
مخالفت با «نظرگاه» (زاویه دید) یک راوی شخصی و محدودیت افق دانش روایی که از این طریق ایجاد میشود، میتواند به تثبیت ایدئولوژیک واقعیت داستانی منجر شود. از سوی دیگر، دیوید لاج (D. Lodge) این موضوع را از زاویه دیگری بررسی میکند، اما در نهایت او نیز ارتباط تنگاتنگی بین زاویه دید روایی و جهانبینی قائل میشود. لاج با اشاره به بحثهای فرانسوا موریاک، ژان-پل سارتر و گراهام گرین در این زمینه[۱]، بیان میکند که «برقراری یک همبستگی هنجاری بین روایت همهچیزدان (omniscient) نویسنده و دیدگاه مسیحی صریح نسبت به رویدادها دشوار نیست؛ و به طور متناظر، بین راویان محدود و دیدگاه سکولارتر و انسانگرایانهتر نیز چنین ارتباطی وجود دارد.» به نظر میرسد که این ارتباطات حتی پیچیدهتر و دشوارتر از آن چیزی هستند که لاج تصور میکند. تلاش برای روشنسازی پیشزمینههای فنی روایت در اینجا ممکن است تا حدی مفید باشد.
انتخاب بین نظرگاه درونی و نظرگاه بیرونی (همانطور که لاج اشاره میکند) میتواند بر ایدئولوژی و جهانبینی متن تأثیر بگذارد. این انتخاب تعیین میکند که خواننده چگونه با داستان و پیامهای آن ارتباط برقرار کند. نظرگاه درونی لزوماً به محدودیت افق دانش راوی یا شخصیت بازتابدهنده (reflector) منجر میشود («زاویه دید محدود»). از سوی دیگر، همهدانی راوی («omniscience») اغلب مستلزم نظرگاه بیرونی یک راوی/ نویسندهای است که از موضعی خدایگونه/المپیایی به داستان نگاه میکند. چنین راویای از دیدگاهی نامحدود به افکار و احساسات شخصیتها دسترسی دارد. با این حال، جالب است که تقریباً هیچ رمانی وجود ندارد که در آن این همهچیزدانی المپیایی به طور مداوم و برای همه شخصیتها، روابط، علل و غیره به کار پرفته شود. برای مثال، در رمانهای دیکنز و تاکرای، و همچنین بسیاری از نویسندگان ویکتوریایی دیگر، بخشهایی که راوی نویسندهای خود را همهچیزدان نشان میدهد، با بخشهایی که او فقط دانش جزئی از رویدادها دارد، به طور متناوب جایگزین میشوند. به موازات این تغییر در افقبندی، معمولاً تغییر از نظرگاه بیرونی به درونی و بالعکس نیز رخ میدهد. الگوهای تکرار چنین تغییراتی در یک روایت طولانی یا رمان میتواند به دلیل پیامدهای ایدئولوژیکی که قبلاً ذکر شد، بسیار مهم باشد. با این حال، تاکنون بررسیهای عمیقتری در این زمینه انجام نشده است. ویلهلم فوگر (W. Füger)[۲] اخیراً مقالهای در مورد مبانی نظری این موضوع ارائه کرده است که نتایج آن در چنین بررسیهایی باید مورد توجه قرار گیرد.
فوگر با توجه به مشاهدهاش در مورد رمان «جوزف اندروز» اثر فیلدینگ[۳]، که در آن همهچیزدانی راوی بارها محدود میشود، این سوال را مطرح میکند که آیا در اینجا «یک اصل توزیع هدفمند بین دانش و نادانی» قابل تشخیص است؟ او سپس چندین لایه از «نادانی راوی» را کشف میکند و آنها را به نقشها و رفتارهای مختلف راوی مانند تلاش برای تأیید و مستندسازی، فروتنی و احتیاط در قضاوت درباره شخصیتها، مشارکت شخصی در شرایط انسانی و غیره مرتبط میکند. یک راوی که چنین ویژگیهای شخصی را میپذیرد، به راوی اول شخص نزدیک میشود که به دلیل وابستگی وجودیاش به جهان شخصیتها، دارای افق دانش محدود و مشارکت در شرایط انسانی است. تمایل راوی به شخصیسازی نقش خود – که در تجسم راوی اول شخص به شدت مشهود است – میتواند تأثیر عمیقی بر نگرش خواننده نسبت به راوی داشته باشد. همهچیزدانی مطلق برای خواننده عجیب و غریب به نظر میرسد؛ در حالی که نفی گاهبهگاه همهچیزدانی، راوی را انسانیتر نشان میدهد. بنابراین، مخالفت «نظرگاه» نیز به عنوان پدیدهای پیچیده و چندوجهی ظاهر میشود. از میان انبوه مسائل، در ادامه به دو موضوع که به دلیل اهمیت کلیشان شایسته بررسی عمیقتر هستند، میپردازیم: مشکلات نظرگاه در نمایش جهان درونی و مسئله مرزبندی بین نظرات راوی و دیدگاههای شخصیتهای فردی.
نمایش جهان درونی
ویژگی خاص روایت این است که محتوای آگاهی یک شخصیت میتواند تحت توهم بیواسطگی به خواننده ارائه شود. به گفته کیت هامبورگر (K. Hamburger): «داستانسرایی حماسی تنها شکلی است که در آن میتوان ذهنیت شخص سوم را به عنوان یک واقعیت مستقل نمایش داد». به این سخن مهم باید اضافه کرد که البته در روایت اول شخص نیز جهان درونی به نمایش درمیآید، حداقل به همان اندازه که در روایت سوم شخص («داستانسرایی حماسی») این اتفاق میافتد. نمایش جهان درونی، یعنی افکار، ادراکات، احساسات و حالتهای آگاهی شخصیتها، بنابراین حوزه خاص همه ادبیات روایی است، به ویژه رمان. در اینجا باید به نقش ویژه ویژگی ژانری «بیواسطگی نمایش روایی» توجه کرد. به نظر میرسد که نمایش جهان درونی بیش از نمایش جهان بیرونی، توهم بیواسطگی، یعنی به ظاهر لغو واسطهگری خاص ژانر، را تقویت میکند. به ویژه رمان مدرن تمایل شدیدی به دادن ظاهر بیواسطگی، بدون ویرایش و خودانگیخته به جهان درونی نمایش دادهشده دارد. از این رو قابل درک است که نمایش جهان درونی در رمان جدیدتر ترجیحاً از حالت بازتابدهنده (reflector mode) استفاده میکند.
نمایش جهان درونی همچنین با یک مشکل افقبندی نظرگاهی، یعنی مرزبندی بینش واسطه روایی به آگاهی شخصیتها هم درگیر است. این موضوع ظاهراً با نظرگاه، یعنی انتخاب نقطه دید یک روایت نیز مرتبط است. شکل نمایش جهان درونی که با نظرگاه بیرونی مطابقت دارد، گزارش افکار یک راوی است که همهچیزدانی را فرض میگیرد. در مقابل، یک راوی اول شخص حاشیهای باید دانش خود از افکار شخصیت اصلی را برای خواننده توجیه کند، مثلاً با استناد به اظهارات و بیانهای این شخصیت، یا با استنتاج از حرکات، حالات چهره و واکنشهای شخصیت به جهان درونی او. در صورت غلبه نظرگاه درونی، چنین توجیهی لازم نیست: تکگویی درونی، گفتار تجربهشده و روایت شخصی، یعنی اشکال حالت بازتابدهنده، بیواسطگی را فرض میگیرند، یعنی توهم بینش مستقیم به افکار شخصیتها. ادبیات روایی مدرن به نمایش آگاهی بیش از هر جنبه دیگر واقعیت نمایش دادهشده توجه کرده و ابزار بسیار متفاوتی از اشکال نمایشی را توسعه داده است. این فصل از تحلیل اشکال روایی بنابراین توجه بسیاری از محققان روایی را به خود جلب کرده است. دقیقترین بررسی این موضوع تاکنون، که در آن ادبیات مرتبط به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسوی نیز به طور عمیق مورد توجه قرار گرفته است، توسط دوریت کوهن (Dorrit Cohn) [۴]ارائه شده است. این کتاب برای نظریه ما به ویژه مهم است، زیرا در آن اشکال نمایش آگاهی به طور اساسی به روایت سوم شخص و اول شخص تقسیم میشوند. در اینجا یکی از مهمترین پیامدهای تفسیری که مستقیماً از انتخاب نظرگاه درونی یا بیرونی در نمایش جهان درونی ناشی میشود، توصیف خواهد شد: توزیع نمایش جهان درونی بین شخصیتهای فردی یک روایت و پیامدهایی که این امر برای هدایت همدلی خواننده دارد. حتی محروم کردن برخی شخصیتها از امتیاز دید درونی نیز شکلی (منفی) از هدایت همدلی است، که مثلاً همینگوی در داستانهایش اغلب از آن استفاده میکند. در رمان «زن چپدست» (۱۹۷۶) اثر پتر هاندکه،[۵] فرآیندهای درونی که به وضوح همراه با رویدادهای روایت شده هستند، به طور کلی حذف شدهاند. در اینجا به عمد نقاط نامشخصی در متن باقی گذاشته شده است که خواننده را به طور مداوم به تکمیل روایت از طریق جهان تخیل و تجربه خودش وادار میکند. نمایش جهان درونی ابزاری بسیار مؤثر برای هدایت همدلی است، زیرا در آن تأثیرگذاری بر خواننده به نفع یک شخصیت روایی به طور زیرپوستی انجام میشود. هر چه خواننده بیشتر در مورد انگیزههای درونی رفتار یک شخصیت بداند، تمایل بیشتری برای درک، تحمل و بخشش آن رفتار خواهد داشت.
مخالفت «نظرگاه» (زاویه دید) احتمالاً تأثیر قویتری بر خواننده مدرن دارد زمانی که از طریق دید درونی، یعنی توهم بینش مستقیم به آگاهی شخصیت مربوطه، ایجاد شود تا از طریق گزارش افکار راوی نویسندهای. این سوال البته نمیتواند صرفاً به صورت نظری حل شود، بلکه باید از طریق بررسیهای روانشناختی تجربی درباره تمایل واکنش خواننده در مواجهه با دو شکل نمایش جهان درونی نیز بررسی شود. اینجا یک خلا مهم در تحقیقات آینده روایتشناسی وجود دارد. وقتی در یک رمان چندین شخصیت وجود دارند که به دلیل تقریباً برابر بودن نقشهایشان، در ابتدا به خواننده به صورت متوازن ارائه میشوند، مانند گودرون و اورسولا، برکین و جرالد در رمان «زنان عاشق»[۶] مسئله دیگری نیز مطرح میشود: از طریق توزیع نمایش دید درونی بین شخصیتهای مختلف و فراوانی نسبی آن برای یک شخصیت خاص، ممکن است تغییر واضحی در همدلی خواننده به سمت شخصیتی که از طریق نمایش جهان درونی ترجیح داده شده است، ایجاد شود. به عنوان مثال، در بخش پایانی رمان «زنان عاشق»، گودرون از طریق نمایش جهان درونی نسبت به اورسولا، برکین و حتی جرالد ترجیح داده میشود. این نوع جلب همدلی زیرپوستی راوی برای گودرون از این جهت مهمتر است که با از دست دادن همدلیای که گودرون به دلیل رفتارش بین جرالد و لورکه متحمل میشود، مقابله میکند. برای اینکه بتوان به جلب همدلی از طریق نمایش جهان درونی در تفسیر یک رمان طولانی به درستی پرداخت، باید توجه داشت که جهان درونی کدام شخصیتها نمایش داده میشود و اگر چندین شخصیت در آن مشارکت دارند، آیا یک شخصیت رمانی توسط نویسنده ترجیح داده شده است یا خیر. در داستان «سوزن چشم» نوشته مارگارت درابل [۷]تا نزدیکیهای پایان، تنها از دو نفر از سه شخصیت اصلی دید درونی ارائه میشود: زنی که از همسرش جدا شده و دوست و مشاور حقوقیاش. تنها در اواخر داستان که تغییر واضحی در توزیع همدلی به نفع همسر که تا آن زمان در نمایش جهان درونی محروم بوده است رخ میدهد، این شخصیت نیز فرصتی، هرچند موقت، برای بیان دیدگاه خود از شرایط، همانطور که در افکارش منعکس شده است، به خواننده میدهد.
به نظر نمیرسد که یک نویسنده هنگام نوشتن یک رمان همیشه توزیع نمایش جهان درونی را به طور آگاهانه انجام دهد. از یک گفتوگو با مارگارت درابل مشخص شد که در مورد ذکر شده، هیچ کنترل آگاهانهای از سوی نویسنده وجود نداشته است. این یافته فقط اهمیت این جنبه را افزایش میدهد، زیرا امکان نتیجهگیری درباره نگرش نویسنده به شخصیتهای فردی در فرآیند نوشتن را فراهم میکند، چیزی که نویسنده خود اغلب از آن آگاه نیست یا نمیتواند از آن آگاه باشد. از یک تحلیل دقیق از فراوانی و توزیع نمایش جهان درونی بین شخصیتهای یک رمان، میتوان نتیجهگیریهای مشابهی درباره ارزشها و نگرشهای نهفته در لایههای عمیقتر آگاهی نویسنده انجام داد، همانطور که از تحلیل زبان تصویری یک نویسنده میتوان چنین نتیجهگیریهایی کرد.
اثری که چنین تحلیلی در آن به شدت ضروری به نظر میرسد، رمان «عقل و احساس» جین آستن[۸] درباره دو خواهر ناهمسان است. از میان دو نوع تجربه و رفتار قطبی که در عنوان کتاب ذکر شدهاند، «عقل» (sense) به النور و «احساس» (sensibility) به خواهرش ماریان نسبت داده میشود. با توجه به این واقعیت که جین آستن به احتمال زیاد در رویارویی این دو خواهر به این شکل، یک تعارض شخصی را که خودش حتی کاملاً از آن آگاه نبوده، بیان کرده است، بسیار جالب است که نمایش جهان درونی در این رمان به طور نابرابر توزیع شده است. خواننده به طور مداوم به افکار و احساسات النور («عقل») بینش پیدا میکند، در حالی که بینش مستقیم به آگاهی ماریان («احساس») تا حد زیادی از او دریغ میشود. چنین استراتژی نمایشی از این جهت قابل توجه است که دقیقاً شیوه تجربه ماریان انحراف از هنجارهای رفتاری الزامی برای یک زن در آن زمان (در حلقههای اجتماعی که جین آستن توصیف میکند) را نشان میدهد. استراتژی نمایشی جین آستن علاوه بر این، برخلاف تمایلات طبیعی این دو خواهر است، که تونی تانر[۹] آنها را به این شکل توصیف میکند: «ماریان […] از هرگونه پنهانکاری بیزار است، و النور […] مایل است احساسات خصوصی را به خاطر حفظ نظمی در پوششهای اجتماعی ضروری محدود کند». اتفاقی نیست که تونی تانر دقیقاً در اینجا مشکل اصلی رمان را مطرح میکند: «چقدر از جهان درونی فرد باید برای حفظ سرزندگی شخصی و سلامت روانی بیرون بیاید؛ و چقدر باید جهان بیرونی اجازه داشته باشد که آن واقعیت درونی را برای حفظ ساختار اجتماعیای که فضاها و تعاریف معناداری برای زندگی اعضای خود فراهم میکند، کنترل کند؟» راوی جین آستن، که به طور قابل توجهی در پایان بیشتر از ابتدا و میانه داستان شخصاً دخالت میکند هیچجا به طور مستقیم و صریح موضعگیری نمیکند. جین آستن در عوض موضع خود را در این سوال از طریق ترجیح آشکار النور نسبت به ماریان در نمایش جهان درونی به وضوح نشان داده است. شاید بتوان این فرضیه را از نظر تاریخ متن نیز تأیید کرد، اگر نسخه اولیه رمان در قالب نامه باقی میماند. به نظر میرسد که در نسخه اولیه در قالب نامه، نمایش جهان درونی به طور مساویتری بین دو خواهر توزیع شده بود، به شرطی که هر دو النور و ماریان به عنوان نویسندگان نامهها عمل میکردند. در مدل جین آستن برای داستان دو خواهر ناهمسان، در «نامههای جولیا و کارولین» اثر ماریا اجورث،[۱۰] به هر دو خواهر فرصت داده میشود تا در نامههای خود درباره افکار و احساساتشان صحبت کنند. بنابراین، استراتژی نمایشی خاص در نمایش جهان درونی در «عقل و احساس» جین آستن، به نظر میرسد، برخلاف فرم سنتی این موضوع در ادبیات معاصر انتخاب شده است، که اهمیت این تصمیم را برای تفسیر رمان افزایش میدهد.
ترجمه: بانگ
منبع:
Franz K. Stanzel, Theorie des Erzaehlens, Vandenhoeck&Ruprecht UTB, Literaturwissenschaft
پانویس:
[۱] هر یک از این نویسندگان با رویکردهای متفاوت، به بررسی رابطهی بین راوی دانای کل و دیدگاههای ایدئولوژیک پرداختهاند. در ادامه به برخی از ایدههای مطرحشده توسط این نویسندگان اشاره میکنم:
فرانسوا موریاک (François Mauriac)
موریاک، به عنوان یک نویسندهی کاتولیک، در رمانهایش از راوی دانای کل استفاده میکند تا دیدگاههای مذهبی و اخلاقی خود را به خواننده منتقل کند. او معتقد بود که راوی دانای کل میتواند به عنوان ابزاری برای بیان حقیقت مطلق و اخلاقیات مسیحی عمل کند. در آثار موریاک، راوی دانای کل اغلب به عنوان صدایی الهی ظاهر میشود که بر شخصیتها و رویدادها نظارت دارد و خواننده را به سمت درک درستی از گناه، رستگاری و تقدیر هدایت میکند. موریاک از این تکنیک برای تثبیت ایدئولوژی مسیحی در رمانهایش استفاده میکند.
ژان-پل سارتر (Jean-Paul Sartre)
سارتر، به عنوان یکی از نمایندگان اصلی اگزیستانسیالیسم و نویسندهای با گرایشهای چپگرایانه، نقدی جدی به استفاده از راوی دانای کل داشت. او معتقد بود که راوی دانای کل نوعی جبرگرایی را به متن تحمیل میکند و آزادی شخصیتها و خواننده را زیر سوال میبرد. از نظر سارتر، راوی دانای کل با ارائهی دیدگاهی مطلق و همهجانبه، جهانبینی نویسنده را به خواننده تحمیل میکند و این با اصول اگزیستانسیالیستی که بر آزادی و انتخاب فردی تأکید دارد، در تضاد است.
سارتر در مقالهی معروف خود به نام «ادبیات چیست» استدلال میکند که ادبیات باید به خواننده اجازه دهد تا خودش معنا را کشف کند، نه اینکه نویسنده از طریق راوی دانای کل، معنا را به او تحمیل کند. او استفاده از راوی محدود یا اول شخص را ترجیح میداد، زیرا این نوع راویها به خواننده فضای بیشتری برای تفسیر شخصی میدهند.
گراهام گرین (Graham Greene)
گراهام گرین، مانند موریاک، نویسندهای با گرایشهای مذهبی بود، اما رویکرد او به راوی دانای کل پیچیدهتر و متناقضتر است. گرین در رمانهایش از راوی دانای کل استفاده میکند، اما این راوی همیشه قابل اعتماد نیست و گاه دیدگاههای متناقضی ارائه میدهد. این رویکرد به گرین اجازه میدهد تا ایدئولوژی مذهبی و اخلاقی خود را به شکلی ظریفتر و غیرمستقیمتر بیان کند. در رمانهایی مانند «قدرت و جلال» (The Power and the Glory)، گرین از راوی دانای کل برای بررسی مفاهیمی مانند گناه، رستگاری و شکست انسانها استفاده میکند. با این حال، راوی دانای کل در آثار گرین به جای ارائهی یک دیدگاه مطلق، اغلب شک و تردید را در خواننده ایجاد میکند و او را به چالش میکشد تا خودش به نتیجهگیری برسد.
ویلهلم فوگر (Wilhelm Füger) یک محقق و نظریهپرداز ادبی آلمانی است که در حوزهی روایتشناسی (narratology) و تحلیل ادبی فعالیت کرده است. او به ویژه برای تحقیقاتش در مورد تکنیکهای روایی، نقش راوی و مفهوم «نادانی راوی» (negated narrator knowledge) شناخته شده است. فوگر در مقالهها و کتابهای خود به بررسی این موضوع پرداخته که چگونه راویها در داستانها گاه عمداً اطلاعاتی را از خواننده پنهان میکنند یا دانش خود را محدود میسازند تا اثر ادبی را جذابتر یا پیچیدهتر کنند.
[۳] «جوزف اندروز» (Joseph Andrews) رمانی است نوشتهی هنری فیلدینگ (Henry Fielding)، نویسندهی انگلیسی قرن هجدهم. این رمان که در سال ۱۷۴۲ منتشر شد، یکی از نخستین رمانهای انگلیسی محسوب میشود و به عنوان اثری طنزآمیز و اجتماعی شناخته میشود. فیلدینگ در این رمان از تکنیکهای روایی نوآورانهای استفاده کرده است که آن را به یکی از آثار مهم ادبیات انگلیسی تبدیل کرده است.
[۴] دوریت کوهن (Dorrit Cohn) (۱۹۲۸–۲۰۱۲) یک نظریهپرداز ادبی و محقق برجسته در حوزهی روایتشناسی (narratology) و ادبیات تطبیقی بود. او به دلیل تحقیقاتش در مورد «روشهای نمایش آگاهی» (representation of consciousness) در ادبیات داستانی مشهور است. کارهای کوهن تأثیر زیادی بر درک ما از نحوهی نمایش افکار، احساسات و حالتهای ذهنی شخصیتها در داستانها داشته است.
[۵] «زن چپدست» (Die linkshändige Frau) رمانی است نوشتهی پتر هاندکه (Peter Handke)، نویسندهی اتریشی، که در سال ۱۹۷۶ منتشر شد. این رمان به دلیل سبک مینیمالیستی و تمرکز بر احساسات و روانشناسی شخصیتها شناخته شده است. هاندکه در این رمان به بررسی تنهایی، استقلال و هویت فردی میپردازد. راوی سوم شخص در این رمان به شکلی محدود عمل میکند و بیشتر بر ذهنیت ماریان تمرکز دارد. این راوی گاه به احساسات و افکار ماریان نفوذ میکند، اما اطلاعاتی فراتر از درک او ارائه نمیدهد.
[۶] رمان «زنان عاشق» ( «Women in Love») اثر دی. اچ. لارنس (D. H. Lawrence)، نویسندهی انگلیسی، است که در سال ۱۹۲۰ منتشر شد. این رمان به عنوان دنبالهای بر رمان «The Rainbow» (رنگینکمان) در نظر گرفته میشود، اما میتوان آن را به طور مستقل نیز خواند. «زنان عاشق» به دلیل بررسی عمیق روابط انسانی، عشق، جنسیت و تضادهای اجتماعی، یکی از مهمترین آثار ادبیات مدرن محسوب میشود.
شخصیتهای اثر عبارتاند از روپرت برکین: نماد معنویت، آزادی فردی و جستوجوی حقیقت. جرالد کریچ: نماد صنعت، قدرت و مدرنیته. اورسولا برانگون: نماد عشق و تعادل. گودرون برانگون: نماد هنر، شور و سرکشی.
[۷] رمان «سوزن چشم» ( «The Needle’s Eye») اثر مارگارت درابل (Margaret Drabble)، نویسندهی انگلیسی، است که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. این رمان به دلیل بررسی دقیق روابط انسانی، تضادهای طبقاتی و مسائل اخلاقی، یکی از مهمترین آثار درابل محسوب میشود. درابل در این رمان به موضوعاتی مانند فقر، ثروت، ازدواج و هویت فردی میپردازد.
[۸] رمان «عقل و احساس» (Sense and Sensibility) اثر جین آستن (Jane Austen)، نویسندهی انگلیسی، در سال ۱۸۱۱ منتشر شد. این رمان اولین اثر منتشرشدهی آستن است و به عنوان یکی از مهمترین آثار ادبیات کلاسیک انگلیسی شناخته میشود. «عقل و احساس» به دلیل بررسی دقیق شخصیتها، روابط انسانی و تضاد بین عقل و احساس، جایگاه ویژهای در ادبیات جهان دارد.
[۹] تونی تانر (Tony Tanner) (۱۹۳۵–۱۹۹۸) یکی از منتقدان و محققان برجستهی ادبیات انگلیسی بود که به دلیل تحلیلهای عمیق و دقیق خود از آثار ادبی کلاسیک و مدرن شناخته شده است. او استاد دانشگاه کمبریج بود و تأثیر زیادی بر نقد ادبی و مطالعات ادبیات انگلیسی داشت. تانر به ویژه برای کارهایش در مورد نویسندگانی مانند جین آستن، هنری جیمز، مارک تواین و هرمان ملویل مشهور است.
[۱۰] نامههای جولیا و کارولین («Letters of Julia and Caroline») اثر ماریا اجورث (Maria Edgeworth)، نویسندهی ایرلندی، است که در سال ۱۷۹۵ منتشر شد. این اثر یکی از نمونههای اولیهی رمانهای نامهای (epistolary novel) است و به بررسی مسائل اخلاقی، اجتماعی و روانشناختی میپردازد. ماریا اجورث به دلیل استفادهی نوآورانه از فرم نامهای و بررسی دقیق شخصیتها، یکی از پیشگامان ادبیات مدرن محسوب میشود.








