
شعری از رضا باقری
رضا باقری در این شعر تلاش است با تکیه بر ایستایی، سکوت و انتظار، تأثیر روانی جنگِ تحمیلیِ چندوجهی با آمریکا و اسرائتیل را بر مردم و سرزمین ایران ترسیم میکند.

رضا باقری در این شعر تلاش است با تکیه بر ایستایی، سکوت و انتظار، تأثیر روانی جنگِ تحمیلیِ چندوجهی با آمریکا و اسرائتیل را بر مردم و سرزمین ایران ترسیم میکند.

در ایامی که بمبها زیرساختهای ایران را نشانه رفتهاند، آزاده طاهایی در این شعر، زخم را نه به عنوان «واقعه»، که به عنوان «وجود» روایت میکند. او در سفرِی شاعرانه، وطن را به یک بدن واحد تبدیل میکند که هر نقطهاش زخمی است، اما هر نقطهاش هم زیستنگاه ماست.

شاعر در این شعر هشدار میدهد که آنها که در سودای حکمرانی زمینهساز جنگ و ویرانی و بهرهکشی شدند، سرنوشتی جز تباهی ندارند.

نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای کهن و ارجاع به شعر و ادب فارسی، نشان میدهد که چگونه خشونت و نفرت، از دلِ نفی گفتوگو و تهی شدن زبان از معنا و حافظه سر برمیآورند و انسان را از «بیان آدمیت» دور میکنند. در مقابل، «کلمه» و «حرف» که در این متن نماد تفکر نقادانه، تردید و خرد گفتوگویی هستند، به مثابه تنها راه برونرفت از سیطره شرّ ابتذالیافته و عددیشدن انسان معرفی میشوند.

گزیدهای از سخنرانیهای هما سرشار، ماندانا زندیان، بیژن تهرانی، مریم رئیس دانا و علی کاظمیان در مراسم رونمائی کتاب «ماجراهای لنز و قلم»، خاطرات هنری رضا علامهزاده در لس آنجلس، نوزدهم فوریه ۲۰۲۶ به مدیریت فریبرز یوسفی.

نیما یوشیج فراتر از یک شاعر نوپرداز، یک «لرزهنگار تاریخی» است که احساسات جمعی ملت ایران را در لحظات سرنوشتساز ثبت کرده است. او بسته به شرایط تاریخی، دو صدای متفاوت دارد: در برابر بیتفاوتیِ دوران اشغال (۱۳۲۰) فریاد میزند («آی آدمها»)، و در برابر شکست و خفقان پس از کودتا (۱۳۳۲) به سکوتِ پر از اندوه میگراید («روی بندرگاه»). نکته اینجاست که شعر او نه فقط رویدادهای زمان خود، که «تکرار دایرهوار» تراژدیهای تاریخ ایران را نشان میدهد، چنان که انگار از دی ۱۴۰۱ و اسفند ۱۴۰۴ نیز سخن میگوید.

«گاورمنت خر است» عنوانی نیست که نویسنده برگزیده، بلکه فریادی است که از زبان کودکی هشتساله در تبعید بیرون میآید؛ همان کودکی که در مدرسه، در خارج از ایران، تصویر کشتار هموطنانش را دیده و اکنون با جملهای ساده، پیچیدهترین حقیقت یک نسل را فریاد میزند. ریرا عباسی در این داستان که یک روز پیش از آغاز جنگ ۱۴۰۴نوشته شده، با تکنیک «دوگانهسازیِ» دو آنیلا – دختر راوی در تبعید و آنیلا ابوطالبیانِ کشتهشده در ایران – مرز میان واقعیت و کابوس را چنان درمینوردد که خواننده دیگر نمیتواند تشخیص دهد کدام پدر جنازهی دخترش را در آغوش گرفته است. داستان در همان حال، مرثیهای است برای زبان فارسی در غربت؛ زبانی که اینک تنها سنگر باقیمانده برای مقاومت در برابر «گاورمنتِ خر» جهان است. می شنوید با صدای و اجرای نویسنده:

حرف اصلی شاعر در این شعر، روایت «بودن در حصار مکان و زمان» و در همان حال «تلاش برای رهایی از آن» است. شاعرنشان میدهد که رهایی اگرچه ضروری است، اما با بار سنگین گناه، دلتنگی و مسئولیت در قبال کسانی که جا میگذاریم، عجین شده است؛ گویی رهایی واقعی، بدون شکستن اسب شیشهای خاطرات و ترک کردنِ بیتوجه عزیزان، ممکن نیست.نابراین چالش اصلی در این شعر مساله دیرین انتخاب بین آزادی یا امنیت است. میشنوید با صدای شاعر:

سپانلو زمان حال، زمان غمگین و پر از رنج را نفی میکند. پشت سر از شکوه و جلال خبری نیست، پس نگاهش به آینده است؛ آیندهای روشن و درخشان برای تهران و برای خاطرههای ساکنانش. او با مرور یکپارچگی ملی و عشق عمیق به سرزمین، تعهد خودش را به زادگاهش تهران و به کشورش ایران اعلام میکند. سپانلو به ما یادآوری میکند که روزهای آفتابی در راهاند و خاطرههای ما، لبخندهای شیرین، لحظههای آزاد… در بلوار میرداماد و خیابانهای این شهر جاودانه خواهند ماند. می شنوید:

به جای آنکه در همان روز نخست، بی سر و صدا جنازه خامنهای را به خاک بسپرند آنقدر دربند مراسم بودند که به دام خود افتادند. جنازه در روز هفتم پس از قتل روی زمین مانده است. شهروندان خشمگین که کشتار دی و حرمانهای ۲۰ سال گذشته را از یاد نبردهاند با هشتگ «بو گرفت» در شبکههای اجتماعی فضایی برای بیان این خشم ایجاد کردهاند. شعر خانم شمس در امتداد این حس ملی شکل گرفته است.

سوگنامهای برای نسلی که خود سوگنامهنویس تاریخ ایران بودند و اکنون خود به سوگ نشستهاند. مانی پارسا با خلق زنجیرهای از شاعران (دخو، بهار، عارف،

هستهٔ اصلی اندیشهٔ علی حسینی در این اشعار وصف جامعهای است که از پویایی و زندگی تهی شده و در چرخهای باطل از خشونت، سکون و انتظار مرگ گرفتار آمده است، با این همه، در میان این سیاهیها، شعلهای از همبستگی و عشق باقی است؛ ندایی برای همدلی به مثابهٔ تنها پناهگاه در برابر عصر یخزدهٔ بردگی.

سوگی که جشن است، عزا که عروسی میشود، و مرگی که با رقص پاسخ داده میشود. در چهلم جانباختگان دی خونین داستان «عروسی بعد از آزادی» را با صدا و اجرای ری را عباسی میشنوید:

این روایت، که در مرز خواب و بیداری حرکت میکند، نه گزارش یک واقعه، بلکه کالبدشکافی ترسِ نهادینهشده و عذاب وجدان بازماندگان است از پس یک فاجعه ملی. داستان به پرسشی اساسی میرسد: وقتی فریاد زدن ناممکن است، مقاومت چه شکلی به خود میگیرد؟ پاسخ این است: زنده و سالم بمان، نه برای تسلیم، بلکه کاری بکن.

متن حاضر بازنویسیِ رواییِ یک تجربهی واقعی است؛ متنی که از پیامها، صداها و شهادتهای پراکندهی چند روز شکل گرفته و در قالب تقویم پیش میرود. نویسنده عمداً به بدن، مراقبت، و حذف نهادها نزدیک شده تا زمان، خودش را در حرکتهای کوچک نشان دهد. آنچه اثر را استثنایی میکند، تمرکز بر “کار مادری” در میانهٔ فروپاشی کامل اجتماعی است: مادری که در نبود پزشک، قانون و امنیت، تبدیل به جراح، پرستار، کارآگاه و مددکار اجتماعی میشود. روایت روزشماری، ریتمی از اضطراب و انتظار میسازد که خواننده را در چرخهٔ بیپایانِ «بیخبری-جستجو-ترس-مراقبت» غرق میکند.

داستان بیانگر توقف زمان روانی در لحظه فاجعهای ملی است که در تاریخ نیم قرن اخیر سابقه ندارد. از ما حتی سوگ را هم دریغ کردهاند. وقتی سوگ متوقف شود، رشد روانی و ترمیم روحی هم متوقف میشود. فرد در چرخهٔ درد فلج میشود، پیر میشود، بیآنکه از نظر عاطفی از لحظه مرگ عبور کرده باشد.

شاعر در این شعر، برای تشییعِ رؤیای قهرمانیِ فردی و تولدِ اسطورهی جمعیِ سوگ بیانی شاعرانه مییابد. شاعر خطاب به سهرابِ اسطورهای (نمادِ مرگِ جوانِ آرمانخواه و تکافتاده) میگوید که امروز، مرگهایی که ما میبینیم، از جنسِ افسانهی تو نیست؛ مرگ دیگر نه یک قهرمانِ تنها در «زمستان» یا «بیابان»، که صدای جمعیِ مادری در ستارخان، لالاییِ کردیِ مادر طاهر، و نالهی وطن برای سپهر است، مرگی که به زبان، جغرافیا و زمانِ ما سخن میگوید و آنقدر تکرار و گسترده شده که از «تاریخ این سرزمین هم بیشتر» است.

بیان فاجعهای جمعی و جنایت سازمانیافتهای که رد خون آن در سراسر سرزمین پراکنده و پنهان شده است. شاعر از گم شدن عزیزی در این کشتار سخن میگوید که نمادی از تمام قربانیان گمنام است. شعر تاکید دارد که خشونت پایان نیافته و کشتار فوجفوج ادامه دارد، اما در مقابل، اراده زندگی، شادی و آزادی در مردمِ بر سنگفرش خیابان میتپد. شاعر خطاب به جنایتکاران فریاد میزند: را «ما همینجا… میمانیم / ما همینجا… میمیریم.»

«بگیر نگیر» سروده علیرضا بهنام، شاعر و عضو کانون نویسندگان ایران، نه تنها مرثیهای بر کشتهشدگان از منظر یک بازمانده بر زمینی پوشیده از خون است، بلکه نقدی گزنده بر سیاستورزی نمایشی و دوگانه در عرصه اپوزیسیون نیز هست.

قاضی ربیحاوی در این قطعه، با استفاده از نمادپردازی قوی، زاویه دید نوآورانه و لحنی صمیمی و دردناک، موفق شده است تجربه هولناک مرگ جمعی و سلب هویت را به شکلی کاملاً شخصی و انسانی بازنمایی کند. متن، تنها گزارش یک حادثه نیست؛ دعوتی است به مسئولیت اخلاقی، به یادآوری و به اعاده کرامت از دست رفته هر انسان.

نویسنده برای درک «سلطه» یک نقشه راه ترسیم میکند با سه نقطه: تجاوز به بدن (برای نابودی نمادین)، تحریف تاریخ (برای کنترل حافظه) و سانسور زبان (برای محدود کردن تخیل). هدف این چرخه سهگانه محو امکانِ «تمامیت» یافتنِ فرد و جامعه است.تجاوز به بدن، تحریف تاریخ و سانسور زبان کماکان چارچوبی معتبر برای تحلیل اعتراضات دی ۱۴۰۴ است، اما با دو تحول کلیدی: نخست، بدن زن از عرصه نمادینِ انفعال به سوژه فعالِ مقاومت بدنی در خیابان تبدیل شده است؛ دوم، تخیل جمعی با زیرکی، تاریخِ تحریفشده را دور میزند و با خلق شعارها و نمادهای نو و روایتهای تصویریِ زنده در شبکههای اجتماعی، زبانی موازی میآفریند که میبایست سانسور را بیاثر کند، چرخه مقاومت نیز با تبدیل تن به سنگر، حافظه و زبان به اسلحه، پیچیدهتر و نافذتر شده است. آیا راه برونشدی از این حلقه بسته مییابیم؟