
زیستن در برخی کتابها و بازنمایی پسزمینهها و گفتمان پسِ پشتِ آنها، نمایانگر آن است که کلمات، فراتر از یک ابزار بیانی، گاهی به تنها مرزِ میان بودن و نابودن در سپهر هستی بدل میشوند؛ به ویژه آن گاه که صدا و قلم نویسنده با دیوارهای بلند زندان و سایهی سنگین بازداشت و حبس، و یا در شکلی مشابه با تیغ سانسور و کجاندیشی، در مظان بلعیده شدن است. «بر جادهی رهایی»، مجموعهی دو دفتر شعر از حسن حسام، که چاپ دوم آن پیراستهتر از چاپ اول، در سال 404 از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است، روایتگر همین جانسختی کلمات است. دفتر اول که سرودههای دوران زندان را در بر میگیرد – بنا به آنچه شاعر خود در صفحات پایانی کتاب، در بخشی تحت عنوان نکتهها قلمی کرده – مسیری حیرتانگیز را از سلولهای انفرادی تا صفحات چاپی طی کرده است، شعرهایی که در غبار سالیان، روی کاغذهای ریز سیگار جا گرفته، در دیدارهای پنهانی دست به دست شده و از قلب خفقان زندان- که زادگاه و خاستگاه این اشعار است – به دنیای آزاد رسیدهاند تا گواهی باشند در پهنهی تاریخ بر رنجها و تکاپوهای نسلی که حتی در بند زندان نیز، رویای رهایی را در سر میپروراند و آن را در قالب واژهها میریخت، نسلی که از پسِ سالها، اکنون با غباری از اندوه، با حسرت و افسوس به حاصل مبارزه و کوششهایش مینگرد و این همه، البته که باز هم او را از شور و شکوهِ قدم نهادن بر جادهی رهایی منفصل نمیکند.
پیوند ناگسستنی ادبیات و پایداری
پرسه در اشعار نهفته در این کتاب کوچک به روشنی گویای آن است که حسن حسام در این اثر تنها شاعر نیست بلکه جستوجوگری را مینمایاند که در تاریکنای تاریخ، به دنبال ردی از روشنایی و امیدواری میگردد. او که روزگاری با نام مستعار طاغوت – برگرفته از عصیانی اسطورهای در برابر تقدیر – در نشریات ادبی دههی پنجاه حضوری زنده داشته است، در این کتاب، در دل مبارزه با استبداد، پرده از زمزمههای خاموش و فریادهای دربند برمیدارد:
«من حدودا در همان دورهی آغاز جنبش مسلحانه و حماسهی سیاهکل، اشعاری میسرودم با نام مستعار «طاغوت» زیرِ مجموعهای به نام «مزامیر طاغوت»؛ این نام، از مزامیرِ داوود وام گرفته شده بوده و نام مستعار من طاغوت، به معنای سرکش و طاغی، گزینی بود از افسانهای دینی. بر اساس این افسانه، فرشتهای (شیطان) که به فرمان خدا تن در نداد و حاضر نشد به آدم سجده کند، از بهشت طرد شد و الخ…»
بر اساس همین توضیحات تاریخمند و فلسفی شاعر میتوان به ضرس قاطع بر این انگاره پای فشرد که «بر جادهی رهایی»، صرفا یک مجموعهی شعر نیست بلکه سندی است انسانی از پیوند ناگسستنی ادبیات و پایداری، که در آن شاعر با ویرایشی تازه، خاطرات غارتشده و کتابهای سوختهی جوانیاش را در قالب کلماتی صیقلخورده به حافظهی جمعی و تاریخی ما بازمیگرداند: «پس از بازداشتم توسط ساواک، خانواده از وحشت – به جای آنکه آثارم را پنهان کنند – این اشعار را همراه دو رمان کوچک (ماژور پیپی لینگام و سَیَران) که دو سه فصل از رمان سیران در بازار ویژهی هنر و ادبیات رشت و جنگ لوح به مدیریت کاظم رضا منتشر شده بود، باقی مانده است و چند داستان کوتاه مثل دو لنگه برنج چمپا و … و کتب و جزواتی دیگر، حتی عکسهای دورهی جوانیام با زندهیاد خسرو گلسرخی را آتش زد! پس از انقلاب غارتشده توسط دینپناهان سرمایهدار، موفق شدم اینجا و آنجا، به همت برخی دوستان، تعدادی از اشعار مزامیر طاغوت را جمعآوری کنم و با تغییر نام قدیمی آن، زیر عنوان زمزمههای خاموش، در دفتر دوم مجموعهی حاضر بیاورم».

زبان استعاری طبیعت در اشعار حسام
در میان اشعار این دو دفتر مولفهای که حضور و جلوهای پررنگ و مضمونساز دارد، طبیعت است و این طبیعت در شعرهای حسن حسام، به نظر میرسد که نه یک پسزمینهی تزئینی، بلکه زبانی استعاری برای بیان اختناق و در عین حال، پیوند ناگسستنی شاعر با زیستجهان بیرون از محبس است. او در طرحهای خود، عناصر اقلیمی شمال را – از شالیزار و صنوبر تا کوچههای تنگ دهکده – به خدمت میگیرد تا اتمسفر حاکم بر روح دربندش را ترسیم کند. او وقتی از «آسمان سُربی» سخن میگوید، سنگینی سقف سلول را به وسعت آسمان پیوند میزند و «ماه پریدهرنگ» را همچون شاهدی مضطرب به تصویر میکشد، ماه پریدهرنگی که از پشت ابر سرک میکشد تا انسان را اِستاده بر جادههای رهایی بنگرد؛ گویی طبیعت نیز در این چشمانداز اندوهبار، پابهپای انسان معترض، نگران و بیقرار است: «در آسمان سربی/ ماه پریدهرنگ / از پشت ابر سرک میکشد / و پرسه میزند، / در لابلای شاخههای صنوبر / و آواز دختران وجینکار / همگامِ عطرِ شببو، / غمگین؛ / در کوچههای تنگِ دهکده میپیچد.»
این طبیعتگرایی، لایهای عمیق از تعهد اجتماعی را نیز با خود حمل میکند. از این رهگذر حسام میان رنجِ زمین و رنج انسان تفاوتی قایل نمیشود و به این ترتیب است که «دستان پینهبستهی دهقان» که از راستای کار میآید و «خاک سیاه پرسخاوت شالیزار» که زیر گامهای خسته خرد میشود، نشان از وحدتی ارگانیک میان شاعر و طبقهی رنجبر دارد: «دستان پینهبستهی دهقان / از راستای کار میآید / و زیر گام خستهی او / خرد میشود / خاک سیاه پرسخاوت شالیزار / آوازِ بیامان زنجره غمگینست».
درواقع باید چنین گفت که در اشعار حسن حسام در کتابِ «بر جادهی رهایی»، صدای «آواز دختران وجینکار» که با عطر شببو میآمیزد، تنها یک تصویر نوستالژیک نیست، بلکه طنینی است که از دیوارهای سنگین زندان عبور میکند تا به یادمان بیاورد که حتی در سیاهترین لحظات زیستن در محبس و چنگ بر ریسمان رهانندهی حبسیهسُراییها درافکندن، زندگی و کار در بیرونِ این حصارها با ضربآهنگی غمناک اما مداوم جریان دارد و فراخوانی برای مبارزه است، مبارزهای جهت پاسداشت زندگی و خلق جهانی بهتر.
وقتی اتاق شکنجه به شعر میآید
اما حبسیهسُرایی در آثار حسن حسام، از سنتی کهن به مدرنیتهای دردناک پل میزند. حبسیههای او روایتهایی داستانوار و تپندهاند که در اتاق شکنجه جان میگیرند. او با دقتی رئالیستی، اشیا و صداهای زندان را به عناصر شعری بدل میکند؛ «کلون وهمانگیز» در و «خروش زوزهی کابل»، اجزای زنده و هراسآور این جغرافیا هستند. در شعر او، شکنجه تنها یک اتفاق فیزیکی نیست، بلکه یک اتمسفر مداوم است که در دل آن فریاد سروی زخمی در بندهای خاموش میپیچد؛ این استعارهی «سرو زخمی» نیز به خوبی پیوند میان ایستادگی سیاسی و رنجِ جسمانی را به زیباترین و در عین حال تلخترین شکل ممکن به تصویر میکشد: «بیرون / صدای بستن در / با آن کلونِ وهمانگیزش / آن سوتر، / در پشت در / فریاد سرو زخمی تنها میپیچد / در بندهای خامُش زندان / حریق شعلهور شلاق / بر کف پا / خروشِ زوزهی کابلی پیچان، / در اتاق شکنجه».
حسام در این سرودهها، زمان و مکان را به تسخیر واژهها درمیآورد تا سندی زنده از تاریخ سرکوب ارائه دهد. ذکر دقیق «تیرماه 55» و «بند شش زندان قصر» در ذیل اشعار، حبسیههای او را از سطح یک نالهی شخصی فراتر برده و به یک شهادتنامهی تاریخی بدل میکند. او در این اشعار، میانِ سکوتِ مرگبار بند و هیاهوی خشونتبار اتاق شکنجه، در رفت و آمد است تا تاریخنگاری باشد که واقعیتهای زیستهاش را به شعرهای تاریخنگارانهاش میسپارد. در دل همین کوشش و تکاپوست که این تقابل میان «صدای بستن در» و «حریق شعلهی شلاق»، مخاطب را مستقیما در موقعیت ترومایی قرار میدهد که آدمیان در روزهایی واقعا در دل آن زیسته بودهاند، ترومایی که از پسِ نفیها و جعلها، از دل تاریخ واقعی به جهان خیالانگیز شعر میآید و ثبت میشود؛ گویی شاعر میخواهد با کلماتش، دیوارهای سلول و رنجهای نهفته در تاریکیاش را از تاریخی نه چندان دور به امروز بیاورد و شاعرانه برای خواننده شفافش کند.

گاهی بهار میآید
و با همهی این تلخیها، شعرهای حسام در این دو دفتر سرشار از زمزمههای امیدند؛ این امید در جانمایهی اشعار حسن حسام، نه یک خوشبینی سادهانگارانه، بلکه شکلی از ایستادگی آگاهانه و دیالکتیکی به نظر میرسد. او در بطن خفقان و در میانهی «نخلهای شکسته»، چشماندازی از تکثیر و تداوم را ترسیم میکند که نوید روزهای بهتر را میدهد: «هر شاخهای به شاخهی دیگر / هر چشمهای به چشمهی دیگر / پیغام میرساند: / یک دسته نخل فروریخت / یک باغ خشک شد / اما صد فوج نخل پربار / صد باغ سبز دیگر»؛ شاعر با سرودن چنین اشعاری، درواقع میکوشد در اوج روزهای استیصال و ناامیدی و خفقان، از شکست، پلی به سوی پیروزی محتوم بزند و از این منظر، بشارتدهندهی تابآوری شکوهمندی باشد که ریشه در باوری عمیق به منطق جوانه زدن دارد؛ جایی که «نونهالان پنهانی قد میکشند گدازان»: «در پشت نخلهای شکسته / گلبوتهها به زمزمه مشغول / و نونهالان / پنهانی / قد میکشند گدازان».
از این رهگذر باید گفت که برای حسام، زندان پایان راه نیست، بلکه ایستگاهی است که در آن پیغام گل به گل میرسد و استمرار حیات مبارزاتی، از شاخهای به شاخهی دیگر و از چشمهای به چشمهای دیگر جاری میگردد.
افزون بر این همه، در بخشهای پایانی این دفتر، زبان شاعر از واگویههای درونی به بیانی حماسی و نویدبخش تغییر مییابد که نشان از صلابت روح او در برابر فرسایش زمان دارد. او با اطمینانی قاطع خطاب به یار، مژدهی بهار را در دل زمستان استبداد میدهد و بدینوسیله از تلخی زهرسرودههایش نیز کم میکند: «گفتم آری/ ای بیقرار یار! / اینجا؛ همیشه زمستان نیست، گاهی بهار میآید». حسام با پیوند زدن صدای منفجر خشم مردم در دوردست به خلوت سلول، انزوای زندانی را در هم میشکند و او را به کل بزرگتری از یک جنبش بیدار متصل میکند. اینگونه است که «شاخههای یخزدهی خشک»، در تخیل شاعر، پیشاپیش بارور از شکوفههای نارنج میشوند و رقص خندان باغبان را در افق رهایی به تماشا مینشینند؛ تصویری که غایت تابآوری یک نویسندهی متعهد را در سیاهترین ایام زندگیاش به نمایش میگذارد: «و شاخههای یخزدهی خشک / چون خرمن شکوفههای نارنج، / در بهار / بر ببار عشق؛ / تا باغ / باغ شود / شاد و لوند و خندان / تا؛ باغبان برقصد / خندان / با ساز مرغکان غزلخوان».
رهایی واقعی
و در نهایت باید گفت که «بر جادهی رهایی» فراتر از یک سوگنامه یا گزارش زندان، مانیفست پیروزی اراده بر آهن و دیوار هم هست. حسن حسام با پیوند دادن رئالیسم گزندهی شکنجهگاه به تغزل شورانگیز طبیعت، نشان میدهد که کلمه چگونه میتواند در برابر فراموشی و فنا قد علم کند. او که شعرهایش را بر لایههای نازک کاغذ سیگار از بند رهانید، به مخاطبش یادآوری میکند که تعهد ادبی، مرزی میان رنج شخصی و آرمان جمعی است و به این ترتیب باید اذعان داشت که این مجموعه، میتواند سندی به شمار رود از تداوم روحی که حتی در انفرادی نیز بهار را از دوردستها بو میکشیده است؛ صدایی که ثابت میکند «همیشه زمستان نیست» و حافظهی جمعی یک ملت، از لابلای همین سطرهای زخمی اما سبز، راه خود را سرانجام به سوی رهایی واقعی بازخواهد کرد.








