
توضیح: این داستان گمانم در تابستان ۱۳۷۳ شمسی، در دوران نو قلمی نویسنده نوشته شد، داستانی ضد جنگ. البته که امکان چاپ نداشت و فقط در جمع نویسندگان شیراز برای مضمون ضد جنگش و طرح پارادوکس گونه جنگ و امنیت در جامعه تشویق و تقدیر شد. بعدتر برای اولین دوره مسابقه بهرام صادقی فرستادمش، سال ۱۳۸۲. خوانده شد و در سیاههء برگزیدگان داوران و خوانندگان قرار گرفت. در کتاب «سه تیرباران در سه داستان» داستان نهایی مجموعه است. آنچه در جنگ بر دختران و پسران جوان، بر مدارس و خانوادهها میرود، همچنان بر ایران میرود.
کدام یکی است؟ یعنی کدام یکی از این دخترهاست؟ کاش میدانستم. کاش میشد بپرسم. از چهرهاش نمیتوانم بفهمم. اینها همهشان خوشگلاند. من نمیدانم چه فرقی با هم دارند. همهشان برایم یکشکلاند. ولی هر چه قدر من نمیدانم او خوب میداند. خوب او را از میان همهشان میشناسد. باید از زیر زبانش بکشم، باید یک بار هم شده به من بگوید. باز یک میگ آسمان را مثل کاغذ جر میدهد. جاپایم را سفت میکنم و با سینه و شانه موتور را هل میدهم از سر خاکریز توی شیب و سرم را با دست و بازو میپوشانم و تا دیوار صوت میترکد دیگر نا ندارم سرپا بمانم، خودم هم پشتش غلت میخورم پایین و غلت میخورم. لابلای غبار آهک میبینم که چند تا دمجنبانک از روی کیسهشنهای سنگر پر میکشند.
قفسه سینهام از هسکه هسکه نفس دارد از هم درمیرود. به آهنگ نفسم صدای خشخش کاغذهایی را که توی جیبم چپاندهام میشنوم. سرم را میگذارم روی بازو و چشم میبندم و باز سر درنمیآورم کارِ کی بوده. کار کی؟
باز جلو چشمم قطار میشوند. نمیخواهم پیش نظرم باشند. نمیخواهم. حالا چطور هم آرام باشم هم با لجبازیش کنار بیایم؟ هنوز نمیدانم باید چطور قضیه را حالیش کنم. اصلاً چرا استوار پاکتش را باز کرده؟ میان آن همه بدنهای پارهپاره چطور مجال کرده که نامه او را باز کند؟ اگر دربسته دست خودش میرسید این مکافات را نداشت. نداشت؟ حتماً داشت. همیشه باید مکافاتی باشد؛ حالا اگر سرِ رساندن کاغذها نبود سر چیز دیگری بود. چرا نباشد. به قول بابا این هم قسمت من شده که جورکشِ برادرم باشم.
بار اول نیست بار آخر هم نیست؛ برادری برای من یعنی تاوانِ همه چیزش را دادن. نه که به هم نزدیکیم یا اینکه خیلی شباهت داریم. نه. بلکه فقط همین که برادریم. مگر نه که خودش حتی توقع دارد که به جایش جرم هم بکنم؟ پس آن شب تابستان چه مرگش بود؟ خوب رسم خانه بود که هر شب بابا نباشد مهرزاد توی جایش بخوابد. همیشه میخوابید. اما این بار اولین باری بود که تبر را دیده بود. همهمان دیده بودیم. کِی بود؟ هفته پیشترش دیده بودیم شبی که خانهی سر کوچه را دزد زده بود. آن شب بابا که از دایرهی مردها جدا شد دم درِ حیاط بودیم دست به سینه. باد خنکی میآمد. از دایرهی مردهای وسط کوچه فقط راه راهِ زیر شلواریها پیدا بود و نقطه سرخ سیگارشان. وقتی بابا کاغذپیچ را از جعبهی خاور آورد خودم دیدم. مهرزاد هم زل زده بود به تیغهی روغن خورده تبر که برق میزد. بعدش دیگر زیر پتو پلکم سنگین شده بود که شنیدم از بابا میپرسد: «چرا میگذاری زیر سر، زیر بالشت؟» بابا گفت: «وقتی سر شب دزد خانهی سر کوچه را بزند تا نصفهشب حتماً نوبت ما شده.» بعد بهش حالی کرد که میگویند نیروی مسلح کارکشته توی شهرها نیست، همه را فرستادهاند جبهه. هر کس باید خودش عهدهدار امنیت خودش باشد که باز مهرزاد پرسید: «یعنی راست راستی میزنی؟» بابا هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: «دزد اگر پا گذاشت به این خانه باید با دستِ قلم شده برود.» خوب دهنش را بست بابا، ولی مگر توی کَتش رفت. اصلاً انگار نفهمیده بود یا خودش را به نفهمی زده بود که هفتهی بعدش وقتی بابا خاور را راند طرف خوزستان، به قول مادر جایی که از زمین و آسمانش آتش میبارد، مهرزاد نتوانست جایش را پر کند. سر شب که خزید توی جای بابا سایهاش توی پشه بند پیدا بود که دست ستونِ سر کرده و نخوابیده. آن موقع نمیفهمیدم که آن طور به تبر خیره مانده. از کار توی مکانیکی اکبر کوفته بودم. زود خوابم برد و میدیدم که سینه خواباندهام روی فرمان موتور و هر چی دنده میزنم موتور دنده میخورد و هر چی گاز میدهم گاز میخورد و سرعت گرفته بودم و باد داشت موهایم را میکند و توی لپهایم را لَت میزد که یکباره سرم کوبیده شد روی آسفالت. میخواستم داد بزنم که دیدم شانهام را فشار میدهند. «هان؟»
«هیس س!» مهرزاد صورتش را چسبانده بود به پشه بند من و آورده بود توی صورتم. «زیر سر تو باشد، خوب؟» دستش را از زیر بالشم کشید اما هنوز انگار جسم سختی زیر بالش بود. دست بردم زیر بالش و تیغه سرد تبر را لمس کردم. مهرزاد رفته بود. چنانی تو جایش خوابیده بود که با تخت یکی شده بود. نپرسیدم چرا. گفتم یا باورش نمیشده دزد بیاید یا از بیغیرتیاش است. حالا مگر اگر میپرسیدم کِی جوابم را داده بود که آن بار بدهد. هنوز هم نمیدهد. هنوز هم حرف مرا فقط وقتی جواب میدهد که بخواهد کوچکم کند. همیشه طفره میرود یا سربالا حرفی میزند. بله خوب به نظرش کار من پرسیدن نیست تاوان دادن است. او بزرگتر است و هر کاری میکند خودش بهتر میداند. باشد، باشد، ولی میدانستم که عاقبت از دماغش در میآید. میدانستم.
لباس تکاندن جز این که آهک به چشمم کند فایدهای ندارد. میدوم تا سنگر و توی هشتیمانندِ جلو سنگر با پاشنه میلغزم توی حفره سنگر.
«منم! …. منم!»
«چرا این قدر بیصدا؟» جا خورده و گوشی بیسیم را از ترس این که یکی حمله کرده تو برای دفاع گرفته جلوش.
میگویم: «وسط راه خاموش کرد مجبور شدم دستکشاش کنم.» نفس راحتی میکشد و دیگر عین خیالش نیست که موتور را نصف راه دستکش کردن یعنی چی؟ چیزی هم از آذوقه نمیپرسد. اسلحه را تکیه میدهم و صبر میکنم چشمم به تاریکی سنگر عادت کند. او حالا باز چهارزانو نشسته، زود گوشی را به گوش گذاشته و زیر نور فانوس دفترچهی کوچک جلدچرمیاش را زیر دماغش برگ میزند. دست برنمیدارد از این دفتر. دست خودم نیست که کفرم میگیرد از این ادایش. اگر همین را هم نداشت چی میگفت؟ یک بار، خدا شاهد است فقط یک بار که بار اول و آخرم بود که دست بردم تا دفترچهاش را که افتاده بود دستش بدهم آن روی سگش را به هم نشان داد. بعداً شکام برد که نامهها را آن تو جاسازی کرده، محض همین هم خودم عمداً هیچوقت نخواستم دست بزنم، ولی گذاشتم خیال کند که فقط از تشری که او زده دست نمیزنم. بگذار که خیال کند من خیال میکنم که او هم با این بیسیم و دفتر رمزش مسئولیتی دارد. ولی راستراستیاش که چی؟ نمیبیند که همه کاری را من میکنم. که چی که تنها کار او این باشد که هرجمعه که یک ماشین میفرستند آهک بار بزنند او به تلافی روزهای دیگر که ساعت به ساعت باید گزارش بدهد هر پنجدقیقه به پنجدقیقه بیسیم میزند و از روی دفتر رمز میخواند: «شیرین مهری آرام ریسا شیرین یک.» یعنی «شمارش یک» همین طور مثل سیل از دهنش اسم دختر درمیآید. یعنی فکر میکند من نفهمیدهام که توی آن دفتر هیچ رمز به خصوصی هم نیست مگر همین که نشسته همه جملهها را جوری نوشته که فقط با اسمهای دخترانه اطلاعات رد و بدل کند. «سیمین رامش یکتا عذرا سیمین رامش یکتا عذرا تمام.» «سریع سریع تمام.» تمام. بله تمام. دختر دختر دختر دختر تمام. دیگر باید جمعش کند. باید زودتر بگویمش تا جمعش کند. میدانم که باید. زودتر بگویمش. ولی نمیدانم که چه طوری بگویم. باید یک جوری سر حرف را با او باز کنم. این طور که سرم توی جعبه پیچ و مهرهها است شاید بتوانم بگویمش. باید یک سوتک یدکی توی قوطی داشته باشم. یک بار دیگر یک هواپیما دیوار صوت را میشکند. جایی که تکیه دادهام، گوشت کمرم لرزش شن را توی گونیها حس میکند.
میگویم: «این امروز میزند. یک جایی پشت خط را میزند، کاش اینجا نمانیم.»
غرغر میکند: «میگ نمیآید که ما را بزند.» هواپیماها را میشناسد، با این که حتی نمیداند چطور موتور را هندل بزند. ولی همین که جواب داده خوب است. میگویم: «ستوان گفت سه تا از بچهها از مرخصی برگشتهاند تا نوبتمان نمالیده باید برویم…»
«تو برو.»
«تو چی؟»
«سهمم مال تو، دیرتر بیا.» و به آن ور خط میگوید: «تارا کتی رعنا آهو رؤیا تمام.»
میگویم: «میترسی هنوز؟» گوشی را از گوشش دور میکند و به من زل میزند.
میگویم: «اکبر با من. میترسی چه کار کند؟ هان؟ او با من.»
«چرند نگو.»
«با من. کشتن که تو کارش نیست دیگر. ده هفته اینجا زیر توپ و تانک ماندیم، دو هفته مرخصی که خطرش بیشتر از اینجا نیست که.»
«اینجا توی سنگرم. اینجا میفهمم بلا از کدام طرف میآید. آنجا تا تو بیایی بفهمی زده دو بر صورتم را درانده، اگر هم دستش برسد میزند شَل و پَلم میکند مگر با آن موتور برایش کاری دارد.»
میگویم: «دیگر این قدر هم دیوانه نیست من میشناسمش.» این را میگویم و جای مشتهای روغنی سیاه اکبر که پشت در خانهمان نقش بسته بود پیش نظرم میآید.
صدایش را پایین میآورد و میگوید: «من هم یک جور دیگر میشناسمش. قسم خورده دو ور صورتم را میچاکد. قسم خورده که پیچ گوشتی توی چشمم میکند.»
میخواهم بگویم حرف زدن که کاری ندارد ولی نمیگویم. نمیتوانم بگویم. به صافی دو بر صورتش نگاه میکنم و به چشمهای گیرایش. حتماً اینها را، این تهدیدهای اکبر را، خود دختره برایش نوشته. این جوری است. حتماً اکبر را به واسطه حرفهای دختره میشناسد که میگوید من هم یک جور دیگر میشناسمش. ولی حالا دیگر چه فایده که تو و اکبر چطور هم را به خاطر یک دختر میشناسید. این وسط منم که انگار نه هیچکس را میشناسم، نه کسی مرا میشناسد. من که دختره را نمیشناسم. نمیدانم کدامشان بوده که اینها را برایت مینوشته. حالا هم نمیتوانم از هم تشخیصشان بدهم. من که اصلاً یک بار بیشتر ندیدهام که بتوانم از هم جداشان کنم. آن روز هم روز طرح کاد بود توی دکان اکبر. اکبر فرمانم داده بود که بروم و موتورش را سر آن کوچه نگه دارم. و اگر نه من آنجا چه کار داشتم. همیشه همان یک بار را میبینم. همیشه همان طور باک موتور را به پهلویم تکیه دادهام و لب باغچه خیابان ایستادهام و ته کوچه را نگاه میکنم. کوچه پهن است و ته کوچه دروازههای نردهای باز شده و گاهی یک دست مردانه پرده برزنت را میگیرد و باز ول میکند. دو بر دروازه دو نیم ستون سنگی قدیمی دارد که رویش کندهکاری سرو و ماه پیداست و یکباره پرده برزنتی را سرتاسر پس زدهاند و بابای مدرسه خودش را به نیمستون سنگی چسبانده و راه داده. لشکر سورمهایشان از میان آن دو نیمستون سنگی سرریز میکند و کوچه پهن را پر میکند. و صورتهای توی قاب مقنعه هی میآیند، هی میآیند. چقدر جیغ و ویغ و هرّ و کرّ. یکیشان آدامس میترکاند توی صورتم و آن یکی کاغذ تاشده میچپاند لای جرز. یکی کیفش را داده دست دوستش تا کاکلش را از زیر مقنعه نجات بدهد. یکیشان با لیوان آب میدود طرف من که موتور را میگذارم و میپرم آن طرف جو. دختر از من گذشته. همانوقت اکبر با بابای مدرسه میآیند توی سینهام. به اشاره اکبر میپرم ترک موتور و اکبر انگار که میخواهد تک چرخ بزند. او را سفت میچسبم و جیغ دخترها را میشنوم و دیگر نمیتوانم ببینم که آن دوتا دختر دعوا میکنند یا شوخی.
من همینها را بیشتر ندیدهام. چیزی یادم نمانده. با آخرین نگاهم دیدم که حتی آن بالا پشت ضربدر نوارچسب پنجرهها همان قابهای مقنعه دارند به خط رد میشوند. برای من همهشان یکشکل و یکجورند. همهشان همان قاب گرد سورمهایند. چطور بدانم کدام یکی بوده؟ من که اهل دختربازی نبودم چطور بفهمم. کاش اصلاً برادرم نبود. اگر غریبه بود میشد ازش پرسید. اما از او نمیتوانم بپرسم.
با این که این سوتک بنزین را پیدا کردهام هنوز حواس پرت توی جعبه پیچ و مهرهها میگردم.
«چاق که نبود؟ نه؟» صدای من بوده. خودم بودهام که این را پرسیدهام.
مهرزاد دارد توی دفترش چیزی مینویسد.
«لاغر بود؟» باز پرسیدهام، این بار بلندتر.
«کی؟»
«خواهرش.» صدایم لرزیده. دارد نگاهم میکند. سفیدی چشمهایش ترسناک شده. هیچ نمیگوید. بیسیم خرخر میکند. مهرزاد تند تند میگوید: «پری یاسی آهو- مریم نرگس مریم.» باز بلندتر داد میزند: «پری یاسی آهو- مریم نرگس مریم.» بله. پیام نامفهوم. سوالم را جواب نمیدهد. پس بگذار پیام برایت نامفهوم بماند. من آنجا بودم. من میدانم که تا فردا صبح هیچکس توی این منطقه نخواهد ماند، همین حالا هم خیلی آدم زندهای باقی نمانده. تو جواب مرا نمیدهی من هم به تو نمیگویم چه خبر بوده. این طور برای دوتاییمان بهتر است، نه من بدانم دختره چه شکلی بوده نه تو تا دم رفتن بدانی که دیگر جای ماندن تو این سنگر نیست. که حتی اگر ستوان هم با زبان بی زبانی نگفته بود که دارند عقب نشینی میکنند تو باید با من میآمدی. حالا هم باید تو را ببرم. حالا هم باید تو را سالم در ببرم. میگوید: «دارند چند تا ماشین را میفرستند شاید ده تا ولی قرار نیست آهک ببرند. ماشین پر. نکند میخواهند اینجا را هم قرارگاه کنند؟» منتظرم که بیشتر بپرسد. طلبکار است.
«یعنی چی؟ ستوان به تو چیزی نگفت؟» نوبت من است که بی جواب بگذارم. دستم را که چرب شده به گونی سنگر میکشم. و جعبه آچار را با مهرهها و سوتکی که پیدا کردهام برمیدارم. به سر تا پایم نگاه میکند. خیلی بهش برخورده که جواب نمیدهم. ولی زبانم نمیگردد. میدانم که باید زودتر موتور را راه بیندازم. باید پیش از تاریکی از این اینجا رفته باشیم. دست تنها آسان نیست اما از او هیچ توقع ندارم که کمکم کند.
بیسیم را میاندازد کناری و دوباره انگار به لج من دراز به دراز میافتد، با آن پاهای لاغرش و پاچه بالاروفتهاش. توی همین دو ماه زندگی روی تپهی آهک، ساقهای سبزهاش بیموی بیمو شده. اگر مثل همیشه بود وقتی این طور دستهایش را پشت گردن میگذاشت و پناه بازوهاش توی همان کورسوی چراغ فانوسی نامه میخواند کفری میشدم ولی حالا فقط دلم میسوزد. میگویم بگذار نامهای را که صد بار خوانده یک بار دیگر هم بخواند حالا دلم میسوزد. به پاهایش نگاه میکنم. انگار پای ملوانهای بوشهری که توی سایهی خاور بابا چرت میزدند. خیلی دلم میسوزد. به جیب سینهام دست میکشم تا پف کاغذها را لمس کنم. ولی حالا نه. میترسم از پسش برنیایم. اول باید موتور را راه بیندازم. نباید معطل کنم. معطلی کار را خراب میکند. ستوان میگفت: «شاید هم خیریتی داشته که اینها را فرستادهاند. بلکه این طور کوتاه بیاید و برود مرخصی. من که تا میتوانم بچههای سرباز را میفرستم مرخصی تا این یک هفته برزخ سر شود بلکه اخبار صحیح برسد. فقط مانده بودم با برادر تو چکار کنم که راضی نمیشود برود. حالا خوب شد… بعدها همهتان دعای خیرم میکنید هم شما هم خانوادههاتان.» ستوان اینها را میگفت و پلاکهای بچههایی را که شهید شده بودند یکی یکی زیر آب منبع میشست. یک کاسه پر از پلاک و زنجیر داشت. انگار یک جور منت میگذاشت که مرا میفرستد مبادا بخواهد بعداً پلاک مرا هم زیر آب بگیرد. ولی منت اصلی را من باید سر مهرزاد بگذارم. من خودم حقم است بروم. حقم است که دو هفته از این گودال آهک نجات بیایم. او نمیخواهد بیاید. چسبیده وسط گودی این قیف خاکریز که همهاش دلمههای کپک زده آهک است و فقط هفتهای یک بار ترک من مینشیند و به بهانهی حمام میآید تا قرارگاه. ولی من میدانم که فقط بهانه است. و اگر نه فقط میآید تا اگر نامهای دارد خودش از دست ستوان بگیرد. به من اعتبار نمیکند. نمیخواهد اقلاً بدانم که کدامشان است.
حالا او هی به من اعتبار نکند. این بار دیگر نامه را من آوردهام. این بار باید به من اعتبار کند. اول خودم میگویمش و بعد نشانش میدهم. حالا نه. موتور را که راست و ریس کردم.
موتور را باید بکشم تا نزدیک سنگر. همه جایش را آهک پوشانده. تکیهاش میدهم به گونیهای سنگر و حواسم نیست که شیر را نبسته، لوله را کشیدهام. بنزین میپاشد به دستم. از بوی بنزین انگار که کیسهی معدهام را وارو کردهاند. دست میگذارم نقطهی سر دلم را فشار میدهم. مچاله میشوم اما از صدای کاغذهای توی جیب سینهام جا میخورم و دستم را میگذارم پایینتر روی شکمم. دم جنبانکها از روی گونی میپرند و مینشینند روی دامن آهکی خاکریز روبرو… ولی من منت ستوان را میخواهم چه کنم… اگر میتوانستم یکی از این دم جنبانکها را بزنم غذایی میشد. نمیشود بزنی. له میشود، له له. اما اگر زود له شود درد ندارد. اگر له شدنش طول بکشد درد دارد ولی له شدنی که با یک گلوله باشد حتماً درد ندارد، یا بمب…. از بوی بنزین سرم دور افتاده. شاید هم از دلضعفه دارم دیوانه میشوم. او که حتماً گرسنه هم نمیشود. چرا باید گرسنه شود وقتی فقط زل میزند به آن نامههایی که صاف و تا شده نگه میدارد. بعد هم فقط بنویسد. فقط هم از خودش بنویسد، چطور یادش به گرسنگی میافتد. حتماً که از من چیزی ننوشته. هیچوقت از من چیزی نگفته. نگفته که برادری داشته که همیشه مثل سایه کنارش بوده. نه، حتماً نگفته که حتی اینجا هم پای همه چیزش این برادر بوده که سوخته. اگر هم چیزی گفته ناقص گفته. شاید وقتی که گفته همان روز دوم توی قرارگاه، بسیجیها برایش خط و نشان کشیدهاند و ستوان هم برای خیر خودش تبعیدش کرده توی این کوهه آهک، گفته که من هم همراهش بودهام. اما حتی اگر آنقدر هم با رمز و کنایه آنقدر از قصه را گفته باشد که آن دختر حدس بزند که مثلاً بسیجیها از ترانهخواندنش به ستوه آمدهاند، این یکی را نمیداند که من ازش دفاع کردم. این یکی را حتماً نگفته که من هم پاسوز او شدم. شرمنده میشده که بگوید به خاطر کار خودش مرا هم تنبیه کردهاند. توی خوشیها نه. توی خوشیهاش حتی زبانی هم شریک نبودهام.
یعنی پیش من شرم هم میکند؟ گمان نکنم. نه. ما همه دور و بریهاش از اعمالش خفت میکشیم، خودش نه. من از همانوقتی که رد پای پتیاش را روی برف نازک کوچه دیدم بیشتر از خودش خفت کشیدم. خواهر کوچکم که در خانه را رویم باز کرد او داشت از توی راهرو نعره میزد: «قفلش کن لا مصب… قفلش کن.» در هم قفل ماند. تمام مدتی که اکبر فحش و فضیحت میداد و با لنگه کفشهایی که او از ترس جا گذاشته بود به در میکوفت در قفل ماند. فحشهای اکبر حتی حالا هم سرم را داغ میکند. اما آن موقع اصلاً انگار معنی آن صداها را نمیفهمیدم. مادر روی چارپایه سر خواهرم را بغل گرفته بود مرغ را شکمباز ول کرده بود کف آشپزخانه لای موهای خواهرم اشک میریخت و نمیگذاشت فحشها را بشنود… چه مُشتی میزد اکبر. از رمق هم نیفتاد تا همسایهها کشانکشان بردندش. آخرهاش جای فحش فقط خط ونشان میکشید حرمت مرا هم که دو تا تابستان شاگردش بودم نگه نداشت. حرمتی نمانده بود پشت آن در. کاش هیچوقت آن در باز نمیشد. کاش از نفرین خدا قفل میماند. همان تو میماندیم. ولی نشد. باز شد. صدای چرخیدن کلید آمد و در دوقفله باز شد. کفشها تاپتاپ صدا کرد و بابا هجوم برد طرف مهرزاد. توی پله اول بود. از ترس بلند شد افتاد توی پله دوم. بابا زد. کشیده صدا نداد. با پشت دست زده بود توی دهانش. دست مهرزاد یک ذره هم از نرده بالا نیامد. نردهی پله را سفت چنگ زده بود از ترس چک بعدی صورتش مثل صورت بچه توی هم مچاله میشد. بابا سه بار زد و گفت: «آبروم آبروم آبروم.» چه کشیدیم ما. بعد هم جگر مادر را چلاند که با این بچه تربیتکردنت. و باز آمد بالای سر مهرزاد که چشمهاش پر اشک بود اما با اخم خودش را نگه داشته بود. بابا دست خودش تیر میکشید که نرده را گرفت و شروع کرد مچش را مالاندن و آنوقت گفت: «حالا نامه چرا؟ … حتم باید مدرک میگذاشتی کرهی نابشر؟» چه خفتی کشیدیم همه ما. ولی خودش چی؟ ککش هم نگزید. شاید خوشحال هم بود که سَر و سرّش فاش شده. و اگر نه به چه حسابی است که راهش را حتی اینجا هم پیدا کرده. من توی آهک میغلتم و او نامه مینویسد. یعنی چی نامه؟ آخرش چی؟ من که از اول از نامه بدم میآمد. از این بچهبسیجی روی تمبر که اصلاً به سرباز نمیبرد و توی گِلابه سینهخیز میآید و نمیآید. زورم میگیرد. دم آمدن هم گفتم که نامهدادن توی کارم نیست. بابا خیال میکرد میخواهم لجش کنم، چون نگذاشته بود از یک سال مهلتم استفاده کنم یا اقلاً مرا جبهه نفرستند. بابا گفت: «اگر بلایی سر خودش آورد چی؟ یک عمر هم تو پشیمانی هم ما.» و میدانست دیگر حرفی نمیزنم. نه، به خاطر اینها نبود که گفتم نامه دادن توی کارم نیست. من همین طوری با نامه میانهای ندارم. هر چه که او انگار توی دستخط آدمها آنها را میبیند من کلافه میشوم. ولی دیگر برای او هم با نامه میانهای نمیماند، میدانم.
صدای انفجار. دل زمین میترکد. سوتک را انداختهام. میدوم تا سرِ خاکریز و چهاردستوپا خودم را میکشم بالا. توی افق طرف تپه ۴۳ و ۴۴ از جایی که قرارگاه استتار شده دود سیاهی توپ شده و دارد سریع به آسمان میرود. زودتر از چیزی که ستوان میگفت شروع کردهاند. اگرما نتوانیم خودمان را به ستوان برسانیم چی؟
«بیا تو… مگر حالیت نیست… این یکی راستراستی میگ بود.»
مهرزاد طوری که نه توی سنگر است نه بیرون، ایستاده و سعی میکند آسمان را ببیند.
«نه… نباید آن تو بمانیم… باید برویم. ستوان منتظر ما مانده.» میآیم و موتور را سرپا میکنم. میگویم: «دستور است. اینجا نباید بمانی. من و تو باید برویم شیراز.» این حرفها را که با داد زدهام کار خودش را میکند. همانطور با پای پتی و پاچهی بالازده میآید بالای سرم. میدانم که به پس گردنم خیره مانده. انگشتهایم دیگر رام نیستند و پیچ را درست نمیپیچم. «موتور را نگه دار.» این بار حرفم را گوش میکند و موتور را به رانش تکیه میدهد ولی پیداست که عصبی است.
«مثل آدم حرف بزن ببینم. چه خبر شده مگر؟ دستور چی؟»
«دستور است. میفهمی؟ نباید اینجا بمانی. من نمیدانم. اینجا دیگر به درد نمیخورد. اینجا را برای کار دیگری میخواهند. دیگر لازم نیست اینجا را نگهبانی کنند. دستور از بالاست. به ما نمیگویند.»
شیر بنزین را امتحان میکنم. درست است.
«برای چه کاری؟ هان؟ تو نفهمیدی؟»
«به ما چه؟ ما به حرف ستوان میرویم.»
بی طاقت نگاهش میکنم. چشمهایش گرد شده و به سر خاکریز زل زده.
«پس همین بود. تو خودت شنیدی که گفتند نگهبانی نمیخواهند؟»
«میبرمت آنجا خودت از ستوان بپرس. بجنب.»
ولی حواسش یک جای دیگر است. هر چی از صبح پای بیسیم پیام نامفهوم استراق سمع کرده، با یک کلام من برایش روشن شده.
«پس درست میفهمیدم چی میگفتند. میگفتند «گور». میگفتند: «نقطهی گور»، من در میآوردم «نقطهی کور»
نمیخواهم بدانم دارد چی میگوید. میگویم: «زودتر، زودتر. باید جعبه فشنگ را هم ببریم.» این بار مستقیم توی رویم نگاه میکند. «نه. صبر کن. ببین! اینها را روی خط به هم میگفتند. میگفتند که تپهی آهک را میخواهند برای دفن اجساد. برای همین اینبار ماشین خالی نمیفرستند که بار ببرد این بار ماشینها پر میآیند. میفهمی؟ جسد میآورند…»
من اصلاً نمیخواهم هیچی بدانم. او هم اینها را دارد به من میگوید فقط برای اینکه خودش چیزی را که شنیده باور کند.
من با همان یک خبر ماندهام چکار کنم. همین طوریش ماندهام کاغذها را بدهم یا نه. حالا نمیخواهم بفهمم بعداً توی این نفرین آهک میخواهد چی بشود. کلافهام. هر چه خودم را بتکانم آهک بدتر به جسم لباسم مینشیند.
«من نمیدانم چی میگویی فقط میدانم که باید راه بیفتیم. ستوان خودش تا اهواز میبردمان.»
فوراً پچپچش را با خودش ول میکند. دیگر نگاهم نمیکند و نمیخواهد تعریف کند چی استراق سمع کرده… دوباره غریبه میشود. نمیخواهد موتور تکیهاش باشد و منتظر است من آن را بگیرم. من از لجش دست میکنم زیر باک که یعنی هنوز معطلی دارد. میگوید: «من نمیآیم. گفتم که… خودم به ستوان توضیح میدهم.»
«بدبخت ترسو… چقدر جان خودت را میخواهی؟ … فکر بقیه را هم بکن. پس مادر چی؟»
آتش میگیرد: «بدبخت تویی… تو برو. کی خواسته تو بمانی. من میترسم؟ …»
«نمیترسی؟ پس بجنب. دو تا از رفقای بابا توی اهواز منتظر ما هستند. شبانه تا شیراز میروند.»
«آیی ی… خدا. دست از سرم بردار…ها، میترسم.»
ساکت از لای اسپیکهای آهکی موتور به پایش که توی آهک است زل زدهام و میدانم که این بار یک چیزی میگوید. با این اعصابش یک چیزی میگوید. زود باش. بگو. بگو.
«من اگر میترسم برای خودم نمیترسم. برای او میترسم. اگر برگردم برای او بد میشود… تو چی میفهمی؟ هیچکدامتان نمیفهمید. اگر برگردم آن بیگناه را شوهرش میدهند. اکبر به زور میدهدش به یک آشغالی بدتر از خود نامردش. آن وقت من چه کار کردهام برایش؟ هان؟ شدهام مسبب خودکشیاش؟ هان؟ من فکر بقیه را نمیکنم؟»
و موتور را ول میکند روی سرم. سیم ترمز موهای پشت گردنم را میکشد و خونِ توی سرم را داغ میکند. دیگر نمیفهمم چکار میکنم. میدوم و از پشت یقهاش میگیرم. زهرهاش ترکیده. پشتش را میچسباند به دیواره سنگر. دستش را میآورد جلو صورتش تا نزنم. سبک است و با هر تکانی که به یقهاش میدهم میخواهد بیفتد. اما دست دیگر من دارد سر جیبم را میکشد. دکمه میپرد و از لای جیب پاره پاکت پفکرده را میکشم و میکوبم توی گردنش.
«تمام شده بدبخت. تمام شده… تمام شده.» و آنجا نمیمانم. میدوم توی سنگر. انگار از همانوقتی که پای موتور به پایش خیره بودم و او از بالا حرف میزد از وقتی گفت “من برای او میترسم” از همانموقع یک گلوله کاغذ فرو کردهاند توی گلویم. دارم خفه میشوم. ولی باید رفت. اسلحه او را میاندازم به دوش راست و اسلحه خودم را هم به دوش راست. پوتینش را با پا میرانم تا جلو سنگر. بیسیم را برمیکشم به دوش چپ. همانجا دفترچه میافتد پیش پایم. میخواهم برش ندارم. اما نمیدانم چرا بیسیم را دوباره میگذارم زمین. دفتر را برمیدارم و میگیرم زیر نور فانوس. ورق میزنم. فقط اسم است اسم دخترهاست… سطر به سطر و مرتب نوشته… یک بار دیگر از این سر به آن سر برگ میزنم و گلوله خشک توی گلویم را نمیتوانم فرو بدهم. حالا او پیش نظرم میآید که توی آهک ایستاده و دارد پاکت را باز میکند.
به ستوان گفتم: «نمیدانم کار کی بوده.»
ستوان گفت: «هر کی بوده آدم عاقلی بوده که این را برای برادرت فرستاده… میدانسته که دیگر بهانهای برای دعوا نمانده…» و همانطور که دکمه جیب سینهام را میبست گفت: «باید این منطقه را تخلیه کنیم… چون که این دعوا هم مثل آن دعوا. خدا میداند چقدر جوان با جگر سوخته توی این بیابان له له زدند آب…! آب! و کسی نبوده به دادشان برسد. حالا که حرف از عقبنشستن و صلح میزنند انگار که جنگ فقط سر جان و جگر آن جوانها بوده. سر وجود آنها که رفتهاند.» و با چفیه دماغ و دهانش را گرفت و رفت آن طرف که تکههای موتورها و جسدها را منتظر ماشین بهخط روی زمین چیده بودند.
ستوان تک تکشان را میشناخته. اما من هیچکدام را نشناختم. همان روز دوم به خاطر مهرزاد دعوام شد و تبعید شدم اینجا. همهشان برایم یک شکلاند با آن پیشانی بندهای سبز و ریشهای کمپشت گرد خاکی و دماغ و لاله گوش پوست پوست. نه آنها را شناختم و نه حتی یکی از این دخترها را. من هیچکس را نمیشناسم. مهرزاد اقلاً دختره را میشناسد. ولی نمیگوید تا من هم بدانم کدامشان است. هنوز به من نگفته. دیگر هیچوقت نمیگوید. نگوید. برود بمیرد راحت شود. خفه بماند. دارم دفتر را تکه تکه میکنم. برگ برگ آن را با دندان پاره میکنم. دارم همه اسمها را به نیش میکشم. جر میدهم. همهشان را میجوم. جان میکنم. این جلد سخت است. کاغذ زیر جلد خیلی سفت است. کاغذ نیست. دارم یک عکس را میجوم. عکس را بیرون میکشم. عکس توی یک قاب نازک مقوایی است. چرا نور کم شده؟ این که شکل بقیهشان است. تلوتلو میخورم بیرون. اینجا نور بیشتر است. اما این هم همان مقنعه سیاه است… همان چشمها… نه… نمیفهمم… نمیتوانم از بقیه جداش کنم… این به همهشان شبیه است ولی هیچکدامشان نیست. باید میان بقیه باشد تا تشخیص بدهم. یک بوته خار مثل فرفره میچرخد و روی آهکها میرود.
مهرزاد مثل اینکه توی سرما بیروانداز خوابیده باشد مچاله شده. جمع شده توی خودش. افتاده روی خاک آهکها و با کف یک پا روی مچ پای دیگرش میکشد. از شانهاش میگیرم. دارد میلرزد. «پاشو!»
انگار نمیتواند هقهق کند. از لای مشتش کاغذها را آرام میکشم. آرام تا پاره نشود… و همانطور که کاغذ را پیش رویم پهن میکنم میبینم که از اشک مهرزاد سوراخ شده. تیغ توی گلویم را میبرد. سفید، سفید، سفید گردیهای توی سیاه، سیاه، سیاه… و قابهای مقنعه. مثل ردیف عکس شاگرداولها چاپشان کردهاند. این گوشهی دیگر برگه هم خیس شده. ولی عکسهای بزرگ خیلی واضحترند. جای پنجرههای چسبخوردهی مدرسهی سه طبقه خاک است و پرده دود. کاشی نوشته مدرسه که لابد آبی بوده شکسته و حروف نستعلیق شکسته زیر آوار ماندهاند. نردهها… ستونها… درختها… از هر کدام یک چیزی پیداست ولی یا کامل نیست یا سرجایش نمانده. پخش و پرا و تلنبار… جوانها روی آوار ایستادهاند و هرکدام یک طرف را نگاه میکنند و هر کسی دستی برده طرف سنگی، خشتی، آهنی. تا کی بردارند این همه را؟ تا کی؟ یکی روی نیمستون سنگی نشسته و دستها را روی سر گذاشته و زیر همان عکس نوشته “جنایت تاریخی دشمن زبون” باز هم عکس. باز هم آوار و این طرف چشم… چشم… باز هم چشم… پس کدام است؟ اینها که همه مثل هماند. همه. کدام شبیه این عکس است؟ چانه، چانه، چانه… از هم تشخیصشان نمیدهم. انگار همه یکی هستند… واین عکس را همیشه توی جلد دفتر نگه داشته بوده… دهان دهان دهان… و باز یک ردیف دیگر شهید. لبها، لبها، لبها… همین است خدایا! … همین یکی… همین که لبهایش نیمه باز مانده. این لبها که چفت نشده… توی عکس تکی هم لبها باز است. نیمشکفته مانده، طوری نیمشکفته مانده که بار سه سقف آوار هم چفتش نمیکند. هیچ بمبی آن را جفت نمیکند… بیچاره برادرم… بیچاره مهرزاد… افتاده روی زمین. هقهق نمیکند. نمیتواند. فقط هوفهوف میکند و آهک جلو لبش پوف میشود. پاشو برویم. پاشو که دیگر توی محله آشتی است. دیگر دعوا نیست. دیگر چیزی نیست که سرش دعوا باشد. دیر شده. میگذارم کاغذها را باد از لای انگشتهایم جدا کند و برگ برگشان را روی آهکها بکشاند.
موتور را بلند میکنم و هندل میزنم. میآیم کنارش و او را بلند میکنم. خیلی سبک است، میکشانمش روی زین ترک خودم. با یک دست دو دستش را دور کمرم حلقه میکنم. از سر خاکریز که موتور را سرازیر میکنم سبکیش را روی پشتم احساس میکنم. میبینم که ماشینهای گلمالیشده دارند از تپه ۴۳ از لابلای دود قرارگاه درمیآیند. دارند میرانند به طرف ما… به طرف تپه آهک… باد، آهک به چشمم میکند. چشمم میسوزد و آب میآید… فاتحه میخوانم.








