با دست خالی چه غلطی بکنیم؟

بقیه‌ی حرف‌ها یادم نیست، آخه تا امروز نتونستم از فشار و لرزش بدن و دستهام چیزی بنویسم.

دیروز که کامل از خونه بیرون بودم، صبح خودم تنها رفتم پیاده‌روی، ظهر با بابا رفتم پیاده‌روی، دوباره از ساعت ۳ هم با ف رفتیم کوه قندیلی. که وای چقدر قشنگ بود. خیلی خیلی همه چیز آروم بود. از اون بالا تمام شیراز زیر پات بود. زن و مرد آروم آروم تو کوه راه می‌رفتن. بعد از جنگ خیلی جالبه که یه صمیمیتی بین مردم ایجاد شده. وقتی توی پیاده‌روی یا کوه همدیگه رو می‌بینیم به هم سلام می‌کنیم. یه آقایی که انگار اونم جنوبی بود داشت از کوه می‌اومد پایین گفت: خدا قوت. انگار همدیگه رو برای دوام آوردن تشویق می‌کنیم و به نوعی بهم می‌گیم آفرین که داری تلاش می‌کنی زنده بمونی.

اولش با ف مخالف بودم که چرا چایی و کلوچه می‌آره بالا و یک کوله‌پشتی به بارمون اضافه می‌کنه، اما وقتی اون بالا روی یه نیمکت روبروی باغ‌های قصرالدشت شیراز نشستیم و تو اون هوای سرد استکان چایی بهم داد، دیدم راست گفته. چایی بالای کوه وقتی کل شهر زیر پاته و آفتابم داره غروب می‌کنه حسابی می‌چسبه.

خلاصه که وقتی شب برگشتم خونه دیدم ۱۷۰۰۰ قدم زدم و حسابی خورد و خاکشیر شدم. شایدم همین راه رفتن باعث شد یکم آروم‌تر بشم و بتونم بنویسم. امروز حیف بود خاطره روز آتش‌بس رو ننویسم. برگردیم به همون چهارشنبه.

بعد از تماس ف، سحر پیام داد. اونم داغون بود. گفت: دیدی؟ چوب کردن تو … . علی موند و حوضشو یه ویرونه… فقط فحش می‌داد. گفتم: س می‌دونی چیه؟ خودم خیلی داغونم و دیگه ادامه ندادم. البته باید میرفتم سر کلاس آنلاین مدرسه. که اونم بد از بدترم کرد.

چندین دانش‌آموز با پیام تبریک پیروزی ایران تو کلاس وارد شدن. خون خونم رو می‌خورد. ولی نمی‌تونستم هیچی بگم. تا اینکه یکی از دانش‌آموزها «آ» یه پیام گذاشت که: بچه‌ها صبر کنید هنوز چیزی معلوم نیست. یه نفسی خوردم. بعدش پیام گذاشتم که: لطفا هیچ پیام غیر درسی تو گروه نباشه و سریع پیام‌های تبریک و پیام آ رو پاک کردم.

تا ساعت ۳ سر کلاس آنلاین مدرسه بودم با بدبختی و فلاکت. پیام‌ها توی گروه منتقل می‌شه. گفتگوی گروهی که نشد تشکیل بدم. کلاس مجازی هم نشد شرکت کنیم. فقط پیام نوشتاری و فیلم و کلیپ‌هایی که توی خود گروه از درس‌ها آماده هست تونستم به گروه کلاسی منتقل کنم. همونم با چند بار رفرش کردن و کلی زمان بردن.

عصر م زنگ زد که وای ن آتش‌بس شد دو هفته فعلاً یه نفسی از بمب می‌خورم، دیوونه شدم از صدای انفجار. مکثی کردم. بهش حق دادم. خونه‌اش تو پایگاه هوایی شیرازه و شوهرش هیچ جوره راضی نمی‌شه بره بیرون. روزانه کنار خونه‌شون انفجارهای وحشتناک اتفاق می‌افته. روم نشد بگم چقدر از آتش‌بس ناراحتم. خودش می‌گه من یه دیکتاتور تو کشور رو سرمه، یه دیکتاتور هم تو خونه. هر چی التماس کرده بود شوهرش از خونه‌های پایگاه بیرون نیومده بود و م و دخترش که کلاس هشتم هست رو اونجا نگه داشت.

پشت سرش س زنگ زد. اونم از آتش‌بس راضی بود. می‌گفت: تو بوشهر دیوونه شدیم از صدای انفجار و کلی حرف زد و بد و بیراه به آدم‌هایی که مشوق جنگ بودن گفت و شاکی از ایرانی‌های خارج که هر روز بلند می‌شن تو خیابون و دنیا رو به جنگ علیه ما تشویق می‌کنن. بعد گفت: حالا چی شد، ما رو گذاشتن تو یه ویرانه‌ای زندگی کنیم خوب شد؟ حالا دیگه هیچی نداریم اینها هم رو سرمونن. حرفشو تصدیق کردم ولی هر چند هنوزم از آتش‌بس ته دلم ناراضیم ولی …

نون از شیراز روز آتش‌بس

در همین زمینه:

بایگانی

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی