محبوبه موسوی: شکار یا شکارچی

در خالی خیابان بمب‌خورده، فقط ما دو نفر مانده‌ایم؛ من و یاسر. دو دانشجو در تعطیلی دانشگاه‌ها همیشه بی‌جا و مکان می‌شوند. مثل بچه‌های کتک‌خورده از آقا وقتی که مادر به سفر رفته باشد، بی‌پناه بودیم. نه به خاطر کتک، به‌خاطر آن بلوک‌های خالی شده از سکنه و در و پیکر لق ساختمان‌ها و ویراژ بمب‌افکن‌ها در آسمان. بادی که از روبه‌رو می‌وزد، غبار خانه‌های مخروبه را هوا می‌کند و مثل دشنام به چشم و دهانمان می‌نشیند. ما دشنام خورده‌ایم از آسمان. نفرینیِ ماندگاری در جایی که از آن خودمان است، همان‌طور که پیش‌تر از آنِ مادرها و پدرهایمان بوده است حتی همان پدرهایی که در نبودِ مادر گاه به گاهی کتک‌مان هم زده‌اند. صدای یاسر مرا از افکار خاک و ویرانی و دشنام بیرون می‌کشد: هی… آق خیال! با تویم، کجاها سیر می‌کنی؟

-هوم!

– به نظرت توی این بلوک‌های اطراف، چند نفریم که موندیم؟

باد پرپر پرهای پرنده‌ای را هوا می‌کند و یکی درست می‌نشیند روی صورتم. پر را از صورتم می‌گیرم، نگاهش می‌کنم و در دست نگه میدارم: با آقا دزده یا بدونش؟

– دزد نیست بابا!… گفتمت که. این چند روزه که شهرستان بودی یهو از پنجره چِشَم خورد بهش و بعدش دیگه انگار همیشه همونجا بوده.

– شاید فک و فامیلشون باشه… آشنایی، رفیقی….!

– نچ… اگه فک و فامیل بود قایم نمی‌شد اینجوری. حتی همون در ورودی رو که جاکن شده، درستش نکرده.

پرهای سرگردان، معلق در هوا، هر چه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر می‌شوند. دورترک، گردبادی از پرهای ریز پرندگانِ تزئینی در هوا می‌چرخد.

– پرنده‌فروشی رو زده؟!

– چه بدونم؟!… دیشب که سر و صدایی نبود. منم فکری‌ام…

– بریم نگاه کنیم؟

– بریم…

رد شدیم از جلوی خانه سیاوش و زهره که موج انفجار در پارکینگش را از جا کنده بود و روی خودش کج مانده بود. مثل مرد تنومندی در حال سقوط از بلندا که نامتعادل خودش را روی پاشنه یک پایش نگه داشته است. خانه از مدتها پیش خالی بود و ساکنینش جایی دور از آن‌جا. بلوک‌ها را پشت سر گذاشتیم، از پیچ کوچه پیچیدیم و بعد تلنبار پر بود در جایی که زمانی رسته‌ی سوپری‌ها و ابزارآلات و پرنده‌فروشی بود. هزار جیک جیک بی‌زبان در گوشم زنگ می‌زد که یاسر گفت: وااای… امین… اونجا رو…

در میان تلی از شیشه‌های خرد شده‌ی مغازه‌ها، کرکره‌های غر شده و زهوار دررفته، خاک و آجر، پَر بود که به هوا می‌رفت. پا بر خرده ریزهای پاش خورده سوپری، خیار و گوجه‌های له شده تره‌باری و گچ و خاک ریخته از چادریواری مغازه‌ها گذاشتیم و خودمان را رساندیم به پرها. به جایی که قبلاً پرنده‌فروشی بود و حالا صدا، نه در گوشم که در تمام ذرات خاک و سنگ و شیشه خرده جریان داشت: جیک… جیک… جیک… پا بر قفس‌های واژگون طوطیان هندوستان، عروس‌های هلندی که پشت ویترین در خون خود غرق شده بودند گذاشتیم و رسیدیم به انتهای مغازه، مرغ‌های مینا، مرغ‌های عشق، پرندگان غریب کوچک کز کرده در انتها میان قفس‌هایشان و هوار جیک جیک در میان پر و خون پرنده‌های مرده.

– بیا از اینجا ببریمشون؟

– کجا ببریم؟ هلال احمر حتما به صاحبش خبر داده، خودش میاد میبره.

– آب و دون ندارن خب؟

در انتهای تاریک مغازه، پَرهیبی پیدا و پنهان ناگهان از دید ما بیرون پرید. چیزی شبیه شنل به تن داشت. دنبال سایه دویدم در حالی که یاسر هنوز داشت می‌گفت: چرا من صدای انفجار رو نشنیدم. من خونه بودم تمام مدت. کی اینجا رو زده که…

– یاسر بیا…. بدو بدو از این طرف. یکی اینجا بود. در رفت.

– لابد مثل ما…

– نه… نه… دزد بود.

یاسر قفسی مرغ عشق در دست سلانه سلانه آمد: حالا نه که کسی ما رو اینجا ببینه دزد نیستیم.

– مرد حسابی میگم تا صدامونو شنید دررفت.

صدایش را پایین آورده یاسر: صبر کن ببینم.

و بعد پاورچین پاورچین، مثل گربه‌ای در تعقیب موش، آهسته به سمت کنجی رفت که سایه پیشتر به آن‌جا خزیده بود و بعد یک فریاد: «آه..‌های… مرتیکه…». صدای گامب گامب قدم بر خرده شیشه و کفپوش چوبی مغازه و بعد سکوت. یاسر با دوربینی در دست برگشت: «یک دوربین حسابی فیلمبرداری. اینو جا گذاشت. رو سه پایه بود. از اون سوراخِ لای دیواره دررفت. شناختمش…»

– شناختی؟ کی بود؟

– چی بگم! هنوز شک دارم. لباسش درست همون و لباش…

– لباش؟!… توی این تعقیب و گریز لب و دهن اندازه گرفتی؟

– نه… دهنش یه جوریه… از دور درست دیده نمیشه ولی انگاری جر خورده یا سوخته یا یه مرگیش هست. ولی لباسه میگه خودشه…

– کی؟

– دزد خونه سیا…

– نه بابا…

دو قفس دو جفت مرغ عشق و من قفس پرنده‌ای عجیب را به دست گرفتیم و بیرون آمدیم. بسته نان در دست دیگرم عرق کرده بود و نان‌ها مثل خمیر وارفته‌ی ورزنیامده‌ای بهم چسبیده بود. در روزهای قحطی اینترنت و فاجعه‌ی هر دم فزاینده‌ی ویرانی، من و یاسر مانده بودیم در شهر تا روی پایان‌نامه‌هایمان کار کنیم، ناظر باشیم و مثل دوربین‌های دید در شب، شهر نیمه خالی را همچون بدن عریان زنی بی‌دفاع، زیر باران راست و دروغ شایعات و هوار شبانه‌ی جنگنده‌ها نگاه کنیم، تا زنده‌ایم نگاه کنیم. من خبرنگاری می‌خواندم و یاسر سینما و هر دو به شدت دوربین لازم. دوربین حالا در گردن یاسر بود و مثل غنیمتی جنگی لبه‌های کاپشنش را روی آن می‌کشید تا از دید دیگران مخفی بماند. لبخند موذیانه‌ی گوشه لبش مرا به خنده انداخت: رفتی دزد بگیری، دزد شدی.

– حالا دارم براش… بذار…

میز کوچک دونفره‌مان را کشاندیم پشت پنجره، مشرف به خانه سیا و زهره؛ منطقه دیده‌بانی یاسر. دوربین شکاری از قبل بر لبه‌ی پنجره آماده بود. دوربین روی چشمم قفل شده بود که دیدم. دو سگ سیاه بزرگ بزرگتر از یک کره‌الاغ رو به پرده‌ی کج شده و آویزان از چوب پرده‌ی واژگون خانه سیا زل زده بودند به بیرون. درست مثل دو مجسمه و بعد خودش را دیدم. مردی پوشیده در چیزی همچون عبای شتری بلند با یک تا زیرپیرهن و شورت مردانه توی خانه قدم‌رو می‌کرد. فقط وقت‌هایی به چشم می‌آمد که از جلوی پنجره رد می‌شد. بار دوم که رد شد کاسه‌ای انگار دستش بود و داشت چیزی را هم می‌زد. کوچه باریک بود و فاصله خانه‌ها از هم کم. با دوربین انگار درست روبه‌رویش نشسته بودم اگر آن پرده مزاحم نبود. حالتش طوری بود که انگار از دردی بیقرار است. قدم زدنش و… همین را به یاسر گفتم. یاسر مشغول دوربین فیلمبرداری غنیمتی‌اش بود. زیر لب گفت: همه فیلماش اینجاست. باید ببینی چه بلایی سر پرنده‌های بیچاره آورده. ببین… میگم….

پریدم توی حرفش: یاسر این صورتش سوخته ست انگاری. لب و دهنشم برا همین کج دیدی.

– کج نه!… پاره… چطور؟

– انگاری ضمادی چیزی گذاشت رو صورتش. درست نمی‌بینم، شکاف پرده کمه ولی خوبیش اینه که نازکه. انگار درست همون نزدیک پنجره آینه‌ای چیزی هست که داره رو به پنجره ضماد می‌ماله.

سگ‌ها ناگهان بی‌قرار شدند و هوار پارس‌شان بلند شد. مرد به سرعت برق هر دو را سرجایشان نشاند. بعد از باریکه پنجره، دزدانه بیرون را پایید. سرم را خم کردم تا در دیدرس نگاهش نباشیم همانطور که او در دیدرس ما بود.

– باید برم سر وقتش؟

– چی داری میگی؟ دوربینشو برداشتی دیگه چی میخوای از جون بدبخت؟

– پس تو هم مثل من مطمئنی که این همونه؟

– نه… چطور؟

– الان گفتی… من مطمئنم… بیا ببین!

و دوربین را داد دستم. گفت: بقیه‌اش آشغاله… روی این دقیقه که گذاشتم نگاه کن!

دوربین، روی دست، از پیاده‌روی آشنایی گذشت و جلوی ردیف مغازه‌ها ایستاد. شب بود. خلوت بود و صدای گاه به گاه انفجاری از دوردست، بر سکوت شب خط می‌انداخت. مدت مدیدی دوربین همانجا، همان‌جور بی‌حرکت مانده بود تا اینکه انگار بر پایه‌ای تکیه کرد. دو سگ سیاه یک لحظه جلوی دوربین دم تکان دادند و بعد از کادر بیرون رفتند. صدای هن و هن نفس زدنی هم بود و بعد یک جرقه کوچک. چیزی مثل برق گرفتگی کوچکی ناشی از اتصال سیمی نادیده. دوباره سکوت و بعد یک صدای مهیب انفجار از دوردست و همان لحظه بزرگ شدن جرقه کوچک اولیه و بعد انفجار. جیغ و جیک پرنده‌ها. دوربین به سرعت از روی پایه به دست منتقل می‌شود. فریاد خفه آخ و اوخ سوزش درد… آتش… نور تند تند فلاش دوربین. پر، پرهای رنگی، خون… چراغ مغازه روشن می‌شود و قفس‌ها… پرندگان، هروله‌ی سگ‌ها در خرابه. دوربین به سرعت از پرهای به هوا رفته فیلم می‌گیرد. شتک خون بر لنز و بعد باز صدای خفه‌ی آخ مرد دوربین به دست و بعد صدای پا، تاریکی، فرار… دوربین هنوز روشن…

– این دیگه چی بود؟

– خودش مغازه رو منفجر کرده، کنترل شده مثلا… برای فیلم…

– آره انگاری…. آخ و اوخش…

– یعنی اینجا صورتش سوخته؟… یه انفجار کوچیک درست کرد انگاری… یعنی صورتش سوخت؟

– اینم یه عجایب دیگه… عجایب گوهری دیدم درین دشت!

یاسر نان‌ها را گذاشت روی میز و خیارها را پوست کند. بشقاب را به دستش رساندم و حلقه‌‌های پیاز را کنار خیارها چیدم و قالب پنیر را وسطش گذاشتم: اینم یک نوع سالاد…

– کاش گوجه فرنگی هم داشتیم…

– این چند روزه هم این همه پر توی هوا دیده بودی؟

– دقت نکرده بودم، اگه هم بوده اینقدر زیاد نبود… باد نبود، من همش خونه بودم اما گمونم هر روز میره یه سری‌شون سر میبره…

– سر پرنده به چه دردش میخوره؟

– به درد خوردن!…

– نه جدی!…

– به درد فیلمبرداری… اینو بخوریم رفتم سر وقتش. باید ثابت کنم این همونه.

لقمه در دهانش و دوربین شکاری جلوی چشمش: انگار نشادری چیزی تو کونشه چرا نمی‌شینه؟

– سگاش از خودش بامزه‌ترن. صدا ندارن… چطور میشه اینجوری؟

– توی فیلم که پارس میکنن قلاده دارن؟

– دقت نکردم. چطور؟

– الان اگه دقت کنی قلاده دارن تو خونه. شنیده‌ام تا یاد بگیرن پارس نکنن به قلاده‌شون یه شوک الکتریکی وصل میکنن که با هر پارس فعال میشه. اینجوریه که حیوون ادای پارس کردنو درمیاره ولی بی‌صدا…

لقمه در دهان یاسر، نیمه راه گلو گیر کرد و داشت چشم‌هایش را از حدقه بیرون می‌انداخت: هش بابا… خفه نشی… چه خبرته!

– یه مشت محکم بزن پشتم…

– یادت ندادن لقمه اندازه دهنت…

– یادت ندادن حرفای مهمو نذاری موقع خوردن؟!

نفیر خفه‌ی موشکی همراه با صدای مهیب انفجار ما را خواباند زیر میز. همانجا دست دست کردم و دوربین شکاری را برداشتم: یاسر… یاسر ببین، یارو دراز کشیده رو زمین دستش رو گوشاشه…

– به این اداهاش عادت کردم با هر صدا میپره کف زمین دستاش رو گوشش…

– خلی چیزی نیست؟

– خل ماییم که توی انفجار نشستیم پشت پنجره زاغشو چوغ می‌زنیم!

چند دقیقه نگذشت که جیغ و ویغ آتش‌نشانی از کوچه‌های پشتی به درون ریخت.

– میگم چرا برقو خاموش نمی‌کنه که کسی نبیندش…

– شایده کوره…

– کوری در مغازه‌ی پرنده‌فروشی…

– حالا مثلا کم‌بینا…

دیگر به آن دوربین شکاری یاسر علاقه‌ای نداشتم. آنچه دستم بود دوربین فیلمبرداری یارو بود و قاب‌بندی فیلم‌هایی که به‌نظر چندان ناآشنا نبود…

گفتم: این بابا… صاحاب این دوربینه اومده این‌جا چی‌کار؟ نمیشه که بی‌خانمان باشه. به نظرم خونه سیا و مغازه پرنده‌فروشی هر دو لوکیشنشن.

– شک من به یه فیلمساز آشنا میره… اگه همون باشه که توی خارجه بود و دلش بمب می‌خواست واسه ما، اینجا چی‌کار می‌کنه؟

– لابد اومده فیلمبرداری از صحنه‌های آخرالزمانی!…

– پاشو بریم…

– کجا؟

– خونه‌ی غلام سیا… پاشو… باید ته و توهشو دربیاریم.

– در خونه‌اش؟!… شکت به کی میره خب بگو…!

دوربین را از جلوی چشمش دور کرد و منظره تماشا را از دست داد: لباسش که همونه. عبای پشم شتری…

– پهه! هنوز تو نخ عبای پشم شتری… منو باش فکر کردم درست شناختیش.

– چه بدونم!؟

شب درست روی کوچه افتاده بود و هر چه سرگردانی را گم می‌کرد. فکر سگ اما در ذهن ورجه ورجه می‌کرد و بیرون می‌پرید. فکر کردم سگ بزرگ تعلیم دیده است. تماشای آن مرد از دور، یک چیز است، گیر کردن قلاب به دل ماجرایی که از آن خبر نداریم به‌کل چیز دیگری ست.

– یادته که، «توی دنیا دو جور آدم وجود داره: یا شکار یا شکارچی؟»

– ما کدومیم حالا؟!

– په‌ها! حضرت آقا رو!… خب معلومه شکارچی… دَنجرس گیم.

– نخیرم… بلک گیم… اگه ما هم شکار اون حضرت آقا… (مکث می‌کند) و بعد: اگه اونم داره زاغ ما رو چوب میزنه چی؟

– چه بسا! با پای شل و چش کور و تن عریونش؟ البت اگه خود خر همونی باشه که تو فکرمه بعید نیست.

– کی؟

حالا کلید در قفل آپارتمان مینا می‌‌چرخد: تو که رفتی، مینا اینام چند روز بعدش رفتن و خونه رو سپردن به من.

هلش میدهم داخل: برووو…. انگاری من نمی‌دونم کلید مینا همیشه دستشه. پنجره‌ی اتاق خواب واحد مینا درست می‌خورد به دیوار پشتی همان خانه که حالا شکاف بزرگ روی دیوارش دهانمان را باز کرد. شکافی اندازه عبور مردی ریزجثه با دو سگ که جلوی آن با میز و صندلی‌های روی هم انداخته مثلا پر شده تا دید را از بیرون مسدود کند. مرد نه از در اصلی خانه که از همین شکاف خود را به خانه سیا و زهره سرانده بود.

– ببین نگفتمت کوره. دست به در و دیوار راه میره.

– آخه کور و دزد؟ من فکر میکنم بمب دست سازش توی دستش ترکید و سر و صورتشو از ریخت انداخت.

– بابا چش نداره… نیگا!… ۰دوربین را از چشمم به چشم یاسر دادم: دست به در و دیوار راه میره.

– دو چشم بی‌سو!

– ههه…

و خنده یخش رها شد: خیلی شبیهشه قبل اینکه کراواتی بشه.

مرد مرتب در خانه راه می‌رفت. همچنان کم‌لباس با چیزی شبیه ملافه روی دوشش که با خود اینور و آنور می‌کشید با کاسه‌ای در دست که گاه چیزی از آن روی صورتش می‌مالید.

– میگم سگ چرا آورده؟

– مال سیا اینا نیستن؟

– نه بابا!… الان داره واسمون تز می‌بافه و چه خوشحالم هست لابد که فیلمی بسازه معرکه…

– من موندم چرا اینجاست؟ چرا اینجا قایم شده اگه کارش ساختن فیلمه.

– هیکلو!… قد کوتاه، لاغروک، دربه در دنبال سوژه…

– احتمالش هست که آشنای سیا باشه…

– خیلی احتمالش هست، آره.

سگ‌ها مثل سایه‌هایی غول‌آسا در طرفین ورودی هال پشت به شکاف دیوار، بی‌تکان ایستاده‌اند و هرازگاه با صدای دور و گم انفجاری سرهایشان بالا و دهانشان باز می‌شود اما صدای عو در آوار و انفجار گم می‌شود. مرد با هر صدای دور و نزدیک به شدت خودش را زمین می‌اندازد و دو دست بر گوش‌هایش می‌گذارد و هر بار ملافه مثل شولایی دورش پهن می‌شود و همچون بال‌های خفاشی او را تخت زمین می‌کند.

– دچار اضطراب بعد از حادثه‌ست یا ذاتاً اینقدر ترسوست؟

– ترسو نیست، جونشو دوست داره.

– پس چطور بمب گرفت تو مشش رفت تو پرنده فروشی؟

– اگه همون باشه…

– فقط یه راه داره که بفهمیم.

– بزن بریم.

از درِ لولادررفته پارکینگ/حیاط خانه سیا و زهره خودمان را رساندیم پشت در ورودی و انگشت هنوز روی زنگ بود که صدای سگ‌ها افتاد روی سرمان و بعد ناگهان هر دو با هم ساکت شدند. سکوت چنان ناگهانی بود و عمیق که صدای فروریزش آواری از دوردست به گوش رسید. چشمیِ روی در لحظه‌ای پر و خالی شد. یاسر بلند داد زد: همسایه‌ایم قربان… همسایه… تازه از شهرستان برگشته‌ایم و نان نداریم. آقا سیاوش؟!

سرفه‌ای خشک و بعد صدای نحیف و لرزانی: کدوم همسایه؟

نگاهی به یاسر کردم تا بگذارد ادامه نقشه را من پیش برم: تازه اومدیم افتخار زیارت شما رو نداشتیم. خانم اوحدی که می‌رفتن گفتن اگه کاری داریم بیاییم پیش شما.

حالا سکوت سنگ شده بود و راه گلوی مرد را بسته بود که هیچ صدایی، خش و خراشی درنیامد. بعد پرده کنار زده شد و لای پنجره به اندازه عبور یک دست باز شد. در جا فهمیدم که در خانه قفل است و مرد بی‌کلید پشت در خانه مانده است. بی آنکه رخ نشان دهد، انگار زبانش بین دندان‌هایش گیر کرده باشد، پرسید: شما؟

– امین و یاسر… دانشجوهای سوئیت‌های روبه‌رو (خراب کردم نباید آدرس خانه را می‌دادم. حالا دیگر فهمید که در دیدرسش هستیم). یه نون اگه به ما قرض بدین ممنون میشیم. فردا نونواییا باز بشن میارم براتون.

جوابی نیامد. یاسر هنوز جلوی چشمی ایستاده بود و من سعی می‌کردم زاویه‌ی مناسبی برای دید زدن داخل خانه از لای اندک در باز شده پنجره پیدا کنم. سایه‌اش تکانی خورد و رفت. بی‌جواب، بی‌سوال و پنجره بسته شد. بور شده چند لحظه‌ای پشت در ماندیم و بعد راه افتادیم که برویم که لای پنجره دوباره باز شد. باید کمی قدبلندی می‌کردم که دستم به نانی که از درازا بیرون آورده بود برسد. هیچ حرفی نزد. دستم در راه رسیدن به نان بود که منصرف شدم و ناگهان دوربین را تا نزدیک لبه پنجره بالا آوردم: اینو پیدا کردم…

یاسر چنان سقلمه زد که کم مانده بود پیشانی‌ام بخورد به دیوار زیر پنجره. با همان صدای نحیفِ عجیب پرسید: چی هست؟

ندیده بود. برای همین دوربین را پایین آوردم و گفتم: مهم نیست… یه پرنده مرده اینجا افتاده بود. نمیدونم کار کی میتونه باشه توی این بلبشو.

دوباره سکوت شد و بعد انگار صندلی یا چهارپایه‌ای از جایی افتاد که با صدایی از بین دندان‌ها گفت: اینجا پرنده‌های مرده زیاده. پرنده فروشی سر کوچه رو زدن و تازه انگار چشمش افتاد به دوربین توی دستم. بی حرف اضافه‌ای رفت و با کیسه‌ای پلاستیکی که از لای پنجره رد کرد برگشت: من دیدم حروم میشن رفتم چندتاشونو که زخمی بودن برداشتم… (خنده‌ی سرد هولناکی از لای دندان‌هایش ریخت بیرون) گوشتشون لذیذه… اینم ببرین برای شام شبتون.

یاسر گفت: گیاهخوار هم که نبودیم این پرنده‌ها رو نمیخوردیم…

و پشت کرد که مثلاً دارد می‌رود. اینجا بود که صورتش را دیدم. پرده را کنار زد و دیدم که چیزی شبیه ضماد روی پوستش گذاشته. گفت: نترسین… صورتم سوخته برای همین جلو نیومدم هول نشین… (حالا مطمئن شده بود که ما هرگز سیا و زهره را ندیده‌ایم)… رفته بودم مغازه پرنده‌فروشی که دوربینم از دستم افتاد. گمونم موج انفجاری چیزی بود.

دوربین را بی‌هیچ حرفی بالا گرفتم و تا جایی که توانستم زهرخند هم چاشنی کارم کردم. بعد به خداحافظی دست تکان دادم و رفتم پشت سر یاسر که پا تند کرده بود و گفتم: بریم خونه مینا.

یاسر اما پا تند کرده بود سمت خانه و به حرف من توجهی نداشت.

زود خودش را رساند پشت کامپیوتر. توی کشوهای میز تحریر دنبال کابل اتصال دوربین به کامپیوتر می‌گشت و گفت: دارم براش. فیلمشو اینجا سیو که کردم براش میفرستم و به هر جایی که لازم بود تا معلوم بشه چرا رفت پرنده‌فروشی رو منفجر کرد؟

نمی‌توانستم او را در هول و ولایی که در این حال داشت از کاری منصرف کنم. نمی‌خواستم هم روی حرفش نه بیاورم ولی خب به نظرم درست نبود که اینقدر زود درباره‌اش قضاوت کنیم. تازه مرد دوربین را هم در دست من دید و عکس‌العملی نشان نداد. همین را به یاسر گفتم.

– هه! خیال کردی. اون زرنگ‌تر از این حرفهاست که به خاطر یه دوربین خودشو لو بده. میدونی که اینکار همیشه جرمه ولی زمان جنگ صد برابر بیشتر… تخریب اموال مردم…

– خب حالا… فیلمش چی؟… نمیخواد بگی خودم جوابشو میدونم. ممکنه فکر کنه فیلمه خراب شد با اون وضعیتی که سوخت و کنترلشو به کار از دست داد…

– عمرا…. از فیلمش نمی‌گذره بذار وقتی یه کپی براش فرستادم معلوم میشه…. کجاست این کابل؟!…

و بلند شد ایستاد. به محض برخاستن نگاهش کشیده شد پشت پنجره. رد نگاهش را که دنبال کردم دیدم باد پرده پنجره خانه سیا را کشاله داده تا حیاط و پنجره همیشه بسته چهار طاق مانده. دوربین را به چشم گذاشتم. دو سگ رو به پنجره قد می‌کشیدند و اثری از مرد نبود. در همچنان بسته بود.

حدس زدم در جایی ایستاده دور از دیدرس ما و چه بسا دارد از کنجی ما را دید می‌زند. حتماً دوربین‌های دیگری هم دارد که این یک دوربین گمشده چندان ارزشی برایش ندارد. از اینکه ما را زیر نظر گرفته باشد، خونم به جوش آمد. ما توی خانه خودمان بودیم. او بود که خانه‌ی همسایه را تصرف کرده بود. پرنده‌ها را می‌کشت و از کشتارش فیلم می‌ساخت و هر جور حساب می‌کردم جایش اینجا نبود. تصمیم گرفتم برخلاف یاسر که در فکر کپی گرفتن از فیلم‌ها بود و میخواست معرفیش کند خودم کاری را که درست میدانم انجام دهم. بروم هوار بزنم و به همسایه‌هایی که هنوز مانده‌اند، خبر دهم که دزد اینجاست. چرا خفه‌خون گرفته‌ایم به تماشا؟ داشتم می‌رفتم که ناگهان دو تقه به در خورد.

کت و شلوار پوشیده بود. عینک بزرگی به چشم زده بود و جلوی صورتش دستمال گرفته بود تا شاید هوا سوختگی پوستش را اذیت نکند. تا در چشمی در دیدمش شناختمش. خودش بود. او را جایی دیده بودم. شاید میان عکس کارگردان‌ها و فیلمسازها یا شاید در یکی از خواب‌های شب‌های بی‌خوابی‌ام. شاید توی تلویزیون‌ها یا در اینستاگرام… هر چه بود او خودش بود. همان مردک عبا پشم شتری خانه‌ی سیا. رو کردم به یاسر که سخت سرگرم کند و کاو کشو بود که دوباره در زد. این بار محکم‌تر و طولانی‌تر. ضربه‌اش چنان بود که وادار می‌کرد الساعه پاسخ دهی. رو به یاسر بلند گفتم: اومد… و همان لحظه در را باز کردم. دستمال را از جلوی دهانش برداشت و دهان جر خورده‌اش به لبخندی باز شد که بیشتر از اینکه شادی‌اش را نشان دهد جراحتش را می‌نمایاند. بی‌هیچ مقدمه‌ای گفت: راستش اون دوربین رو لازم دارم وگرنه قابل شما رو نداشت.

و باز دهانش را به لبخندی مسخره جر داد. یاسر از پشت میز بلند شده بود و آمده بود کنارم بر و بر به مرد نگاه می‌کرد. انگار دنبال نشانه‌های آشنایی در صورتش باشد. گفت: البته… ما دزد نیستیم. دوربین شما همین‌جاست با تمام فیلم‌هایش که حالا یک کپی از آن دست ماست.

بلوف زد. هنوز نتوانسته بود کابل را پیدا کند. حالت چهره‌ی مرد همان که بود تکان نخورد. گفت: پس دوربین را بدهید. فیلم‌ها هم مال من است و خوشحالم که دوستشان…

به اینجا که رسید دیگر نتوانستم این تظاهر و دورویی را تاب بیاورم. نزدیک بود یقه‌اش را بگیرم که درآمد: شما مرا نمی‌شناسید… نمی‌توانید به همین راحتی از من فیلمی بدزدید.

یاسر گفت: می‌شناسیم… خیلی هم خوب (نفهمیدم باز هم بلوف زد یا واقعاً معمای ذهن مرا او حل کرده بود)… آن پرنده‌های مرده را هم میشناختیم و از همه مهم‌تر خرابکاری شما در تخریب پرنده‌فروشی الان مدرکش دست ماست. بفرمایید (و دوربین را به طرفش دراز کرد).

نفهیدم که یاسر فیلم‌ها را برداشته بود یا باز داشت بلوف می‌زد. لبخند جر خورده از صورت مرد محو شد و حالت دهانش مثل شکافی نامنتظر روی صورت زخم و زیلی‌اش حیران و خشک ماند. دست‌هایش را به جیب برد. مثل حالت کسی که دست به سینه بایستد. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد. گفت: می‌توانید نگه دارید برای خودتان. هدیه من به شما در عوض فیلم‌ها. کپی‌ها را پاک کنید.

در همین لحظه هیاهویی در کوچه درگرفت. چند نفر می‌دویدند و یکی فریاد می‌زد: خالی کنید… این خیابان را خالی کنید… و بعد بی‌هیچ هشداری، بی‌هیچ صدای هواپیمایی، انفجاری گوش‌هامان را کر کرد. من در چارچوب در سرم را پناه دست‌هایم کرده بودم. چیزی افتاده بود درست روی پنجه پایم که از درد تیر می‌کشید. چشم که باز کردم دود بود و غبار و تاریکی و سرفه… سرفه‌های بی‌امانی که نمی‌دانم از کجا می‌آمد. یاسر بود. صدایم زد: امین…. زنده‌ای؟

– کجایی؟

– اینجا توی چهارچوب در… در رفت؟

پایم را به هر زحمتی که بود از قاب بالای در که افتاده بود رویش بیرون کشیدم. انگشت‌هایم خرد شده بود و سر کشیدم بیرون. جای خوبی پناه گرفته بود یاسر. توی پاگرد پله‌ها که سالم مانده بود. خانه پر از پاره آجر و خاک و گچ و شیشه خرده بود. سرفه می‌کرد یاسر و گفت: نفهمیدم کجا غیب شد. باید همینجاها باشد و پله‌ها را رفت پایین. پای ناکار من همراهش نبود.

صبح فردا که رگبار آوار را از خانه می‌تکاندیم، دوربین شکاری را لابه‌لای خرده شیشه‌ها یافتم. آن یکی دوربین صحیح و سالم در دست یاسر مانده بود. دوربین را به چشم گذاشتم و زل زدم به خانه‌ی سیا که سالمتر از خانه ما سر پا بود. درش چهارطاق باز مانده بود و دو سگ بزرگ در حیاطش جولان می‌دادند. از مرد خبری نبود.

فروردین ۱۴۰۵

بیشتر بخوانید:

بانگ

«بانگ» یک رسانه ادبی و کاملاً خودبنیاد است که در خارج از ایران و به دور از سانسور و خودسانسوری بر مبنای تجربه‌ها و امکانات مشترک شخصی شکل گرفته است.

شبکه های اجتماعی