
هر دوتا کنار هم بودیم. من که دراز به دراز خوابیده بودم روی یک نیماستوانهی فلزی، سرم رو به بالا بود و چشمهایم از توی سوراخ مدام به آسمان. کاری نداشتم به جز فکر کردن. افسرِ همراه نشسته بود روی صندلی گردان. بیسیم توی گوشش بود و مونیتور جلویش، گاهی که حوصلهاش سر میرفت، شروع میکرد انگشتهای دستش را شمردن. اول دست راست و بعد دست چپ. بعد انگار اشتباه کرده باشد، دوباره شروع میکرد به شمارش. چند بار که شمارشها را تکرار میکرد، خیالش جمع میشد، تکیه میداد به پشتی صندلی، چشمهایش را میبست و به صدای بیسیم گوش میداد. مثل اینکه هر کدامشان سر پست، جیرهی روزانه داشتند و حتماً باید به چیزهایی گوش میکردند.
تازه پستاش را تحویل گرفته بود و تا دمدمههای صبح باید ته و تویش را درمیآوردم، مثل همه آنهایی که توی این سالها آمده بودند و رفته بودند. روزی که اینجا آمدم را خوب یادم هست. مرا بالای یک کامیون نظامی نشانده بودند و دو ماشین هم اسکورتام میکرد. وقتی به پایگاه رسیدیم، همه افسران به خط شده بودند. فرمانده سخنرانی کرد و در وصفم گفت: «این پیشرفتهترین موشک ساختهشده ماست که قدرت تخریب و کشتار بسیار بالایی دارد» بعد دو افسر با احترام نظامی پردهی بزرگ یکسره سرخی را از رویم کنار زدند، همه دست زدند. فرمانده ادامه داد: «امواج مرگبار این موشک بیشتر از قدرت تخریبی آن است» از شنیدن این حرفها لرزیدم، به خودم گفتم پس خاصیت تو این است که خانهها را بر سر آدمها خراب بکنی. از خودم بدم آمد و از آن روز به بعد همیشه کابوس میدیدم. بعد از مراسم، با جرثقیل مخصوص مرا بردند داخل پایگاه و گذاشتند روی یک سکوی بزرگ. مدتها گذشت تا به محیط عادت کردم و از تک و توک حرفهای افسرها کمکم با پایگاه آشنا شدم. شبها فرصت داشتم که فکر کنم. من تصمیم نگرفته بودم که آدمکش و ویرانگر باشم، دیگرانی مرا اینطور ساخته بودند. پس اگر نمیخواستم مطابق میلشان رفتار کنم، باید راهی پیدا میکردم.
یک بار هوا تاریک نشده، یکیشان آمد نشست روی همین صندلی گردان، هنوز بیسیم را توی گوشش نگذاشته بود، که یک موش چاق و چله از زیر پایش دوید و سعی کرد از توی سوراخ گوشهی اتاقک فرار کند. تازهوارد سریع خنجرش را کشید و کوبید توی کمر موش، سر و نصفه تنهی موش ماند توی سوراخ و نصفهی دیگر ماند بیرون. تا ساعتها خنجر توی کمر موش بود و تازهوارد روی صندلی گردان میچرخید و رد خون را نگاه میکرد. روزها همینطورها میگذشت. گاهی صدایی از پشت بیسیم میآمد و افسر پست، خودش را جمع و جور میکرد و بله قربان میگفت و بعد دوباره سکوت بود و سکوت.
از وقتی پایم به این بیابان رسیده بود، تنها همین موشهای صحرایی بودند که یک وقتهایی سروکلهشان پیدا میشد. انگار فهمیده بودند که اینجا میتوانند به ذخیرهی آذوقهی ماهانه دستبرد بزنند. من همینطور که دراز کشیده بودم، همیشه حواسم به دست افسرهای پست بود و دکمهی بزرگ قرمز رنگی که جلوشان بود. گفته بودند اینجا پایگاهی بتنیست توی دل بیابان. یک اتاق استراحت کوچک دارد با ۳ تخت. روبروی این اتاق سرویس بهداشتی است و کنارش تانکر بزرگ آب. اتاق پست را هم یک راهروی باریک و کوتاه به این مجموعه وصل میکند. هوا فقط به اندازهی نفس کشیدن داخل میشود، از همان سوراخی که آسمان معلوم است. ماهی یک بار هم آب و آذوقه میرسد با ۳ تازهوارد. تازهواردها وقتی وارد پایگاه میشدند، با هم حرف نمیزدند. هرکس، ساکاش را میگذاشت یک گوشهی اتاق. دو نفرشان با لباس میافتادند روی تختها و نفر سوم پست را تحویل میگرفت. ۳ نفر قبلی هم وسایلشان را جمع میکردند و بدون خداحافظی میرفتند.

یک روز به گمانم وسطهای تابستان بود، هوا آنچنان خفه و فشرده بود، انگار همین الان است که مثل بمبی بترکد، سر پست جوانکی نشسته بود. روزهایی بود که جیره گوش دادنهایشان را زیاد کرده بودند. از بعداظهر شروع شده بود و حالا ستارهها از توی سوراخی دست تکان میدادند. جوانک داشت با دو تا دست خودش را باد میزد و وسطهایش، با یک دست دانههای درشت عرق را میریخت کف اتاقک. سعی کرد ذهنش را متمرکز کند و به نوار بیسیم، گوش کند. اما نتوانست، معلوم بود که هر چه بیشتر میشنود، بیشتر داغ میکند. کمکم حالت چهرهاش عوض شد، نمیتوانست خودش را روی صندلی گردان نگه دارد. بلند شد، میخواست بیسیم را از روی گوشش بردارد، اما مجاز نبود. دوربین گوشهی اتاقک چرخید و ثابت ماند روی صورتش. مثل موش افتاده بود توی تله. پیش از اینکه بتواند از پایگاه فرار کند، از لولهی باریک زیر دوربین بهش شلیک شد، مغزش پاشید همه جای اتاقک، لزجی را حس کردم. چند دقیقه بعد دو همپستیاش از اتاق استراحت آمدند. کشانکشان جنازه را بردند و بیرون از پایگاه پرت کردند یک گوشه. یکیشان آمد با سطل آب و یک تکه پارچه. اول اتاقک را تمیز کرد، بعد روی صندلی گردان را. چند دقیقه بعد هم خودش آمد نشست رویش.
توی دلم گفتم اینها به خودشان هم رحم نمیکنند وای به حال دیگران. فردایش آمدند برای بازدید. یک مافوق با راننده شخصی و جانشینی برای جوانکی که مرده بود. مافوق، پیرمردی کوتوله بود که چشمهایش به سختی میدید. دستی کشید به سر و صورت من و با دو افسر دیگر صحبت کرد. بعد دستوراتی داد و رفت. حالم از همهشان بههم میخورد. اما نمیتوانستم تکان بخورم. چشمم به آسمان بود کی سپیده بزند. خورشید که از سوراخی میآمد تو، گرم میشدم و امیدوار. امیدوار به اینکه یک روز از اینجا خلاص میشوم.
این اواخر افسرها که میآمدند سر پست، قیافههایشان در هم بود. هر روز که میگذشت، عصبیتر میشدند. انگار آمادهباش داده بودند. افسری که به جای جوانک مرده آمده بود، سر پست بود. به ساعتش نگاه کرد، پاس بعدی باید میآمد، اما خبری نشد. با بیسیم تماس گرفت، پاسخی نیامد. نمیتوانست پستاش را یک ثانیه هم ترک کند. چند دقیقه همینطور بیهدف با صندلی چرخید، بعدیکباره دیگر تماس گرفت، باز هم خبری نشد. معلوم بود که وزوز بیسیم دارد مخش را میخورد، نه میتوانست بنشیند و نه بلند شود، یکهو فریاد کشید: «کجایی لامصب؟ نمیشنفی؟ نمیشنفی دارم پاره میشم» در اتاقک باز شد و پاس بعدی آمد تو: «چه خبرته؟ پایگاه رو گذاشتی رو سرت» پاس اولی بلند شد، گلوی همقطارش را با دو تا دست گرفت و با کله کوبید توی صورتش. خون از دماغ همپستیاش فواره زد، ریخت روی سر و کلهی من. اوضاع داشت بههم میریخت که دوربین، اخطار شلیک داد. هر دو نفر کشیدند کنار. افسری که دماغش شکسته بود، نشست سر پست. یک باند از جعبهی کمکهای اولیه برداشت، گذاشت روی دماغش و با دست نگهش داشت. بعد با دست دیگر بیسیم را چپاند توی گوشش و شروع کرد به گوش دادن.
یک ساعتی نگذشته بود که آژیر کشیدند. سالها بود که اینطور صدایی توی این بیابان نپیچیده بود. انگار عدهای زن و مرد را ریخته باشند توی چالهای بزرگ از آتش و آنها یک نفس ضجه میکشند. دو افسر دیگر از اتاق استراحت پریدند توی اتاقک پست. مونیتور داشت مسیر را با خطوط قرمز مشخص میکرد. یکیشان گفت: «وقت زیادی نداریم، درست باید بزنیم وسط شهر» دومیشان گفت: «آره، وقتی مردمشون زیر آوار له و لورده شدن، دلم خنک میشه» افسری که دماغش شکسته بود، با ناله گفت: «سالهاست، منتظر همین لحظهام» میدانستم به محض اینکه دستور برسد، دستشان میرود سمت دکمهی قرمز پرتاب. مرا برای جنگ ساخته بودند، جسمم از فولاد بود، اما دلم نه. همیشه در رویاهایم آب میدیدم. یک دریا با موجهای بزرگ و کوچک که با هم بازی میکردند. چقدر دلم میخواست آنجا بودم، میان امواج و عین ماهیها در آب غوطه میخوردم.
خیلی قبلترها تصمیمم را گرفته بودم، حالا وقتش بود.








