
بررسی و تحلیل خاطرات زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی در سالهای دهه ۱۳۶۰ با صدا و اجرای بهروز شیدا
بهروز شیدا در اینجا خاطرات زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰ ایران را تحلیل میکند. میشنوید با صدای گرم و اثرگذار او. شیدا استدلال میکند که «مدلول

بهروز شیدا در اینجا خاطرات زندانیان سیاسی دهه ۱۳۶۰ ایران را تحلیل میکند. میشنوید با صدای گرم و اثرگذار او. شیدا استدلال میکند که «مدلول

در شعر «در باران و مه»، علی صبوری با زبانی غنی و تصاویر سنگین، ایستگاه قطار شامگاهی پاییزی را به میدانی از انتظار، اندوه و خاطرههای زخمخورده تبدیل کرده است. شاعر در این اثر، میان باران و مه، سربازان بیمقصد، تابوتهای ناتمام و انسانهای تنها را فرامیخواند و با تأمل تلخی بر پایان جنگ و بیارزشی جان انسان، از گرانبهاترین متاع بشری — یعنی آزادی — سخن میگوید.

آمیختگیِ «تاریخِ خونینِ یک سرزمین» با «جغرافیایِ تنِ معشوق» به شعرِ «بازیِ رود»، عمقی چندلایه داده است. استعارهی اصلی – رود و تصویرِ شکسته- در تمامِ بندها جاری است و در پایان، با پیوندخوردنِ تمنایِ جمعیِ «آزادی» به صمیمیتِ یک «دوستت دارم»، به اوجِ عاطفی و زبانیِ خود میرسد.

داستان جسورانه و شاعرانهای که مرز میان زندگی/مرگ، خاطره/هذیان را محو میکند و در روایت لحظهی مرگ از منظرِ ذهنِ در حال فروریختن کاملاً موفق عمل کرده است. میشنوید با صدای نویسنده.

رمان «مستیم و خرابیم و کسی شاهد ما نیست» نوشتهی مهدی گنجوی با روایتهای چندگانه و فضاسازی نوآر، زندگی حاشیهنشینان تهران بهعنوان «امالقراء» اسلامی را در شبکهای از گناه، انتقام و حسرت به تصویر میکشد. این اثر، با بهرهگیری از چندصدایی باختینی و کاوش نابرابریهای شهری، پایتخت را بهعنوان فضایی خصومتآمیز نشان میدهد که شخصیتها را در چرخهای از خشونت و انزوا گرفتار میکند. پادکست حسین نوشآذر در معرفی این رمان را میشنوید:

در این شعر، راوی از نسلی سخن میگوید که با وجود کودکی و ناباوری، درگیر جنگی بیامان شده است. حرف اصلی شعر، روایت از دست دادن بیگناهی و تبدیل شدن فضاهای آشنا و بازیهای کودکانه به عرصهای از خشونت و مرگ است؛ چنانکه «دشمن» چنان فراگیر میشود که حتی از سادهترین لذتهای زندگی نیز پیشی میگیرد.این شعر در دوسیه ضد جنگ بانگ منتشر میشود.

داستان رضا باقری، در نگاه اول، عاشقانهای است از جنس «سوگِ ماندگار»: پسری شانزدهساله عاشق دختری میشود، او را به زور به دیگری میدهند، دختر

آیا تا به حال فکر کردهاید یک جاده، یک زن سرگردان و یک باغ پرتقال، میتوانند نقشه راهی به اعماق ناخودآگاه جمعی ما باشند؟ داستان «راز جاده پشت باغ پرتقال» نوشتهٔ مهرنوش مزارعی چگونه میتواند روایتگر کهنالگوهای یونگی، سفر استعاری به ناخودآگاه و تلاش برای التیام زخمهای مادرانه باشد؟ این شماره آوا و نوا می خواهد به این پرسش پاسخ دهد.

جلد نخست خاطرات پرتو نوریعلا نشان میدهد که یک زن ایرانی چگونه با چهار گسست بزرگ (از بدن و روان خود، از خانواده، از جامعه و تاریخ ایران، و از سرزمین مادری) روبهرو میشود و با اینحال، هرگز تسلیم نمیشود. پیام نوریعلا به ما در این کتاب مقاومت در برابر حاشیهنشینی، تبدیل درد به کلام، و بازشناسی این زخمهای نسلی، نخستین گام برای ترمیم آنهاست. حسین نوشآذر این کتاب را در «بانگنوا» معرفی کرده است. میشنوید:

حرف شاعر این است: پایان درگیری نظامی، جنگ را تمام نمیکند، فقط چهرهاش را از بمب به «پوتینهای بیگانه» و «پرچمهای کرایهای» و «تهدید مبهم پیوسته» تغییر میدهد. در این وضعیت ساختارهای خشونت و اشغال در بافت روزمرهی زندگی جاری میشوند، حتی وقتی صدای انفجاری در کار نیست. شاعر نشان میدهد که مرگ و فرسایش، بیوقفه ادامه دارد – نه در میدان نبرد، که در خیابانهای اشغالشده، در مغازههای بسته و چنین است که «جنگ» به یک وضعیت همیشگی بدل میشود: «سایه میاندازد روی خیابان»، حتی وقتی خبری از بمب نیست.

هق هقهای شبانه، شیون و مرگ و ویرانی. شاعر در این شعر میخواهد نگهبان حافظه باشد: شاید واکنشی به «صلح منفی»؛ صلحی که جنگ را متوقف میکند اما ساختارهای خشونتبار را به جای میگذارد. حال که آتشبس، «ویرانی» را به امری عادی بدل خواهد کرد؛ شاعر نمیخواهد «نام زندگی از یاد محو شود». میشنوید با صدا و اجرای شاعر.

در خواب مادر، «همه چراغها خاموش بودند جز یکی»؛ و این «یکی» – در روزهای آتشبس دوهفتهای، در میان خانههای ترکخورده و والکر و تسبیح سبز و فلاسک چای – تمام چیزی است که مردم برای «ماندن» نیاز دارند: نه پیروزی، نه وعده بهشت، نه شعار «مرگ بر این یا آن».

مسالۀ نویسنده افشای وضعیت انسانی در جهانی است که همهچیز در آن، از فضا و گرانش گرفته تا هنجارهای اجتماعی، میتواند قراردادی، وارونه و فاقد پایۀ مستحکمی باشد. داستان ما را به پرسشگری نسبت به بدیهیترین مفاهیم زندگی و اطمینان کورکورانهمان به درکی که از واقعیت داریم، فرامیخواند.

رضا باقری در این شعر تلاش است با تکیه بر ایستایی، سکوت و انتظار، تأثیر روانی جنگِ تحمیلیِ چندوجهی با آمریکا و اسرائتیل را بر مردم و سرزمین ایران ترسیم میکند.

در ایامی که بمبها زیرساختهای ایران را نشانه رفتهاند، آزاده طاهایی در این شعر، زخم را نه به عنوان «واقعه»، که به عنوان «وجود» روایت میکند. او در سفرِی شاعرانه، وطن را به یک بدن واحد تبدیل میکند که هر نقطهاش زخمی است، اما هر نقطهاش هم زیستنگاه ماست.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای کهن و ارجاع به شعر و ادب فارسی، نشان میدهد که چگونه خشونت و نفرت، از دلِ نفی گفتوگو و تهی شدن زبان از معنا و حافظه سر برمیآورند و انسان را از «بیان آدمیت» دور میکنند. در مقابل، «کلمه» و «حرف» که در این متن نماد تفکر نقادانه، تردید و خرد گفتوگویی هستند، به مثابه تنها راه برونرفت از سیطره شرّ ابتذالیافته و عددیشدن انسان معرفی میشوند.

گزیدهای از سخنرانیهای هما سرشار، ماندانا زندیان، بیژن تهرانی، مریم رئیس دانا و علی کاظمیان در مراسم رونمائی کتاب «ماجراهای لنز و قلم»، خاطرات هنری رضا علامهزاده در لس آنجلس، نوزدهم فوریه 2026 به مدیریت فریبرز یوسفی.

نیما یوشیج فراتر از یک شاعر نوپرداز، یک «لرزهنگار تاریخی» است که احساسات جمعی ملت ایران را در لحظات سرنوشتساز ثبت کرده است. او بسته به شرایط تاریخی، دو صدای متفاوت دارد: در برابر بیتفاوتیِ دوران اشغال (۱۳۲۰) فریاد میزند («آی آدمها»)، و در برابر شکست و خفقان پس از کودتا (۱۳۳۲) به سکوتِ پر از اندوه میگراید («روی بندرگاه»). نکته اینجاست که شعر او نه فقط رویدادهای زمان خود، که «تکرار دایرهوار» تراژدیهای تاریخ ایران را نشان میدهد، چنان که انگار از دی ۱۴۰۱ و اسفند ۱۴۰۴ نیز سخن میگوید.

«گاورمنت خر است» عنوانی نیست که نویسنده برگزیده، بلکه فریادی است که از زبان کودکی هشتساله در تبعید بیرون میآید؛ همان کودکی که در مدرسه، در خارج از ایران، تصویر کشتار هموطنانش را دیده و اکنون با جملهای ساده، پیچیدهترین حقیقت یک نسل را فریاد میزند. ریرا عباسی در این داستان که یک روز پیش از آغاز جنگ 1404نوشته شده، با تکنیک «دوگانهسازیِ» دو آنیلا – دختر راوی در تبعید و آنیلا ابوطالبیانِ کشتهشده در ایران – مرز میان واقعیت و کابوس را چنان درمینوردد که خواننده دیگر نمیتواند تشخیص دهد کدام پدر جنازهی دخترش را در آغوش گرفته است. داستان در همان حال، مرثیهای است برای زبان فارسی در غربت؛ زبانی که اینک تنها سنگر باقیمانده برای مقاومت در برابر «گاورمنتِ خر» جهان است. می شنوید با صدای و اجرای نویسنده:

حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر: