برخی شهرها صرفاً مکانهایی برای سکونت نیستند؛ آنها زیسته میشوند و به یاد سپرده میشوند. شهرهایی که در نقشه نمیگنجند، بلکه در خاطرات، صداها، زبانها و نبض زندگی روزمره تداوم مییابند. نوشتار علی آشوری دربارهٔ کرمانشاه، تنها نگاهی نوستالژیک به گذشته نیست، بلکه تأملی عمیق و دردمندانه دربارهی نسبت میان انسان، مکان و حافظه است. او از لایههایی سخن میگوید که در سکوت خیابانها و خاموشی سینماها گم میشوند، از خاطراتی که نه در آرشیوها، بلکه در خندهها، قدمزدنها و لحظههای سادهٔ انسانی ثبت شدهاند.
کرمانشاه در این متن، تنها نام یک شهر نیست؛ نماد شهری است که در پیچوخم توسعههای مکانیکی و بیروح، خاطرههایش را از دست میدهد. همچون گرانیکای پیکاسو، این شهر نیز در روایت آشوری، تصویریست از رنج، اما نه صرفاً برای سوگ، بلکه برای امید، برای مقاومت، برای احیای چیزی که شهر را زنده میکند: حضور مردم، تنوع صداها، و حق بازآفرینی فضا.
این مقاله دعوتیست به دیدن دوبارهٔ شهرهایمان: نه بهعنوان ساختاری فیزیکی، بلکه بهعنوان زیستجهانی پر از داستان. چون وقتی شهر حافظهاش را از دست بدهد، ما نیز بخشی از هویتمان را از دست میدهیم.
فراخوان علی آشوری به بازگرداندن حافظهٔ شهری، در اصل دعوتیست به بازگشت انسان به جایگاه خالق فضا، نه صرفاً مصرفکنندهٔ آن؛ دعوتیست به شهری انسانی، شهری که همچون شعر، از زبان مردمش ساخته میشود، نه از سکوت سنگ و سیمان.
به احترام دوستی دیرینه
جلال رستمی گوران
کرمانشاه، شهری که خاطراتش را از دست میدهد
سینماها و میخانهها، هوای دلپذیر و شوخطبعی ویژهای که نه چندان کردی بود و نه چندان فارسی، آمیزهای از هماهنگی تیرهها و اقوام و ادیان که در رقص واژهها خندههای از جنس عاج سر میدادند.
شهر، خود را در هویتی چندگانه میدید و چندگانگی را برمیتابید؛ در هوای پاک با همراهی سراب (دریاچه)های بیشمار و درختانی که در انبوه شاخ و برگشان آبستن همیشهی زندگی در حصار صبور کوه (کوهها پرو…) که با تاج برفین، از هر زاویه شهر را نظاره میکرد.
بیاغراق دنیایی در جغرافیایی کوچک از همزیستی اقوام و دینها و مذاهب متفاوت، و رنگهای گوناگون آدمی…
معنای شهر و فضا بهراستی از این دست بود و بدینگونه حتی شهر به لطف آوای خوش میگساران در شبهایی پرستارهی تابستان یا در گلریز روشنیبخش برف زمستان، موسیقی دلانگیزی فضای بام و خانهها را پر میکرد، دربرمیگرفت که آرامشی بیبدیل بود با همهی کوتاهیاش…
سینما، آه، سینماهای بیشمار، سینما ایران، آتلانتیک و… سینماهای تابستانیاش. غروبهای دلانگیزی که شهر را با نئونها و چراغانیهایش زیبا میکرد، در قدمهای دختران و پسرانی سر و رو آراسته و شیک و متنوع، مسیر رنگارنگی شهر را گز میکردند و فضایی از شور و جوانی همراه سایهای که گویی بر فراز خیابان میچرخید و لذتی نامرئی را پخش میکرد و محو تماشای چشم و دست دختران و پسرانی، که در اروتیکی شرمگین زمزمه و نجوای عاشقانه میکردند… شهر جذاب بود و خواستنی…
امروزه، باید واژهها و مفاهیمی تازه خلق کرد که امکان گشودنی شود که «شهری» حافظهاش را حفظ کند و در درک عاطفی یادآوری و سوگواری، نسل جدید بتواند فهمی تازه از آن شهر داشته باشد، تا معنایی متفاوت و تاریخی که بر آن رفته را در فضای تازه و نو از آن بهدست دهد، بسازد.
دریغ… از این درک از مقوله حق شهر، گویی نیست و نبوده است، چنانکه شاملو گفته بود کویی: «ندرتیست بهتانگیز»…
شهر و حافظهی جمعی: فضای تولیدشده، رابطهی انسان و مکان
شهر، تنها مجموعهای از خیابانها، ساختمانها و پلها نیست. شهری که معنا مییابد، شهری است که خاطره در تنش و بافت آن تنیده شده باشد؛ خاطرهای که بهواسطهی انسانها، زبانها، فرهنگها و کنشهای روزمره شکل میگیرد.
هانری لوفور، متفکر برجستهی فرانسوی، به ما یادآوری میکند که فضا تنها یک بستر فیزیکی نیست، بلکه فضایی اجتماعی است؛ تولیدشده توسط روابط انسانی و قدرت، و صحنهای برای مقاومت و بازتولید معنا.
فضای شهری، همچون متن ادبی یا موسیقی، توسط زندگی مردم نوشته و خوانده میشود. در این خوانش، شهر خود یک اثر زنده است که از ترکیب خاطرات، رویدادها، و احساسات ساخته میشود. از این منظر، شهر حافظهی جمعی است؛ نهفقط محل زندگی، بلکه یادگاری که توسط انسانها در طول زمان شکل میگیرد و بازآفرینی میشود.
کرمانشاه، بهعنوان یک مرکز تاریخی و چندفرهنگی، نمونهای برجسته از این رابطهی پیچیده است. جایی که هویتهای متعدد قومی، دینی و زبانی، در کنار هم زندگی کردهاند، و فضای شهری شکلگرفته از این پیوند، فضایی زنده و متحرک بوده است (با همهی فرازوفرودها و نقص و تناقض، کموکاستیهای شهر و شهریت چه و چههای دیگر…).
اما این فضا، همانطور که لوفور هشدار میدهد، میتواند زیر فشار قدرتهای حاکم و برنامههای توسعهی شهری، دچار «پاکسازی» شود؛ حافظه از شهر زدوده شود و رابطهی مردم با مکان قطع گردد.
از اینرو، «حق به شهر» صرفاً حق دسترسی به فضا نیست، بلکه حق بازتولید و بازآفرینی فضا بهگونهای است که حافظه و نیازهای مردم را در خود جای دهد.
در چنین شرایطی، اگر شهر حافظهی جمعی را از دست بدهد، به محیطی بیروح و بیمعنا تبدیل میشود؛ محیطی که انسانها را به مصرفکنندهی بیاختیار فضا بدل میکند، نه خالق آن.
کرمانشاه امروز: سکوت فضا و فراموشی حافظه
امروز کرمانشاه، آن شهر پر از زندگی و خاطره، در مواجهه با موجهای تغییرات سریع و گاه بیرحم قرار دارد.
چنانکه دیده بودم و شنیدم، سینماها و سینماهای تابستانی همچنان خاموش شدهاند، قهوهخانههای قدیمی به مغازههای سرد تبدیل شدهاند و خیابانها رنگوبوی گذشته را از دست دادهاند، محلههای قدیمی زخمی، رنجور و ویران رانده شده و…
فضاهایی که زمانی میزبان گفتوگوهای گرم و لهجههای متنوع بودند، خواندم و همچنان نیز خبر میآید: اکنون به فضای سرد و سکوتی بدل شدهاند که گویی بهجای انسانها، مصالح و بتن حرف میزنند.
این سکوت، نهتنها سکوت فیزیکی، بلکه سکوت حافظه است؛
فراموشیای که بهصورت تدریجی و بیرحمانه، داستانها و خاطرههای مشترک را از میان میبرد.
برنامههای توسعهی شهری که با نگاهی صرفاً اقتصادی و مکانیکی طراحی میشوند، بسیاری از لایههای پیچیدهی فرهنگی و تاریخی را نادیده میگیرند.
آنها گمان میکنند که شهر را میتوان مانند یک سازهی ساده ساخت یا بازسازی کرد، درحالیکه شهر، روایت جمعی انسانها و فضاهایی است که از دل زندگی روزمره برآمدهاند.
در چنین وضعیتی، مردمِ شهر که زمانی فعالانه در تولید و بازتولید فضا سهیم بودند، به حاشیه رانده میشوند، و «حق به شهر»شان محدود میگردد.
حق به شهری که در آن بتوانند خاطراتشان را زنده کنند، صداهایشان را بشنوند، و در شکلدهی آیندهی شهر سهم داشته باشند.
امکان بازسازی حافظه و احقاق حق به شهر: کرمانشاه بهمثابهی گرانیکا
کرمانشاه، همچون نقاشی گرانیکای پابلو پیکاسو، تصویری از درد و مقاومت است.
نهفقط یک تصویر سوگواری برای گذشته، بلکه بیانیهای قدرتمند دربارهی استمرار زندگی در میان ویرانیها.
گرانیکا، با خطوط شکسته و رنگهای سرد و پرتنشاش، فریادی است علیه جنگ و خشونت؛
کرمانشاه هم، شهری که خاطراتش در معرض فراموشی است، میتواند چنین فریادی باشد؛
فریادی برای حق به فضا، حق به حافظه، حق به زندگی جمعی و همزیستی.
احیای حافظهی جمعی کرمانشاه، نهتنها با حفظ بناهای تاریخی و معماریست، بلکه با بازسازی ارتباط میان مردم و مکانها، با زنده کردن خاطرهها، با گفتوگوهای میاننسلی، و با خلق فضاهای عمومیای که جای صدا و دیده شدن همهی فرهنگها را باز کند، محقق میشود.
در این مسیر، هنر و فرهنگ نقش اساسی دارند؛
از سینماها گرفته تا نقاشی، موسیقی، و ادبیات،
همگی ابزارهایی برای بازخوانی، نقد و بازآفرینی حافظه و فضا هستند.
نسل جدید کرمانشاهی، باید فرصتی داشته باشد تا معنای تازهای به شهر ببخشد؛
نه با پاک کردن گذشته، بلکه با درآغوش گرفتن آن،
و ساختن شهری که در آن هویتهای گوناگون در یک فضای باز و زنده کنار هم باشند.
پایانبندی شاعرانه و تأملبرانگیز
کرمانشاه، شهر خاطرهها و فضاهای ازدسترفته، به گمان من همچنان در دل خود نغمهای خاموش دارد؛
نغمهای که نه به زبان یک قوم، نه به زبان یک ملت،
بلکه به زبان انسانها سخن میگوید؛
به زبان هوای پاک، به زبان سینماهای تابستانی از کف رفته، به زبان لبخندهای سادهی مردمش.
اگر شهر حافظهاش را از دست بدهد، تنها یک مجموعهی سرد بیحس از ساختمانها و خیابانها خواهد بود؛
خوابگاهی که در آن انسانها مهمانانی بیصدا و تنها هستند، نه صاحبخانههایی که تاریخ را در دل خود دارند و فضا را با زندگیشان میسازند. پس باید حافظهها زنده بمانند، باید فضاها نفس بکشند، باید حق به شهر تحقق یابد:
تا کرمانشاه، همچون گرانیکا، نهفقط تصویر سوگواری، که تصویر امید و مقاومت و شور زندگی باشد.
علی آشوری – ساندیهگو
پانویس:
حق به شهر ترجمه (Right to the City) مفهوم اساسی است در مطالعات شهری که اولینبار آنری لوفور (Henri Lefebvre) آن را مطرح کرد و کتابی تحت همین عنوان منتشر کرد.
حق به شهر فقط زندگی در شهر نیست، حق مردم در بازآفرینی و مالکیت جمعی و بازسازی در شهر است.
در واقع شهر باید نهتنها برای مردم، بلکه بهدست مردم و همراه مردم ساخته یا بازسازی شود.