
مقدمه- مرگهای فردی و سوگهای جمعی
جستارها و یادداشتهای نهفته در کتاب «هجرانی»ِ فرخنده حاجیزاده، که چندی پیش از سوی نشر مهری به بازار کتاب هبه شده، از دل برآمدههای تاثیرگذار و ارزشمند یک نویسندهی ژرفانگر است که در اوج تکاپوها و تعاملات فرهنگیاش، به عنوان روزنامهنگار، کتابدار و فعال فرهنگی و اجتماعی، برخی را دههی هفتاد خورشیدی نوشته و برخی دیگر را در دهههای هشتاد و نود قلمی کرده است؛ یادداشتهایی خوشخوان که در مجلات مختلف، از «بایا» تا «پیام جنوب» منتشر شدهاند و هریک در دل اندوه، سوگ، نگاه جامعهشناختی، یادکرد و شفقتی که در خود دارند، گفتمان تاریخی و فرهنگی روزها و دههای را که در آن آفریده شدهاند نیز با ظرافت و کمالی در خورستایش، بازنمایی میکنند و از این منظر میتوان گفت بازتابدهندهی تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران معاصر هم هستند به ویژه از زاویه دید آدمهایی کنشمند در ساحت فراخ ادبیات و فرهنگ در بستر پرچالش آن سالهای ایران؛ روایتهایی اغلب ژورنالیستی، ناظر بر دادههای شگفت و شیرینی از ادبیات و شاعران و مطبوعات و فضای فرهنگی و هنری ایران معاصر؛ روایتهایی گاه چنان صمیمی که برای انتقال رمزگانهایی از گفتمان اجتماعی و تاریخی زمانهی نگارنده، در قالب نامهای و خطاب به یک دوست شروع میشوند: «به منیرو نوشتم شیک شدیم. رژ لب میزنیم و میرویم مجلس ختم. چندی پیش نوشتم؛ بعد مرگ حقوقی. نوشتم باور میکنی منیر! رژ زدم و رفتم؛ با یک مداد باریک مشکی زیر چشم. این که خوب است یا بد است و این و آن چه میگویند و چه فکر میکنند، مسالهام نیست. مساله این است که مرگآجین شدهایم و حسهایمان سنگ… زیر آوار فقر و فلاکت و حادثه قدم به قدم به مرگ نزدیک میشویم و چنان در عمق فاجعه، خون جگر غلت میزنیم که گاه خود دلیل مرگ خود میشویم». چنانچه پیداست از همین پارهگفتار کوتاه میتوان استنباط کرد که نویسنده چگونه با ظرافت و در رویکردی خلاقانه، فکت اجتماعی و روانشناسانهی مهمی را در یک برههی آشفته از تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران معاصر، در قالب جملاتی ساده و خودمانی، خطاب به یک نویسندهی رفیق و همراه قلمی کرده است: تعدد و چگونگی مواجهه با مرگها، که در دنبالهی قتلهای زنجیرهای و سنکوپ کردنهای برخاسته از فشار فرهنگی و فکری، اصحاب قلم و فکر را به آنجایی رسانده بوده است که یکی از آنها بنویسد «مرگآجین شدهایم». با چنین مقدمهای باید به ضرس قاطع گفت که مجموعه مقالهها و یادداشتهای کتاب «هجرانی»، بیش از آنکه صرفا گردآوری متنهایی دربارهی چهرههای فرهنگی باشد، روایتیست از زیستن در سایهی فقدان و فشار اهرمهای قدرت بر تن و جان آنها که دل در گرو نوشتن و مفاهمه و جامعهسازی داشتهاند. از همان آغاز، کتاب با زبانی سوگمند و تصویری از مرگهای انباشته وارد میشود و مخاطب را به مهمانی ساده و قشنگ و به حزنآکندهای مملو از کتاب و نوای شاعران و دادههایی از جامعه و فرهنگ و دلتنگیهای عمیق انسانی میبرد. در این مهمانی عزیز و دلنشین، یادکردها از درگذشتگان و اشاره به مرگها فقط برای سوگواری نیستند بلکه از یک سو ثبت تاریخاند و از دیگر سو میخواهند نشان دهند که مرگها، مخصوصا وقتی کسانی همچون حقوقیها و آتشیها و دانشورها و شجریانها را در کام خود فرو میکشند، دیگر فقط یک خبر یا موضوعی مربوط به یک فرد به حساب نخواهند آمد بلکه به تجربهای جمعی، تاریخی و حتی سیاسی تبدیل میشوند؛ درواقع به زبان بهتر باید گفت که نویسنده در این کتاب، مرگ هنرمندان و نویسندگان را بهانهای میکند برای بازخوانی یک حافظهی زخمی، حافظهای که در آن تبعید، سانسور، حذف، دلتنگی و خاموشی، مفاهیم مرکزی به شمار میروند و در میان همهی این مفاهیم و لمس آنها، نویسنده به یاد شعری، گفتاری، روایتی از آدمهای بزرگ فرهنگ و ادبیات ایران میافتد تا با یادکرد آن روایتها و اشعار، بر تن جستارهای خود لفاف و پیرهنی ادیبانهتر، غنیتر و عمیقتر پوشانده باشد. در هر حال درست است که در بسیاری از متنهای این کتاب، مرگ یک شخصیت فرهنگی بهانهای برای نوشتن شده است اما نویسنده هوشمندانه نشان داده است که چنین مرگی، پایان زندگی او نیست بلکه گشایش دریچهای به وضعیت جامعه و یادآوری تاثیر فردِ درگذشته بر گفتمان فرهنگی جامعه است. وقتی نویسنده از سوگ هنرمندان سخن میگوید، درواقع از زخمی حرف میزند که بر پیکر فرهنگ نشسته است. این سوگ، سوگی شخصی و به انزوا درفتاده نیست؛ در خیابان، در بیمارستان، در تلفنها و پیامکها، در جمعهای کوچک و در خاطرههای ناگفته پخش میشود و دقیقا به همین دلیل است که لحن کتاب، همزمان هم عاطفی و هم انتقادیست؛ از یک سو اندوه را ثبت میکند و از سوی دیگر میپرسد چه سازوکاری مرگ را تا این اندازه فراگیر و تکرارشونده کرده است، نویسنده در «هجرانی» مرگ را به محملی برای بازاندیشی نمادهایی از زندگی و رشد و تابآوری بدل کرده است.

تبعید نزدیک
اما فارغ از سوگ، یکی دیگر از مضمونهای مهم کتاب، تبعید است، تبعید نه فقط به معنای رانده شدن از وطن، بلکه به عنوان وضعیتی روانی و رابطهای. در متن نوشتار ارزشمند «تبعید به سرزمین نیست»، نویسنده این رویکرد را بسط بیشتری داده و کوشیده است نشان دهد که تبعید، به ویژه تبعید آن کسی که کنشگر فرهنگیست، از محدودهی جغرافیا فراتر میرود و به تجربهی ناامنی، مراقبت، سکوت اجباری و زیستن زیر نگاه قدرت تبدیل میشود، نگاهی که اندیشیدن به آن نشان میدهد که تا چه اندازه چنین بستری را در قالب توجه به پسزمینههای تاریخیاش باید فهم کرد، پسزمینهای که آن را با فضای امنیتی، سانسور، حساسیت نسبت به نشر و ارتباطات فرهنگی و مسایلی از این دست میتوان به یاد آورد. نویسنده در این نوشتار و نوشتارهای مشابه دیگر نشان میدهد که تبعید گاهی در زبان، بدن و در حافظه رخ میدهد بسیار پیشتر از آنکه در گذرنامه و مرز خودنمایانده باشد؛ او در همین یادداشت است که با زبانی مملو از قدرشناسی از آن کنشگری یاد میکند که ادبیات داستانی و فرهنگ ایرانی برایش وطن اصلی بوده است فارغ از مهرهای گذرنامه و عبور از مرزها، قدرشناسی صمیمانهای که خود به محملی برای انتقاد از آن دیگرانی بدل میشود که این نگاه را ندارند: «تو که به کلمه احترام میگذاشتی و برخلاف کسانی که به محض آشنایی با زبان یا فرهنگ دیگر از کنار نوشتهها یا نویسندگان وطنی که رد میشوند، بینیشان را میگیرند؛ مبادا بوی عقبماندگی به مشام مبارکشان برسد، مدام با شاخکهای حساسات نهتنها در حال ترغیب نویسندگان کشورت بودی بلکه دیگران را تشویق به نوشتن میکردی تا دست رد به فقدان نگارش بزنی و از همین رو با جسارت سراغ نویسندگان میرفتی و معتقد بودی آدمها در تنهایی سنگ میشوند و تبعید به سرزمین نیست. حق با تو بود. تبعید به سرزمین نیست. میشود در سرزمین خودت هم تبعیدی باشی، در جمع اطرافیانت هم؛ و در درون خودت تبعیدی خود ساختهای بشوی که آرامآرام خودت را در خودت دفن کنی.»، این پارهها را نویسنده در نگاه اول خطاب به یک دوست کنشگر فرهنگی مینویسد و در لایههای بعدی، به نظر میرسد که بیشتر خطاب به خویشتن خویش هر نویسنده و هر کنشگری قلمی شده است که در بستری از ناملایمات در حال آفریدن و تابآوری و چه بسا سنگ شدن است.
تاریخ و تاریخنگاری
بعد از همین نوشتار است که نویسنده به سراغ قدرشناسی عمیق و متفاوت دیگری میرود از همشهری فرهیختهی خودش، باستانی پاریزی اما نه چون همشهری اوست یا دربارهی کرمان زیاد نوشته است بلکه برای جوهری در عمق وجودش، چیزی فراتر از بومینویسی و تعلقات عاطفی به نویسندهای از شهر خودت: «هرگز استادی چون باستانی را با تمام عشق و علاقهاش به کرمان محصور و محدود به فضای بومی، محفلی، قومی و قبیلهای نمیدانم. چگونه میتوان کسی را که نسبت به دیدگاه طبقاتی معلم اول، فیلسوف بزرگ، ارسطو، با زاویه انتقادی مینگرد و تاریخ مینویسد؛ از جنس دیگری مینویسد؛ محصور کنم به مکانی خاص به نام کرمان؟ هرچند آسمانش زیبا باشد… نه نمیتوانم محدودش کنم! برای احترامش به کلمه و ادبیات؛ طوری که گاه در لابهلای نوشتههایش چنان غلت میخورم که گویی در هزارتوهای بورخس چرخ میزنم و در شیوهی نگارش کلاسیکاش نشانههایی از عناصر پستمدرن غافلگیرم میکند؛ با خردهروایتها و شگردهای ناخودآگاه دیگرش. پس چگونه باید بپذیرم که این نوع تاریخ و ادبیات تن به مرز و سیم خاردار دهد و جهانی به وسعت کلمه طلب نکند؟» و بعدتر با یک نگاه مطبوعِ شخصیتر و عاطفیتر، این نگرهی خود را باز میشکافد تا نشان دهد که در این یادداشتها قرار نیست فقط بزرگان ادبیات و تاریخ و فرهنگ را یادآوری کند بلکه فراتر از آن میکوشد از روند و پروسهای شیرین و عمیق و عاطفی حرف بزند که آنها و اهمیتشان را در زندگی روزمرهی یک نویسندهی جوانتر نهادینه کرده است، چنین رهیافتی از نوآوریهای دلانگیز نهفته در یادداشتهای خوشخوان این کتاب است و از این منظر باید گفت نویسنده خود قهرمان این یادکردهاست: «منی که در نوجوانی با بیت غزلی از او «نسترن خم شد و لعل تو نوازش میداد / خضر گویی به لب آب بقا گل میریخت»، با نامش آشنا شده و خضر شعرش را نشانده بودم کنار خضرِ، چهل خضر مشکلگشای مادرم. زمانی که دیگران به خوبی، فرمانبری و پارسایی بیشتر و بیشتر تشویقم میکردند این عبارت باستانی – زنان ما یا نیمسوزند یا سیاهسوز – حک شد در ذهنم و کلید ورودم شد به نوشتههای این تاریخنویس بزرگ، چرا باید محصورش کنم به نقطهی جغرافیایی خاص؟»
و همین نوشتار و نوشتارهای تاریخمند مشابه دیگر در این کتاب، پرده از آن رویکرد تاریخنگرانهی نویسنده نیز برمیدارند و نشان میدهند که نویسندهی نکتهسنج «هجرانی» نیز همچون باستانی پاریزیها، تاریخ را فقط رسمی نمیبیند و از همین روست که در وصف و بازتعریف اهمیت یکی از بزرگترین تاریخنگاران ایران معاصر نیز به درون خودش، به عواطف و شور روییدن و بالیدن خودش در جانپناه کلمات و معرفتشناسی آن تاریخنگار ارجاع میدهد.

از استادمحمد تا دانشور؛ چهرههایی زخمخورده
اما چنانچه پیشتر هم اشاره شد، بخش مهمی از متنهای نهفته در «هجرانی»، به چهرههای ادبی و هنری اختصاص دارد از محمود استاد محمد بگیر تا سیمین دانشور و اکبر رادی و شجریان و دیگران. اما کتاب این چهرهها را فقط به عنوان نامهای بزرگ بازنمایی نمیکند بلکه از خلال آنها تجربهی زیستن در یک دورهی خاص را میکاود. در متن مربوط به محمود استاد محمد، که یکی از درخشانترین این قبیل یادداشتهاست، نویسنده از تهران روزگار گذشته، از مسیر آشنایی با ادبیات، و از شکلگیری حساسیت نویسندهای میگوید که درد را میشناسد و شفقت را به نوشتن تبدیل میکند. اینجا، در این متنِ زندگیبخشِ به حزنآکنده، که فراز و فرود زندگی نویسنده را روایت میکند، ادبیات نتیجهی رنج دانسته شده است، اما نه رنجی منفعل بلکه رنجی که به آفرینش بدل میشود: «محمود استادمحمد غوغای نمایش یعنی همین که تو بیشعارزدگی و تئوریبافی، فقری درونیشده را بگذاری پیش چشم بیننده و خواننده، تا خود رابطهی علت و معلولی متن را پی بگیرد.»
نویسندهی «هجرانی»، همین رویکرد ستایشگر قدرشناسانه را در متنهای دیگر و مثلا در متنهایی که به یاد و در تکریم سیمین دانشور نوشته نیز تکرار کرده است. با این تفاوت محرز که آنجا، در تکریم و یادکرد دانشور، حاجیزاده با ظرافت وارد مباحث مهمی میشود که در دل خود به چالش کشیدن گفتمان مسلط مردسالارانه را نیز به همراه دارند. مخصوصا از این رهگذر که نویسنده با اقتدار تاکید میکند که هرگز سیمین را صرفا همسر جلال آلاحمد نمیبیند بلکه بر جایگاه درخشان و مستقلش، به عنوان نخستین زن داستاننویس ایران تاکید میکند. این تاکید، از این رهگذر معنا پیدا میکند که آن را در بستر تاریخی نابرابری جنسیتی بخوانیم و نقد و تحلیلش کنیم؛ درواقع باید گفت که فرخنده حاجیزاده در فضایی که نهادهای رسمی، آموزش ادبی و حتی حافظهی عمومی مردمحورند، با چنین اشارات موکدانهای دارد میکوشد بر بخشی از واقعیت هویتی زنان فعال فرهنگی در تاریخ معاصر ایران مهر تایید و بازنگری زده باشد، آن بخشی که گویای آن است که هر زن نویسندهای برای دیده شدن در یک ساختار مردمحور، باید دوبار یا بهتر است گفته شود در دو میدان بجنگد؛ هم برای نوشتنی وزین و شکوهمند، هم برای به رسمیت شناخته شدنش به عنوان نویسندهای که میخواهد خالق متنی وزین و شکوهمند باشد. از این منظر باید گفت که یکی از لایههای مهم کتاب، نقد نگاه مردسالارانه به نویسندگان زن است. عنوان پرسشگرانهی یکی از متنها دربارهی سیمین دانشور هم خودش گویای همین مساله است: «سیمین دانشور اولین زن داستاننویس ایران یا زوجهی جلال آلاحمد»؛ درواقع نویسنده از همین ابتدا و از همین عنوان میخواهد تلنگروار بپرسد که آیا سیمین را باید با آثارش شناخت یا از دریچهی نسبتش با جلال آلاحمد؟ ناگفته پیداست که این پرسش فقط دربارهی یک فرد نیست بلکه دربارهی سازوکاریست که در آن زنان اهل قلم اغلب در حاشیهی نام مردان تعریف میشوند. نویسنده با حساسیت به این مساله نزدیک میشود و نشان میدهد که تاریخ ادبیات نیز مانند تاریخ سیاسی، گاهی توان و ظرفیت دیدن زنان را ندارد و باید در برابر چنین رویکردی ایستاد. در نتیجه، با اطمینان باید این را هم به معرفی «هجرانی» افزود که بازخوانی این کتاب، بازخوانی جایگاه زن در فرهنگ معاصر ایران نیز هست و این همه باز هم همهی «هجرانی» نیست از این رو که «هجرانی» یک سرزمین پهناور کوشش فرهنگیست، کوشش فرهنگی زنی که پرترهی مصمم و باشکوهش زینتبخش جلد کتاب شده است.
جمعبندی، نثر و نیروی گفتمانی کتاب
و اما زبان کتاب، زبان کتاب، زبانیست میان سوگ و نقد، نویسنده نه همچون یک پژوهشگر، سرد و خشک و متکی به دادههای ضروری مینویسد و نه با اغراق و رویکرد شعارگونهی مرثیهسرایان؛ او گاه در مرز میان این دو حرکت میکند و گاه شوری و شکوهی را در نوشتن از دل و درون خویش با منقاش بیرون میکشد و تو گویی با خون خودش درخت این کتاب را آب میدهد که قد برافرازد و از همین روست که از سوگ خواهرانهاش هم برای بازنمایی تاریخ فرهنگی و روانشناسی اجتماعی نمیگذرد، آن سوگ غمگنانهی مواجهه با قتل برادر و برادرزادهاش، حمید و کارون، در ادامهی قتلهای زنجیرهای در تاریخ معاصر ایران. حاجیزاده با همین رویکرد همدلانه و حضور باشکوه درونی خود، از یک سو به چهرهها نزدیک میشود، آنها را میشناسد، از زیست شخصی و هنریشان میگوید، و از سوی دیگر ساختارهایی را که این زیستها را محدود کردهاند و این آدمها را در رنج و تبعید و تنهایی نابود و گاه حتی مثله کردهاند، افشا میکند: سانسور، تاریخنویسی رسمی وابسته به نهاد قدرت، تبعیض جنسیتی، انجماد فرهنگی، توهم توطئه و فراموشی ارزشهای انسانی و درآمیختن همین ترکیب است که به کتاب نیرویی انسانی و گفتمانی میدهد، نیرویی که «هجرانی» را کتاب تاریخنگارانهی ارزشمندی میکند که بخشی از تاریخ را شاعرانه و سوگمند ثبت کرده است.
و خلاصه آنکه «هجرانی» هرچند که انگار کتابی دربارهی رفتن است اما در عمق خود دربارهی ماندن، بقا و تابآوری حرف میزند؛ ماندنِ خاطره، ماندنِ زخم، ماندنِ صدا و ماندنِ نامهایی که با وجود حذف و سکوت و تبعیض و سانسور، همچنان در حافظهی فرهنگی ما زندهاند. این مجموعه با رجوع به زندگی و مرگ چهرههای ادبی و هنری، تاریخ معاصر ایران را از زاویهی عاطفی، انتقادی و انسانی بازخوانی میکند. پسزمینهی تاریخی آن، ایران مبتلا به سانسور، تبعید، نابرابری و تسلط نهادهای رسمیست بر ساحت فرهنگ و پسزمینهی روانشناختیاش نیز سوگ است و مواجهه با سوگ، دلتنگی، شفقت و میل به معنا دادن به فقدان. و نتیجه همهی این کش و واکشهای عاطفی و عمیق، متنیست به خونِ دل درآمیخته، عمیق و شریف و خوشخوان، تاریخمند و مملو از دادههای آموزهمحور که هم میتوان آن را خواند، هم شنید و هم در آینهی زلال آن خود را دید، خود را شناخت، اندوه را شناخت، هویت و حافظهی جمعی را هم.







