
در اینجا صحبت از اعدام فعالان و مخالفان سیاسی نیست، چرا که اعدام آنان خود جنایت است. همچنین صحبت از کسانی نیست که به اتهام جنایت، چهبسا بیگناه، کشته میشوند؛ که این نیز جنایتی دیگر است. سخن از اعدام بهطور کلی است؛ اعدامی که قربانی آن هرکس باشد، حتی یک قاتل واقعی، جنایت و قتلِ عمدِ دولتی محسوب میشود.
سخن ما در اینجا از کسی است که چهبسا نمونههایش بیشمار باشد. راسکولنیکوف، اگر در کشوری با مجازات اعدام، مثلاً در جمهوری اسلامی ایران، محاکمه میشد، ممکن بود به مرگ محکوم شود. اما سرگذشت او مرز میان جنایت، وجدان، مجازات، رستگاری و آرامش را به پرسش میکشد. او در رمان «جنایت و مکافات» مرتکب قتل میشود و در نتیجه به تبعید و کار در سیبری محکوم میگردد. اما داستایفسکی داستان را به این نقطه محدود نمیکند. مسئلهی اصلی این است که آیا مجازات حقوقی میتواند مسئلۀ اخلاقی و وجودی جنایت را حل کند؟
قانون میگوید او مرتکب قتل شده است پس باید مجازات شود. اما ما خوانندگان، که گویا شاهد او هم هستیم، همراه داستایفسکی میپرسیم: با انسانِ پشت این جنایت چه باید کرد؟
رمان نشان میدهد که مجازات واقعی راسکولنیکوف، پیش از هر چیز، در درون خود وی اتفاق میافتد. او پیش از آنکه محکوم شود، در درون خود گرفتار مکافات شده است و سرانجام، راه او به سوی اعتراف و امکان رستگاری باز میشود.
اگر در یک نظام حقوقی، مجازات اعدام برای چنین جرمی اعمال شود، چیزی که از منظر ادبی و فلسفی از دست میرود، فقط زندگی یک مجرم نیست؛ امکان ادامهی داستانِ انسان پس از جنایت است.
جامعهای که راسکولنیکوف را اعدام میکند، فقط یک قاتل را از میان برنمیدارد؛ امکان رستگاری او و نیز امکان مواجهه خودِ ما با وجدانمان را نیز از میان میبرد.
ما در راسکولنیکوف فقط با یک قاتل روبهرو نیستیم؛ با انسانی روبهرو هستیم که جنایت را پیشاپیش در ذهن خود بارها و بارها مرور کرده است. او برای خود استدلال ساخته، ستم اجتماعی را دیده، خود را محق دانسته و از مرزی عبور کرده که ابتدا فقط در ذهن او وجود داشته است. و شاید همین است که خواننده را به او نزدیک میکند.
پس وقتی ما راسکولنیکوف را میخوانیم، دیگر با یک «قاتل» صرف روبهرو نیستیم. وارد ذهن او میشویم؛ ترسهایش را میبینیم، تردیدهایش را میفهمیم، تب و لرزشش را حس میکنیم و تنهاییاش را تجربه میکنیم. مشاهده میکنیم که چگونه پیش از آنکه جامعه او را محکوم کند، خود او در درون خود مجازات میشود و بهتدریج میان «عمل او» و «خود او» تمایز قائل میشویم.
اما در زندگی واقعی معمولاً چنین امکانی وجود ندارد. خبری میخوانیم، تصویر و نام متهم را میبینیم و او را در یک کلمۀ «قاتل» خلاصه میکنیم. به ذهن او دسترسی نداریم؛ کودکیاش را نمیشناسیم، ترسهایش را نمیدانیم، تناقضهایش را نمیبینیم، ستم اجتماعی را نادیده میگیریم و انسان پیچیده و متشکل از لایههای متعدد را به یک برچسب، یک اتهام و یک جرم محدود میکنیم.
رمان اما امتیازی منحصربهفرد به ما میدهد: امکان همدلی؛ همدلی بدون تأیید جنایت. اینکه جنایت را تنها یکی از صفحات بیشمار زندگی راسکولنیکوف بدانیم. او دستانی خونین، اما قلبی چه بسا پاک دارد.
و این شاید یکی از بزرگترین کارهای ادبیات باشد: ما تنها به دستهای راسکولنیکوف نگاه نمیکنیم، بلکه قلبش را هم میبینیم. ادبیات فاصلهای را که زندگی واقعی میان ما و دیگری میسازد، از میان برمیدارد. به ما اجازه میدهد ساعات و روزهای طولانی درون ذهن کسی زندگی کنیم که شاید در زندگی عادی از او متنفر باشیم. وقتی از درون او به جهان نگاه کردیم، دیگر نمیتوانیم او را بهآسانی به یک یا چند کلمه محدود کنیم.
اما اگر راسکولنیکوف اعدام شود، امکان همدلی، امکان فهمیدن، امکان تغییر و دگرگونی، امکان مواجهه با خودمان و شاید حتی امکان رستگاری، همه را با هم از دست میدهیم.

هواداری از اعدام
بدتر این است که خود ما نیز هوادار اعدام باشیم. در آن صورت عملاً هم امکان همدلی و درک را از خود دریغ کردهایم و هم متهم را، بیآنکه او را فهمیده باشیم، محکوم کردهایم. قضاوت را به جای فهم گذاشتهایم و چیزی را خاتمه دادهایم تا ناچار به فهم نباشیم. غافل از این که هر چیزی نافهمیده محکوم شود، ممکن است به همان شکل یا اشکال دیگر بازگردد.
در جهان داستانی، ما به راسکولنیکوف فرصت میدهیم، چون میخواهیم بدانیم بعد از جنایت چه اتفاقی برای او میافتد. میخواهیم رنج و عذاب، اعتراف، دگرگونی و شاید رستگاری او را ببینیم. خواهان پایان یافتن داستانش نیستیم؛ برعکس، خواهان ادامهی آنیم.
اما در جهان واقعی، معمولاً انسانی را به یک لحظه از زندگیاش، همان لحظهی جنایت، تقلیل میدهیم؛ دستها را میبینیم و قلب را نمیبینیم. قضاوت میکنیم، بدون آنکه فهمیده باشیم. با اعدام، حتی امکان تغییر، پشیمانی، اعتراف، خودشناسی و تبدیل شدن به انسانی دیگر را از محکوم میگیریم.
و شاید این همان تناقض اخلاقی مهمی باشد که «جنایت و مکافات» در برابر ما میگذارد: چرا برای راسکولنیکوفِ خیالی، امکان انسانبودن را حفظ میکنیم اما همین امکان را از راسکولنیکوفِ واقعی سلب میکنیم؟
ادبیات به ما میآموزد که هیچ انسانی را هرگز نباید فقط در یک صفحه از صدها صفحۀ داستانش خلاصه کنیم. اما زندگی واقعی اغلب از ما میخواهد که دقیقاً همین کار را بکنیم. حکومتها نیز راسکولنیکوف واقعی را به یک صفحه از تمام داستان بلندش تقلیل میدهند.
در رمان «جنایت و مکافات»، پایان داستان راسکولنیکوف پایان واقعی داستان نیست. اعتراف، مجازات و رنج، امکان آغاز دیگری را فراهم میکنند. داستایفسکی به جای آنکه داستان را با حذف انسان تمام کند، انسان را در مرکزِ آن نگه میدارد. ادبیات، پرداختن به همین زندگیهای دور از قراردادهای حکومتی و پنهان و درخفامانده است و شاید این همان چیزی باشد که ما، هنگام خواندن رمان، ناخودآگاه از آن دفاع میکنیم: نه از بیگناهی راسکولنیکوف، بلکه از حق ادامۀ داستان. زیرا میدانیم که انسان میتواند، حتی پس از جنایت نیز، بیش از آن چیزی باشد که انجام داده است.
داستایفسکی ما را در موقعیتی قرار میدهد که از خودمان بپرسیم: اگر من در همان شرایط بودم، آیا واقعاً میتوانستم مطمئن باشم که هرگز چنین کاری نمیکنم؟
راسکولنیکوف، در حقیقت، آینهای است که خواننده در مقابل خودش میگیرد. با کشتن او در زندگی واقعی، او عملاً آینۀ خود را پس میزند. قراردادهای ظالمانۀ حکومتی نیز به شهروندان کمک میکنند که این آینه را پس بزنند. حکومتی که اعدام میکند و کسی که هوادار اعدام است، عملاً دستِ یکدیگر را میشویند، چه پیش و چه پس از جنایت. آنچه از دست میرود، بخشی از فردیت انسان است. آنچه از دست میرود بخشی از زندگی همان کسی است که از اعدام جانبداری میکند.
شاید ما بدان دلیل خواهان نجات راسکولنیکوف هستیم که میدانیم او جنایتی را که ما فقط در ذهن، خیال یا امکان انجام دادهایم، به عمل رسانده است. اگر عمل او را کاملاً غیرانسانی بدانیم، خیالمان راحتتر میشود؛ اما اگر رنج و وجدان و امکان تغییر او را ببینیم، ناچار میشویم بپذیریم که فاصلهی میان او و ما آنقدرها نیست که تصور میکنیم.
شاید به همین دلیل ادامه رمان برای ما اهمیت دارد. ما تنها منتظر نجات راسکولنیکوف نیستیم؛ بلکه میخواهیم بدانیم آیا انسان میتواند پس از سقوط دوباره به جایگاه خود بازگردد؟
در جوامعی که راسکولنیکوفها را اعدام میکنند، ما منتظر ادامهی داستان نمیمانیم. ما پایان را بسیار زود، بدون مراجعه به وجدانمان اعلام میکنیم.
مجرمسازی
وقتی قانونِ یک حکومت میتواند راسکولنیکوف را به مرگ محکوم کند، خطر فقط کشتن راسکولنیکوف نیست. خطر آنجاست که حکومت بتواند کسانی را نیز که هرگز مرتکب جنایتی نشدهاند، در جایگاه راسکولنیکوف قرار دهد؛ نه از آن رو که بهراستی جنایتکار باشند، بلکه به آن دلیل که حکومت و مناسباتش لازم میدانند آنها را به عنوان مجرم معرفی کنند.
کافی است حکومتی بتواند انسانی را چنان تعریف کند که مستحق مجازات به نظر برسد. آنگاه ممکن است انسانی بیگناه، در روایت رسمی، به همان کسی تبدیل شود که جامعه برای مجازاتش آماده شده است و حکومت، در حقیقت، اذهان جامعه را از پیش برای چنین مجازاتی آماده کرده است.
و این شاید یکی از هولناکترین وجوه مجازات اعدام باشد: پیش از آنکه طناب بر گردن انسانی قرار گیرد، ممکن است داستان او در زبان قانون، رسانه و افکار عمومی چنان بازنویسی شود که دیگر کسی نپرسد این انسان واقعاً چه کسی بوده است.
راسکولنیکوفِ داستایفسکی دستکم جنایتی را مرتکب شده است؛ اما راسکولنیکوفهای ساخته و پرداخته توسط قدرت، انسانهایی هستند که «مجرم» نامیده میشوند تا بتوان آنها را مجازات کرد.
در این حالت، برای قضاوت یک انسان، دیگر نیازی به شناختن او، شنیدن صدایش، دانستن گذشتهاش، دیدن تناقضهایش و فهمیدن شرایطی که او را به بدانجا رسانده نداریم. یک روایت رسمی کفایت میکند.
وقتی خودمان پایان داستان را به دستان جلادان بسپاریم، بهراستی چه میشود و چه بر سر ما میآید؟
مسئله در آن صورت دیگر فقط قربانیِ حکم نیست؛ خود ما نیز آلتِ دست جلاد میشویم. در آن صورت ما دیگر خواننده نیستیم؛ فقط تماشاگریم. نمیخواهیم فکر کنیم، بلکه میخواهیم زندگی انسانی را به پایان برسانیم.
پذیرش پایانی که قدرت نوشته است، فقط به گناهکار یا بیگناهبودنِ یک نفر مربوط نمیشود. کمکم خود ما هم تغییر میکنیم: به انسانهایی تبدیل میشویم که پیش از خواندن داستان، پایان آن را میپذیرند. شاید خطرناکترین لحظه آنجاست که دیگر حتی احساس نکنیم چیزی از ما گرفته شده است؛ زیرا آنچه از ما گرفته شده، نه فقط امکان دفاع از دیگری، بلکه امکان داوری خود ما نیز هست.
کمکم یاد میگیریم پیش از آنکه داستانی را بخوانیم، پایانش را باور کنیم. در آن صورت، عملاً وارد داستانی شدهایم که حکومت برای ما نوشته است و حکمی را پذیرفتهایم که حکم حکومتی است. حکومت دیگر فقط برای یک انسان داستان نمینویسد؛ همزمان برای ما نیز مینویسد. و البته آن را برعکس، از آخر به اول مینویسد؛ حکمِ اعدام از پیش صادر شده است، پس باید داستانی نوشته شود. باید گذشته، رفتارها و حتی هویتِ متهم چنان روایت شوند تا قتل به دست حکومت، قانونی و پذیرفتنی جلوه کند. چنین داستانی برای رسیدن به پایان نوشته نمیشود، بلکه پایان است که آن را مینویسد.
بنابراین یک تقابل صورت میگیرد: در ادبیات، داستان به سوی سطور نهایی میرود؛ ولی در این وضعیت، پایان، داستان را به دنبال خود میکشد. در ادبیات، داستان از انسان آغاز میشود، ولی در راسکولنیکوفهایی که حکومت از افراد میسازد، داستان با حکم شروع میشود. و چون انسان را نمیبینیم، حکم حرف اول را میزند. وقتی خاتمۀ داستانی را که حکومت نوشته باور میکنیم، دیگر فقط انسان را محکوم نمیکنیم، بلکه قوۀ داوریمان را نیز به حکومت واگذار میکنیم. در نهایت، دیگر لازم نیست خودمان داستان را بخوانیم. حکم جای داستان را گرفته استّ، راسکولنیکوف اعدام شده و دیگر داستانی برای خواندن وجود ندارد.








