
«پیامبر درختان» نوشته صفا صفایی اثری عمیقاً طبیعتگرایانه و عرفانی است که در آن شاعر خود را نه پیامبر انسانها، بلکه پیامبر درختان، حیوانات و عناصر طبیعی معرفی میکند. این شعر با نگاهی پرشور به جهان طبیعت، از زبان موجوداتی سخن میگوید که اغلب نادیده گرفته میشوند: درختان، پرندگان، سنگها و رودها. شاعر با طرد زندگی متمدنانه و شهری، جنگل را بهعنوان «بهشت» خود برمیگزیند و با بیانی شاعرانه، رنجهای طبیعت را بازگو میکند. او از قطع درختان، شکار حیوانات و آلودگی محیط زیست بهعنوان گناهان بزرگ یاد میکند و آیینی نوین را ترویج میدهد که احترام به تمام موجودات زنده، اصل بنیادین آن است. تصاویر شاعرانه قوی، مانند «شکوه پرواز مرغان مهاجر» یا «فریادهای دردآلود شاخههای ترد هنگام سوختن»، حس همذاتپنداری عمیق شاعر با طبیعت را نشان میدهد. استفاده از تکرارهای موزون، مانند «خوشا به حال…» و «من پیامبر درختانم»، حسی دعاگونه و آیینی به شعر میبخشد. پایانبندی شعر با تصویر مرگ شاعر در آغوش طبیعت، تأکیدی است بر وحدت نهایی انسان و زمین؛ گویی او نه برای انسانها، بلکه برای درختان و حیوانات سوگوار است و آخرین سخنانش ستایش «زمین مادر» خواهد بود. این شعر، بیانیهای زیباشناختی و اخلاقی در دفاع از زندگی طبیعی و تقبیح خشونت انسان است.
میتوانستم در زیباترین تالارهای جهان بنشینم و لذیذترین غذاها را مزمزه کنم
میتوانستم کناربلندترینِ بُرجها قدم بزنم و عاشقانهترین شعرها را زمزمه کنم
میتوانستم با زنان و مردان بسیاری همکلام شوم
میتوانستم مانند دیگر مردمان زندگی آرامی را سپری کنم.
من اما ترجیح دادهام که در جنگل باشم
کنار درختها و حیوانات و سنگها
کنار سرخسها و صخرهها
کنار گُلهای بینامی که در شکاف سنگها میرویند
کنار زوزه شغالان بالای تپهها
کنار گَلِههای اسبهایی که زیر سایه سبز درختان توسکا شیهه میکشند.
چِرا که من پیامبر درختانم
پیامبر درختان و حیوانات و سنگها و صخرهها
پیامبر شکوفههای سپید بومادرانِ وحشی و توتهای ترش جنگلی
پیامبر درختان مهربان انجیر و فندق و سیبهای سبزگون وحشی
و علفهای خیسِ دشتِ هایی که درهیاهوی سبزِ بادها به رقص درمی آیند.
آمدهام تا شُکُوه پروازِ مرغان مهاجر
صدای تَرَک خوردن تخم گنجشک و شکُفتن یکی جوجهی معصوم
و لحظه بیدار شدن درخت “شب خُسْبْ” را در سپیدهدمان برای آدمها بازگویم.
پس آنگاه در روشنای سرخگون غروبی، گنجشک کوچکی روی دستانم نشست.
نگاهم کَرد:
-بنویس
-از چه بنویسم؟
-از راشهایی
که
در
سراشیبِ
تپهها
میرویند
و آبشاران و رودانی که که بغض زنان سرزمین تواَنْدْ
و بارانهای پاییزی که تَتَمهی گریههای کودکانی هستند که فرصت زیستن نیافتند
و خاک مهربانی که ازآن به دنیا آمدهای و پَسِ مرگ به سوی آن باز میگردی.
برای که بنویسم؟
برای صخرههای آهکی که آشیان بلند کَرکَسانند
برای درختان دیو پیکری که دراطراف آرامِ برکِهها میرویند
برای اَنجیر و گِردو که مهربان ترین درختان
و گوسفندان و گاوان که نَجیب ترین مخلوقاتند
و سَنْجاب هایی که فرزندانشان را دوست دارند
و کِرْمهای بی آزاری که در اشتیاقِ بارانند.
برای قورباغههای کوچک سبزرنگی که درتیرگی مُردابها قورقور میکنند
برای دارکوب هایی که تنهی خُشکِ درختان را تُک میزنند
برای لاشخورهای تنهایی که از مُردار حیوانات سیر میشوند
برای “آییل “هایی که با سینههای زرد و پَرهای روشن، درختان انجیر را سِتایش میکنند
و گنجشکانِ جا ماندهای که در دَشتهای عریان پاییزی به دنبال جانپَناهی میگردند.
و من نوشتم.
برای انجیرها و گردوها وافراهای سبز
برای داروَک هایی که در فصلهای تَرسالی قورقور میکنند
برای درختان رنجوری که به سوی کارگاههای نجاری برده میشوند
و شاخههای تُردی که هنگام سوختن فریادهای دردآلود سر میدهند.
و من نخستین پیامبر از سُلاله سبز پیامبرانی هستم که خواهند آمد
و تبار خونی من به سُرخْدارانِ بلند کوههای زخمی “چی لِی لی ” میرسد
و جد مادریام آهوی کوچک جنگلهای “جِلیسان” بود
و پدربزرگ من با چند نسل به سنجابهای دل رحم باغهای “هزارلات “می رسد که به “پَسْچینِ” پاییزی فندقها میرفتند.
و من نوشتم:
خوشا به حال پَرندگانی کِه لانِههایشان را تعمیرمی کنند
خوشا بِه حال پرندگانی که جُفت میگیرند
خوشا به حال پرندگانی کِه جُوجههایشان از لانه به پایین نمیاُفتند
خوشا به حال پرندگانی که به مَرگی طبیعی از دُنیا میروند.
خوشا به حال سَگ هایی که تولههایشان را بزرگ میکنند
خوشا به حال گُرازهایی که تولههایشان را شیر میدهند
خوشا به حال گوسفندانی کِه در شیب تیره رَنگِ تپهها به چَرا مشغولند
خوشا به حالِ گاوهایی کِه در وسیعِ دَشتها پرسِه میزنند
خوشا به حال گاوهایی که گاهِ مرگ به کشتارگاه نمیروند.
خوشا به حال درختانی که از قدیم به یادگار ماندهاند
خوشا به حال درختانی که با وزوزِ حشرات بیدار میشوند
خوشا به حال درختانی که به کارگاههای نجاری بُرده نمیشوند
خوشا به حالِ درختانی که به مرگی طبیعی از دُنیا میروند.
و بسیار درختها وحیوانات با من هم صدا شدند
و بسیار رودها با من هم سرود گشتند
و از میان آدمها هم اندک مردمانی با من هم آواز شدند:
کوزیمو
تارزان
رابین هود
اسفندیار
سهراب
وحاج علی که به جنگل رفت و برنگشت
و پدربزرگ که در برف جان داد.
و درختان و حیوانات و صخرهها آوازم را شنیدند وگوش ماندند:
تو کیستی؟
کیستی که به زبان صبور درختان سخن میگویی؟؟
کیستی که اندوه آوارهی حیوانات را بازمی گویی؟؟؟
کیستی که راز رنگ پریدهی جنگل را میدانی؟؟؟؟
من؟!
من پیامبر درختانم!!
من خواهر تمام کلاغهای جهانم
تمام گاوهای بی شاخی که به گاه پیری به سلاخی برده میشوند
تمام گرازهایی که به زاری درمزارع گندم کشته میشوند
تمام گوسفندانی که قربانی میشوند
تمام علفهای زاری که در راههای مالرو روییدهاند.
من مادر تمام بُلبُلانی هستم که پسِ پرواز شیرینِ جوجههایشان، به اظطراب میخوانند
تمام چلچله هایی که از سفر بازمی گردند
و تمام خرگوشهای سراسیمهای که از عرض جادهها عبور میکنند.
من پیامبر درختانم.
آیههای سورههای مَن از زبانِ درختها جاری میشوند
فرشتهای که بر من نازل میشود درجنگل زندگی میکند
و خدای من همواره دراتمسفر جنگل پرسه میزند.
بهشتِ مَن جنگلی انبوه با گوسفَندان و گاوان است
در بِهشتِ من هیچ جوجهای از لانهاش به پایین نمیافتد
هیچ توکایی با چینه دانی خالی به لانه بازنِمی گَردد.
هیچ کوکویی درلانهی دیگر پَرَندهها تُخم نمیگذارد.
هیچ موجودی دَر کودکی از دُنیا نمیرود
در بهشت مَن درختان به مرگی طبیعی میاُفتند
حیوانات به مَرْگی طبیعی از دنیا میرَوَند.
دربِهِشت
کَرکَسها در بالاترین شاخههای درختان لانه میسازند
دَر بهشت
زیباترین خانهها برای حَلَزونی است که لانهاش را با سَنگ شکستهاند
لذیذترین غذاها برای کسی هست که با دَهان روزه از دنیا رفته باشد.
هر جا صِدای تیک تیکِ تبَرْزَنی نِمی آید
هرجا دامی برای ماهیانِ کَپور پَهْن نمیشود
آنجا بِهشتِ من است.
هر جا صِدای شُرشُرِ جوبارهای به گوش نمیرسد
هر جا وَزَقی در دلتنگی مردابهایش تُخم نمیگذارد
هر جا نَغمهی مُرغِ انجیرخوار و آواز عِصْمتِ آهو شنیده نمیشود
آنجا دوزخ است.
در آیینِ مَنْ
گناهکاران آنهایی هستند که بی هیچ احساسی از جیک جیکِ جوجهای عبور میکنند که از لانه به پایین افتاده است.
و بی هیچ دَلیلی گُرازهای بی گُناه را شِکار میکنند
و گاوها را به گاه پیری به سَلاخی میبرند.
کُشتَنِ کِرمْهای ابریشم در آبِ جوشان زِشت ترین گناهان است.
کسی که سینهاش از شنیدنِ آواز “شب سوتی” میسوزد
پیرو مَن است
کسی که شاخهای را نَشْکَند
پیرو مَن است
هر کسْ که درختی بِکارد
یا به “جین جیرَکهای ” در بَرف غذا بدهد
یا برای” سیکاهای” مهاجر دست تکان بدهد
پیرو من است
هرکس دِرَختی نکاشته است
هر کس کِه نامش را بر پوست سَبز درختان به یادگار نوشته است
به دنبال مَن نیاید
کسی که موجود زندهای را قُربانی میکند
یا گُلی را نوازش نمیکند
در جست و جوی مَن نباشد
کسی که به تماشای غاغای غازهای مهاجر ننشسته باشد
در بِهشتْ آواز زاغها را نخواهد شنید
کسی که در فصل زایشِ زمین، مزرعهی خود را سمپاشی میکُنَد
کسی که خاک خوب و آب مهربان و آتش فروزان را مقدس نمیشمارد
گَرمای بهشت را لمس نخواهد کرد
در بهشت
سَگْها
نام کسی که بی اعتنا از کِنارِ حیوانِ تشنهای عبور کند را بر زبان نخواهند آورد
گاوها برایش ماغ نمیکشند
کودکان برایش دست تکان نمیدهند
در آیینِ منْ شکارچیها به بهشت نمیروند.
حقیقت نزد من است
من رازِ زَردِ عشقهای ِ پنهانِ گوزنها را میدانم
میدانم که آهوانِ هراسان چگونه گوش به زنگِ صداهای ناآشنا میایستند
و خرگوشان وحشی با چه شوری “زردک”های سرخ را برای تولههایشان پیدا میکنند
میدانم که شب خُسْبْها در لحظهی شکفتن چه شوقی دارند
و گوسفندانِ غروب
چگونه برّههایشان را در آغوش میکشند.
رد پای خدا را در کوره راه کوچکی میبینم که ” تَشیها ” از آن میگذرند.
کوره راهی که با پامالِ شوکاهای وحشی و پنجهی سَمورانِ رنگی درست شده است.
من پیامبر درختانم
و زبان درختها و حیوانات را میفهمم
و پیروان آیین من از تمام آیینها افزون ترند
درختان، حیوانات، سنگها، صخرهها و کوههای بلند پیروان من هستند.
تا هَر کُجا که زنبورها به جست و جوی گَردهی گلها پرواز میکنند
تا هر کجا که ماهیان آزادِ وحشی به بالادستِ کم آبِ رود میرَوَند
تا هرکُجا که مُرغانِ آواره کوچ میکنند
تا هر کُجا که آواز دورِ جیرجیرکی به گوش میرسد
یا گاو مادهای فَرزندش را دَر آغوش میکشد
وطنِ من است
سرچِشمههای گِل آلود رودهای رَوَندهی سَرزمین مَن
آوازهای خوشِ کَلاغهای نوک درخْتان کاج وَطَن من است.
من تنها نیستم
زمینْ مادرمن است
و درختها و حیواناتْ خواهران من هستند
وغنچهها و جوجهها و تولهها فرزندان مَنَند.
برای مَن آواز طبیعت زیباتر ازصدای انسان هاست
من سیبهای کِرْمْ خورده و آبهای جویهای کوچک را ترجیح میدهم.
موشهای کوچک درون خاک هم برای خود آرزوهایی دارند
چرا باید از آدمها بنویسم
وقتی دانههای مهربان تَمِشْکْ را دوست تَر دارم؟
من عاشقم
عاشق آبشارهایی که در شیبِ خندانِ درهها سرریز میشوند
عاشق کودکی قدیمِ بیشهها و درّهها و دشتها
عاشق لجاجتِ برههای کوچک معصوم برای زنده ماندن
عاشق اشتیاقِ گرسنهی سگی که به دستان مان زُل زده است
عاشق انجیر سبز و گلابی وحشی و سیب سرخ
عاشق بشارت شاد درخت ابریشم در روشنای صبح
عاشق لحظهی شِگَرفِ تَرَک خوردن ِ پوستهی رسیدهی گردو
و شیرینی وَحشی شیرهای که از پوست شلیلی به پایین میلغزد.
من عاشقم وهیچ حیوانی از من نمیگریزد
هیچ گیاهی با مشاهدهی من برگهایش را جمع نمیکند
در غارم
صدای پای آب
آواز خاک
آوای وحش
رابین هود
و بارونِ درخت نشین میخوانم.
آدمها نمیدانند که در تاریکای جنگل در ذهن روشن درختان چه میگذرد
نمیدانند شوکاها هنگام بارانهای تند نیمه شب چه شوری دارند
نمیدانند گنجشکان مادر در لحظهی نخستینِ پرواز جوجههایشان چه شوقی دارند
نمیدانند گاوهای نازا هنگام نشخوار به چه میاندیشند
حیوانات چیزهایی میدانند که آدمها نمیدانند
درختان چیزهایی میبینند که آدمها نمیبینند.
احساس مَنْ به اسب هایی که آب مینوشند
به گوسالههای کوچکی که بَعد از شیر، جست وخیز میکنند
به زنبورها یی که به گردهی گلها مینگرند
بسیار نیرومند تر از باورهای مذهبی من است
من با زَمین نزدیک تر به آسمانم
دستانم را سُوی ستارهها نگرفتهام
با ماه راه نرفتهام
و بغضهایم را با آسمان در میان نگذاشتم
بر این باورم
که هیچ عبادتی بالاتر ازآب دادن به حیوانات و گیاهانِ تشنه نیست
هیچ پاداشی والاتر از این نیست که جوجِه افتادهای را در لانهاش بگذاریم
برای هیچ مُردابِ ساکنی زیباتر از این نیست که آواز پارسالِ دُم جنبانکها را دوباره بشنود.
اندوهی ندارم که آدمها در بارهی من چه خواهند گفت
اندوهی ندارم چه استقبالی از آیههای من خواهد شد و چه تعداد به من ایمان خواهند آورد
بگذار مرا وحشی صدا کنند
بگذار از من دوری جویند
مَرا به سُخْرِه به مَردُمان نشان دهند
بگذارید سنگسارم کنند.
اندوهی ندارم
چرا که من پیامبر آنها نیستم
من پیامبر دیگر مخلوقاتم
پیامبر درختان و حیوانات و صخرهها و سنگها.
مادام که آخرین درخت روی زمین باشد
مادام که آخرین سِهرهها آواز بخوانند
مادام که آخرین بُز کوهی بر فراز صخرهها به تماشا نشسته باشد
آیینِ من هم زنده خواهد مانْد.
کلماتِ من مانند صخرههای آهکی تپههای “چی لِی لی ” هستند
میریزند
ولی تمام نمیشوند.
بسان بُزِ پیری که در کنجِ مهربانِ غاری به انتظار مینشیند
بسان روباهی که به سنگهای سپید بالای صخرهها خیره میشود
بسان درختی
که
فرو
میافتد
یا پروانهای که با حسرتِ گُلی به دنیا میآید و با مَرگِ آن از دنیا میرود
مرگِ من هم همین گونه خواهد بود:
در غروبی بارانی
پشیمان از گناهان ناگزیر
کنار حوصلهی سنگی یا خلوتِ پوسیدهی درختی از دنیا خواهم رفت
و واپسین سخنان من
جز ستایش زمینِ مادر نخواهد بود.
صَفا صَفایی
مُرْداد ماه ۱۴۰۳
پانویس:
آییل: مرغ انجیر خوار
تَشی: خارپشت
بسیار نیرومندتر از…: از ویلیام ورد زورث شاعر امریکایی است
حلزونی که لانهاش..: از الهام اسلامی است
با ماه راه نرفتهام: با احترام به مهتاب میرقاسمی