عثم روایت زخم است، روایت شکست.
روایت شکست و شکستن های پی در پی و متوالی و جوش خوردن های ناهنجار و نا متعارف.
این داستان تقدیم شده است به تمام شهدای راه آزادی.

کل خیابان را سنگ فرش کرده بودند. سر و تهاش را بسته بودند تا مانع عبور و مرور ماشینها شوند، مگرآنها که ضروری اندپلیس و باربرها و آمبولانس. زمستان در سوز هوا شلاق میشد به صورت عابرها. از پایین تا بالا، راستهی مغازهها، کیف و کفش و لباس میفروختند وطبقهی بالاییشان بیشتر کارگاههای دوخت ودوز بود. راسته به قدری کم گذر و بی مشتری بود که سردی هوا، دوچندان میشد تا باد را یکه تازتر نشان دهد. پیرمرد آنجا که راسته یکی دومتر به تو شکسته و بالکن طبقهی بالا نه به صورت اتفاقی سایبان سرش شده بود بساطش را پهن کرده بود، درست همانجا که شکست دیوارپناهگاهی میشد که میتوانستی از تازیانهی سرما در امان باشی.
پیرمرد انگارکه زن بد سلیقهای باشد اطراف ظرف مخصوصاش، تخم مرغها را طوری ردیف چیده بود که مشخص بود مرغها برای رفع تکلیف بیرونشان انداختهاند.
قاچ سیب زمینی و فلفل را یکی درمیان از سیخها گذرانده و جلوی تخم مرغها علم کرده بودشان. هر بار که سیب زمینیها را از سیخ در میآورد انگشت شصت واشارهاش را میلیسید تا در آن سوز کمتر بسوزند از گرمی بازارش.
مرد پر کردن شکم را بهانهای کرد تا بایستد و همکلام شود.
یک پرس هم برای من بده. سلام قربان گفت پیرمرد. سرش را جوری تکان داد که انگار گفت سلام از ماست، خسته نباشی.
درمانده نباشید، اساعه قربان. ظهر منتظرتان بودم. با همه به این شکل حرف میزنی احتمال نمیدهی اشتباه گرفته باشی.
خبرها زود میپیچد. بلا نسبت شما کلاغ زیاد شده. کارسی سال من است شناخت آدمیزاد. اشتباه چرا؟!. اصلاح سر و صورت، نوع سلام دادن. شرف شمس دست، لباس و کفش هوار میکشند. خب حالا. چی برای من آماده کردی؟
سیب زمینی تخم مرغ. بفرمایید قربان. نوشابه هم. شیشهای باشد بهتر است.
تو این سرما : دیدی همه چیز را نمیتوانی بدانی، مرد گفت و بی صدا مشغول شد.
پول آنچه را که خورده بود حساب کرد.
پیرمرد تکه کاغذی را ازقبل آماده کرده بود. گذاشت لای پولی که میخواست برگرداند. پول و کاغذ را داد دست مرد.
پیچید به کوچهای که دیوارهای نبشاش پنجرههای بزرگ داشت با شیشههای رنگی، بالای پنجرهها طاق مانند کار شده بود. کنار دیوارآب سرد کنی را که پارک کرده بودند خرس کوچکی بود. خرسی که انگار به خواب زمستانی رفته باشد. کاشی آیهها، اذان بی محل بودند از دهان موذنی پیر، آنها را هم اگر ندیده بود میتوانست حدس بزند که اینجا مسجد است.
در همسایهی مسجد را باز کرد فروشنده خوش آمد گفت.
سلام از ماست. خسته نباشی. سفره میخاستم. ممنون، بله حتما، چند نفره باشد.
نفره نباشد، یک رولِ کامل. احسان دارید به سلامتی. خدا قبول کند.
مغازه داررفت از پشت مغازه آنجا که همیشه خریدارفکر میکند چطور باید باشد، یکی را آورد.
_ جنسش خوب است سال بعد هم میتوانید استفاده کنید، خدا قبول کند. عکس چلو کباب هم دارد.
نه این نمیشود. معصیت دارد. باید ساده ونازک باشد، آبی یا سفید. تا راحت تا بخورد. چشم ساده و نازک. آبی یاسفید، چشم. اما معصیت چرا؟ خودش را نمیتوانیم بخوریم عکساش هم معصیت دارد. به حق چیزهای نشنیده.
در راه که بر میگشت به این فکر میکرد که بازار خوبیاش به این است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را میتواند در آن پیدا کند وبدیاش در این که شلوغ است اما نه در این فصل از سال و این ساعت از روز.
گوشیاش زنگ خورد. زن ِپشت خط، پنجاه سالش میشد. شاید پیر تر بود اما صدایش نه.
بنال زهرمار و بنال، یکی را پیدا کردم، شبیه همان عکسی که دادی.
دفعهی قبل هم همین را گفتی. نه، خود جنس است.
چند سالش است؟ سی کمتر دارد. تو بازیاش بده، چه کارداری که چند سالش است، مگر میخواهی بخریاش که دندانهایش را میشمری؟
دوخت و دوز چی؟ شب میماند؟ هرزنی میتواند تو راضی کند. نگران نباش. فقط هر کاری قیمت خودش را دارد. مهم نیست فقط اگر شبیه نباشد نمیگذارم بیاید تو گفته باشم.
نشد دیگر. به شوخی گفت: جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود. پسش میدهم که هیچ، کونش هم… استغفرالله.
ه
هر چه مامورداشتند، ریختند خوابگاه. یکی را وقتی که فرارمی کرد خفتش کردند، دیگری را از حمام، برهنه بیرون کشیدند. پتو پیچشان کردند. دست و پایشان را بستند. بردند. انداختند در یک اتاق کوچک نمور.
چشم که بسته باشد دنیا نیمی محو است نیمی سیاه. نیمهی تاریکش در ذهن چشم بستهها اعتبار بیشتری دارد. تاریکی خوبیاش به این است که نمیدانی از کجا و از دست که میخوری. اما محو که باشد دنیایت. در گسترهی دید غریبه هم آشنا میزند. بدت میآید از خودی و غیرخودی. یکدست است اما سیاهی.
از اتاق بوی رنگ و نا میآمد. وقتی تن به دیوار میخورد میچسبید به آجرهایش. تازه رنگش کرده بودند. چشمها اگر باز نمیشد، چراغها اگر روشن، باز هم سفیدی، از پشت آن پارچهی سیاه ضخیم آزار میداد چشمها را. به قدری محکم و سفت بسته بودند دهانهاشان را که گوشهی لبهاشان جر خورده بود طوری که اگر دهان بند بازمیشد بازعاجز از آن بودند که باهم حرفی بزنند. اذیت میشدند لبها و گوشهی لبها. اذیت میشدند آن دهانهای زیبا که انگار فقط برای بوسه و گفتن خوبی آفریده شده بودند.
یکی که زرنگتر بود همان که میخاست از پنجره فرار کند شاید، سرفهای کرد به نوعی خاص، شبیه شوخی بود کارش. سرفه میکرد تا بفهماندکه:
من اینجا هستم. چه کسی در اتاق است؟ اگر کسی هست سرفهای بکند.
بعد از چند بار تکرار رفیقاش در سرفه هایی خود گریه میکرد.
با سرفههایش بغل میکرد دوستش را. با سرفه دلداری دادند هم دیگر را. د این وضعیت بیشتر از این نمیشد کاری کرد و حدسی زد. بیشتر از این کاری نکردند و حدسی نزدند.
قبل از اینکه در باز شود چشمی ازسوراخ تعبیه شده روی در، تا آنجا که میشد داخل اتاق را دید زد. به جز دختری که وسط اتاق بود چیزی دیده نمیشد. در صدا داد. گلنگدنش پایین رفت، عقب کشیده شد و روی پاشنه چرخید.
یکی را با لگد پرت کردند داخل اتاق.
برو یک گوشه بتمرگ. جایی را نمیبینم، کجا بشینم.
_ خفه شو مادر قحبه.
کف پا درست خورده بود وسط کمر.
کسی داخل شد. یک نفر گویا. چشم دخترها که باز شد، چراغ روشن بود. دستها و پاهای یکی رابسته بودند. همان که زرنگ تر بود. آن دیگری در وسط اتاق از سقف آویزان بود و نبود. همانکه ازحمام لخت بیرونش کشیده بودند. موهایش را بالای سرش جمع کرده بودند. نوارچسب پهن را چند بار دور دستهی کلفت موها چرخانده بودند. طنابی را که با حلقهی سقف در گیر بود، گره زده بودند به خرمن موها. دختر آویزان شده بود و پاهایش به زمین میخورد و نمیخورد. شبیه لوستری بزرگ بود که با قد و قواره اتاق جور در نمیآمد. تا چشم دخترها به نوراتاق عادت کند وسیاهیشان میل کند به روشنی، مرد نشست. صدایی بلند شد از آنها که دهان را پر باد میکنی و درلحظهای ناگاه به انفجاری کوچک از دهان بیرونش میدهی، پُک شاید. ازآنها که درنوشابه را به لبهی میزمی گذارند، تا با ضربهای بازش کنند. ازآن صداها بلند شد.
مرد به تن برهنه دختر خیره شده بود و شیشه را سرنمی کشید، بلکه جرعهای وشاید کمتر از آن را به دهانش میریخت، مزه مزهاش میکرد. زیر زبان میبرد دور دندانها میگرداند، شیرینی را از سیاهی میگرفت و بعد اجازه میداد تا از گلو پایین برود.
چشم دخترها آرام آرام داشت سو میگرفت وسیاهیای که در یک لحظه از دالان چشمها راه جمجمه را گرفته بود رو به روشنی میرفت. خواه ناخواه قبل ازشناسایی دورواطراف و اینکه چند نفرشان دستگیر شدهاند و کدامشان نه، لختی دختر آویزان وپسرگوشهی اتاق توی چشم میزد.
پسر را همان لگدی که وسط کمرش خورده بود پرتش کرده بود کنار دیوار و بی حرکت مانده بود. جوری خودش در خودش جمع شده بود که اعضای شرمش را از دید دخترها پنهان کند. پسر شبیه جنینی حدودن بیست و پنج ساله بود، دانشجوی رشتهی حقوق واتاق زهدان بزرگی که دو دختر و یک پسر را در خودش جا داده بود.
شیشهی سر نکشید را روی میز گذاشت.
بکّنید. بپوشید. یالا زود باشید شبیه لباس بیمارستان بودند. بوی سنت میدادند. بوی الکلی را میدادند که میمالند به تن، قبل از اینکه آمپول را بزنند. یکیشان گفت همان که زرنگ تر بود_ من نمیپوشم.
مرد گفت: هر طور که بخواهی، میتوانی نپوشی اگر دوست داری آویزانت هم میکنم.
_خیالی نیست یک عمر است آویزانیم مابقی هم روش.
چغر بود. کم نمیآورد. موهای پسرانه با آرایشی که نداشت بدعنق ترش میکرد.
دستهی لباسها پرت شد به سمتش.
ر
رخت و لباس را پرت کرد به سمتش.
زن جوان تازه رسیده بود. تقریبا شبیه عکس بود. با اندامی زیبا. پوست تنش تیرگی دلربایی داشت. بینی و گونهها و لب همه برای خودش بود، بدون کوچکترین تغییری. فقط ابروها را خودش کشیده بود و با اینکار بیشتر شبیه آنکس شده بود که مرد میخواست. وارد خانه که شد کیفش را پرت کرد روی مبل. عبای روی شانهاش که مثلا مانتوی تنش بود را در آورد. بین شلوار و پیرهن نازکش فاصله افتاده بود، نافش به روی مرد میخندید. معلوم بود لباس زیر نداشت و شلوار نازک و چسبانش انگار بادکنکی بود که با پاشنه کش تنش کرده. فقط صورتش شبیه عکس بود. جوری که وقتی مرد سینههای گرد و درشت، شکم تخت، بار یکی کمر و هیکل خوش فرمش را دید. خواست داخل راهش ندهد.
شیرفهمت نکرده که با این وضع آمدی. چادری چیری میانداختی سرت. این چه وضعش است… زن جوان پر رو تر از این حرفها بود. دوست نداری، حساب کتابم را بده تا از همیجا بر گردم من هم با ریشِ تو حال نکردم.
مرد خوب که نگاه میکرد، صورتش را بیشتر از آنچه که فکر میکرد شبیه عکس میدید. همین دلیل خوبی شد تا با اندامش کنار بیاید.
کسی که مرد دنبالش میگشت. زنی با قدی متوسط. بدون آرایش. با شکمی بزرگ. دقیقا زن خانه دار دو دههی پیش. از آنها که لای پایشان بوی تن ماهی و سیرمی دهد. از آنها که تقریبا هر دوسال یکبار میزایند و تا اینکه بچهی تازه را زاییدند به پستان خیکیشان پشم میچسبانند و دیگری را دوده بخاری میمالند تا بچهی قبلی را ازشیر بگیرند.
زن جوان زیادی خوش اندام بود با این همه، شباهت مانع شد که عذرش را بخواهد.
لباسها را پرت کرد رویش.
لازم نکرده تا اینجا که آمدی خدا خیر کند. کسی ندیدت؟ فکر نکنم.
دوخت و دوز بلدی؟. مرد گفت.
، دوخت ودوز را بچگی یاد گرفتم درثانی بستگی داردچه جورخیاطی بخواهی. نمیتوانم که برایت کت و شلوار بدوزم مگر آخر سرمیخواهی چند بدهی. من برای کاردیگری آمدم. از همین حالا میتوانم پیشت بخوابم تا خود صبح البته اگر مردیت قد بدهد. قرار نیست پیشم بخوابی.
آهان پس تو کلفت میخواهی. نه برادر کارما نیست. اگر میخواستم بشور و بساب کنم شوهر میکردم.
زر زیادی نزن. پشت سرم بیا. زن از گرد وخاک روی وسایل و کمی اسباب واثاثیه حدس زد که مرد تنها زندگی میکند. بیشترازهمه قوطی شیر خشکهای روی کابینت توجهاش را جلب کرد. زنت رفته تنهایت گذاشته پناه آوردی به بازار آزاد.
به تو ربطی ندارد. زر نزن. انتهای اتاق پذیرایی دالان کوچکی بود که معلوم بود اتاق خوابها وسرویس آنجاست. از راهرو گذشتند. زن همینطور که راه میرفت و حرف میزد تمام تلاشش را میکرد تا خودش را بمالد به مرد، طوری قدم بر میداشت که برجستگیهای تنش بیشتر به چشم بیاید. بی خودی میخندید و این خندههای ناگهان تختی شکم و سفتی سینهها را نمایان تر میکرد و مرد به صرافت میافتاد که اندامش زیادی هالیودی است. اما کار ازکار گذشته و او را پذیرفته بود. مرد رو به روی دری ایستاد. به رسم عادت از سوراخی کلید اتاق را دید زد. انگار باید چیزی یا کسی را آنجا میدید که نمیدید. کلیدی را که از قبل آماده کرده بود داخل سوراخ کرد. در بوی بچهای را میداد که نفغ کرده و شکم درد دارد کلید را دو دور کامل چرخاند در باز شد. اتاق آروق زد و بچه آرام گرفت. بوی لوسیون بچه فضای اتاق را پر کرده بود. زن جوان به راحتی حدس زد که اتاق، اتاق کودک است. داخل که شد کمد لباس و قفسهی پر از پودر بچه و شیشه شیر را که دید از حدسی که زده بود مطمئن شد. مرد دستمال سفید بزرگی که لبههایش را با سلیقهای زنانه دوخته بود به همراه مشمایی، دست زن جوان داد و گفت: لباسهایت را که عوض کردی چند تا از اینها را آماده کن.
زن خیره به سفیدی پارچهها گفت من برای کلفتی نیامدهام.
_تازه اول شب است تا صبح خیلی مانده راضیت میکنم.
مرد این را گفت و سمت در رفت.
ی
یله داد به در اتاق پشت پایش را. بست. دست راستش شیشهی نیمه پر نوشابه بود که حالا گذاشته بود روی میز. دست دیگرش کت سرمهایاش را خیلی شیک کنار زده بود و انگشتانش انگار که چیزی را بشمارند توی جیب شلوارش یکی یکی و به نوبت از جایشان برمیخاستندودوباره مینشستند. به رسم عادت بازی کودکانهای را شروع کرده بود. به طرف صندلی دسته دارش رفت. از وقتیکه وارد اتاق شده بود روی آن ننشسته بود. نشست سر جایش.
خیلی آرام به پسر گفت بلند شو بشین.
پسر از جایش تکان نخورد. از شدت خجالت و یا به دلیل شکنجهای که شده بود عضلات بدنش لمس شده بودند. نوعی حالت عصبی شاید.
مرد داد زد: گوساله با توام.
تن و بدنش کوفته بود و کرختی اصحاب کهف را داشت. دلش میخاست معجزه واقعیت پیدا میکرد. دلش میخاست خدا یکبار دیگر خداییاش را ثابت کند و پسر به خوابی چند هزار ساله برود. اما با شانسی که ازخود سراغ داشت گمان میکرد که مرد هم همراهش بخواب میرود و بیدار میشود.
گوساله را که شنید، از خواب چند هزار ساله بیدار شد. کبودی و خون مردگی دراعضای بدنش از شدت درد خبر میداد.
به هزارزحمت خودش را جمع وجورکرد وبا زیرکی جوری نشست که جاییش دیده نشود.
برای بار اول بود که به کرک و پشم تنش افتخار میکرد. خدا را شکر میکرد بابت تمام موهای زائد بدنش. موهایی که اگرشلوار پایش نبود مانع دیده شدن بدنش میشدند و این در نظرش لطف بزرگی بود ازجانب حق تعالی. خیال اینکه دنیا پرازمعجزات بزرگ وکوچک است امید رهایی از این حال را برایش بیشتر میکرد. پسر چند ماه بود که روی حمام و اصلاح را ندیده بود حالا به آنچه که میگفتند حکمت پی میبرد حکمت دراین بود که موهای زائد زیر شکم را اصلاح نکند. تا پناهگاهی شود برای شرمگاهش از دیدرس چشمهای کنجکاو و بیگانه. تا بحال آن اتفاقی را که عوام معجزه میدانستند، پسر رویدادی طبیعی میدانست که اشخاصی خاص به واسطهی آگاهی از بعضی مسائل به اسم معجزه به نام خود سند زده بودند تا به خورد عوام دهند و برای خود مرید و حواری جمع کنند تا حرفشان را به کرسی بنشانند. اما حالا قضیه فرق میکرد ترس جان، عذاب تن، حتی کثافت وموهای زائد را بدل به معجزهای الهی کرده بود.
در این خیالات بود که از صدای جیغ دخترها فهمید که ضربهای به پهلوی راستش خورده است. همانطورکه زانوهایش را بغل کرده بود ازدهان مرد مثل آدم بشین پخشش کرد روی زمین. نفساش رفت. نفساش برید. نفسِ بریده او را برد سراغ نامزد نداشتهاش.
دیشب خوابت را دیدم. سر ظهر بود. ریختند و با تنی لخت بیرونمان کشیدند از آن خانه. فرارهم نکردیم توی خواب. انگار برای تسلیم آفریده شدهایم حتی وقتی که بیدار نیستیم. گرفتندمان. چالمان کردند توی کرت همان خانهای که گرفته بودنمان. رویم نشد بگویم ما کاری نمیکردیم. بد است اینکه با زیبایی مثل تو لخت شد و کاری نکرد، حتی اگر خواب بوده باشیم. چالمان که کردند در کرت همان خانه دستهای من بیرون از خاک ماند، تو تا سینه توی خاک. میگفتی دستهایم را در باغچه میکارم. سبز خواهم شد.
بله را بگو به اولین خواستگاری که در خانهیتان را زد و به دلت نشست. بگذار صبحی از خواب بیدار شوم و ببینم جهان شکفته است با بلهی تو.
من داد میزدم هر جور که حساب کنید ما برابریم مگر نه اینکه کبوتر با کبوتر. من باز باشم و او بسته، نمیشود. دستهایش را رها کنید. مورچه میانداختند به سر و سینهی من، مورچهها چند متر مانده میافتادند روی خاک. ترا اما با سنگ میزدند عزیزم. سنگها بی رحمند عزیزم، سنگها شکستن را خوب بلدند عزیزم، سنگها هر جایی از سر و صورت تو که دوست داشته باشند، مینشینند عزیزم. اولین مورچه که بویش به دماغم رسید. خودش رفته بود توی چشمم. انگار که عکس تو را دیده باشد عقبکی عقبکی رفت، افتاد روی خاک. از سوراخی خاک و سنگ تو رفت. بقیه هم پشت سرش. ذره ذرهام میکردند، ذره ذره میبردند ترا.
به اولین خواستگاری که در خانهتان را زد و به دلت نشست، بله را بگو، بگذار جهان بشکفد با بلهی تو.
نفسش رفته بود سراغ نامزد نداشتهاش که قراربود اولین و آخرین نفری باشد که اورا لخت مادرزاد میبیند. نبود که ببیند چند جفت چشم شکاک، دلسوز و کنجکاو ودرعین حال ترسیده دارند زیر چشمی وراندازش میکنند نبود که کبود شدنش را ببیند. وچه خوب که نبود.
مرد جوری زده بود که پسر نمیتوانست نفس بکشد. لگد وزنهی سنگینی انداخته بود ته دلش که نمیگذاشت دم بالا بیاید وبازدم شود.
مرد پارچ آب را خالی کرد به صورت پسر.
کوتاه. تند. بریده. خیلی کوتاه تر از آنچه که هرکسی میتواند در شرایط عادی تجربهاش کند جان به تن پسر برگشت. تا مرد برگردد وبه صندلی دسته دار برسد ودر بین راه جلوی دختری که آویزان بود و نبود بایستد تادختر را بچرخاند به طرف پسرتا بتواند خوب پسر را ببیند. پسر توانست به اتاق برگردد. حالا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. معجزه هم به کارش نیامده بود. آنچه را که تا بحال پنهان کرده بود به لطف لگد مرد رو شده بود. آرنجش را روی زمین گذاشت تا بتواند بلند شود. نتوانست که بلند شود. به پهلو چرخید استخوان آرنج زیر فشار داشت خورد میشد کف دست دیگربه کمک استخوان آرنج رفت. باید بی آبرویی پخش شدهاش را از روی زمین جمع میکرد خودش را خرخاکی دید کف اتاق، خرخاکی سمت دیوار رفت. خرخاکی تکیه داد و نشست. خیسی دیوار تازه رنگ شده به پوستش چسبید. فرصت پیدا کرده بود که سرش را بلند کند و اطرافش را ببیند. از دیدن لوستر وسط اتاق خوشحال شد انگار لختی دخترمسکنی بود که درد آبروی رفته را تسکین میداد.
مرد از دستهی صندلی کاغذ A۴سفیدی را که به همراه خودکار آبی آورده بود، برداشت. نشان پسر داد و گفت:
اسم، زمان، مکان.
و پسر میگفت: با کس دیگری اشتباه گرفتین، نمیدانم به چه چیزی باید اعتراف کنم. من از چیزی خبر ندارم.
مرد تکرار میکرد و پسر را به باد کتک میگرفت. پشتبند آن پسر جواب خودش را میداد. انگار صداها انعکاس صدای اول بودند. جوری منعکس میشدند که دخترها فکر میکردند اتاق در انتهای دالانی طولانی وسط حمامی بزرگ قرار گرفته است.
دیدن شکنجهی دیگری حالا اگر رفیق، همرزم وهمسنگرهم باشد چه بهتربرای اعتراف گرفتن و باز جویی شیوهی کار مرد بود.
تکرار جملات و پژواک سوال وجوابها در پوست و استخوان دخترها نفوذ کرد. دختری که زرنگتر بود دو دستش را گذاشت روی گوشهایش و تا میتوانست فریاد کشید.
_ تماماش کن جان مادرت تمام کن. نمیداند. چیزی نمیداند اگرمی دانست میگفت. جان مادرت تمام کن.
ما… در…
مرد بازجو مادر را که شنید میخکوب شد. زیر زبانش تکرار میکرد جان مادرم. جان مادر…
همانطور که ایستاده بود پاهایش خشکید، ثابت ماند. از کمر چرخید به طرف دختر.
تو از کجا میدانی چیزی نمیداند. از کجا جنده. به طرف دختر رفت انگار جانوری پرید تا زبان بستهای را شکار کند. چنگ در موهای کوتاه و پسرانهی دختر انداخت. روی زمین کشیدش به یک ضرب پرتش کرد بغل دست پسر نیمه جان. جان مادرم تمام کنم.. قسمم میدهی. ببوسش. زخمهایش را ببوس. دستت را بکش به تنش به همه جایش به زخماهایش. جان مادرم آره. دختربی معطلی شروع کرد به بوسیدن پسر. از دستانش شروع کرد و رسید به شکم و سینه و گردن و صورت و لب. جوری گریه میکرد و میبوسید که انگارعاشق و معشوق بعد از چند سال دوری به هم رسیدهاند و دارند معاشقه میکنند. پسر که اینبار از موهای زائد بدنش بدش میآمد، بوسیده میشد و به این فکر میکرد که دنیا اجتماع اضداد است. ترکیب دو جنس مخالف، مثل گرما و سرما برف زاست. برف سفید است. سفید است که آزادانه و به خواست خود به پرواز در میآید و تلوتلو خوران به زمین میرسد. آزاد است که بخواهد و بنشیند روی زمین، اگر نخواست درآسمان گم میشود. شاید اگر برف سرخ بود به زمین نمیرسید. شاید برفهای سرخ میبارند و به زمین نمیرسند. برف سفید است درست مثل آزادی. دختری که زرنگ تر بود پسر را به شدت میبوسید و پسر انگار که مست کرده باشد، بلند میگفت: دنیا یعنی اجتماع اضداد. مثل سردی و گرمی که مادر برف است. مثل آزادی که سفید است مثل برف، دنیا یعنی آزادی. در ذهن مرد جا نمیشد که دختر به حرفش گوش داده باشد. آنهم به این شدت. از خداش است جنده… شماهاام الفسادین،ام الفساد.
مرد گفت و کف پایش را خواباند به صورت دختر. دختر به خودش پیچید لگد دومی به شکمش خورده بود که از دهانش خون بالا میآمد.
ناله وگریهی دختری که آویزان بودونبود و حالا ازترس میشاشید فضا راعوض نکرد.
مرد لگدی حواله دختری که زرنگ تر بود کرد و داد زد:
آره من هر شب میرینم تو سفیدی دنیای شماها.
ز
زیادی سفیداند این پارچهها.
مرد به علامت تصدیق سرش را تکان داد.
حیف نیستند این سفرهها. چرا این شکلی تیکه پاره شدند. انگار که مال یتیماند.
مرد سرش را تکان داد.
اتاق کودک زن را لطیف ترکرده بود و هرچه میگفت مرد سرش را تکان میداد یعنی بله همینطوره است که میگویی.
مرد نمیخاست حرفی زده باشد تا زن را از آن حس مادرانه دور کند..
برای هر دویشان چای آورده بود. بلند شد واز قفسهی کمد دو تا شیشه شیر آورد رو به زن کرد و گفت:
یادت هست آخرین بار کی تو شیشه، شیر خوردی؟
دیوانهای! چه کسی یادش میماند که من دومیاش باشم. زیر لب گفت من یادم است. میخواهی امتحان کنی؟ دیوانهای میخواهی من را هم دیوانه کنی!
_حالا یک بار امتحان کن شاید خوشت آمد.
زن به شوخی گفت: توش هل هم بنداز من نفغ کردم.
مرد جدی گرفت. خوشحال از اینکه توانسته زن را وارد بازی کند بچشم گفت.
پرید سمت قفسه.
ک
کمد و قفسه روی دیوار بود شبیه همان داروخانه هایی که بتادین و چسب زخم و این جور چیزها میگذارند داخلش، با این تفاوت که انبر و چکش و ابزار مختصری برای شکنجه جایگزین آنها شده بود. چند بست کمری برداشت.
برای او که حالا جانور درندهای شده بود. کندن پسراز زمین و انداختن آن روی میز فلزی که گوشهی اتاق بود زحمتی نداشت. پسری که بعد ازچند ماه زندان، اعتصاب غذا وشکنجه، پوست واستخوان شده بود. به پشت افتاد روی میز. مرد دست وپایش راکه حالا بی جانتر از آن بودند که تکانی به اعتراض و مقاومت از خود نشان دهندیکی کرد. بست اول پای راست و دست راست را به هم رساند، حالا نوبت دست چپ و پای چپ بود پسر با ته ماندهی رمقش تکانی به خود داد اینکار باعث شد که مرد نتواند بست را سفت بکشد.
خرخاکی، لاکپشتی شد و وارونه افتاد روی لاکش.
مرد از روی صندلی دسته دار شیشه نوشابهاش را که تا نیمه خورده بود برداشت. انگشت شستش را داخل سوراخ کرد وتکانش داد. مایع داخل وحشی و بی رحم شد. مثل سگ هاری که آب دهانش را نمیتواند نگه دارد، شیشه گازش را به بیرون پس داد. جلوی چشم دخترها شربت شیرین سیاه و بی گاز را ریخت لای پای پسر.
برگشت تا دخترها را ببیند. دید. آنکه آویزان بود و نبود چشمانش را بسته بود. یکی خواباند دم گوشش. دختر نیم دور چرخید و به جای اولش برگشت.
_چشمهایت را باز کن. ببین مادر قحبه.
مجبور کرد ببینند آنچه را که داشت اتفاق میافتاد وسط پاهای پسرآنجا که معمولا خروجی هست تا وردوی حالا به لطف شربت سیاه، خیس و لزج بود. سر شیشه را گذاشت همانجا. با ضربهای نصف شیشه پنهان شد در تن پسر.
شیشهی کثیف و خونی را بیرون کشید.
پسر خودش را رها کرده بود. تا سوزش و پارگی آن نقطه از تنش که تا بحال خودش به وضوح ندیده بود، بیشتر از این از پا در نیاوردش.
شیشه را دوباره فرو کرد و یک دور و یا شاید بیشتر، آن تو چرخاند و بیرون کشید.
صدایی غیرانسانی میگفت: سوختم و به این فکرمی کرد که چقدر ترسناکاند تراشههای زائد روی شیشهها. حتی اسمهاشان که با رنگهای برجسته روی آن نوشته میشود. کوکا کولا ترس دارد. فانتا ترس دارد. خنک بنوشید ترس دارد. حتی زمزم. از این به بعد هرچه قدرهم که بگویند زمزم چشمهی بهشتی ست باورم نمیشود. دهشتناک ترش زمانی ست که شیشه در داشته باشد. چه خوب که ندارد. خدا را شکر که ندارد.
فرو میکرد
شماها مسلمان نیستید پسر داد میزد.
میچرخاند و بیرون میکشید.
دختری که آویزان بود و نبود از وحشت زبانش بند آمده بود.
فرو میکرد و بیرون میکشید و به دخترها نشان میداد ومی گفت اگرمغور نیایید نوبت شما هم میرسد. برای این کار شماها بهتر جواب میدهید جای مناسبش را دارید.
دختری که آویزان بود و نبود، چشمانش را بسته بود که نبیند. کتک میخورد تا باز کند چشمانش را. کتک میخورد و باز نمیکرد چشمانش را.
ر
رد انگشتان عرق کردهاش را روی شیشه جا گذاشت. داد دست زن و اسمش را پرسید. زن تکانش داد قند و هل داخلش کف کرد و روی چایی ایستاد. با لب هایی که شهوت در آنها پف کرده بود سرپلاستیکی شیشه را مک میزد با هر مک واژهای ازاسمش را میگفت و بیشتر و بهتر وارد بازی میشد. پرسید:
این سفرهها و پارچههای سفید برای چیاند؟
مرد گفت: قدیمها بچه را با چی پوشک میکردند. فرقش این است که اینها بزرگاند، برای بزرگها.
زن پرسید: برای کیاند؟
با لحنی که شوخی و جدی بودنش مشخص نبود درجواب او که اسمش طنین اسم تمام مادران دنیا داشت گفت: برای خودم.
چه کارشان میکنی یعنی؟ خاله بازی. آخر چطوری؟ چرا؟!
دوست دارم تو کهنهی سفید برینم. دوست دارم گرمیاش را، میخورد به تنم کیف میکنم.
یعنی… زن گفت و بقیهی جملهاش گم شد در ترس و تعجب. با صدای بلند در خیالش گفت من بچه میشوم تو مادرم. مادر… مادر… چپ میروی یادش میافتی، راست اگر دلت میخواهدش. بد است اینکه چپ و راست اذیتت کنند وقتی که عزیزی را نداری وهمه کائنات دست دردست هم دادهاند تا تو بدانی که نداریاش. نداریاش. نداریاش، هست و نداریاش. واین مرتفع ترین صلیب دنیاست. صلیبی که دیگر کلاغها را نیازی به فرود آمدن نیست تا چشمانت را ازحدقه دربیاورند و روی جراحت دستانت وسرخارآذینت منقار بکوبند. چپ و راست، شنیدن اسمش آزار دهنده است وقتی که میدانم که هست و ندارماش. عجیباند، اسمها عجیباند وخارق العاده. گاهی فکر میکنم اگر اسمم ادریس بود خیاط میشدم و یا نهایتا نجار. عیسی اگر، بدون شک مهربان تر. یادم میآید میگفت به دنیا که آمدی مادربزرگ پدریات میخاست اسمت را بگذارد صمد، پدربزرگت احد دوست داشت. میگفتم مادر من خودم الله را بیشتر دوست دارم. الله که عربی غلیظ است. نمیشود.
خب شماصدایم کنید، خدا. آنزمانها تنها احدی که میشناختم پسرارشد همسایه مادربزرگ مادریام بود. دائم الخمر بود. کفاش بود. بعدها فهمیدم تریاک هم میکشید. پیامبرها اگر دائم الخمر و یا شیره کش هم بوده باشند، هیچ کدامشان شغلشان کفاشی نبوده است واین بزرگترین عیب است درنظر من، که یک اسم میتواند داشته باشد. حالا که بعد از این همه سال که هست و ندارمش وهمهی کائنات دست در دست هم دادهاند که بدانم که ندارمش، خودم را به شعیب و موسی نزدیک تر میبینم. بعد این همه سال تازه فهمیدم هر چه قدر هم که صالح بوده باشم اسمم یوسف اگر نباشد عزیزمصرکه جای خود دارد یکییک دانهی این کوچهای تنگ هم نمیشوم. عزیز اگر نباشم زلیخایی هم اگر در کار نباشد هیچ دری به رویم باز نمیشود. شاید ازاین بابت است که به درها به دیوارها به این حجابها اعتمادی ندارم. همیشه از سوراخ کلید نگاه میکنم تا از ماجرای پشت دیوار، دیواری که چادر شده است بین من و اتفاقات نیفتاده باخبر شوم.
تازه فهمیدم آنزمانها تنگ غروب که میشد چرا بغلش میکردم. از ترس پناه میبردم زیر چادرش. غروب که میشد، سایهها درازتر میشدند و من کنار خیابانها صد و بیست و چهار هزار مرد را میدیدم، که تکه تکه شدهاند. میرقصند واز زبان کبوتران مرده آواز میخوانند. شاید باورت نشود هنوز که هنوز است تنگ غروب من زبان پرندگان را میدانم و آنها را به اسم کوچکشان صدا میزنم و از هر طرف که فکر میکنم سلیمان را برازندهی خودم مییابم.
زیر چادرش پناه میبردم و میگفتم مادر همه چیز از خدا میترسد. مرا خدا صدا بزن. شاید این سایههای بی دست و پا ترسیدند و رهایم کردند. میگفت منصور بیشتر به تو میآید. بسکه حلاجی.
حلاج را میشناختم منصور را نه. تابستانها وقتی که وسواس مادر گل میکرد. مرد ریش سفید قوزی. با شلوار کردی که مچ پاهایش عکس شمشیر داشت دوچرخهی بیست و هشت یشمیاش را تکیه میداد به دیوارهی کوتاه حوض تا ماهیها، آن چوب درازی را که دستش بود چوب ماهیگیری ببینند، بترسند و بروند تا جایی بین لجنها گم بشوند. زارزار گریه میکردم که مادر ماهیها. ماهیها اگرشنا نکنند میمیرند. با گوشه چشم نگاهم میکرد، چال زنخدان نداشتهاش را چاه میدیدم وقتی دندانهایش را روی هم فشار میداد و حلاج زیر آن کلاه سفیدش که پدر بزرگ پدری هم یکی ازآنها را داشت چمباتمه زده بود و جوری میخندید که انگار دارد ریز ریز گریه میکند. خندههایش شبیه همان دوره گردی بود که ظهرهای تابستان بچه میدزدید. مادر خودش میگفت نرو بیرون. یهود توی کوچه ست. من میترسیدم، نمیرفتم. پناه میبردم به قیلولهی پدربزرگ تا کنجکاوی، سفیدی کلاهش را قاطی کند با سیاهی چشمانم. که چرا کنده نمیشود این توری ضخیم از سرش؟. ورمی رفتم با کلاه، تا فاصله بیندازم بین سوراخها و تاسی سر، تا تکلیف آن پیچ موی وسط سر در ذهنم حل شود که آیا کچلها هم دارند یا نه؟ داشتند ونداشتند. پدربزرگ، میپراند نوک ناخنهایم را. فکر میکرد که پشهام. نوک میزدم به سرش آن وقتها فاخته بودم. بعدها شدم کلاغ. حالا سرکار که میروم مار کت وشلوار پوشی میشوم که مسیر خانه تا اداره را نرم میخزد و خانه که میآیم، میبینی که لاکپشت.
با نکن پسر از خواب بیدار میشد ومی گفت:
اینکه بر سرت کلاه بگذارند یک عیب است و اینکه کلاهت را بر دارند، هزارعیب.
آ سید نبی ما چوب دوسر گُهیم.
هیچوقت مرا با اسم خودم صدا نکرد.
پرسیدم: منصور کیست؟ مادر میگوید منصور بیشتر به تو میآید بسکه حلاجی.
منصور حلاج را میگوید پسرم. خدا نکند شبیهاش باشی. هزار سال پیش شاید، طناب را انداختند دور گردنش آویزانش کردند و بعد تکه تکه. مادرش برایش گریه کرد؟ من پرسیدم. شاید فقط گفته بود شیرم حلالت.
منکه شیر مادر نخوردم را، گفتم و دلم گرفت از آن پستانی که گازش گرفته بودم.
مادر میگفت: وقتی صدام زمین و زمان را میکوبید خیلی اتفاقی دردش گرفته بود.
میگفت جنین آرامی نبودی. به لطف تو نه ماه پر درد سر را سپری کردم.
طاقت مادر طاق شده بود، اولین باری نبود که دلم را آب و کیسه و تاریکی به هم میزد وگویا اینبار فرق میکرد.
دلم ذوق میزد پاهام تیرمی کشید، صدای دعای کسی که نمیشناختم مرا میچرخاند، تاب میداد، دعایی که نه برای رهایی من، برای تمام شدن درد و رنجی بود که گویا صاحبش کس دیگری بود، جز من، صاحب صدا شاید.
نمیخاستم بیایم، یانمی توانستم که بیایم. نمیدانم.
بیمارستان، ظهر یک روز پاییزی نوزادی را که قرار بود با سربیاید و نیامده بود و یا نمیخواست که بیاید را با شکافی در شکم مادر از پاهایش بیرون کشید.
پرستار با لهجهای ارمنی سلام و صلوات فرستاد و به مردی که منتظر ایستاده بود گفت پسر است و از دنیای کبلیش سوکات آورده کوسپند کربانیاش کنید رفع بلا شود.
دندانی که تا چند ماهگی گاز میگرفت پستان زنی را که بعدها هم نفهمیدم مادرم هست یا نه، شده بود بلای جانم.
شاید گوسفند را رو به قبله قربانی نکرده بودند. شاید قبلهی آن روزها فرق میکرد با قبلهی امروزها. هر چه بود مهرم، به دل کسی ننشست.
مادر چرا بیشتر پیامبرها چوپانند؟
_ گوسفندها را درجملهی ”تا زبان گوسفندها را بدانند” با نوک لبهایش جوری گفت که ابروهایش از چشمانش فاصله گرفتند و به رستنگاه موی پیشانی نزدیک تر شدند. انگار که چشم و ابرو و پشیانی و لب و بینی دست بکار شدند تا تماما مرا نشان دهند.
کی چوپان میشوم؟ با ولع پرسیدم اما مایوس.
تو زبانشان را بلدی. گفت و خندید. راست میگفت بلد بودم. وقتی پدر بزرگ پدریم از زیارت خانهی خدا برگشت. من خودم دیدم، از چشمانش اشک آمد. رو به آسمان کرد تا شکایت کند و آسمان بزرگترین آبی تو خالی بود که نشنیده میگرفت حرفش را. میگفت در بچگی دیدهام وقتی پدرم را بردند و برنگشت به او آب دادند ، کشان کشان بردند، بی خداحافظی_سرب مذاب میخورم به کسی نمیگویم آبم بدهد و ازدست هیچکس آب نمیگیرم. رو به آسمان کرده بود و داد میزد من صدسال سیاه همچین مرادی را نطلبیده نمیخواهم.
به زور سرش را داخل ظرف رنگ و رو رفتهای میکردند دهن باز نمیکرد.
نمیخورد و میگفت بهشت که برای گوسفندهاست، چه توفیری میکند تشنه بمیرم یا سیراب.
مادرم راست میگفت من زبانشان را میفهمیدم.
ی
یا خدای باران، یا خدای چشمه، یا خدای رود. سیراب آبم، کن سیراب آبم کن، سیراب. تشنهام بخون، تشنه، تشنه به آب.
آب را ناله میکرد حالا که دیگر مرد تنهایشان گذاشته بود. حالا که دیگر خون خشکیده روی جراحتش عذاب مضاعف بود. حالا که دیگر دختری که آویزان بود و نبود از فرط خستگی و ترس از هوش رفته بود حالا که دیگر آن یکی که زرنگتر بود خزیده بود کنج اتاق تا بیشتر از این از پسر خجالت نکشد. و دردلش بگوید برای چه چیزی این همه عذاب کشیدی؟. پا اگر بیرون از این سیاه چال بگذاری چه کسی لایق توست؟. پسر آب را ناله میکرد حالا که دیگر مرد تنهایشان گذاشته بود.
دست چپ و پای چپاش به لطف مقاومت کم رمق موقع بسته شدن به قدر یک انگشت میتوانستند ازهم فاصله بگیرند. اگر درد خون خشکیده اجازه میداد. خونی که حالا چسب شده بود وموها را چسبانده بود به تنش. چسب اگر اجازه میداد میتوانست ازهم بکند آنها را.
چشمهایش را که بست، یاد زمین خوردنهای کودکی افتاد. زخمهای دست و پا. چسب زخمها. لذت و رنج کندنشان که موها را ول نمیکردند لا مذهبها. اما این بار لذتی در میان نبود.
با یک تکان، پشت پا، درست روی پاشنه، آنجا که پوست نازکی دارد به لطف تیزی لبهی بست پلاستیکی شکافت و فاصلهی دست وپا به دو انگشت رسید. استخوانهای کمر، حتی شانه و گردن. لولای آرنج و مفصل زانو چوبهای خشکی بودند که صدای شکسته شدن آنها خستگی دردناکی را از تنش بیرون میکرد.
درخیالش به این فکر میکرد که بهترین کیف دنیاست که رفیقم بگوید پشتت را به من بده. دستانت را بگذار پشت سرت. انگار که اسیری و از پشت بغلم کند. دستانش را حلقه کند دور اسیری دستانم طوری که آرنجهایم به هم بخورند. هر دو نفس حبس کنیم. علی بگوید. گرمی نفسش را پس گردنم حس کنم. به یک ضرب از زمین بکندم. تا دستهی هیزمهای پشتم بشکنند بالای سینه او. چه قدرخوب است که رفیقی داشته باشی که بتوانی پشت کنی به او.
پای چپ و دست چپ که از هم جدا شدند. لاکپشت چرخی خورد و از روی میز افتاد. دختری که زرنگ تر بود و حالا با دست و پایی بسته چپیده بود کنج اتاق با صدای افتادن پسر رو کرد به سمتش. نمیتوانست حرفی بزند. واژهای برای گفتن نداشت. گاهی فقط باید نگاه کرد بی گفت و شنود. فقط نگاه کرد دختر بی گفت و شنود.
پسر با صورت افتاده بود روی زمین. لبهای خشکیدهاش ساحل دریاچه نمک بودند. شوره زارهایی که حالا ترک برداشته بودند به لطف ارتفاع میز. سرخی دلچسبی طعمش را مزه مزه میکرد در دهان پسر. چپ رها را گشود نزدیک دهان برد. انگار که میخواست ببوسد دستش را یا که بو بکشد کفاش را. آنجای مچشاش که بنفش دلربایی داشت چسبید به خون خشکیده رو دندانها. شروع کرد به جویدن بنفشها و خون شتگ زد به سفیدی آجرها.








