برنارد مالامود: «سبد جادویی» به ترجمه نادر افراسیابی

برنارد مالامود (Bernard Malamud) (۱۹۱۴–۱۹۸۶) یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکایی قرن بیستم و از چهره‌های مهم ادبیات یهودی-آمریکایی به شمار می‌رود. او در خانوادهای یهودی در بروکلین، نیویورک به دنیا آمد و تجربیات زندگی در محله‌های یهودی‌نشین و مواجهه با چالش‌های مهاجران یهودی، تأثیر عمیقی بر آثارش گذاشت. مالامود در رمان‌ها و داستان‌های کوتاه خود به موضوعاتی همچون رنج، امید، اخلاق، هویت یهودی و جست‌وجوی معنای زندگی می‌پردازد. سبک نوشتاری او ترکیبی از واقع‌گرایی، نمادگرایی و طنز تلخ است که به داستان‌هایش عمق و جذابیت خاصی می‌بخشد.
از مشهورترین آثار مالامود می‌توان به رمان‌های “The Fixer” (برنده جایزه پولیتزر) و **”The Natural” (که بعدها به فیلمی موفق تبدیل شد) و همچنین مجموعه داستان‌های کوتاه “The Magic Barrel” (برنده جایزه ملی کتاب) اشاره کرد. داستان‌های کوتاه او، از جمله “The Magic Barrel” ، به دلیل شخصیت‌پردازی قوی، دیالوگ‌های تأثیرگذار و درون‌مایه‌های عمیق، از جمله بهترین نمونه‌های ادبیات داستانی کوتاه در قرن بیستم محسوب می‌شوند. ما این داستان را برای مجموعه ادبیات آمریکا برگزیدیم که اکنون در این صفحات می‌خوانید.
مالامود در آثارش اغلب به زندگی افراد معمولی می‌پردازد که در تلاش برای یافتن معنایی در جهانی پر از رنج و بی‌عدالتی هستند. او با نگاهی انسانی و همدلانه، شخصیت‌هایش را در موقعیت‌های اخلاقی پیچیده قرار می‌دهد و خواننده را به تفکر درباره‌ی مفاهیمی همچون مسئولیت، عشق و رستگاری دعوت می‌کند. برنارد مالامود نه تنها به عنوان یکی از بزرگان ادبیات آمریکا شناخته می‌شود، بلکه به عنوان صدایی قدرتمند در بیان تجربه‌های یهودیان در دنیای مدرن نیز جایگاه ویژه‌ای دارد.

چند وقت پیش، در بخش شمالی نیویورک، در اتاقی کوچک و تقریباً محقر اما مملو از کتاب، لئو فینکل زندگی می‌کرد؛ دانشجوی الاهیات در دانشگاه یشیوا. فینکل پس از شش سال تحصیل، قرار بود در ماه ژوئن به مقام ربی برسد. یکی از آشنایانش به او توصیه کرده بود که اگر ازدواج کند، شاید راحت‌تر بتواند کنیسه‌ای برای خود پیدا کند. از آنجا که او هیچ چشم‌اندازی برای ازدواج نداشت، پس از دو روز عذاب‌آور که به این موضوع فکر کرد، تصمیم گرفت با پینه سالزمان[1]، یک دلال ازدواج، تماس بگیرد. آگهی دو خطی سالزمان را در روزنامه‌ی «فوروارد» دیده بود.

دلال ازدواج یک شب از میان تاریکی راهروی طبقه‌ی چهارم ساختمان با نمای سنگ‌خاکستری‌رنگ که فینکل در آن زندگی می‌کرد، ظاهر شد. او یک کیف سیاه چرمی‌ به دست داشت که از شدت استفاده فرسوده شده بود. سالزمان که سال‌ها در این حرفه فعالیت داشت، لاغراندام اما باوقار داشت. کلاه کهنه‌ای بر سر و پالتویی کوتاه و تنگ به تن داشت. از او که عاشق خوردن ماهی بود به وضوح بوی ماهی به مشام می‌رسید. با اینکه چند دندانش را از دست داده بود، حضورش ناخوشایند نبود، زیرا رفتاری دوستانه داشت که به طرز عجیبی با چشمان غمگینش در تضاد بود. صدای او، لب‌هایش، ریش کم‌پشتش و انگشتان استخوانی‌اش پر از جنب‌وجوش بودند، اما اگر لحظه‌ای به او فرصت استراحت می‌دادی، چشمان آبی ملایم‌اش ژرفای غمی را آشکار می‌کردند. این ویژگی‌ باعث می‌شد لئو کمی احساس آرامش کند، هرچند این موقعیت برای او ذاتاً پرتنش بود.

لئو بلافاصله به سالزمان گفت که چرا از او دعوت کرده است. توضیح داد که در کلیولند متولد شده و به جز والدینش، که دیر ازدواج کرده بودند، در این دنیا کسی را ندارد. او به مدت شش سال تقریباً تمام وقت خود را به تحصیل اختصاص داده بود و در نتیجه، قابل درک بود که فرصتی برای زندگی اجتماعی و معاشرت با زنان جوان نداشته باشد. بنابراین فکر کرد که بهتر است به جای آزمون و خطا و دست‌وپا زدن‌های شرم‌آور، از فردی باتجربه کمک بگیرد تا در این زمینه‌ها به او مشاوره دهد. او در حین صحبت‌هایش به این نکته هم اشاره کرد که کار دلال ازدواج، یک کار حرفه‌ای و قابل احترام است و در جامعه‌ی یهودی هم بسیار مورد تأیید است، زیرا این کار هر آنچه را ضروری‌ست عملی می‌کند بی‌آنکه مانع لذت شود. علاوه بر این، والدین خود او نیز توسط یک دلال ازدواج با هم آشنا شده بودند. ازدواج آن‌ها اگرچه از نظر مالی سودآور نبود (چون هیچ‌کدام دارای امکانات مالی چشمگیری نبودند)، اما حداقل از نظر وفاداری همیشگی‌شان به یکدیگر، ازدواجی موفق بود. سالزمان با شگفتی و کمی خجالت به صحبت‌های او گوش داد و احساس کرد که لئو در حال عذرخواهی است. با این حال، بعداً نسبت به کار خود احساس غرور کرد. او سال‌ها بود که این حس را از دست داده بود، و از فینکل خوشش آمد.

آن دو به کار خود پرداختند. لئو سالزمان را به تنها نقطه‌ی روشن اتاق، میزی نزدیک پنجره‌ای که مشرف به شهرِ که از نور چراغ‌ها روشن بود، هدایت کرد. او در کنار دلال ازدواج اما رو به روی او نشست، و سعی کرد با اراده‌ی خود، خارش ناخوشایند گلو را فروبنشاند. سالزمان با اشتیاق بند کیفش را باز کرد و یک نوار پلاستیکی شل را از بسته‌ای از کارت‌های فرسوده جدا کرد. وقتی کارت‌ها را ورق می‌زد، این‌کار به نظر لئو آزاردهنده آمد، پس وانمود کرد که متوجه نمی‌شود و با عزم و اراده از پنجره به بیرون خیره شد. فوریه بود و زمستان داشت به پایان می‌رسید و نشانه‌هایی از آن را که برای اولین بار در سال‌های اخیر متوجه‌اش شده بود، مشاهده می‌کرد. حالا ماه سفید و گرد را می‌دید که در آسمان بالا می‌رفت و از میان ابرهایی عجیب عبور می‌کرد. با دهان نیمه‌باز تماشا کرد که ماه به داخل ابری که به شکل یک مرغ بزرگ بود نفوذ کرد. بعد مثل تخمی که خودش ‌گذاشته باشد، خارج شد. سالزمان با عینکی که تازه به چشم زده بود، وانمود می‌کرد که مشغول خواندن نوشته‌های روی کارت‌هاست، اما گهگاه نگاه‌هایی دزدکی به چهره‌ی برجسته‌ی مرد جوان می‌انداخت و در همان حال بینی بلند و جدیِ محققانه او، چشمان قهوه‌ای سنگین از دانش‌اش و لب‌های حساس اما ریاضت‌کشیده و گونه‌های تیره‌اش را که حالتی تقریباً گودافتاده داشت، تحسین می‌کرد.  به قفسه‌های پر از کتاب نگاهی انداخت و آهی آرام و راضی از سر خشنودی کشید.

لئو بانومیدی پرسید: «فقط همین‌هاست؟»

سالزمان پاسخ داد: «باور نمی‌کنی چقدر کارت در دفترم دارم. کشوها تا بالا پر شده‌اند، برای همین الان آن‌ها را در یک سبد نگه می‌دارم. اما آیا هر دختری برای یک ربی  مناسب است؟»

لئو از این حرف سرخ شد و از اینکه همه‌چیز را در رزومه‌ای که به سالزمان فرستاده بود، افشا کرده بود، پشیمان شد. او فکر کرده بود که بهتر است سالزمان را با استانداردها و مشخصات سختگیرانه‌اش آشنا کند، اما حالا احساس می‌کرد که بیشتر از حد لازم به دلال ازدواج اطلاعات داده است.

لئو با تردید پرسید: «آیا عکس‌های مشتریان‌تان را در پرونده نگه می‌دارید؟»

سالزمان پاسخ داد: «اول از همه خانواده، میزان جهیزیه و همچنین نوع وعده‌ها مهم است.» (در حالی که پالتوی تنگش را باز می‌کرد و روی صندلی نشست) «بعد نوبت عکس‌ است، ربی.»

لئو گفت: «من را آقای فینکل صدا کن. من هنوز ربی نشده‌ام.»

سالزمان گفت که این کار را می‌کند، اما به جای آن او را “دکتر” صدا زد، و وقتی لئو خیلی حواس‌جمع نبود، دوباره او را “ربی” خطاب کرد.

سالزمان عینکش را تنظیم کرد، آرام گلویش را صاف کرد و با صدایی مشتاق محتوای اولین کارت را خواند: «سوفی پی. بیست‌وچهار ساله. یک سال است که بیوه است. بدون فرزند. دیپلم دبیرستان و دو سال دانشگاه. پدرش قول هشت هزار دلار داده است. تجارت عمده‌فروشی فوق‌العاده‌ای دارد. همچنین املاک. از طرف مادری معلم، و یک بازیگر هم در خانواده دارند. در خیابان دوم معروف است.»

لئو با تعجب نگاه کرد و پرسید: «گفتی بیوه؟»

سالزمان گفت: «بیوه به این معنا نیست که زنی دست‌خورده و خراب است، ربی. او فقط حدود چهار ماه با شوهرش زندگی کرده. او یک مرد بیمار بود و اشتباه کرد که باهاش ازدواج کرد.»

لئو گفت:«ازدواج با یک بیوه هرگز به ذهنم خطور نکرده بود.»

سالزمان گفت: «این به خاطر بی‌تجربگی‌ توست. یک بیوه، مخصوصاً اگر جوان و سالم باشد مثل این دختر، فرد فوق‌العاده‌ای برای ازدواج است. او تا آخر عمر از تو سپاسگزار خواهد بود. باور کن، اگر من الان به دنبال عروس بودم، با یک بیوه ازدواج می‌کردم.»

لئو فکر کرد، سپس سرش را تکان داد.

سالزمان شانه‌هایش را بالا انداخت، حرکتی تقریباً نامحسوس که نشان‌دهنده‌ی ناامیدی بود. او کارت را روی میز چوبی گذاشت و شروع به خواندن کارت بعدی کرد: «لیلی اچ. معلم دبیرستان. رسمی. نه قراردادی. پس‌انداز و ماشین جدید دوج دارد. یک سال در پاریس زندگی کرده. پدرش دندان‌پزشک موفقی‌ست که سی‌وپنج سال سابقه کار دارد. به مردی با تحصیلات دانشگاهی علاقه‌مند است. خانواده‌ای کاملاً آمریکایی‌شده. فرصت فوق‌العاده.»

سالزمان گفت: «شخصاً می‌شناسمش. کاش می‌توانستی این دختر را ببینی. او یک عروسک است. بسیار باهوش هم هست. تمام روز می‌توانی با او درباره‌ی کتاب‌ها، تئاتر و چیزهای دیگر صحبت کنی. از رویدادهای روز هم مطلع است.»

لئو پرسید: «فکر نمی‌کنم سنش را گفته باشی؟»

سالزمان گفت: «سنش؟»

ابروهایش را بالا انداخت، گفت: «سی‌ودو سالشه.»

لئو پس از مدتی گفت: «می‌ترسم سنش کمی زیاد باشد.»

سالزمان خندید. گفت: «خب، تو چند سالته، ربی؟»

لئو گفت: «بیست‌وهفت.»

سالزمان گفت: «مگر بیست‌وهفت با سی‌ودو چقدر تفاوت داره؟ من خودم هفت سال از همسرم کوچک‌ترم. خب، چه مشکلی داشتم؟ هیچی. اگر دختر روتشیلد[2] بخواد با تو ازدواج کند، به خاطر سنش می‌گی نه؟»

لئو با لخنی خشک گفت: «بله.»

سالزمان «نه» را در چشمان لئو نادیده گرفت. گفت: «پنج سال هیچ معنایی ندارد. به تو قول می‌دهم که وقتی یک هفته با او زندگی کنی، سنش را فراموش می‌کنی. پنج سال یعنی چه؟ این که او بیشتر زندگی کرده و بیشتر می‌داند نسبت به کسی که جوان‌تر است؟ این دختر، خداوند حفظش کند، روز به روز خوشگل‌تر می‌شود.»

 لئو پرسید: «او چه درسی در دبیرستان تدریس می‌کند؟»

سالزمان گفت: «زبان‌. اگر می‌شنیدی چطور فرانسوی صحبت می‌کند، فکر می‌کردی موسیقی است. من بیست‌وپنج سال است که در این کار هستم و او را با تمام قلبم توصیه می‌کنم. باور کن، می‌دانم چه می‌گویم، ربی.»

لئو ناگهان پرسید: «کارت بعدی چیست؟»

سالزمان با اکراه کارت سوم را خواند: «روت ک. نوزده ساله. دانش‌آموز ممتاز. پدرش سیزده هزار دلار نقد به داماد مناسب پیشنهاد می‌دهد. او یک پزشک است. متخصص معده با مطبی فوق‌العاده. برادرشوهرش صاحب تجارت پوشاک است. خانواده‌ی خاصی هستند.»

سالزمان طوری نگاه کرد که انگار برگ برنده‌اش را خوانده است.

لئو با علاقه پرسید: «گفتی نوزده ساله؟»

سالزمان گفت: «دقیقاً.»

لئو پرسید: «آیا جذابه؟» سرخ شد. گفت: «خوشگله؟»

سالزمان نوک انگشتانش را بوسید. «عروسکه. بهتو قول می‌دم. بذار امشب به پدرش زنگ بزنم. خواهی دید که زیبا یعنی چه.»

اما لئو نگران بود. پرسید: «مطمئنی که این‌قدر جوان است؟»

سالزمان گفت: «در این مورد کاملاً مطمئنم. پدرش شناسنامه دخترش را به تو نشان خواهد داد.»

لئو اصرار کرد: «مطمئنی که مشکلی ندارد؟»

سالزمان پرسید: «چه مشکلی؟»

لئو گفت: «نمی‌فهمم چرا یک دختر آمریکایی در سن او باید به دلال ازدواج مراجعه کند.»

لبخندی روی صورت سالزمان پخش شد. گفت: «به همون دلیلی که تو آمدی پیش من.»

لئو سرخ شد. گفت: «من به خاطر کمبود وقت آمدم.»

سالزمان، که متوجه لغزش خود شده بود، سریع توضیح داد: «پدرش آمد، نه خودش. می‌خواهد بهترین گزینه را برای دخترش انتخاب کند، پس خودش به دنبال داماد مناسب می‌گردد. وقتی فرد مناسب را پیدا کنیم، او را به دخترش معرفی می‌کند و تشویقش می‌کند. اینحوری بهتر است تا اینکه یک دختر جوان بدون تجربه خودش تصمیم بگیرد.»

لئو با ناراحتی پرسید: «اما فکر نمی‌کنی این دختر جوان به عشق اعتقاد داشته باشد؟»

سالزمان خواست بلند بخندد، اما خودش را کنترل کرد و جدی گفت: «عشق با فرد مناسب می‌آید، نه قبل از آن.»

لئو لب‌های خشکش را باز کرد، اما چیزی نگفت. متوجه شد که سالزمان نگاهی دزدکی به کارت بعدی انداخته است، پس هوشمندانه پرسید: «سلامتی‌اش چطور است؟»

سالزمان گفت: «عالی.» با سختی نفس کشید. گفت: «البته، پای راستش کمی می‌لنگد، به خاطر یک تصادف ماشین که وقتی دوازده ساله بود برایش اتفاق افتاد، اما هیچ‌کس متوجه نمی‌شود، چون او بسیار باهوش و زیباست.»

لئو سنگین برخاست و به سمت پنجره رفت. احساس کرد که به طرز عجیبی تلخ‌کام است و خودش را برای دعوت از دلال ازدواج سرزنش کرد. در نهایت، سرش را تکان داد.

سالزمان با صدایی که زیر و بم آن بالا می‌رفت اصرار کرد: «چرا نه؟»

لئو گفت: «چون من از متخصصان معده متنفرم.»

سالزمان گفت: «به تو چه مربوطه که شغل پدرش چیه؟ بعد از اینکه باهاش ازدواج کردی، بهش نیاز داری؟ چه کسی گفته که او باید هر جمعه شب به خانه‌‌ت بیاید؟»

لئو که از نحوه‌ی گفت‌وگو شرمنده شده بود، سالزمان را مرخص کرد. سالزمان با چشمانی سنگین و غمگین به خانه رفت.

تقریباً بلافاصله در زده شد. قبل از اینکه لئو بتواند بگوید «بیا داخل»، سالزمان، کوپیدِ حرفه‌ای[3]، در اتاق ایستاده بود. چهره‌اش خاکستری و لاغر بود، به نظر گرسنه می آنمد چنانکه گویی هر لحظه ممکن است از پا بیفتد. با این حال، دلال ازدواج با نوعی ترفند عضلانی توانست لبخندی پهن روی صورتش بیاورد. سالزمان گفت:«عصر بخیر. دعوت شده‌ام؟»

لئو سر تکان داد، از دیدن او دوباره ناراحت شد، اما نخواست از او بخواهد که برود. سالزمان همچنان با لبخند، کیفش را روی میز گذاشت. گفت: «ربی، امشب خبر خوبی برایت دارم.»

لئو گفت: «ازت خواسته‌ام که مرا ربی صدا نکنی. من هنوز دانشجو هستم.»

سالزمان گفت: «نگرانی‌هایت تمام شده. برایت یک عروس درجه یک پیدا کرده‌ام.»

لئو که وانمود می‌کرد علاقه‌ای به این موضوع ندارد گفت: «لطفاً در مورد این موضوع مرا به حال خود بگذار.»

سالزمان گفت: «دنیا در عروسی‌ات خواهد رقصید.»

لئو گفت: «لطفاً، آقای سالزمان، دیگر بس است.»

سالزمان با ضعف گفت: «اما اول باید قویم برگردد.»[4] با بندهای کیفش کلنجار رفت و از کیف چرمی‌اش یک کیسه‌ی کاغذی چرب درآورد، که از میان آن یک نان سفت با دانه‌های روغنی و یک ماهی سفید دودی کوچک بیرون آورد. با حرکتی سریع، پوست ماهی را کند و شروع کرد با حرص به جویدن. سالزمان گفت: «تمام روز درگیر بودم.»

لئو تماشایش کرد.

سالزمان با تردید پرسید: «یک گوجه‌فرنگی قاچ شده داری؟»

لئو گفت: «نه.»

دلال ازدواج چشمانش را بست و غذایش را خورد. وقتی تمام کرد، با دقت خرده‌های نان را جمع کرد و باقی‌مانده‌ی ماهی را در کیسه‌ی کاغذی پیچید. چشمانش که پشت عینکی ضخیم پنهان بود به دور اتاق چرخید تا اینکه در میان انبوهی از کتاب‌ها، یک اجاق گاز تک شعله پیدا کرد. کلاهش را بلند کرد و فروتنانه پرسید: «یک لیوان چای داری، ربی؟»

لئو که عذاب وجدان داشت، بلند شد و چای درست کرد و با یک تکه لیمو و دو حبه قند سرو کرد. سالزمان خوشحال شده بود. بعد از نوشیدن چای، قوای سالزمان و روحیه‌اش بازگشت. گفت: «خب، ربی، به من بگو، در مورد سه خانمی که دیروز بهت گفتم فکر کردی؟»

لئو گفت: «نیازی به فکر کردن نبود.»

سالزمان پرسید: «چرا نه؟»

لئو گفت: «هیچ‌کدام مناسب من نیستند.»

سالزمان پرسید:«پس چی مناسب توست؟»

لئو سکوت کرد، چون فقط می‌توانست پاسخ‌های گیج‌کننده‌ای بدهد. سالزمان بدون آنکه منتظر پاسخ بماند، گفت «این دختری که بهت گفتم را یادت هست؟ همون که معلم دبیرستان بود؟»

لئو گفت: «سی‌ودو ساله؟»

به طرز عجیبی، چهره‌ی سالزمان با لبخندی روشن شد. گفت: «بیست‌ونه ساله.»

لئو به او نگاهی تند انداخت. گفت: «از سی‌ودو کم شد؟»

سالزمان با قاطعیت گفت: «اشتباه کرده بودم. امروز با دندان‌پزشک صحبت کردم. او مرا به صندوق اماناتش برد و گواهی تولد را به من نشان داد. دخترش اوت گذشته بیست‌ونه ساله شد. تعطیلات رفته بودند کوهستان و جشن تولدش را آنجا گرفتند. وقتی پدرش اولین بار با من صحبت کرد، سنش را یادداشت نکرده بودم و به تو گفتم سی‌ودو، اما حالا یادم هست که این یک مشتری دیگر بود، یک بیوه.»

لئو پرسید: «همان که به من گفتی؟ فکر کردم بیست‌وچهار ساله بود؟»

سالزمان گفت: «یکی دیگر. آیا من مسئولم که دنیا پر از بیوه‌ است؟»

لئو گفت: «نه، اما من به آن‌ها علاقه‌ای ندارم، یا به معلمان دبیرستان.»

سالزمان دست‌هایش را به سینه‌اش چسباند. به سقف نگاه کرد و با عشق و احترام گفت:  «ای قوم یهود، به کسی که به معلمان دبیرستان علاقه‌ای ندارد چه می‌توانم بگویم؟ پس به چه چیزی علاقه داری؟»

لئو سرخ شد، اما خودش را کنترل کرد. سالزمان ادامه داد: «به چی علاقه داری، اگر به این دختر خوب که به چهار زبان صحبت می‌کند و ده هزار دلار در بانک دارد، علاقه‌ای نداری؟ پدرش هم دوازده هزار دلار دیگر تضمین می‌کند. همچنین او یک ماشین جدید دارد، لباس‌های فوق‌العاده، در مورد همه‌چیز صحبت می‌کند، و به تو یک خانه و بچه‌های درجه یک خواهد داد. مگر چقدر در زندگی‌مان به بهشت نزدیک می‌شویم؟»

لئو پرسید:«اگر او این‌قدر فوق‌العاده است، چرا ده سال پیش ازدواج نکرده؟»

سالزمان با خنده‌ای سنگین گفت: «چرا؟ چون سخت‌گیر است. به همین دلیل. او بهترین مرد را می‌خواهد.»

لئو ساکت ماند، با خودش فکر کرد که چطور در دام افتاده است. اما سالزمان علاقه‌ی او را به لیلی اچ. برانگیخته بود، و او شروع کرد به جدی فکر کردن در مورد ملاقات با او. وقتی دلال ازدواج متوجه شد که ذهن لئو چقدر روی اطلاعاتی که در اختیارش قرار داده داده متمرکز شده، مطمئن شد که به زودی به توافق خواهند رسید.

عصر روز شنبه، لئو فینکل، با آگاهی از حضور سالزمان، همراه لیلی هرشورن در امتداد رودساید درایو قدم می‌زد. او راست‌قامت و با سرعت قدم برمی‌داشت و با وقار کلاه فدورای سیاهی را به سر داشت که صبح آن روز با دلهره از جعبه‌ی خاک‌گرفته‌ی کلاه‌هایش در قفسه‌ی کمد بیرون آورده بود، همراه با پالتوی سنگین سیاهی که مختص شنبه‌ها بود و آن را به دقت تمیز کرده بود. لئو یک عصا هم داشت، هدیه‌ای از یکی از بستگان دور، اما وسوسه‌ی استفاده از آن را کنار گذاشت. لیلی، کوچک‌جثه و نه چندان نازیبا، چیزی پوشیده بود که نشان‌دهنده‌ی نزدیک شدن بهار بود. او با نشاط درباره‌ی موضوعات مختلف روز صحبت می‌کرد، و لئو به حرف‌هایش گوش می‌داد و آن‌ها را به طرز غافلگیرانه‌ای منطقی می‌یافت – امتیاز دیگری برای سالزمان، که لئو به شکلی ناخوشایند احساس می‌کرد جایی در اطراف است، شاید بالای درختی در خیابان پنهان شده و با آینه‌ی جیبی به خانم علامت می‌دهد؛ یا شاید هم «پان»، خدای جنگل در اساطیر یونانی با سم‌های شکافته‌اش، آهنگ‌های عروسی می‌نواخت و به شکل نامرئی پیش از آن‌ها می‌رقصید، جوانه‌های وحشی روی پیاده‌رو می‌پاشید و انگورهای بنفش در مسیرشان قرار می‌داد، نماد میوه‌های یک اتحاد، هرچند که البته هنوز هیچ‌چیز از این اتحاد وجود نداشت.

لیلی لئو را با این جمله غافلگیر کرد: «داشتم به آقای سالزمان فکر می‌کردم، آدم عجیبی است، اینطور فکر نمی‌کنی؟»

لئو مطمئن نبود چه پاسخی بدهد، بنابراین سر تکان داد. لیلی با شجاعت ادامه داد و در حالی که سرخ شده بود، گفت: «من به شخصه از اینکه ما را به هم معرفی کرد، قدردانم. تو نیستی؟»

لئو مودبانه پاسخ داد: «من هم قدردانم.»

و همه‌چیز نه خیلی خوب پیش می‌رفت و نه خیلی بد، حداقل این تأثیر را داشت که چندان بد نباشد. لیلی با خنده‌ای کوچک گفت: «منظورم این است، آیا برایت مهم است که ما این‌طور با هم آشنا شدیم؟»

لئو از صداقت لیلی ناراحت نشد و فهمید که او قصد دارد رابطه را ترمیم کند. درک کرد که انجام چنین کاری به مقداری تجربه در زندگی و شجاعت نیاز دارد. برای شروع این‌گونه رابطه‌ها، باید پیشینه‌ای داشت. لئو گفت برایش مهم نیست. کار سالزمان سنتی و قابل احترام بود – ارزشمند برای نتیجه‌ای که ممکن بود حاصل شود و در همان حال به تأکید یادآوری کرد که اغلب نتیجه‌ای هم از آن حاصل نمی‌شد.  

لیلی آهی کشید به نشانه موافقت. آن‌ها مدتی قدم زدند و پس از سکوت طولانی، لیلی دوباره با خنده‌ای عصبی گفت: «مشکلی نیست اگر یک چیز شخصی ازت بپرسم؟ صادقانه بگویم، این موضوع برایم جذاب است.»

 با اینکه لئو شانه‌هایش را بالا انداخت، لیلی با حالتی خجالت‌زده گفت: «چطور شد که به این حرفه روی آوردی؟ منظورم این است که آیا به تو الهام شد و ناگهان شوری تو را فراگرفت؟»

لئو پس از مدتی به آرامی پاسخ داد: «من همیشه به قانون علاقه داشتم.»

لیلی پرسید:  «آیا در مذهب جلوه‌ای از خداوند را دیدی؟»

لئو سر تکان داد و موضوع را عوض کرد: «می‌دانم که مدتی در پاریس بودی، خانم هرشورن.»

لیلی گفت: «آه، آقای سالزمان به تو گفته، ربی فینکل؟» لئو ناراحت شد، اما لیلی ادامه داد: «خیلی وقت پیش بود و تقریباً فراموش شده. یادم هست که مجبور شدم برای عروسی خواهرم برگردم.»

اما لیلی دست بردار نبود. با صدایی لرزان پرسید: «چه زمانی عاشق خدا شدی؟»

لئو به او خیره شد. سپس به این نتیجه رسید که لیلی نه درباره‌ی لئو فینکل، بلکه درباره‌ی یک فرد کاملاً غریبه‌ صحبت می‌کند، شاید یک شخصیت عرفانی، یا حتی پیامبری پرشور که سالزمان برای او ساخته بود – کسی که هیچ ارتباطی با زندگان یا مردگان نداشت. لئو از خشم و ضعف لرزید. این حیله‌گر آشکارا به او هم دروغ گفته بود.  انتظار داشت با زنی بیست‌ونه‌ساله آشنا شود، اما در عوض، لحظه‌ای که چشمانش به چهره‌ی مضطرب و پریشان او افتاد، زنی بالای سی‌وپنج سال را دید که به سرعت در حال پیر شدن بود. فقط با تسلط بر نفس موفق شده بود این‌ مدت در حضور او بماند. لئو با جدیت گفت: «من یک فرد مذهبی بااستعداد نیستم.» و در جست‌وجوی کلمات برای ادامه، متوجه شد که درگیر شرم و ترس است. او با لحنی که از فشار روحی نشان داشت گفت: «فکر می‌کنم به خدا روی آوردم نه به این خاطر که او را دوست داشتم، بلکه به این خاطر که دوستش نداشتم.»

این اعتراف را با خشونت بیان کرد، زیرا غیرمنتظره بودن آن او را تکان داده بود.

لیلی پژمرد. لئو دید که خرده‌نان‌های فراوانی مانند اردک‌ها بالای سرش پرواز می‌کنند، شبیه به نان‌های بال‌دار[5] که دیشب آن‌ها را به خواب می‌شمرد. سپس، به لطف خدا، برف بارید، که البته لئو آن را چندان بی‌ربط با دسیسه‌های سالزمان نمی‌دانست.

لئو که از دلال ازدواج خشمگین بود پیش خودش قسم خورد که به محض بازگشت، او را از اتاق بیرون بیندازد. اما سالزمان آن شب نیامد، و وقتی خشم لئو فروکش کرد، ناامیدی غیرقابل توضیحی جای آن را گرفت. ابتدا فکر کرد که این نومیدی به خاطر نومیدی‌اش از لیلی است، اما خیلی زود مشخص شد که او خود را با سالزمان درگیر کرده بود بدون اینکه واقعاً از هدف خود آگاه باشد. با احساس خلایی که با شش دست گرفته بودش به تدریج متوجه شد که او از دلال خواسته بود برایش عروسی پیدا کند، زیرا خودش قادر به انجام این کار نبود. این بینش ترسناک نتیجه ملاقات و گفت‌وگویش با لیلی هرشورن  بود. سوالات لیلی از روی کنجکاوی باعث شده بود که حقیقت رابطه‌اش با خداوند آشکار شود و   آنجا بود که به این حقیقت تکان‌دهنده پی برد که جز والدینش، هرگز کسی را دوست نداشته است. یا شاید برعکس، او خدا را آن‌طور که باید دوست نداشت، زیرا انسان را دوست نداشت. به نظر لئو می‌رسید که تمام زندگی‌اش به وضوح آشکار شده است و خود را برای اولین‌بار آن‌طور که واقعاً بود دید: مردی که کسی را دوست ‌نداشت و برای همین هم دوست‌نداشتنی بود. این کشف تلخ که چندان هم غیرمنتظره نبود، او را به مرز وحشت رساند، چنانکه فقط با تلاشی فوق‌العاده توانست آن را مهار کند. صورتش را با دست‌هایش پوشانده بود و گریه می‌کرد.

هفته‌ای که پس از این وقایع از راه رسید، بدترین هفته‌ی زندگی‌اش بود. غذا نمی‌خورد و وزن کم کرده بود. ریشش تیره‌تر و ژولیده‌تر شده بود. از شرکت در سمینارها دست کشیده بود و تقریباً هیچ‌وقت حتی لای کتابی را باز نکرد. جداً به ترک یشیوا[6] فکر کرد، هرچند از فکر از دست دادن تمام سال‌های تحصیلش عمیقاً ناراحت بود—آن‌ها را مانند صفحاتی که از کتابی کنده شده و در سراسر شهر پخش شده‌اند می‌دید—و از تأثیر ویرانگر این تصمیم بر والدینش. اما او بدون شناخت خود زندگی کرده بود، و هرگز در پنج کتاب [7]و تمام تفسیرها[8]— mea culpa [9]– حقیقت برایش آشکار نشده بود. او نمی‌دانست به کجا برود، و در این تنهایی ویرانگر، کسی نبود که به او پناه ببرد، هرچند اغلب به لیلی فکر می‌کرد اما حتی یک بار هم نتوانست خود را مجبور کند که پایین برود و به او زنگ بزند. او حساس و تحریک‌پذیر شد، مخصوصاً با صاحبخانه‌اش، که از او سوالات شخصی زیادی می‌پرسید؛ از طرف دیگر، با احساس ناخوشایندی، او را روی پله‌ها گیر انداخت و به شکلی تحقیرآمیز عذرخواهی کرد، تا جایی که صاحبخانه‌اش، شرم‌زده، از او دور شد. با این حال، او از این ماجرا تسلی یافت که یک یهودی است و یک یهودی رنج می‌کشد. اما به طور کلی، با پایان هفته‌ی طولانی و وحشتناک، او آرامش خود را بازیافت و ایده‌ای از هدف در زندگی برای ادامه‌ی مسیرش به دست آورد. هرچند او ناقص بود، اما آرمان‌ها ناقص نبودند. در مورد جست‌وجوی عروس، فکر ادامه‌ی این راه او را دچار اضطراب و سوزش سر دل می‌کرد، اما شاید با این شناخت جدید از خودش، از گذشته موفق‌تر می‌بود. شاید عشق حالا به سراغش بیاید و عروسی هم برای آن عشق پیدا شود.

و برای این جست‌وجوی مقدس، چه کسی به سالزمان نیاز داشت؟

دلال ازدواج، اسکلتی با چشمانی پریشان، همان شب بازگشت. به نظر می‌رسید که تصویر انتظاری ناامیدکننده است – گویی تمام هفته را پای تلفن، منتظر تماس لیلی هرشورن بوده است که هیچ‌وقت هم تماس نگرفته است.

سالزمان با سرفه‌ای معمولی، مستقیماً به سراغ اصل مطلب رفت: «خب، از او خوشت آمد؟»

خشم لئو بالا گرفت و نتوانست از سرزنش دلال ازدواج خودداری کند: «چرا به من دروغ گفتی، سالزمان؟»

چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی سالزمان کاملاً سفید شد، گویی بر سرش برف باریده بود.

لئو اصرار کرد: «نگفته بودی که او بیست‌ونه ساله است؟»

سالزمان گفت: «به تو قول می‌دهم-»

لئو گفت: «سی‌وپنج سال را شیرین داشت، شاید هم بیشتر. حداقل سی‌وپنج.»

سالزمان گفت:«در این مورد خیلی مطمئن نباش. پدرش به من گفت-»

لئو گفت:«مهم نیست. بدتر از همه این بود که به او دروغ گفتی.»

سالزمان پرسید: «چطور به او دروغ گفتم، به من بگو؟»

لئو گفت: «چیزهایی در مورد من به او گفتی که واقعیت نداشتند. مرا بیشتر از آنچه هستم جلوه دادی، در نتیجه کمتر از آنچه هستم، جلوه کردم. او در ذهنش یک آدم کاملاً متفاوت را تصور کرده بود، یک ربی معجزه‌گر، یک آدم نیمچه‌‌عارف.»

سالزمان گفت: «فقط گفتم که تو یک مرد مذهبی هستی.»

لئو گفت: «می‌توانم تصور کنم.»

سالزمان آهی کشید. اعتراف کرد: «این ضعفی است که دارم. همسرم به من می‌گوید که نباید فروشنده باشم، اما وقتی دو آدم خوب پیدا می‌کنم که ازدواجشان فوق‌العاده خواهد بود، آن‌قدر خوشحال می‌شوم که زیاد حرف می‌زنم.» با تبسمی بر لب گفت: «به همین دلیل است که سالزمان یک مرد فقیر است.»

خشم لئو فروکش کرده بود. گفت «خب، سالزمان، می‌ترسم که ماجرا اینجا و در این لحظه به پایان رسیده باشد.»

دلال ازدواج با چشمانی گرسنه به او خیره شد. پرسید: «دیگر عروس نمی‌خواهی؟»

لئو گفت: «چرا می‌خواهم، اما تصمیم گرفته‌ام که او را به روشی دیگر پیدا کنم. دیگر به ازدواج تنظیم‌شده علاقه‌ای ندارم. صادقانه بگویم، حالا به ضرورت عشق قبل از ازدواج اعتراف می‌کنم. یعنی می‌خواهم عاشق کسی باشم که قصد دارم با او ازدواج کنم.»

سالزمان با تعجب گفت: «عشق؟» پس از لحظه‌ای اضافه کرد: «برای ما، عشق زندگی‌مان است، نه برای خانم‌ها. در گتو-»

لئو گفت: «می‌دانم، می‌دانم. بارها به آن فکر کرده‌ام. به خودم گفته‌ام که عشق باید محصول جانبی زندگی و پرستش باشد، نه هدفی مستقل. اما برای خودم احساس می‌کنم که لازم است سطح نیازم را مشخص کنم و آن را برآورده کنم.»

سالزمان شانه‌هایش را بالا انداخت، اما در پاسخ گفت: «گوش کن، ربی، اگر عشق می‌خواهی، این را هم می‌توانم برایت پیدا کنم. مشتری‌هایی دارم که آن‌قدر زیبا هستند که همین که چشمت به آن‌ها بیفتد، عاشقشان می‌شوی.»

لئو با ناراحتی لبخند زد. گفت: «می‌ترسم متوجه نشده‌باشی.»

اما سالزمان با عجله بند کیفش را باز کرد و یک پاکت مانیلا از آن بیرون آورد.

سالزمان گفت: «عکس‌ها.» و سریع پاکت را روی میز گذاشت.

لئو از پشت سر به او گفت که عکس‌ها را بردارد، اما سالزمان گویی بر بال‌های باد سوار شده بود و در یک چشم‌به‌هم‌زدن ناپدید شد.

مارس از راه رسید. لئو به روال زندگی روزانه خود بازگشته بود. هرچند هنوز کاملاً احساس خشنودی نمی‌کرد و زود هم خسته می‌شد. اما برنامه‌هایی برای یک زندگی اجتماعی فعال‌تر می‌ریخت. او در کم‌کردن هزینه‌ها استاد بود؛ و وقتی دیگر جایی برای کم‌کردن نبود، به دنبال راه‌های جدیدی می‌گشت تا حتی از کم‌ترین منابع هم بیشترین استفاده را ببرد. در تمام این مدت، عکس‌های سالزمان که روی میز مانده بود خاک می‌خورد. گاهی اوقات، وقتی لئو مشغول مطالعه بود یا از یک فنجان چای لذت می‌برد، چشمانش به پاکت مانیلا می‌افتاد، اما هرگز آن را باز نکرد.

روزها گذشت و هیچ زندگی اجتماعی قابل توجهی با جنس مخالف شکل نگرفت. با توجه به شرایطش، این کار دشوار بود. یک روز صبح، لئو با زحمت از پله‌ها بالا رفت و به اتاقش رفت و از پنجره به شهر خیره شد. با اینکه روز روشن بود، نگاهش به شهر تار بود. برای مدتی به مردم در خیابان نگاه کرد که با عجله راه می‌رفتند و سپس با قلبی سنگین به اتاق کوچکش برگشت. پاکت روی میز بود. با حرکتی ناگهانی و بی‌رحم آن را پاره کرد. برای نیم ساعت کنار میز ایستاد و با هیجان عکس‌های زنانی که سالزمان فرستاده بود را بررسی کرد. در نهایت، با آهی عمیق آن‌ها را کنار گذاشت. شش عکس بود، با درجات مختلفی از جذابیت، اما اگر به اندازه‌ی کافی به آن‌ها نگاه می‌کردی، همه‌شان شبیه لیلی هرشورن می‌شدند: همه از اوج جوانی گذشته بودند، همه پشت لبخندهای درخشان گرسنه بودند، و هیچ‌کدام شخصیت واقعی‌ نداشتند. زندگی، با وجود تمام تلاش‌های ناامیدانه‌ی آن‌ها، از کنارشان گذشته بود؛ آن‌ها عکس‌هایی در یک کیف بودند که بوی ماهی می‌داد. با این حال، پس از مدتی، وقتی لئو سعی کرد عکس‌ها را به پاکت برگرداند، عکس دیگری در آن پیدا کرد، یک عکس فوری که با ماشین و به قیمت یک ربع دلار گرفته شده بود. لحظه‌ای به آن خیره شد و فریادی زد.

چهره‌ی زن عمیقاً او را تکان داد. چرا، در ابتدا نمی‌توانست بگوید. این چهره به او حس جوانی -گل‌های بهار – و در عین حال پیری -حسی از فرسودگی و هدررفتگی -را منتقل می‌کرد؛ این حس از چشمانش می‌آمد، که به طرز عجیبی آشنا، اما کاملاً غریبه بودند. به وضوح احساس می‌کرد که قبلاً او را دیده است، اما هرچه تلاش می‌کرد، نمی‌توانست  به خاطر بیاوردش، هرچند تقریباً نامش را به یاد داشت، گویی آن را در دستخط خودش خوانده بود. نه، این نمی‌توانست باشد که اگر بود قطعاً به خاطر می‌آوردش.  تأکید کرد که این به خاطر زیبایی فوق‌العاده‌ زن نبود -نه، هرچند چهره‌اش به اندازه‌ی کافی جذاب بود؛ بلکه چیزی در مورد او بود که او را تکان می‌داد. از نظر ویژگی‌های ظاهری، حتی برخی از زنان در آن عکس‌ها زیباتر بودند؛ اما این زن بود که به قلب او راه یافته بود- چه واقعاً زندگی کرده بود، چه فقط آرزوی زندگی داشت -و در قلب او جای گرفته بود. بیش از اینکه فقط بخواهد، شاید از نحوه‌ی زندگی‌اش پشیمان بود – به نوعی عمیقاً رنج کشیده بود: این را می‌شد در عمق آن چشمان بی‌میل دید، و از نحوه‌ای که نور او را احاطه کرده بود و از درونش می‌درخشید، و قلمروهای امکان را باز می‌کرد: او مال خودش بود. او را می‌خواست. سرش درد گرفت و چشمانش از شدت خیره شدن تنگ شد، سپس گویی مه‌ای مبهم در ذهنش وزید، از او ترسید و متوجه شد که احساسی از شر را دریافت کرده است. لرزید و آرام گفت: این حال همه‌ی ماست. لئو در قوری کوچکی چای درست کرد و بدون شکر آن را نوشید تا آرام شود. اما قبل از اینکه نوشیدنش تمام شود، دوباره با هیجان به چهره نگاه کرد و آن را خوب یافت: خوب برای لئو فینکل. فقط چنین کسی می‌توانست او را درک کند و در جست‌وجوی هرچه که بود به او کمک کند. شاید، شاید او را دوست داشته باشد. هرگز نمی‌توانست حدس بزند که چطور او در میان دورریزهای سبد سالزمان قرار گرفته بود، اما می‌دانست که باید فوراً به دنبالش برود.

لئو به سرعت از پله‌ها پایین دوید، دفترچه تلفن برانکس را برداشت و به دنبال آدرس خانه‌ی سالزمان گشت. نام او در دفترچه نبود، نه آدرس خانه‌اش و نه دفتر کارش. حتی در دفترچه‌ی منهتن هم نبود. اما لئو یادش آمد که بعد از خواندن آگهی سالزمان در ستون «شخصی‌ها»ی روزنامه‌ی فوروارد، آدرس را روی تکه‌ای کاغذ یادداشت کرده بود. به اتاقش دوید و تمام کاغذهایش را زیر و رو کرد، اما موفق نشد یادداشت را پیدا کند. عصبانی شده بود. دقیقاً وقتی به دلال ازدواج نیاز داشت، ناپدید شده بود. خوشبختانه لئو یادش افتاد که به کیف پولش نگاه کند. آنجا روی یک کارت، نام او و آدرسی در برانکس نوشته شده بود. شماره تلفنی ثبت نشده بود. لئو یادش آمد ابتدا با سالزمان از طریق نامه ارتباط برقرار کرده بود. پالتویش را پوشید، کلاهی روی کلاه یهودی‌اش گذاشت و به سرعت به سمت ایستگاه مترو رفت. در تمام مسیر تا انتهای برانکس، روی لبه‌ی صندلی‌اش نشست. بیش از یک بار وسوسه شد که عکس را بیرون بیاورد و ببیند آیا چهره‌ی دختر همان‌طور است که به خاطر داشت، اما مقاومت کرد و گذاشت که عکس در جیب پالتویش بماند. راضی بود به اینکه عکس تا این خد به او نزدیک است. وقتی قطار به ایستگاه رسید، او که دم در ایستاده بود، با سرعت بیرون پرید. خیابانی که سالزمان در آگهی‌اش ذکر کرده بود را به سرعت پیدا کرد.

ساختمانی که به دنبالش بود، کمتر از یک بلوک با مترو فاصله داشت، اما نه یک ساختمان اداری بود، نه حتی یک انبار، و نه مغازه‌ای که بتوان در آن فضای اداری اجاره کرد. این یک ساختمان قدیمی و محقر بود. لئو نام سالزمان را با مداد روی برچسبی کثیف زیر زنگ پیدا کرد و از سه طبقه تاریک بالا رفت تا به آپارتمانش برسد. وقتی در زد، در را زنی لاغر، مبتلا به آسم، با موهای خاکستری و دمپایی‌های نمدی باز کرد.

زن که منتظر کسی نبود گفت: «بله؟»

بدون اینکه واقعاً گوش دهد، گوش می‌کرد. لئو قسم می‌خورد که او را قبلاً دیده است، اما می‌دانست که این یک توهم است. گفت:«سالزمان- آیا او اینجا زندگی می‌کند؟ پینه سالزمان، دلال ازدواج؟»

زن برای مدت طولانی به او خیره شد. گفت:«البته.»

لئو احساس شرمندگی کرد. پرسید:«خانه است؟»

زن گفت: «نه.» دهانش، باز مانده بود، اما بیش از این چیزی نگفت.

لئو گفت: «کار فوری دارم. می‌توانید بگویید دفتر کارش کجاست؟»

زن گفت: «توی آسمونا.» و به بالا اشاره کرد.

لئو پرسید:«منظورتان این است که دفتر کار ندارد؟»

زن گفت: «توی جوراب‌هایش.»

لئو به داخل آپارتمان نگاهی انداخت. تاریک و کثیف بود، یک اتاق بزرگ که با پرده‌ای نیمه‌باز به دو قسمت تقسیم شده بود، و آن طرف پرده تخت فلزی فرسوده‌ای دیده می‌شد. قسمتی از اتاق که نزدیک به در بود پر بود از صندلی‌های لرزان، کمدهای قدیمی، میزی با سه‌پایه، قفسه‌های ظرف‌های آشپزی و سایر لوازم یک آشپزخانه بود. اما هیچ نشانه‌ای از سالزمان یا سبد جادویی‌اش نبود که احتمالاً آن هم ساخته‌ی تخیل بود. بوی ماهی سرخ‌کرده او را از پا درآورد.

لئو به اصرار گفت: «کجاست؟ باید همسرتان را ببینم.»

سرانجام زن پاسخ داد: «خب، کی می‌دونه کجاست؟ هر بار که فکر تازه‌یی به سرش می‌زنه، به جایی دیگه‌یی می‌ره. برگرد به خونه‌ت، تو رو پیدا می‌کنه.»

لئو گفت: «بهش بگویید لئو فینکل.»

زن هیچ نشانه‌ای بروز نداد که این را شنیده است.

لئو که سرخورده و اندوهگین بود از پله‌ها پایین رفت.

وقتی به خانه رسید سالزمان، نفس‌نفس‌زنان، پشت در منتظرش بود. لئو که یکه خورده بود خوشحال شد. گفت: «چطور زودتر از من به اینجا رسیدی؟»

سالزمان گفت: «با عجله آمدم.»

لئو گفت: «بیا داخل.»

آن‌ها وارد شدند. لئو چای درست کرد و یک ساندویچ ساردین برای سالزمان آماده کرد. وقتی چای می‌نوشیدند، لئو دستش را به پشتش برد و بسته‌ی عکس‌ها را برداشت و به دلال ازدواج داد.

سالزمان لیوانش را گذاشت و گفت: «کسی را پیدا کردی که دوستش داشته باشی؟»

لئو گفت: «نه، بین این‌ها نبود.»

دلال ازدواج روی برگرداند.

لئو گفت: «این همانی است که می‌خواهم.» و عکس فوری را به او نشان داد.

سالزمان عینکش را زد و عکس را با دست لرزانش گرفت. رنگش پرید و ناله‌ای سر داد.

**لئو فریاد زد: «چه شده؟»

سالزمان گفت: «ببخشید. این عکس یک اشتباه بود. او مناسب تو نیست.»

سالزمان با عجله بسته‌ی مانیلا را در کیفش گذاشت. عکس فوری را در جیبش گذاشت و از پله‌ها پایین دوید.

لئو که یک لحظه فلج شده بود به خود آمد، به دنبالش دوید و دلال ازدواج را در راهرو گیر انداخت. صاحبخانه فریادهای هیستریک می‌زد، اما هیچ‌کدام به او توجه نکردند.

لئو گفت: «عکس را به من پس بده، سالزمان.»

سالزمان گفت: «نه.» درد وحشتناکی در چشمانش موج می‌زد.

لئو گفت: «پس لااقل به من بگو او کیست.»

سالزمان گفت: «این را نمی‌توانم به تو بگویم. ببخشید.»

اقصد رفتن داشت، اما لئو، کنترل خود را از دست داد، دلال ازدواج را از پالتوی تنگش گرفت و با خشونت تکان داد. سالزمان آه کشید: «لطفاً. لطفاً.»

لئو با شرمندگی او را رها کرد. التماس‌کنان گفت: «به من بگو  کیست. برایم بسیار مهم است که این را بدانم.»

سالزمان گفت: «او مناسب تو نیست. او یک دختر وحشی‌ست – وحشی، بی‌شرم. این دختر عروس مناسبی برای یک ربی نیست.»

لئو پرسید: «منظورت از وحشی چیست؟»

سالزمان گفت: «مثل یک حیوان. مثل یک سگ. برای او فقیر بودن گناه بود. به همین دلیل است که برای من الان مرده.»

لئو پرسید: «به نام خدا، منظورت چیست؟»

سالزمان گفت: «نمی‌توانم او را به تو معرفی کنم.»

لئو پرسید: «چرا این‌قدر هیجان‌زده‌ای؟»

سالزمان گفت: «می‌پرسه چرا» و زد زیر گریه. گفت: «این بچه‌ی من است، استلای من، او باید در جهنم بسوزد.»

لئو به سرعت به اتاقش رفت و زیر پتو پنهان شد. به زندگی‌اش فکر کرد. هرچند به زودی به خواب رفت، اما نتوانست استلا را از ذهنش بیرون کند. بیدار شد و به سینه‌اش زد. با اینکه دعا کرد تا از شر او رها شود، دعاهایش بی‌پاسخ ماند. در روزهای عذاب‌آور و بی‌پایان تلاش کرد لئو سعی می‌کرد استلا را دوست نداشته باشد، اما از موفقیت در این کار می‌ترسید، زیرا این موفقیت به معنای انکار احساسات واقعی‌اش بود. بنابراین، از این تلاش دست کشید. سپس تصمیم گرفت راه دیگری را امتحان کند: او می‌خواست به استلا کمک کند تا فرد بهتری شود و در عین حال، خودش به خدا بازگردد و رابطه‌ی معنوی‌اش را تقویت کند. این ایده در او احساسات متناقضی ایجاد می‌کرد—گاهی او را منزجر می‌کرد و گاهی به او حس تعالی و هدف می‌داد. شاید او نمی‌دانست که به یک تصمیم نهایی رسیده است تا اینکه در یک کافه‌تریای برادوی با سالزمان مواجه شد. سالزمان تنها در انتهای کافه نشسته بود و باقی‌مانده‌های استخوان یک ماهی را می‌مکید. دلال ازدواج خسته و فرسوده به نظر می‌رسید، آن‌قدر ضعیف و رنگ‌پریده که گویی در حال ناپدید شدن بود. سالزمان در ابتدا بدون اینکه او را بشناسد، به بالا نگاه کرد. لئو ریشی نوک‌تیز گذاشته بود و چشمانش مشحون از خرد بود. گفت: «سالزمان، عشق بالاخره به قلبم راه یافته است.»

سالزمان با تمسخر گفت: «چه کسی می‌تواند از روی یک عکس عاشق شود؟»

لئو گفت: «این غیرممکن نیست.»

سالزمان گفت: «اگر می‌توانی او را دوست داشته باشی، پس می‌توانی هر کسی را دوست داشته باشی. بگذار چند مشتری جدید را به تو نشان دهم که تازه عکس‌هایشان را برایم فرستاده‌اند. یکی از آن‌ها یک عروسک کوچک است.»

لئو زمزمه کرد: «فقط او را می‌خواهم.»

سالزمان گفت: «احمق نباش، دکتر. خودت را درگیر او نکن.»

لئو با فروتنی گفت: «مرا با او آشنا کن، سالزمان. شاید بتوانم به او کمک کنم.»

سالزمان از خوردن دست کشید و لئو هماندم فهمید که همه‌چیز حالا مرتب شده است. با این حال، وقتی کافه‌تریا را ترک کرد، با شکنجه‌ای آزاردهنده مواجه شد: این شک که سالزمان همه‌چیز را طوری برنامه‌ریزی کرده بود که این‌طور شود.

لئو از طریق نامه‌ای مطلع شد که او را در گوشه‌ی خاصی ملاقات خواهد کرد، و او یک شب بهاری آنجا، زیر چراغ خیابان منتظر بود. لئو با دسته‌گلی کوچک از بنفشه و غنچه‌های رز ظاهر شد. استلا کنار تیر چراغ ایستاده بود و سیگار می‌کشید. او لباسی یکسر پوشیده بود و کفش‌های قرمز به پا داشت، که با انتظارات او هماهنگ بود، هرچند در لحظه‌ای چنان پریشان بود که تصور کرده بود لباسش قرمز و فقط کفش‌هایش سفید است. او با اضطراب و خجالت منتظر بود. از دور، لئو دید که چشمانش- که آشکارا به پدرش رفته بود – پر از معصومیت نومیدانه بود.  در وجود او رستگاری خود را تصور کرد. ویولن‌ها در آسمان می‌نواختند و شمع‌های روشن مانند ستاره‌های درخشان در حال رقص بودند. لئو با دسته‌گل به جلو دوید. در گوشه‌ی خیابان، سالزمان، به دیوار تکیه داده بود و دعاهای مردگان را زمزمه می‌کرد.


[1] سالزمان (Salzman): یک نام خانوادگی آلمانی-یهودی به معنای “مرد نمکی” که در زبان آلمانی زلتسمن و اینحا سالزمن تلفظ می‌شود. نمک در فرهنگ یهودی نمادی از برکت، پایداری و خلوص است و در مراسم مذهبی و زندگی روزمره‌ی یهودیان نقش مهمی دارد. این نام ممکن است به نقش سالزمان به عنوان دلال ازدواج که سعی می‌کند ازدواج‌ها را تثبیت و حفظ کند، اشاره داشته باشد.

[2]

 خاندان روتشیلد  (Rothschild family) یکی از معروف‌ترین و تأثیرگذارترین خانواده‌های بانکدار و سرمایه‌دار اروپایی هستند که در اواخر قرن هجدهم میلادی توسط  مایر آمشل روتشیلد در آلمان بنیان‌گذاری شد. این خانواده با ایجاد شبکه‌ای از بانک‌ها در سراسر اروپا، به یکی از قدرتمندترین دودمان‌های مالی جهان تبدیل شدند. روتشیلدها در امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اروپا نقش بسزایی داشتند و ثروت و نفوذ آن‌ها تا به امروز ادامه دارد. نام روتشیلد اغلب به عنوان نماد ثروت و قدرت مالی شناخته می‌شود.

 

 Cupido  (تلفظ: کوپیدو) نام لاتین **کوپید  (Cupid)، خدای عشق و شهوت در اساطیر رومی است. کوپیدو معادل  اروس  (Eros) در اساطیر یونانی است و معمولاً به شکل پسربچه‌ای بالدار با کمان و تیر به تصویر کشیده می‌شود. بر اساس افسانه‌ها، کوپیدو با تیرهایش به قلب افراد اصابت می‌کند و آن‌ها را عاشق می‌سازد.

در ادبیات و فرهنگ عامه،  Cupido  یا **Cupid  به عنوان نماد عشق و جذبه‌ی عاشقانه شناخته می‌شود و اغلب در ارتباط با روز ولنتاین و مفاهیم عشق رمانتیک به کار می‌رود. در داستان “سبد جادویی”، سالزمان به عنوان  “Cupid”  توصیف می‌شود، زیرا نقش او به عنوان دلال ازدواج، شبیه به کوپید است که سعی می‌کند افراد را به هم پیوند دهد.

[4] کنایه‌ی سالزمان در جمله‌ی “اما اول باید قویم برگردد” چندلایه و پر از معناست. این جمله هم به ضعف جسمانی او اشاره دارد، هم به نقشش به عنوان دلال ازدواج، هم به ناامیدی و یأس او و هم به رابطه‌ی بین او و لئو. این کنایه‌ی ظریف، شخصیت سالزمان را به عنوان فردی پیچیده و پر از احساسات عمیق نشان می‌دهد و به داستان عمق و غنای بیشتری می‌بخشد.

طنز و کنایه بخشی مهم از ادبیات و فرهنگ یهودی است. بسیاری از داستان‌ها و حکایت‌های یهودی از طنز برای بیان حقایق عمیق و انتقاد از جامعه استفاده می‌کنند. جمله‌ی سالزمان نیز نمونه‌ای از این طنز یهودی است که با کنایه‌ای ظریف، وضعیت خود و جامعه‌ی اطرافش را به تصویر می‌کشد.

[5] نان‌های بال‌دار: این تصویر شاعرانه ممکن است به نمادهای فرهنگی یهودی اشاره داشته باشد. نان در فرهنگ یهودی نماد زندگی، رزق و روزی و برکت است. عبارت “نان‌های بال‌دار” می‌تواند نشان‌دهنده‌ی آرزوی رهایی یا فرار از شرایط دشوار باشد، یا حتی به نوعی به مفهوم من (manna) در تورات اشاره کند، که نان آسمانی بود که خداوند برای بنی‌اسرائیل در بیابان فرستاد. این تصویر همچنین می‌تواند بیانگر سردرگمی و آشفتگی ذهنی لئو باشد.

[6] یشیوا: یک مؤسسه‌ی آموزشی سنتی یهودی است که در آن دانش‌آموزان به مطالعه‌ی متون مقدس یهودی، مانند تورات، تلمود و تفسیرهای آن می‌پردازند. یشیواها معمولاً مراکزی برای آموزش ربانی‌ها و دانشمندان دینی هستند و نقش مهمی در حفظ و انتقال دانش و سنت‌های یهودی دارند.

[7] پنج کتاب:  اشاره به  تورات (Pentateuch) دارد، که شامل پنج کتاب اول عهد عتیق (پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه) است. این کتاب‌ها پایه‌ی اصلی دین یهودی را تشکیل می‌دهند.

[8] تفسیرها:  اشاره به تفسیرها و تفاسیر گسترده‌ای است که بر تورات و تلمود نوشته شده‌اند، مانند تفسیرهای راشی، ابن‌عزرا و دیگران. این تفسیرها برای درک عمیق‌تر متون مقدس استفاده می‌شوند.

[9] Mea culpa:  یک عبارت لاتین به معنای “تقصیر من است” . این عبارت معمولاً برای اعتراف به اشتباه یا گناه استفاده می‌شود و در اینجا نشان‌دهنده‌ی احساس گناه یا ندامت لئو است.

منبع ترجمه (+)

در همین زمینه:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی